پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

ايمان و آثار آن - جلسه بیست و ششم - (متن کامل + عناوین)

ايمان و آثار آن - جلسه بیست و ششم - (متن کامل + عناوین)

انبياء و ائمه، منبع خير و احسان‏

بسم الله الرحمن الرحيم‏

الحمد لله رب العالمين و الصلاة و السلام على محمّد و اهل‏بيته الطاهرين صلوات الله عليهم اجمعين‏

تمام انبياى خداوند و ائمه طاهرين براى تمام مردم، منبع خير و منبع احسان بودند؛ به خاطر ارتباطى كه از طريق باطن و قلب مبارك خود با خداى متعال داشتند و ايمانشان به آخرت، گوياى ايمانى بود كه آن را با مشاهد قيامت با چشم سر به دست آورده بودند، و به خاطر اين كه آنان دنيا را خان تكليف و مسئوليت مى‏دانستند؛ خانه‏اى كه خدا تكاليف و مسئوليت را بر عهد آن‏ها گذاشته بود؛ چه قبل از اين كه پيغمبر و امام شوند، و چه بعد از اين كه به اين مقام انتخاب شوند؛ همان‏طور كه اقتضاى وجود خورشيد، پديد آمدن روز است؛ چنان‏كه فلاسفه در اين زمينه مى‏گويند، خورشيد علت روشنايى روز بوده و روشنايى روز، معلول آن است، و هرگز معلول نمى‏تواند از علت جدا شود، و به عبارتى، ايجاد فاصله بين علت و معلول، غير ممكن است. نمى‏شود خورشيد از افق طلوع كند و روز نشود؛ نمى‏شود خورشيد غروب كند و شب نشود. نمى‏شود دست ما همراه با اراده، چيزى را حركت دهد و حركت صورت نگيرد. بالاخره ما كه پشت ماشين مى‏نشينيم و اراده مى‏كنيم كه ماشين ما را از مقصدى به مقصد ديگر ببرد، دست ما علت روشن شدن ماشين است، و سوييچ هم كه با حركت دادن آن در جاى سوييچى، ماشين روشن مى‏شود، معلول مى‏باشد. پاى ما علت است و پدال گاز را كه آن را فشار مى‏دهيم تا ماشين حركت كند، معلول اين علت است. محال است كه‏ بشود بين علت و معلول، جدايى انداخت. ايمان انبياء به خدا و روز قيامت و ايمان ائمه به خدا و روز قيامت علت بود و آثارى كه از وجود مبارك آن‏ها در ميان ملت‏هايى كه در آنان به سر مى‏بردند، صادر شد، معلول بود

 

پاكى پيامبران و ائمه عليهم السلام‏

كمى بيان خود را ساده‏تر كنم؛ قرآن مجيد مى‏گويد هيچ گونه زمين خيانتى براى انبياء و امامان عليهم السلام وجود نداشت: ما كانَ لِنَبِىٍّ أَنْ يَغُلَ‏ «1» اگر آن‏ها ميليون‏ها سال هم زنده بودند، امكان پديد آمدن يك ذره خيانت از آن‏ها، وجود نداشت؛ چون خيانت علت مى‏خواهد و علت آن، در وجود آن‏ها نبود؛ ظلم علت مى‏خواهد و علت آن، در وجود آن‏ها نبود؛ پايمال كردن حقّ مردم علت مى‏خواهد و علت آن در وجود آن‏ها نبود. علتى كه در وجود آن‏ها بود، ايمان بود؛ ايمان به خدا و ايمان به قيامت. آنان مى‏دانستند، مى‏ديدند و درك مى‏كردند كه قيامت عكس‏العمل تمام حركاتِ انسان در دنياست و مى‏دانستند در هيچ كس صبر، تحمّل و طاقت بر عذاب الهى در آخرت وجود ندارد. البته، اگر در مصيبتى سخت، تحمّل آدم بالا باشد، سنگينى و فشار آن مصيبت، بر او كم‏تر خواهد بود؛ اما عذاب در قيامت، عذابى است كه نمى‏شود در كنار آن صبر كرد. ايمان به قيامت نمى‏گذاشت كه اثرى منفى از اين افراد ظهور كند.

 

حضرت عيسى عليه السلام و درخواست شيطان براى گفتن لا اله الا الّله‏

حكايت خيلى جالبى است. مى‏گويند، يك بار شيطان و ابليس بر عيسى بن مريم عليهما السلام تمثّل يافت و به او گفت: بگو، لا اله الا الله. عيسى عليه السلام گفت: نمى‏گويم. شيطان گفت: مگر اين كلمه كلمه توحيدی نيست؟ مگر اين شعار هم انبياء نيست؟ مگر اين شعار، شعار خداپرستان نيست؟ پس چرا آن را نمى‏گويى؟ عيسي عليه السلام گفت: براى اين كه كلّ وجودِ تو، شر است و تو از اين تقاضا، هدفى منفى دارى؛ براى همين من اين لااله الا الله‏اى كه تو مى‏خواهى، نمى‏گويم. ولى اگر خدا از من بخواهد كه لا اله‏

______________________________
(1) پى‏نوشت 1. آل‏عمران: 161.

الا الله را بگويم، گوشت، پوست، استخوان، رگ و پى من هم آن لا اله الا الله را مى‏گويد. «1»

 

