منابع مقاله:
کتاب : تفسير و شرح صحيفه سجاديه جلد چهارم
نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان
انتقال روح از بدن و كوچ آن به سوى آخرت در سير آيات شريفه، به لحظههاى «سكرة الموت يا غمرات الموت يا بلغت الحلقوم يا بلغت التّراقى» «1» تعبير شده است.
اين حالت از واژه سِكر به معنى مسدود كردن راه آب است و چون انسان در اين لحظهها يك حال مستى و گيجى دارد پس اين سدى ميان انسان و عقل و احساس او مىشود و گمراهى از جاده زندگى براى او پديد مىآيد.
در اين لحظهها انسان از چند سو در محاصره عوامل گوناگون قرار مىگيرد. از يك سو فرشتگان مرگ براى قبض روح او آمدهاند.
از يك سو ارواح مقدس معصومان و اولياى خدا براى بشارت به بهشت و نجات او از دوزخ بر بالين او حاضر مىشوند.
از سوى ديگر شيطان و يارانش در دم آخر به وسوسههاى نهايى مىپردازند.
و از سويى ديگر علاقه به فرزند و مال و مقام دنيايى او را رها نمىكند.
و مهمتر اين كه ترسى از مرگ و اميدوارى به خدا و معصومان: و اعتقادات و ارزشهاى دينى كه يك عمر با آنها زيسته است او را مضطرب ساخته است.
قرآن بارها روى مسأله مرگ و مخصوصاً لحظه جان دادن تكيه مىكند و به انسانها هشدار مىدهد كه همگى چنين لحظهاى را در پيش دارند:
وَ جَآءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقّ ذَ لِكَ مَا كُنتَ مِنْهُ تَحِيدُ» «2»
و سكرات و بيهوشى مرگ، حق را [كه همه واقعيتهاى جهان پس از مرگ است] مىآورد [و به محتضر مىگويند:] اين همان چيزى است كه از آن مىگريختى؛ سكره مرگ حالتى شبيه به مستى است كه بر اثر فرا رسيدن مقدمات مرگ به صورت هيجان و انقلاب فوق العادهاى به انسان دست مىدهد، و گاه بر عقل او چيره مىگردد و او را در اضطراب و ناآرامى شديدى فرو مىبرد، چگونه چنين نباشد در حالى كه مرگ يك مرحله انتقالى مهم است كه بايد انسان در آن لحظه تمام پيوندهاى خود را با جهانى كه ساليان دراز با آن خو گرفته بود قطع كند و در عالمى گام بگذارد كه براى او كاملًا تازه و اسرارآميز است.
به خصوص اين كه در لحظه مرگ انسان درك و ديد تازهاى پيدا مىكند، بىثباتى اين جهان را با چشم خود مىبيند و حوادث بعد از مرگ را كم و بيش مشاهده مىكند. اين جا است كه وحشتى عظيم سرتاپاى او را فرا مىگيرد و حالتى شبيه مستى به او دست مىدهد ولى مست نيست. حتى انبيا و مردان خدا كه در لحظه مرگ از آرامش كاملى برخوردارند از مشكلات و شدايد اين لحظه انتقالى بىنصيب نيستند. چنانكه در حالات معصومين عليهم السلام نقل شده است:
وَ كانَ زَيْنُ الْعابِدينَ عليه السلام يَقُولُ عِنْدَ المَوْتِ: «اللَّهُمَّ ارْحَمنى فَانَّكَ كَريمٌ، اللَّهُمَّ ارْحَمْنى فَانَّكَ رَحيمٌ» فَلَمْ يَزَلْ يُرَدِّدُها حَتَّى تُوُفِّىَ صَلَواتُ اللَّه عَليه وَ كانَ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ قَدَحٌ فِيهِ ماءٌ وَ هُوَ فِى الْمَوْتِ وَ يُدْخِلُ يَدَهُ فِى الْقَدَحِ وَ يَمْسَحُ وَجْهَهُ بِالْماءِ وَ يَقُولُ: اللَّهُمَّ أَعِنِّى عَلى سَكَرَاتِ المُوْتِ. «3»
حضرت سجاد عليه السلام در هنگام ياد مرگ هميشه مىفرمود: «خدايا! به من رحم كن چون تو بزرگوارى، خدايا! به من رحم كن چون تو مهربانى»؛ پس پيوسته اين را تكرار مىنمود تا اين كه از دنيا رحلت فرمود. در نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله ظرفى از آب در وقت رحلت و مرگ بود و ايشان دستش را در ظرف آب مىكرد و به صورت مىكشيد و مىفرمود: خدايا! مرا بر سختىهاى مرگ كمك بفرما.
