پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

ماجراى عفت ورزيدن يك جوان در برابر پيشنهاد زنى زيبارو

ماجراى عفت ورزيدن يك جوان در برابر پيشنهاد زنى زيبارو

در يكى از آن كتاب‏هايى كه در آن كتابخانه خواندم، داستان خيلى جالبى را نقل كرده بود. داستان چنين بود: خانم زيباچهره‏اى كه به جوانى دل بسته بود، به او پيشنهاد گناه مى‏دهد. در پاسخ به اين پيشنهاد، اين جوان جواب خيلى زيبايى داد. او به اين خانم گفت: من جوان هستم و در اوج غريز جنسى قرار دارم، و تو هم زن جوان و زيبايى هستى، و فكر مى‏كنى من بايد سريع به خواسته‏ات پاسخ مثبت بدهم و بى‏درنگ آن را قبول كنم. امّا با ارزيابى‏اى كه من دارم، اگر بدنم قطعه قطعه شود، من نمى‏توانم دعوتت را قبول كنم. آن زن گفت: مگر تو چه ارزيابى دارى؟ آن جوان گفت: قرآن در آى صد و سى و سه سور آل‏عمران مى‏گويد:

وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَهٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّهٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقينَ.

حالا اگر مترى بياوريم و انداز طول و عرض قد و پنهاى تو را بگيريم، بر ما محدود بودن آن‏ها معلوم خواهد شد. حالا من بيايم خود را براى چنين حجمى از زيبايى، خود را از آن بهشت با آن وسعت و پهنا محروم كنم و آن را از دست بدهم؛ چون خدا گفته، زنا شما را از بوى بهشت‏ محروم مى‏كند ، و من به جاى آن بيايم تو انسان سى كيلويى را كه صد و چهل پنجاه سانت قد، و پنجاه سانت عرض دارد، بگيرم و به قيمت كنار تو بودن، بهشت به پهناى آسمان‏ها و زمين را كه خدا وعده داده، رها كنم؟ اى خانم زيبارو! چقدر دچار حماقت شده‏اى كه مرا به چنين معامله خسارت‏بارى دعوت مى‏كنى!

اين ماجرا، متعلّق به عفت‏پيشگى پسر جوانى ديندار بود.

 

منبع
  • پایگاه عرفان