پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

لزوم ايمان به همه آيات و احكام الهى‏

لزوم ايمان به همه آيات و احكام الهى‏


منابع مقاله
:

کتاب   : تفسير حكيم جلد سوم

نوشته : حضرت آیت الله حسین انصاریان

انسان در صورتى كه علاقه داشته باشد از نظر ايمان مؤمنى كامل و مقبول حق گردد، و به پاداش اعمالى كه در فضاى پر بركت ايمان كامل انجام ميدهد برسد، بايد از نظر قلبى به تمام حقايق مربوط به ايمان يعنى خدا، قيامت، فرشتگان، پيامبران، كتاب‏هاى الهى اعتقاد جزمى و يقينى داشته باشد، و از نظر نفسى به حسنات اخلاقى آراسته، و از نظر ظاهر مزين به اعمال صالحه ديده شود.

مؤمن واقعى بدون لحاظ چيزى به همه آيات و احكام الهى دلبسته و هريك را در جاى خود با نيتى خالص و همتى بلند به اجرا ميگذارد.

مؤمن حقيقى در آيات و احكام الهى تفكيك قائل نيست و حالت و نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ‏ در خيمه حيات او و عرصه گاه ايمانش راه ندارد.

مؤمن مقبول حق به عبادات بدنى، مالى، حقوقى با كمال شوق و رغبت روى ميآورد و براى او فرقى ندارد كه در هر موقع خاص مكلّف به چه تكليفى است، او خود را بنده و عمله خدا ميداند، و هر لحظه آماده فرمانبردارى از دستورات خداست.

در فرهنگ سعادت بخش اسلام ارزش ويژه چنين انسانى است، و خير دنيا و آخرت و سعادت امروز و فردا مخصوص به اوست.

مؤمن مورد اكرام حق، احترام پيامبران و امامان و مايه بركت براى اهل زمين و ستارهاى درخشان در ديد تيزبين فرشتگان است.

در رابطه با ارزش و والائى چنين مؤمنانى رواياتى شگفت آور از اهل بيت نقل شده كه به بخشى از آن اشاره ميشود:

از حضرت صادق (ع) روايت شده:

«انما سمى المؤمن مؤمنا لانه يؤمن على الله فيجيز امانه:» «1»

مؤمن را به اين سبب مؤمن خوانده‏اند كه با بهره گيرى از ايمانش براى ديگران در دنيا و آخرت درخواست نجات ميكند و به شفاعت بر ميخيزد و خدا دعايش را مستجاب و شفاعتش را ميپذيرد.

امام صادق (ع) در روايتى بسيار مهم بدين گونه اوصاف مؤمن را بيان ميكند:

«المؤمن هاشمى لانه هشم الضلال والكفر والنفاق، المؤمن قرشى لانه اقر للشيئ و نحن الشيئ وانكر لاشيئ: الدلام واتباعه، والمؤمن نبطى لانه استنبط الاشياء تعرف الخبيث عن الطيب، والمؤمن عربى لانه عرب عنا اهل البيت، والمؤمن اعجمى لانه اعجم عن الدلام فلم يذكره بخير والمؤمن فارسى لانه تفرس فى الاسماء لوكان الايمان منوطا بالثريا لتناوله ابناء فارس:» «2»

مؤمن هاشمى است زيرا شكننده گمراهى و كفر و نفاق است، مؤمن قرشى است زيرا به حق با جان و دل اقرار دارد و ما اهل بيت همان حق هستيم، و منكر باطل و پيروان اوست، مؤمن نبطى است زيرا كشفكننده حقايق است و پاك را از ناپاك در همه مواردش ميشناسد، و مؤمن عربى است زيرا از ما اهل بيت سخن ميگويد، و مؤمن عجمى است زيرا از باطل به خير سخن نميگويد، و مؤمن فارسى است زيرا به سماوات با نظر عقل و خرد نگاه ميكند، اگر ايمان آويخته به ثريا باشد فرزندان فارس آن را به دست ميآورند.