اين حالت چقدر سرنوشت ساز است كه انسان هميشه در حال شك و اميد به سر مىبرد و راهى براى فرار از آن آماده مىكند. و قرآن در ادامه مىفرمايد: به كسى كه در حال سكرات مرگ است گفته مىشود اين همان چيزى است كه ناخوش داشتى و از آن مىگريختى.
آرى، مرگ واقعيّتى است كه غالب افراد از آن مىگريزند به خاطر اين كه آن را فنا مىدانند نه دريچهاى به عالم بقا؛ در حالى كه جهان آخرت براى جاودانگى آفريده شده است.
و سكرات موت هم مانند مرگ حق است و قابل انكار نيست يعنى آن حالتهاى سخت و جان گداز يك حقى به دنبال دارد كه مرگ است و اين به خاطر آن است كه انسان هر باورى را درباره قيامت انكار كند نمىتواند اين واقعيّت را منكر شود كه سرانجام مرگ درِ خانه همه را مىكوبد.
مرگ تدريجى
در آيه ديگر مىفرمايد:
كَلَّآ إِذَا بَلَغَتِ التَّرَاقِىَ* وَ قِيلَ مَنْ رَاقٍ* وَ ظَنَّ أَنَّهُ الْفِرَاقُ* وَ الْتَفَّتِ السَّاقُ بِالسَّاقِ* إِلَى رَبّكَ يَوْمَئِذٍ الْمَسَاقُ» «4»
اينچنين نيست [كه مىپندارد]، هنگامى كه جان به گلوگاه رسد،* و [كسان بيمار] گويند: درمان كننده اين بيمار كيست؟* و [بيمار] يقين مىكند [كه با رسيدن جان به گلوگاه] زمان جدايى [از دنيا، ثروت، زن و فرزند] فرا رسيده
است!* و [از سختى جان كندن] ساق به ساق به هم پيچد؛* آن روز، روز سوق و مسير به سوى پروردگار توست.
آن روز كه چشم برزخى او باز مىشود و حجابها كنار مىرود، نشانههاى عذاب و كيفر را مىبيند و به اعمال خود آگاه مىشود و در آن لحظه ايمان مىآورد ولى ايمانى كه هرگز مفيد به حال او نخواهد بود.
تراقى جمع ترقوه به معنى استخوانهايى است كه دور گلو را گرفته است و رسيدن جان به گلوگاه كنايه از آخرين لحظات عمر است؛ زيرا هنگامى كه روح از بدن بيرون مىرود اعضايى كه فاصله بيشترى از قلب دارند مانند دست و پاها زودتر از كار مىافتند، گويى روح به تدريج از بدن بيرون رفته تا به گلوگاه برسد و اين حالت ادامه دارد كه هيچ كسى نمىتواند او را نجات دهد، ساق پاها به هم پيچيده مىشود و اندك اندك اعضاى بدن از روح خالى مىشوند در اين احتضار، يأس كامل در نزد انسان و بستگان او پديد مىآيد و فراق هميشگى اتفاق مىافتد. و اين آخرين وضعيتى است كه شدتهاى دنيايى با شدتهاى آخرت پيچيده مىشود.
در آيه ديگر مىفرمايد:
فَلَوْلَآ إِذَا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ* وَ أَنتُمْ حِينَئِذٍ تَنظُرُونَ» «5»
پس چرا هنگامى كه روح به گلوگاه مىرسد،* و شما در آن وقت نظارهگر هستيد [و هيچ كارى از شما ساخته نيست!]
ضعف و ناتوانى كامل انسان در اين لحظات حساس آشكار مىشود، نه تنها در زمانهاى گذشته كه امروز با تمام تجهيزات فنى و پزشكى و درمانى نمىتواند ضعف و زبونى به هنگام احتضار را سامان دهد.
اطرافيان او از يك سو حال او را نظاره مىكنند و از سوى ديگر ضعف و ناتوانى خود را مشاهده مىنمايند و از سويى برترى قدرت خدا را بر همه چيز؛ حضور مرگ و پايان حيات در دست او را حس مىكنند و خودشان نيز همچنين سرنوشتى را در پيش دارند.
تعبير جان به گلو رسيدن كنايه از واپسين لحظههاى زندگى است كه بيشتر اعضاى بدن مانند دستان و پاها قبل از بقيه اعضا از كار مىافتد و گلوگاه آخرين عضوى است كه از كار مىافتد. و پيكر به سوى متلاشى شدن به پيش مىرود.