نگاهى به سوره نوح‏

در زمين همين مسأله‏اى كه دربار انبياء و ائمه گفته شد و كمى دربار آن بحث علمى شد، براى شما آيه‏اى را قرائت مى‏كنم كه خيلى جالب است: وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا «2»: خداوند هم انبياء و امامان معصوم را پيشوايان هدايت قرار داده است. نوح كه نهصد و پنجاه سال عمر كرد. البته، اين عددى است كه قرآن مجيد آن را مى‏گويد «3»، و عدد ديگرى هم نوشته‏اند. حالا من به آن عدد قطعى تكيه مى‏كنم. از انبياء از نوح عليه السلام كه نهصد و پنجاه سال عمر كرد، تا آن پيغمبرانى كه در بين مردم كم ماندند؛ به خاطر آن كه عمرشان يا با شهادت، يا با غير شهادت، زود پايان يافت، مثل مسيح عليه السلام و يحيى عليه السلام‏ «4»؛ يحيى جوان بود كه شهيد شد و مسيح هم سى و سه سال داشت كه خدا در قرآن مى‏گويد، او را به‏

______________________________
(1) 2. إحياء علوم الدين، جلد 8، ص 53:. متن روايت احياء چنين است: أن إبليس لعنه الله، تمثل لعيسى ابن مريم صلى الله عليه و سلم، فقال له قل لا إله إلا الله، فقال كلمه حق و لا أقولها بقولك.

(2) 3. انبياء: 73: و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما [مردم را] هدايت مى‏كردند.

(3) 4. اشاره به آى 14 سور عنكبوت: «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ فَلَبِثَ فيهِمْ أَلْفَ سَنَهٍ إِلَّا خَمْسينَ عاماً ...» آنچه از اين آيه برداشت مى‏شود، حضور نهصد و پنچاه ساله نوح عليه السلام در قومش براى ايفاى نقش پيامبرى است. با احتساب عمر قبل از پيامبرى، به طور قطع، عمر نوح از اين مدت هم بيش‏تر خواهد بود.

(4) 5. حضرت يحيى عليه السلام پسر حضرت زكريا عليه السلام و از پيامبران بنى اسرائيل بود، و در قرآن كريم به نبوتش تصريح شده است. حضرت زكريا وقتى به سن پيرى رسيد، چون فرزندى نداشت و بيم داشت نبوت به دست نااهلان برسد، از خداوند خواست فرزندى به وى عطا كند تا وارث او و وارث آل يعقوب باشد. خداوند نيز حضرت يحيى را به وى ارزانى داشت. در قرآن نام حضرت يحيى پنج بار آمده و چند فضيلت نيز براى او بيان شده است؛ ايمان وى به حضرت عيسى عليه السلام، پارسايى و عفت و ترك آميزش با زنان و نيز اعطاى مقام نبوت در كودكى از جمله ويژگى‏ها و فضيلت‏هاى حضرت يحيى است كه در قرآن به آن اشاره شده است. در احاديث آمده كه حضرت يحيى در سه سالگى به مقام نبوت نايل شد و در پنج سالگى در جمع بنى اسرائيل سخن گفت و آنان را موعظه كرد. مادر وى خواهر يا خاله حضرت مريم بوده و خودش پسر خاله و تصديق‏كننده حقانيت عيسى عليه السلام بود. يحيى سرانجام به دست هرود پادشاه فلسطين به شهادت رسيد. سبب قتل وى، مخالفتش با ازدواج غيرشرعى هرود با دختر همسرش بود. آرامگاه حضرت يحيى عليه السلام در مسجد جامع اموى است. منبع: دانشنام رشد با تلخيص‏

آسمان بردند و از نظرها پنهان كردند «1»؛ چون دشمنان به دنبال او بودند تا او را پيدا كنند و بكشند؛ هم اين پيامبران، يَهْدُونَ بِأَمْرِنا: آنچه رنج بود، تحمّل كردند، تا مردم را در صراط مستقيم قرار بدهند، و در اين مسير، خسته، كسل و فرارى هم نشدند و مردم را رها نكردند. در آى پنجم، سور نوح، نوح عليه السلام به پروردگار مى‏گويد: رَبِّ إِنِّى دَعَوْتُ قَوْمى لَيْلًا وَ نَهاراً «2»: خدايا! من مردم را نسبت به قرار گرفتن در صراط مستقيم دعوت كردم؛ يعنى استراحت خودم را هم هزين اين‏ها كردم و شب و روز، آن‏ها را دعوت كردم، و در آيات هشتم و نهم، نوح عليه السلام مى‏گويد: ثُمَّ إِنِّى دَعَوْتُهُمْ جِهاراً* ثُمَّ إِنِّى أَعْلَنْتُ لَهُمْ وَ أَسْرَرْتُ لَهُمْ إِسْراراً* «3»؛ من هم در پنهان و هم در آشكار، مردم را دعوت كردم. دعوت انبياء هم دعوت روشنى بود. خداوند در قرآن مى‏گويد: نوح عليه السلام مردم را به سه برنامه دعوت كرد: أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ‏ «4»: اين كه بياييد به جاى آن كه خود را هزين اين بتان بكنيد كه چيزى هم از اين طريق به دست نمى‏آوريد، خود را هزين خداوند كنيد تا همه چيز را هم به دست آوريد. تنها اگر خود را هزين خداوند بكنيد، دنياى‏تان خيلى آباد مى‏شود. وعد انبياء هم مثل وعد خدا صدق است و وعده‏اى درست مى‏باشد. نوح عليه السلام گفت: شما بياييد. خدا را عبادت كنيد؛ از گناه بپرهيزيد، و معلّمى من را هم قبول بكنيد؛ من يك معلّمم: أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اتَّقُوهُ وَ أَطيعُونِ. «5»: بعد گفت: اگر كل جامعه در مدار عباد الله، در مدار اجتناب از گناهان و در مدار گوش دادن به حرفِ من كه معلّم دلسوزى براى شما هستم و هيچ توقع فردى هم از شما ندارم، قرار گيرد، يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً. «6»: تمام ابرها باران به موقع و باران فراوانِ با منفعت براى‏تان مى‏شود. گفت، باران با منفعت، چون گاهى پروردگار باران منفعت را تبديل به باران عذاب مى‏كند؛ بارانى مى‏بارد كه دو سوم زمين‏هاى كشاورزى را

______________________________
(1) 6. اشاره به آى 158 سور نساء: «بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ وَ كانَ اللَّهُ عَزيزاً حَكيماً.»