از حضرت باقر يا حضرت صادق روايت شده:

«ان المؤمن ليزهر نوره لاهل السماء كما تزهر نجوم السماء لاهل الارض و قال (ع) ان المؤمن ولى الله يعينه و يصنع له ولايقول على الله الا الحق ولايخاف غيره:» «3»

نور مؤمن براى سماواتيان ميدرخشد چنان كه نور ستارگان براى زمينيان ميدرخشد و فرمود مؤمن محبّ و محبوب خداست، خدا مؤمن را در همه امور يارى ميدهد، و مهمّاتش را كفايت ميكند، مؤمن نسبت به خدا جز حق نميگويد و از غير او نميترسد.

حضرت موسى بن جعفر از پدرانش از پيامبر اسلام روايت ميكند:

«يعيرالله عزوجل من عباده يوم القيامة فيقول: عبدى! ما منعك اذ مرضت ان تعودنى فيقول: سبحانك سبحانك انت رب العباد لاتألم ولاتمرض فيقول: مرض اخوك المؤمن فلم تعده و عزتى وجلالى لو عدته لوجدتنى عنده ثم لنكفلت بحوائجك فقضيتهالك و ذلك من كرامة عبدى المؤمن وانا الرحمن الرحيم:» «4»

خدا در قيامت بندهاى از بندگانش را سرزنش ميكند، به او ميگويد: چه چيزى تو را از عيادت من هنگامى بيمار بودم باز داشت؟ عبد ميگويد خدايا تو منزهى، تا پاك از هر عيب و نقصى، تو پروردگار بندگانى متالّم و بيمار نميشوى، خدا ميفرمايد: برادر مؤمنت بيمار شد تو او را عيادت نكردى، به عزت و جلالم سوگند اگر او را عيادت ميكردى مرا نزد وى مييافتى، سپس ضامن‏ برآورده شدن حاجاتت ميشدم و اين همه از بزرگوارى و كرامت بنده مؤمن من است و من بخشنده و مهربانم.

از مفضل روايت شده كه حضرت صادق فرمود:

«يقال للمؤمن يوم القيامة: تصفح وجوه الناس، فمن كان سفاك شربة او اطعمك اكلة، او فعل بك كذا و كذا فخذ بيده فادخله الجنة قال: فانه يمّر على الصراط ومعه بشر كثير فيقول الملائكة: يا ولى الله الى اين يا عبدالله؟ فيقول جل ثناءه: اجيزو لعبدى فاجازوه وانما سمى المؤمن مؤمنا لانه يجيز على الله فيجيز امانه:» «5»

روز قيامت به مؤمن ميگويند: در ميان مردم جستجو كن پس هر كس در دنيا شربت آبى به تو چشانده، يا لقمه نانى به تو خورانده، يا فلان كار خير و فلان كار خير را نسبت به تو انجام داده، دستش را بگير و وارد بهشت كن، حضرت فرمود، مؤمن بر صراط ميگذرد در حالى كه انسان‏هاى زيادى با او هستند، فرشتگان ميگويند: اى محبوب خدا كجا با اين جمعيت؟ خدا ميفرمايد راهش را باز بگذاريد پس راهش را باز ميگذارند، و مؤمن به اين سبب به عنوان مؤمن نامگذارى شده كه از خدا براى ديگران درخواست نجات و شفاعت ميكند و خدا دعايش را مستجاب و شفاعتش را ميپذيرد.

اين همه مقام براى مؤمن بخاطر اين است كه با دل و جان به همه حقايق و آيات و احكام حق ايمان دارد و آنها را به اجرا ميگذارد و به فرمان‏هاى حق عمل ميكند، بدون اين كه تبعيضى ميان آيات الهى قائل شود.

 

ثابت قدمى و استوارى مؤمن‏

مؤمن براساس معرفت به حقايق، و اتكال به حق، و يقين به آخرت در برابر هر گناهى ايستادگى كرده و نميگذارد ديو معصيت پنجه بر زندگى‏اش اندازد، و بر هر عبادتى استقامت مينمايد و نميگذارد عبادتى از او فوت شود، و در برابر حوادث ايمان سوز صبر و تحمل به خرج ميدهد و اجازه نميدهد ايمانش از دست برود.