و در مراحل پايانى نفس انسان به جايگاه حقيقى خود باز مىگردد كه خداوند حال آن را چنين بازگو مىفرمايد:
يأَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِى إِلَى رَبّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً» «6»
اى جان آرام گرفته و اطمينان يافته!* به سوى پروردگارت در حالى كه از او خشنودى و او هم از تو خشنود است، باز گرد.
پس از گذشت از وضعيّت وحشت و عذاب روحى كه در برزخ بين زندگى و مرگ رخ مىدهد، ارواح دو دسته مىشوند. يك گروه ارواح طيبه و مطمئنه هستند كه خداوند از آنها به نفس مطمئنه و روح آرامش يافته تعبير مىكند و مىفرمايد: «تو اين روح آرام يافته به سوى پروردگارت بازگرد.» اين بازگشت همان دعوت الهى به سوى خويش و رضايت محبوب و معبود حقيقى از روح مقدس است. سپس از او براى ورود و پذيرايى در بهشت برين، همه مقدمات وعدهها را آماده مىسازد.
برخى از مفسران عقيدهمندند كه منظور از بازگشت به سوى پروردگار، بازگشت به ثواب و رحمت اوست. ولى بهتر آن است گفته شود: بازگشت به سوى خود اوست يعنى در جوار قرب او جاى گيرد.» «7»
بازگشت به سوى پروردگار در روايات
آيا اين دعوت به بازگشت به سوى پروردگار تنها در قيامت است و يا از لحظه جان دادن آغاز مىشود؟ به روايات اهل بيت عليهم السلام نگاهى مىاندازيم:
امام صادق عليه السلام به سدير مىفرمايد:
فَأَمَّا الْمُؤْمِنُ فَما يُحِسُّ بِخُرُوجِها، وَ ذلِكَ قَولُ اللَّه سُبْحَانَه وَ تَعالى:
يأَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِى إِلَى رَبّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً* فَادْخُلِى فِى عِبدِى* وَ ادْخُلِى جَنَّتِى» «8»
ثُمَّ قالَ: ذلِكَ لِمَنْ كانَ وَرِعاً مُواسِياً
لِإِخْوانِهِ وَصُولًا لَهُم. «9»
مؤمن، بيرون رفتن از دنيا را حس نمىكند و اين سخن خداى متعال است كه فرمود: «اى جان آرام گرفته و اطمينان يافته!، به سوى پروردگارت در حالى كه از او خشنودى و او هم از تو خشنود است، باز گرد. پس در ميان بندگانم درآى، و در بهشتم وارد شو.» سپس فرمود: و اين حالت براى كسى است كه پارسا باشد و با برادرانش همدردى و به آنها رسيدگى كند.
حضرت على عليه السلام از رسول اللّه صلى الله عليه و آله نقل فرمود:
إِنَّ اشَدَّ شيعَتِنا لَنا حُبًّا يَكُونُ خُروجُ نَفْسِهِ كَشُرْبِ أَحَدِكُم فى يَوْمِ الصَّيفِ الماءَ البارِدَ الَّذى يَنْتَفِعُ بِهِ القُلُوبُ وَ إِنَّ سائِرَهُمْ لَيَمُوتُ كَما يُغْبَطُ أَحَدُكُم عَلى فِراشِهِ كَأَقَرَّ ما كانَتْ عَيْنُهُ بِمَوْتِهِ. «10»
علاقهمندترين شيعيان به ما، جان كندنش مانند نوشيدن آب خنك روحبخشى است كه يكى از شما در روز تابستان بنوشد و بقيه آنها در بستر خود به خوشايندترين حالت مىميرند، حالتى كه هر يك از شما آرزوى چنان مردنى را كند.
راوى از امام صادق عليه السلام پرسيد:
چرا هنگامى كه روح از بدن خارج مىشود احساس ناراحتى مىكند ولى در هنگام وارد شدن روح به آن احساس نمىكند؟؛ فرمود: به خاطر آن كه بدن با آن رشد كرده است. «11» درست به اين مىماند كه دندان فاسدى از دهان بيرون كشند، در لحظه جدايى دردناك است ولى بعد از آن احساس آرامش مىكنيم.