(2) 7. نوح: 5: گفت: پروردگارا! همانا قوم خود را شب و روز [به آيين توحيد] دعوت كردم.

(3) 8. آن گاه آنان را آشكارا دعوت كردم* سپس آشكار و پنهان آنان را خواندم.*

(4) 9. نوح: 3: كه خدا را بپرستيد.

(5) 10. همان. كه خدا را بپرستيد و از او پروا كنيد و از من اطاعت نماييد.

(6) 11. نوح: 11.

نابود مى‏نمايد و به خانه‏ها آسيب شديد مى‏رساند، و گاهى سى تا چهل سال طول مى‏كشد تا خرابى‏هاى آن جبران شود. باران را با كلم‏ مِدْراراً توصيف نمود و گفت: يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً «1»؛ يعنى هم باران به موقع باشد و هم فراوان و هم با منفعت باشد. همه اين معانى در لغت‏ مِدْراراً جمع است. وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنينَ‏ «2»: هم شما را ثروتمند مى‏كند و به هم پسران و دخترانتان مى‏گويد كه پشتوان شما باشند؛ به پسران و دختران مى‏گويد كه باعث شادى دل‏هاى‏تان بشوند؛ به پسران و دختران مى‏گويد كه زينت و آبروى زندگى‏تان باشند. وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنَّاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهاراً «3»: هم سرزمينتان، رودها و رودخانه‏هاى‏تان را پر از آب مى‏كند. ما اگر تصوّر بكنيم باران به موقع ببارد و فراوان هم ببارد و تمام مردم هم مال‏دار شوند و ثروتمند گردند، و هم آن‏ها هم فرزندان خوبى پيدا كنند، و تمام رودخانه‏ها پر آب شوند، ديگر مملكت به كجا خواهد رسيد.

بعد نوح عليه السلام گفت: خدايا! در اين نهصد و پنجاه سال، با اين وعده‏هاى درستى كه من به مردم دادم، جواب مردم به من اين بود كه انگشت‏هاى خود را در گوش‏هاى‏شان مى‏گذاشتند تا صداى من را نشنوند، و لباس‏هاى‏خود را جمع مى‏كردند و بر روى سرشان مى‏انداختند تا قياف من را نبينند. خدا مى‏گويد، انبيايى از طرف من آمدند تا كشورهاى شما را از فقر نجات بدهند؛ كشاورزى‏تان را كاملًا به كمال برسانند؛ رودها و رودخانه‏هايتان را پر از آب كنند؛ يعنى خيال نكنيد انبياى من، براى شما فقط سود آخرتى دارند. نه، اين افراد سود دنيايى هم دارند.

 

وضعيت زندگى اعراب پيش از بعثت و بركات حضور پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم‏

اميرمؤمنان عليه السلام در نهج‏البلاغه مى‏گويد: قبل از اين كه پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم به رسالت مبعوث شود، عرب در عربستان خورنده آب بركه‏هايى بود كه از آب بارانى كه در چاله‏ها جمع شده بود، تشكيل مى‏شد. در اين آب، انواع حيواناتى كه علاقه‏مند به آب هستند، فراوان بودند. اين آب لجن داشت؛ غورباغه داشت؛ خاك و شن داشت؛ كرم داشت. چنين آبى خوراك عرب بود. غذا خوردن اعراب هم اعجاب‏انگيز بود. گرسنه كه مى‏شدند،

______________________________
(1) 12. تا بر شما از آسمان باران پى در پى و با بركت فرستد.

(2) 13. نوح: 12. و شما را با اموال و فرزندان يارى كند، و برايتان باغ‏ها و نهرها قرار دهد.

(3) 14. همان.

ىك مار گردن كلفتى را در بيابان مى‏گرفتند و سر و دمش را مى‏زدند و آن را به سيخ مى‏كشيدند و مى‏خوردند. در بين آنان رحم نبود؛ هيچ قبيله‏اى امنيت نداشت؛ يعنى هر كس شب مى‏خوابيد، هيچ امنيتى نداشت و نمى‏دانست تا صبح عمرش به درازا مى‏كشد؛ چون قبايل ديگر حمله مى‏كردند و مردها را مى‏كشتند و تمام اثاث خيمه‏ها را غارت مى‏كردند؛ زن‏ها و دختران را هم به اسارت مى‏گرفتند «1»؛ هر كس هم بيش‏تر مى‏كشت، بيش‏تر غارت مى‏كرد و زنان بيش‏ترى را به اسارت مى‏گرفت. چنين كسى قهرمان قبيل مهاجم مى‏شد؛ يعنى آن‏ها شجاعت را جور ديگرى معنا مى‏كردند. آن‏ها نزديك به نُه گونه هم ازدواج داشتند. «2» ما الآن در مملكت خودمان به عنوان‏

______________________________
(1) 15. نهج‏البلاغ صبحى صالح، ص 122- 121، خطب 89. متن قسمت مورد نظر اين خطبه چنين است: «أَرْسَلَهُ عَلَى ... فَهِىَ مُتَجَهِّمَهٌ لِأَهْلِهَا عَابِسَهٌ فِى وَجْهِ طَالِبِهَا ثَمَرُهَا الْفِتْنَهُ وَ طَعَامُهَا الْجِيفَهُ وَ شِعَارُهَا الْخَوْفُ وَ دِثَارُهَا السَّيْفُ.»

(2) 16. اعراب جاهلى ازدواج‏هاى گوناگونى داشتند كه از اين قرارند:

1. نكاح دوام كه با خواستگارى از دخترى نزد أولياء او انجام مى‏شده و صداق تعيين مى‏كرده‏اند و سپس عقد مى‏كرده‏اند. عقيده قريش و بسيارى از قبائل عرب در نكاح چنين بوده و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از چنين نكاح‏هائى پدر بر پدر به ظهور آمده است.

2. نكاح متعه و آن تزويج زن است تا مدت معين كه آخر مدت يا وسط مدت با بخشيدن مدت، انجام مى‏شود و اين نكاح به «نكاح منقطع» هم ناميده مى‏شد

3. نكاح استيضاح (ازدواج به جهت باردار شدن): مردى كه دوست داشت فرزندى دلاور يا سخنگو يا كاهن داشته باشد، زنش را نزد يك دلاور يا يك سخنگو و كاهن مى فرستاد و تا مدتى پيش وى مى‏بود و فرزند حاصل از پيوند آن زن و مرد متعلق به شوهر اصلى زن بود.

4. نكاح رهط (ازدواج دست‏جمعى): عده‏اى از مردان كه بايد كم‏تر از ده نفر باشند با زنى ازدواج مى‏كردند و خرج او را متكفل مى‏شدند و وقتى نوزادى به دنيا مى‏آمد، اگر پسر بود يك شب آن زن تمام شوهرانش را دعوت مى كرد و فرزند را بغل مى كرد و به يكى از ايشان مى‏داد و اگر دختر بود، نزد خود زن مى‏ماند. عمرو بن عاص نيز نتيجه اين ازدواج است كه مادرش ليلى او را به عاص بن وائل نسبت داد، در حالى كه ابوسفيان تا آخر عمر مى گفت: من مى‏دانم عمرو پسر من است.

5. نكاح بدل: هر گاه مردى از زن ديگرى خوشش مى‏آمد، به شوهر او پيشنهاد مى‏كرد كه بيا زن‏هاى خود را تا مدت معينى با هم عوض كنيم و مدت معاوضه همانند اصل معاوضه به تمايل طرفين بستگى داشت.

6. نكاح مقت (ازدواج تحميلى): هرگاه شخصى مى‏مرد زنش مانند تمام ارث او به پسر بزرگ تعلق مى گرفت. البته در صورتى كه آن زن نامادرى پسر بزرگ باشد و اگر او نمى‏خواست، زن را به ديگر برادران يا بيگانگان مى‏داد و مهرش را مى‏گرفت و اگر متوفى پسر بزرگ يا كوچكى نمى‏داشت، آن زن به مردان فاميل تعلق داشت. بدين ترتيب كه هر يك از مردان فاميل به عنوان اظهار تمايل و تصاحب وى زودتر پارچه‏اى به سوى او پرت مى‏كرد يا بر سر وى مى‏افكند، زن مال او مى‏شد.

7. نكاح جمع (ازدواج همگانى): صاحبان ثروت كنيزكان زيبارو و يا زنان بى‏بند و بار را جمع نموده و آن‏ها را نزد اساتيد فن عشوه‏گرى فرستاده و سپس آن‏ها را در منازلى مسكن مى‏دادند و سر درب آن منزل پرچمى نصب مى‏كردند و از پول آن سهمى بر مى‏داشتند و فرزند را به توسط قيافه‏شناسان به يكى از مردان شهر نسبت مى‏دادند.

8. نكاح خمول (زناشويى تعويضى)

9. نكاح شغار: اين كه مردى دخترش را به همسرى كسى درآورد كه او هم دخترش را به همسرى او در مى‏آورد، بى‏آن كه مهريه‏اى در كار باشد.

10. نكاح سفاح (زنا و روسپيگرى) كه به آن زناشويى همگانى هم گفته شده، ثروتمندان عرب با جمع‏آورى كنيزكان و زنان زيبا به منظور ازدياد ثروت، عشرتكده‏هايى مى‏گشودند. در اين مراكز، زنان و كنيزان ابتدا فنون رقص و ... را مى‏آموختند و سپس به پذيرايى از مشتريان مى‏پرداختند. اين مراكز پرچم خاصى داشتد كه نشانه ورود آزاد بود. در تاريخ جاهليت، اين زنان را" قينات" و" ذوات‏السرايات" مى‏گويند.

11. نكاح «خدن» (بر وزن فكر) و آن چنين بوده كه مى‏گفتند: زناى محرمانه باكى ندارد و غير محرمانه مورد نكوهش و سرزنش است. به اين نكاح زناشويى پنهانى گفته شده؛ اين نوع از زناشويى، شامل حال مردان و زنان مى‏شد كه به عللى نمى‏توانستند آشكارا به عياشى بپردازند. اين دسته از افراد، سعى داشتند تا روابط جنسى پنهانى با فرد مورد علاقه خود برقرار كنند. اين روابط در جامع جاهلى به رسميت شناخته مى‏شد.

به استثناى قسم او و دوم، ما بقى اقسام نكاح‏هاى حرام هستند. منبع: سايت‏هاى متعدد

مسلمان تنها دو نوع ازدواج داريم؛ ازدواجى كه به امر پيغمبر و ائمه، كلمات زيبايى را بين دختر و پسر مى‏خوانند، همان كلماتى را كه آرامش‏آور است؛ چون اين كلمات به امر خداست، و آن‏ها با هم ازدواج مى‏كنند. اما قبل از بعثت پيغمبر، نُه گونه ازدواج ديگر وجود داشت. نمى‏خواهم فضاى جلسه را تاريك بكنم و ادب منبر را بشكنم. اگر انسان كتاب‏هايى را كه اين نُه گونه ازدواج را شرح و تفصيل داده‏اند، بخواند، از تعجّب ماتش مى‏برد و مى‏بيند آن‏ها چقدر در امر غريز جنسى، از هر حيوانى پست‏تر شده بودند. خداوند در قرآن، نسبت به شمارى از اين ازدواج‏ها اعلام حرمت كرده است. «1» شمارى از آن‏ها هم از بين رفت. امّا وقتى رسول‏