در حديث معراج آمده است:
هر گاه بنده در حال مرگ قرار گيرد فرشتگانى بالاى سر او مىايستند و دست هر فرشتهاى جامى از آب كوثر است و جامى از شراب بهشتى و به روح او مىنوشانند تا سستى و تلخى مرگ از او برود و نويد بزرگ را به او مىدهند و مىگويند: خوش باش و جايگاهت نكو باد. تو نزد پروردگار عزيز حكيم حبيب قريب مىروى. «21» امام على عليه السلام ترسيم زنده و توصيف دقيقتر گويايى از لحظه مرگ و سكرات غافلگير كننده از آن لحظهها براى ما ارائه مىفرمايد:
اجْتَمَعَتْ عَلَيْهِمُ سَكْرَةُ الْمَوْتِ وَ حَسْرَةُ الْفَوْتِ، فَفَتَرَتْ لَها اطْرافُهُمْ وَ تَغَيَّرَتْ لَها الْوانُهُمْ، ثُمَّ ازْدادَ الْمَوْتُ فيهِم وُلُوجاً، فَحيلَ بَيْنَ احَدِهِمْ وَ بَيْنَ مَنْطِقِه، وَ انَّهُ لَبَيْنَ اهْلِهِ يَنْظُرُ بِبَصَرِهِ وَ يَسْمَعُ بِاذْنِهِ عَلى صِحَّةٍ مِنْ عَقْلِهِ وَ بَقاءٍ مِنْ لُبِّهِ، يُفَكِّرُ فِيمَ أَفْنى عُمُرَهُ؟ وَ فيمَ اذْهَبَ دَهْرَهُ؟ وَ يَتَذَكَّرُ امْوالًا جَمَعَها، اغْمَضَ فى مَطالِبِها، وَ اخَذَها مِنْ مُصَرَّحاتِها وَ مُشْتَبِهاتِها قَدْ لَزِمَتْهُ تَبِعاتٌ جَمْعِها، وَ اشْرَفَ عَلى فِراقِها، تَبْقى لِمَنْ وَرائَهُ يَنْعَمُونَ فيها، وَ يَتَمَتَّعُونَ بِها، فَيَكُونُ الْمَهْنَا لِغَيْرِهِ وَ الْعِبْءُ عَلى ظَهْرِهِ، وَ الْمَرْءُ قَدْ غَلِقَتْ رُهُونُهُ بِها، فَهُوَ يَعَضُّ يَدَهُ نَدامَةً عَلى ما أَصْحَرَ لَهُ عِنْدَ المَوْتِ مِنْ أَمْرِهِ وَ يَزْهَدُ فيما كانَ يَرْغَبُ فيهِ أَيَّامَ عُمُرِهِ وَ يَتَمَنَّى أَنَّ الَّذى كانَ يَغْبِطُهُ بَها وَ يَحْسُدُهُ عَلَيْها قَد حازَها دُونَه!
فَلَمْ يَزَلِ الْمَوْتُ يُبالِغُ فى جَسَدِهِ حَتَّى خالَطَ لِسانُهُ سَمْعَهُ، فَصارَ بَيْنَ أَهْلِهِ لايَنْطِقُ بِلِسانِهِ وَ لايَسْمَعُ بِسَمْعِهِ، يُرَدِّدُ طَرْفَهُ بِالنَّظَرِ فى وُجُوهِهِمْ يَرى حَرَكاتِ الْسِنَتِهِم وَ لايَسْمَعُ رَجْعَ كَلامِهِم ثُمَّ ازْدادَ الْمَوْتُ الْتِياطاً بِهِ، فَقُبِضَ بَصَرُهُ كَما قُبِضَ سَمْعُهُ، وَ خَرَجَتِ الرُّوحُ مِنْ جَسَدِهِ فَصارَ جِيفَةً بَيْنَ أَهْلِهِ. «31»
سكرات مرگ و اندوه بر آنچه از دستشان رفته يك جا آنان را در بر گرفت، اعضاى بدنشان در برابر آن سختىها به سستى گراييد، رنگشان تغيير كرد.