______________________________
(1) 17. مانند نكاح مقت كه پسر زن پدرش را ارث مى‏برد، در آى بيست و دوم سور نساء: «وَ لا تَنْكِحُوا ما نَكَحَ آباؤُكُمْ مِنَ النِّساءِ إِلَّا ما قَدْ سَلَفَ إِنَّهُ كانَ فاحِشَهً وَ مَقْتاً وَ ساءَ سَبيلًا.» هم‏چنين نكاح سفاح و نكاح خدن در آيه بيست و پنجم همين سوره: «مُحْصَناتٍ غَيْرَ مُسافِحاتٍ وَ لا مُتَّخِذاتِ أَخْدانٍ.» البته، اين آيه، تنها بر مطلوب نبودن ازدواج با چنين زنانى رهنمون است، و به طور غيرمستقيم، از چنين نكاح‏هايى اعلام ناخرسندى شده است.

خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم آمد، چقدر با خودش بركت آورد؛ ادب آورد؛ خير آورد؛ بزرگوارى آورد؛ كرامت آورد. تمام اين اعراب را به كار مشروع مشغول كرد. پروند هنر را در جامع انسانى باز كرد. خدا خير بدهد به برخى از دانشمندان خارجى، مثل: گوستاولوبون فرانسوى‏ «1» و جرجى زيدان مسيحى‏ «2» كه يكى از آن‏ها در شش جلد كتاب خود «3»، و يكى ديگر هم در يك جلد كتابش‏ «4»، ثابت كردند كه تمدّن امروز جهان و دانش‏

______________________________
(1) 18. گوستاولوبون: يكى از دانشمندان به نام فرانسه كه در سال 1841 م. در شهر نوژان ل روترو مركز ايالت اورالوار در فرانسه متولد شد و در 9 دسامبر 1931 (17 آذرماه 1310) در پاريس درگذشت. منبع: لغت‏نام دهخدا با تلخيص‏

(2) 19. جرجى زيدان، اديب، مورخ و روزنامه نگار لبنانى مسيحى! در جمادى الآخر سال 1278. ق، در خانواده‏اى فقير و تنگدست در بيروت به دنيا آمد. در سال 1328، دانشگاه قاهره از او براى تدريس تاريخ اسلام دعوت كرد، ولى با اعتراض شديد مسلمانان رو به رو شد كه انتخاب يك مسيحى براى تدريس تاريخ اسلام، شايسته نبود. لذا او از اين سمت، كناره‏گيرى كرد. او در شعبان سال 1332. ق، در سن 54 سالگى در منزل خود در قاهره، به طور ناگهانى درگذشت. جرجى زيدان آثار زيادى از خود به جاى گذاشته است. او را مى‏توان از پركارترين و برجسته ترين نويسندگان ادبى قرن سيزدهم و آغاز چهاردهم كه مساوى با نوزدهم و آغاز قرن بيستم ميلادى، دانست. آثار: داستان‏هاى تاريخى كه شهرت او بيش‏تر به سبب همين است، تاريخ آداب اللغه العربيه، الفاظ العربيه والفلسفه اللغويه، تاريخ اللغه العربيه، البلغه فى اصول اللغه، تاريخ الماسونيه، تاريخ التمدن الاسلامى، تراجم مشاهير شرق. منبع: كتابخانه طهور با تلخيص‏

(3) 20. جرجى‏زيدان مورخ مسيحى مصرى در كتاب تاريخ تمدن اسلام مى‏گويد: بعضى از نويسندگان غرب چنين پنداشته‏اند كه بنياد دعوت پيغمبر اسلام بر روى طمع بزرگى و ميل به لذت‏هاى دنيوى بوده. ما چنين گفتارهايى را باور نمى‏كنيم؛ زيرا تاريخ و چگونگى دعوت آن حضرت، به طور آشكار دلالت دارد كه قيام آن بزرگوار، در اثر صدق و اخلاص بوده و او مردم را از روى عقيده و ايمان به سوى كيش اسلام دعوت مى كرده و گرنه با آن همه توهين‏ها و فشارهايى كه در اين راه به جان خريده بود، هرگز تحمل و صبر نمى‏كرد. پيش از بعثتش، مورد احترام و نوازش تمام مردم مكه بود، پس از بعثت، با تمام حملات و بى احترامى‏ها، همچنان محكم و استوار ايستاد (ج 1، ص 33).

(4) 21. «گوستاو لوبون» در كتابش تاريخ تمدن اسلام و غرب مى‏نويسد: اگر ارزش مردان را از روى اعمالشان بسنجيم، بايد اعتراف كنيم كه محمد از بزرگ‏ترين مردانى است كه تاريخ آن‏ها را شناخته. اطاعتى را كه محمد از ياران و پيروان خود ديد، براى هيچ فاتح و پادشاه و فرمانده اى ميسر نشد. اخلاقى عالى و حكمتى بى‏مانند و دلى پر از مهر ورحمت داشت تاريخ تمدن اسلام و غرب، ص 157

امروز جهان، فقط و فقط ريشه در بعثت محمد بن عبدالله صلّى الله عليه و آله و سلّم دارد. ما مى‏ببينيم چقدر پيغمبر براى عالم و با سواد شدن مردم هزينه كرد. روزى كه پيغمبر آمد و گفت: «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَهٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ.» «1» روزى كه آمد و گفت: «اطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ لَوْ بِالصِّينِ فَإِنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ فَرِيضَهٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ.» «2» روزى كه اگر اين متن روايت باشد كه گفت: «اطْلُبُوا الْعِلْمَ مِنَ الْمَهْدِ الَى اللَّحْدِ.» «3» روزى كه آمد و گفت: در روز قيامت، شما را با عقل و علمتان ارزيابى مى‏كنند. روزى كه آمد و گفت: بهشت جاى عاقلان است و دوزخ جاى مردمِ جاهل و نفهم. آن روز انوشيروان داشت با مردم روم شرقى مى‏جنگيد كه براى ارتش بودجه كم آورد. به نخست وزيرش گفت: اگر ما اين بودجه را تأمين نكينم، از روميان شكست مى‏خوريم. پس اعلام كنيد به جبهه كمك بكنند. فردوسى كه فوكلى‏ها و كراواتى‏ها او را صد در صد قبول دارند و ما هم او را قبول داريم، مى‏گويد: پينه‏دوزى به انوشيروان پيغام فرستاد، من تا پيروزى ايران بر روم، خرج جنگ را مى‏دهم، در عوض، انوشيروان نوشته‏اى به من بدهد كه پسر من حقّ داشته باشد به مدرسه برود و درس بخواند. انوشيروان گفت: در كشور من، شاهزادگان، فرزندان وزرا و ارتشيان مقام بالا و فرزندان مؤبدان فقط حقّ تحصيل دارند. من حاضرم در اين جنگ شكست بخورم و ايران از دست برود، ولى بر خود، ننگِ اجازه دادن به اين كه بچ پينه‏دوزى برود درس بخواند را تحمّل نكنم. «4» انوشيروان معاصر پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم بود. البته، قبل از وفات پيغمبر، از بين رفت. همان روز پيغمبر مى‏گفت: «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَهٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ.» آن روز، آن حضرت درب تمام علوم را بر روى مردم گشود.

 

رساله امام صادق عليه السلام دربار علم فيزيك‏

يكى از جاهاى ديدنى انگليس، كتابخان بريتيش لايبررى‏ «5» است. من كه تنها يك نصف روز به آن جا رفتم،

______________________________
(1) 22. ديلمى، إرشاد القلوب إلى الصواب، ج 1، ص 165. متن كامل روايت در پانوشت بيستم فصل ششم آمده است.

(2) 23. وسائل‏الشيعه، ج 27، ص 27.

(3) 24. محمد رى‏شهرى، العلم والحكمه فى الكتاب و السنه، ص 207- 206. از اين منبع تحقيقى در رابطه با اين سخن در پانوشت بيست و دوم فصل ششم آمده است.

(4) 25. در پى‏نوشت نوزدهم فصل ششم، مستند آن به تفصيل بيان شده است.

(5) 26. بريتيش لايبررى يا همان كتابخانه بريتانيا. كتابخانه بريتانيا، كتابخانه ملى انگليس است. ساختمان مركزى كتابخانه در لندن واقع شده است و داراى دو شعبه است: يكى بخش روزنامه‏ها در شمال غرب شهر كه به آن كتابخانه روزنامه‏ها مى‏گويند و ديگرى در غرب ناحيه يورك شاير، در حومه شهرِ ودربى كه مركز تهى مدارك كتابخانه بريتانيا در آن قرار دارد. مجموعه كتابخان بريتانيا، شامل مجموعه‏هاى منحصر به فرد و كميابى است. در حال حاضر، داراى سايت ويژه‏اى بر روى شبكه اينترنت است. تورق صفحات، يكى از خدمات الكترونيكى جالب كتابخانه است كه بر روى سايت آن ارايه مى‏شود. منبع: سايت آزمايشى دايره المعارف كتابدارى و اطلاع رسانى‏

خسته شدم؛ براى اين كه در اين مدت كوتاه مشكل بود من هم جاى اين كتابخانه را ببينم؛ چون اگر قفسه‏هاى اين كتابخانه را بغل هم بچينند، طول آن به بيش از هزار كيلومتر مى‏رسد. هفتاد درصد كتاب‏هاى اين كتابخانه، كتاب‏هاى ما مسلمانان است. يكى از كتاب‏هاى موجود در اين كتابخانه، رسال الصادق عليها لسلام‏ «1» در دو هزار صفحه است كه در آن، بحث‏هاى: نور، اجسام و عناصر، ديناميسم و مكانيسم عالم، چشم، شكست نور و گردش خون مطرح شده است. نويسند اين هزار صفحه، جابر بن حيان طرطوسى‏ «2» است كه كلّ اين مباحث را با گوش خود از امام صادق عليهالسلام شنيده و نوشته است. چنين كتابى در اين كتابخانه است.

البته، نگارش چنين كتاب ارزشمندى، خدمت انبياست. نمى‏دانم چرا برخى پسران و دختران جوان ما را از قرآن، از پيغمبر و از زمان بعثت پيغمبر و به طور كلى از اسلام جدا كردند.

 

نگاهى به وضعيت دينى و معنوى ايرانيان‏

من خيلى خوب تاريخ ايران را بلدم. من اين تاريخ را از بخش پيشداديان و از زمان مادها كه در هگمتانه، همدان فعلى، حكومت بر قرار كردند تا حالا به خوبى‏

______________________________
(1) 27. الرسائل الجعفريه: تنسب إلى الإمام أبى عبد الله جعفر بن محمد الصادق الذى توفى (148) هى خمسمائه (رساله) جمعها و دونها فى ألف صفحه جابر بن حيان المذكور المتلمذ عنده و طبعت فى أستراسبورغ (الذريعه إلى تصانيف الشيعه، ج 10، ص 245).