سپس مرگ بيشتر در وجودشان نفوذ نمود و بين آنان و سخن گفتنشان مانع شد و آن محتضر در ميان اهل بيتش با ديدهاش مىبيند، و با گوشش مىشنود در حالى كه عقلش بجاست و فكرش باقى است، انديشه مىكند كه عمرش را در چه راهى به باد داده و روزگارش را كجا برده، به ياد مىآورد ثروتى را كه جمع كرده و در به دست آوردنش توجه به حلال و حرام ننموده و از جايى كه حلال و حرامش برخى روشن و برخى مشتبه بوده و به چنگ زده و فعلًا پايبند گناه جمع آورى آن ثروت است و مشرف بر جدا شدن از آن شده، ثروتى كه براى وارثان مىماند و در آن خوش مىگذرانند و از آن بهرهمند مىشوند، راحتى آن نعمت براى وارث و بار مسؤوليّت آن بر دوش اوست واو در گرو اين ثروت است. در پى آنچه وقت مردن برايش ظاهر مىشود از حسرت دست به دندان مىگزد، و به آنچه در ايام عمرش به آن رغبت داشته بىميل مىشود و آرزو مىكند اى كاش! آن كسى كه قبل از اين به ثروت او غبطه مىخورد و به خاطر آن به او حسد مىورزيد آن ثروت را به جاى او گرد آورده بود. آن گاه مرگ در غلبه بر بدنش چندان پيش مىرود كه ديگر گوشش مانند زبانش از كار مىايستد در حالى كه ميان خانوادهاش مىماند كه قدرت سخن گفتن و قوت شنيدن ندارد، ديده به چهره اهل و عيالش مىگرداند، حركات زبانشان را مىبيند ولى صداى كلام آنان را نمىشنود سپس پنجه مرگ با او گلاويز مىشود، چشم او نيز، مانند گوشش از كار مىافتد و روح از بدنش بيرون مىرود، و لاشهاى شده بين خانوادهاش مىافتد ....
حالات مرگ و حكمت آن
يكى از حكمتهاى بروز اين حالتها، در واقع رسيدن به سرنوشتى است كه در انتظار اوست و انسان پيوسته در حال شك و ترديد به سر مىبرد و حقيقت مطلب بر او روشن نيست. و اين واقعيّت به ويژه در انتظار كفار و مشركين است كه دين اسلام را انكار مىكنند و مرگ و قيامت را به مسخره مىگيرند، پس لحظاتى چند بين آرزوها و افكارشان فاصله مىافتد و شبههها به يقين تبديل مىشود. اما آنان به آن يقينى مىرسند كه پوچى و بىهويتى باطل را به همراه دارد.
اما گروه دوم: ارواح خبيثه و شيطانى مانند ارواح كافران و منافقان هستند كه به دوزخ دعوت مىشوند.
جان كندن كافر از بلاهاى دنيايى ناگوارتر است، چون او از هر گونه آلودگى روحى و جسمى انباشته شده است و راه پاكى را هم نگذرانده است پس در لحظه تسليم جان، وسيله نجات دهندهاى كه او را از منجلابها بيرون بكشد وجود ندارد و علاوه بر اين شيطان هم او را به انكار حق و ارزشها تشويق مىكند و سپس رها مىكند، در اين وضعيت جان كندن بر او بسيار سخت شده و به بدترين حال از دنيا مىرود.
برخلاف آنچه ماديين مىگويند كه مردن انسان تمام شدن و نابودى است؛ اين لحظهها مانند انتقال جنين به دنيا به همراه درد و رنج فراوان است و زندگى جديدى آغاز مىشود.
مرگ در كلام امام سجاد عليه السلام
از على بن الحسين عليه السلام امام سجاد عليه السلام پرسيدند: مرگ چيست؟ فرمود:
براى مؤمن مانند كندن لباس چركين و پرحشره است، و گشودن غل و زنجيرهاى سنگين و تبديل آن به فاخرترين لباسها و خوشبوترين عطرها و راهوارترين مركبها و مناسبترين منزلهاست. و براى كافر مانند كندن لباس فاخر است و انتقال از منزلهاى مورد علاقه و تبديل آن به چركترين و خشنترين لباسها و وحشتناكترين منزلها و بزرگترين عذابهاست. «14»
مرگ در كلام امام كاظم عليه السلام
در روايت است كه، امام موسى بن جعفر عليه السلام وارد بر كسى شد در حالى كه غرق سكرات موت بود و به هيچكس پاسخ نمىگفت، جمعيت عرض كردند:
اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله! دوست داريم حقيقت مرگ را براى ما شرح دهى و بگويى بيمار ما اكنون در چه حالى است؟
فرمود:
مرگ وسيله تصفيه است كه مؤمنان را از گناه پاك مىكند و آخرين ناراحتى اين عالم است و كفاره آخرين گناهان باقيمانده آنهاست. در حالى كه كافران را از نعمتهايشان جدا مىكند و آخرين لذت يا راحتى است كه به آنها مىرسد و آخرين پاداش كار خوبى است كه احياناً انجام دادهاند. و امّا اين شخص محتضر به كلى از گناهانش پاك شد و از معاصى بيرون آمد و خالص گشت آن چنان كه لباس چركين با شستشو پاك مىشود. و او هم اكنون شايستگى آن را پيدا كرده كه در سراى جاويد همنشين ما اهل بيت باشد. «15»
مرگ در كلام امام حسين عليه السلام
اكنون به تاريخ بنگريم آن سوى حقيقت را از دريچه نگاه اولياء اللّه به مرگ مشاهده كنيد.