(2) 28. أبو عبد الله و يقال أبو موسى جابر بن حيان بن عبد الله الطرطوسى الكوفى المعروف بالصوفى:

و فى كشف الظنون: توفى سنه 160. أقوال العلماء فيه: كان حكيما رياضيا فيلسوفا عالما بالنجوم طبيبا منطقيا رصديا مؤلفا مكثرا فى جميع هذه العلوم و غيرها: كالزهد و المواعظ، من أصحاب الامام جعفر الصادق عليه السلام و أحد أبوابه و من كبار الشيعه. الّف ما يزيد على 3900 كتاب فى علوم جلها عقليه و فلسفيه. اما تشيعه: فيدل عليه عد ابن طاوس له فى منجمى الشيعه، و روايه ابنى بسطام عنه عن الصادق عليه السلام، و روايته خمسمائه رساله للصادق عليه السلام كما ذكره اليافعى و أما تلمذه على الصادق عليه السلام: فيدل عليه قول ابن طاوس انه صاحب الصادق عليه السلام و روايه ابنى بسطام عنه عن الصادق عليه السلام، و تصريح اليافعى و ابن خلكان بأنه تلميذه و أنه ألف كتابا يشتمل على خمسمائه رساله من رسائله أعيان‏الشيعه، ج 4، ص 39- 30 با تلخيص‏

مى‏دانم و تك تك شاهان اين دوره‏ها هم در ذهن من است: مادها، هخامنشى‏ها، سلوكى‏ها، ساسانيان، صفاريان، خوارزمشاهيان، مغولان، تيموريان، صفويه، افشاريه، زنديه، قاجاريه و پهلوى. اگر مجال بود نام يكايك اين شاهان را از حالا تا زمان مادها فهرست مى‏كردم. اين تاريخ ايران است.

زمانى كه پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم به رسالت مبعوث شد، مقدس‏ترين عنصر نزد ملت ايران، آتش بود؛ آن‏ها مى‏گفتند اين آتش نماينده نيرويى است كه اسمش اهورامزدا است و آن را تعظيم مى‏كردند؛ پيشش سجده مى‏كردند، و هميشه آتش را روشن نگه مى‏داشتند. آتش براى ايرانيان با هزينه‏هايى كه ساسانيان كردند، جنبه معبود داشت. معبود كلم عربى است به معناى پرستش‏شونده. براى اين كه به ذهن نزديك شود كه در ايران قديم چه چيز كم‏ارزشى را مى‏پرستند و آتش را خدا مى‏دانستند و چقدر هم آن را مقدس مى‏شمردند، و پيغمبر آمد اين ملت را از پرستش آتش نجات داد، براى اثبات و ناتوانايى اين معبود ساختگى، مثالى مى‏زنم. اگر خانمى بچه شش ماه خود را بر روى اين آتشى كه به عنوان معبود و مقدّس در منقل بود، سرپا مى‏گرفت، با همان دستشويى بچه، خاموش مى‏شد؛ يعنى خداى ايرانيان با يك دستشويى بچه خاموش مى‏شد. پيغمبر آمد و ما را از چنين جهالتى نجات داد.

 

وضعيت حقوق زنان ايرانى پيش از بعثت پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم‏

در كشور ايران آن زمان، زن فقط حقّ مالكيت معادل بيست من جو داشت؛ يعنى اگر زنى بيست و يك من جو داشت، يك من آن را از او مى‏گرفتند و به او مى‏گفتند، چنين حقى براى تو نيست؛ زن مالك زمين نبود؛ مالك خانه نبود؛ مالك مغازه نبود؛ مالك كارش هم نبود. پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم آمد و زنان ايران را نجات داد. او گفت اين كه مى‏گوييد، زن مالك نيست، اشتباه مى‏كنيد؛ چون زن هم انسان است و مى‏تواند مالك كار مشروع خود باشد؛ مى‏تواند مالك بر زمين باشد؛ مى‏تواند مالك مال باشد؛ مى‏تواند به مكه برود؛ پس بايد زكات بر او عرضه بشود؛ بايد او اهل انفاق باشد؛ بايد اهل بهشت باشد؛ بايد اين زن پاكدامن باشد. شما على اين جنس چه مى‏گوييد؟

 

جفاى برخى از زنان ايرانى به پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم‏

آيا برخى از دختران و زنان ايران با اين فساد و فتنه‏اى كه دارند، دارند از پيغمبر قدردانى مى‏كنند؟ آيا آن‏ها دارند به رسول خدا مى‏گويند، دستت درد نكند كه ما را نجات دادى. تو آمدى ما را نجات دادى و ما خودمان را اسير فرهنگ آمريكا، اسرائيل و انگليس كرديم، و ما الان هر طورى كه زنان و دختران آن‏ها بيرون مى‏آيند، ما هم همان‏طور بيرون مى‏آييم؛ آن‏ها هر طورى شوهردارى مى‏كنند، ما هم چنين مى‏كنيم؛ آن‏ها هر طورى بچه تربيت مى‏كنند، ما هم همان‏طور بچه تربيت مى‏كنيم. پيغمبر هم به اين جور زن‏ها مى‏گويد، شما اگر مار و عقرب بزاييد و بزرگ كنيد، بهتر از اين بچه‏هايى است كه زاييديد تا آن‏ها را به جان اين ملت بياندازيد كه يا بچه‏اى است كه مى‏رود درس مى‏خواند و مدير مى‏شود و روز روشن، دويست ميليون تومان را مى‏دزد، و يا آن بچه‏اى مى‏شود كه اين قدر پليس دنبال او مى‏گردد، تا بعد از دوازده قتل، او را پيدا كند. بچه‏اى كه سر بچه‏هاى هشت ساله و نه ساله را مى‏بُريد و بعد آن‏ها را آتش مى‏زد. آيا اين‏ها همان بچه‏هايى نيستند كه شماها زاييديد؟ آدم وقتى صفح حوادث روزنامه‏ها را مى‏خواند، مى‏فهمد پيغمبر چه گفته است. اما خود پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم آمد دخترى تربيت كرد كه پسران اين دختر، حسن و حسين شدند، و دخترانش، زينب كبرى و ام‏كلثوم شدند. مقام ام‏البنيين با مقام حضرت زهرا عليها السلام قابل مقايسه نيست، ولى فرزند اين زن تربيت شد قرآن، قمر بنى‏هاشم شد.