امام حسين عليه السلام در روز عاشورا به هنگام شدت گرفتن جنگ، تعبير لطيفى درباره مرگ براى يارانش ارائه فرمود:
صَبْراً بَنِى الكِرامِ! فَمَا الْمَوْتُ الَّا قَنْطَرَةٌ يَعْبُرُ بِكُم عَنِ الْبُؤْسِ وَ الضَّرّاءِ الى الجِنانِ الواسِطَةِ، وَ النَّعيمِ الدَّائِمَةِ، فَايُّكُم يَكْرَهُ انْ يَنْتَقِلَ مِنْ سِجْنٍ إِلى قَصْرٍ وَ مَا هُوَ لِاعْدائِكُمْ الَّا كَمَنْ يَنْتَقِلُ مِنْ قَصْرٍ الَى سِجْنٍ وَ عَذابٍ.
إِنَّ ابى حَدَّثَنى عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله أَنَّ الدُّنيا سِجْنُ المُؤْمِنِ وَ جَنَّةُ الكافِرِ وَ الْمَوْتُ جِسْرُ هؤُلاءِ إلَى جِنانِهِمَ وَ جِسْرُ هؤُلاءِ إِلى جَحِيمِهِم. «16»
شكيبايى كنيد اى فرزندان مردان بزگوار، مرگ تنها پلى است كه شما را از ناراحتىها و رنجها به باغهاى وسيع بهشت و نعمتهاى جاودان منتقل مىكند. كدام يك از شما از انتقال يافتن از زندان به قصر ناراحتيد؟ و اما نسبت به دشمنان شما همانند اين است كه شخصى را از كافى به زندان و عذاب منتقل كنند.
پدرم از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل فرمود كه: دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است و مرگ تنها پل آنها به باغهاى بهشت و پل اينها به جهنّم است.
پس نيكوست به سفارشهاى عملى اهل بيت عليهم السلام گوش جان بسپاريم:
حضرت صادق عليه السلام مىفرمايد:
هر كه دوست دارد خداى عزوجل سكرات مرگ را بر او سبك گرداند بايد به خويشانش رسيدگى كند و به پدر و مادرش نيكى كند. اگر چنين كند، خداوند عزوجل سختىهاى مرگ را بر او آسان گرداند و در زندگيش هرگز به ندارى نيفتد. «17»
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- سوره ق (50): 19، انعام (6): 93، واقعه (56): 83، قيامت (75): 26.
(2)- ق (50): 19.
(3)- بحار الأنوار: 78/ 241، باب 5؛ الدعوات، راوندى: 250، حديث 704 و 705.
(4)- قيامة (75): 26- 30.
(5)- واقعة (56): 83- 84.
(6)- فجر (89): 27- 28.
(7)- برگرفته از تفسير نمونه: 26/ 475- 477، ذيل آيه 27- 28 سوره فجر.
(8)- فجر (89): 27- 30.
(9)- بحار الأنوار: 6/ 186، باب 7، حديث 21؛ المحاسن: 1/ 177، باب 39، حديث 161.
(10)- بحار الأنوار: 6/ 162، باب 6، حديث 30؛ تأويل الآيات الظاهرة: 752.
(11)- بحار الأنوار: 6/ 158، باب 6، حديث 17؛ علل الشرايع: 1/ 3009، باب 261، حديث 1.
(21)- بحار الأنوار: 74/ 27، باب 2، حديث 6؛ مستدرك الوسائل: 7/ 500، باب 1، حديث 8743.
(13)- نهج البلاغه: خطبه 108.
(14)- بحار الأنوار: 6/ 155، باب 6، ذيل حديث 9؛ معانى الأخبار: 289، حديث 4. (15)- بحار الأنوار: 6/ 155، باب 6، ذيل حديث 9؛ معانى الأخبار: 289، حديث 6.
(16)- بحار الأنوار: 6/ 154، باب 6، حديث 9.
(17)- الأمالى، شيخ طوسى: 432، حديث 967؛ بحار الأنوار: 71/ 81، باب 2، حديث 82.