 

انبياء و امامان خيرى براى همه حتى براى دشمنان خود

خداوند مى‏گويد پيغمبر و بقيه انبياء و ائمه طاهرين را امامانى قرار داديم و تمام آن‏ها را به انجام كارهاى خير امر كردم: وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ‏ «1» كار خيرى در اين عالم نيست مگر اين كه آن‏ها بايد آن را انجام بدهند. آن‏ها به علت ايمان خود به خدا و به قيامت، اين كارها را انجام مى‏دادند. براى همين، هيچ موجود زنده‏اى از اين انبياء و ائمه رنج نديد. موجود زنده را مى‏گويم، نه انسان را فقط.

روز دوم محرم هزار نفر براى حمله به ابى‏عبدالله عليه السلام وارد كربلا شدند. در آن روز هم چون آب آن‏ها تمام شده بود، و در مسير هم آبى نيافته بودند،. همشان تشنه‏

______________________________
(1) 26. انبياء: 73.

بودند؛ امام حسين عليه السلام به هفتاد نفر همراهان خود فرمود، هر چه آب داريد، به اين تشنه‏ها بدهيد. «1»

على بن طعان يكى از اين هزار نفر بود. او در توصيف اين تشنگى مى‏گويد، اسب من اين قدر تشنه بود كه تشت آبى را كه برايش آورند، در خوردن آب سرگردان شده بود و انگار گيج بود و نمى‏دانست چه كند و خود من هم كه خيلى تشنه بودم، نمى‏توانستم به آن اسب كمكى بكنم. يك دفعه ديدم، ابى‏عبدالله عليه السلام آمد و اين تشت را بلند كرد و جلوى اسب من نگه داشت تا آن اسب سيراب شود. «2»

 

همه از وجود حسين بهره بردند و مى‏برند

بايد اعتراف كنم كه مردم ايران امروز ما خيلى با ارزش هستند. زيرا ارزش‏هاى آن‏ها براى ايمانشان است. سوگند به خدا و روز قيامت كه اين مردم از مردم زمان پيامبر بهتر مى‏باشند؛ چون خداوند در سوره توبه مى‏گويد: پيغمبر من، مردم زمان خود را دعوت به جبه جهاد مى‏كرد، آن‏ها مى‏گفتند: هوا گرم است، و ما نمى‏توانيم بياييم، و يا مى‏گفتند، هوا سرد است، و ما نمى‏توانيم بياييم. «3» ولى وزن ايمان مردم امروز ايران، بيش‏تر از وزن ايمان مردم آن زمان است. اين مردم بايد به انتظار باشند كه پرده كنار برود و بهشت را به آنان نشان بدهند و بگويند، اين مزد زحمات ايمانى‏شما است و

______________________________
(1) 27. الإرشاد، ج 2، ص 78. متن كتاب چنين است:

و جاء القوم زهاء ألف فارس مع الحر بن يزيد التميمى حتى وقف هو و خيله مقابل الحسين عليه السلام فى حر الظهيره و الحسين و أصحابه معتمون متقلدو أسيافهم فقال الحسين عليه السلام لفتيانه أسقوا القوم و أرووهم من الماء و رشفوا الخيل ترشيفا ففعلوا و أقبلوا يملئون القصاع و الطساس من الماء ثم يدنونها من الفرس فإذا عب فيها ثلاثا أو أربعا أو خمسا عزلت عنه و سقوا آخر حتى سقوها كلها.

(2) 28. الإرشاد، ج 2، ص 78: متن كتاب چنين است:

فقال على بن الطعان المحاربى كنت مع الحر يومئذ فجئت فى آخر من جاء من أصحابه فلما رأى الحسين عليه السلام ما بى و بفرسى من العطش قال أنخ الراويه و الراويه عندى السقاء ثم قال يا ابن أخى أنخ الجمل فأنخته فقال اشرب فجعلت كلما شربت سال الماء من السقاء فقال الحسين عليه السلام: اخنث السقاء أى اعطفه فلم أدر كيف أفعل فقام فخنثه فشربت و سقيت فرسى. و كان مجى‏ء الحر بن يزيد من القادسيه و كان عبيد الله بن زياد بعث الحصين بن نمير و أمره أن ينزل القادسيه و تقدم الحر بين يديه فى ألف فارس يستقبل بهم حسينا فلم يزل الحر موافقا للحسين عليه السلام.

(3) 29. اشاره به آى هشتاد و يكم سور توبه: فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلافَ رَسُولِ اللَّهِ وَ كَرِهُوا أَنْ يُجاهِدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فى سَبيلِ اللَّهِ وَ قالُوا لا تَنْفِرُوا فِى الْحَرِّ قُلْ نارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَوْ كانُوا يَفْقَهُونَ*

شما خوبيد؛ ما كه يقين داريم. ما كه مى‏گويم، منظورم هر كسى كه در رده ما هست؛ مدتى درس خوانده و تا حدى با آيات و روايات آشنا هست. ما يقين داريم كه اين مردم اگر در زمان ابى‏عبدالله عليه السلام بودند، لشكر او، هفتاد و دو نفر نبود. امام حسين عليه السلام آن روز گفت، من غريبم، اما اگر امروز بود، نمى‏گفت من غريبم، و آن روز اگر حضرت گفت، من مظلومم، اما اگر اين مردم بودند، او نمى‏گفت من مظلومم. اين مردم شب و روز، و در برف و در سرما، و درگرما، در كم پولى و بى‏پولى، عاشقانه خود را فداى ابى‏عبدلله عليه السلام مى‏كنند؛ يعنى من از اين ملت مى‏پرسم، اگر شما در زمان حيات آن حضرت، بوديد، به راستى، به كربلا نمى‏رفتيد؟ به خدا مى‏رفتيد.

منبع
  • پایگاه عرفان