خباب بن ارت از جمله مردان وارسته و پاك طينتى است كه در پذيرفتن اسلام سبقت گرفت و به شدت مورد شنكجه و آزار مشركين مكه و سنگدلان آن منطقه بود، او را هر چه شكنجه ميدادند تا از ايمانش دست بردارد استقامت ميورزيد و به حفظ ايمان و اعتقادش پابرجاتر ميشد!

سنگ سوزانى كه بر آن آتش افروخته بودند بر پشتش ميگذاردند تا گوشتش از بين ميرفت باز هم از خود صبر و تحمل نشان ميداد و ايمانش را حفظ ميكرد!

روزى به محضر رسول خدا شتافت و از آزار و شكنجه مشركين شكايت كرد، در آن حال حضرت درسايه كعبه سر روى برد خود گذاشته خوابيده بود، عرضه داشت ما را از اين گرفتارى نجات نميدهى و از حضرت حق نميخواهى ما را از اين وضع آزاد كند؟

پيامبر از جاى حركت كرد در حالى كه صورتش برافروخته شده بود، فرمود: كسانى كه پيش از شما بودند هرچه آزار ميديدند استقامت ميورزيدند، آنان را ميگرفتند قبرى براى آنان كنده به قبر ميانداختند، ارّه بر سرشان ميگذاردند، شانه‏هاى آهنين را در پوست و گوشتشان وارد ميكردند، ولى از دينشان دست بر نميداشتند، خداوند چنان اسلام را نيرومند خواهد كرد كه مردم سواره از صنعاء تا حضرموت ميروند و از كسى جز خدا نميهراسند، اما شما شتاب داريد و بيصبرى ميكنيد!

خباب داراى شغل آهنگرى بود، پيامبر گاهى نزد او ميآمد و با وى انس ميگرفت، اين خبر را به زنى كه مالك خباب بود دادند، آن زن سنگدل كه كيش شرك داشت آهنى ميگداخت و بر سر خباب ميگذاشت، و او باز در حفظ دينش استقامت نشان ميداد!

روزى فرزند خطاب از خباب پرسيد چگونه مشركين تو را شكنجه ميكردند؟ خباب پيراهنش را از پشت بالا زد، گفت: بنگر همين كه چشم عمر به پشت او افتاد در شگفت شد و گفت: سوگند به خدا تاكنون پشت كسى را اينگونه نديده بودم، خباب گفت: آتش بر پشتم ميافروختند و تا هنگامى كه پشتم از گوشت صاف نشده بود آتش را خاموش نميكردند!!

نه تنها او در راه دين و حفظ ايمان به اين صورت صبر و استقامت ورزيد پسرش عبدالله بن خباب هم چون پدر دچار شكنجه‏هاى سخت و طاقت فرساى خوارج شد ولى براى حفظ ايمانش پايدارى نمود.

عبدالله از اصحاب و عاشقان اميرمؤمنان بود، روزى خوارج نهروان در نخلستانى از كنار نهر آبى ميگذشتند، عبدالله را ديدند قرآنى بر گردن آويخته و بر مركبى سوار است و زنش در رديف او همراه اوست.

به او گفتند: درباره على پس از مسئله حكميت چه نظرى دارى؟ گفت:

«ان عليا اعلم بالله واشد توقيا على دينه وانفذ بصيرة:»

على بهتر از ديگران خدا را ميشناخت، و در حفظ دينش از همه كوشاتر بود، و بصيرتش از همه نافذتر و كامل‏تر بود، خوارج گفتند: همين قرآنى كه بر گردن آويختهاى ما را به كشتن تو فرمان ميدهد، آنگاه او را كنار نهر آورده و سرش را از بدن جدا كردند، و شكم همسر حامله‏اش را دريده طفل را بيرون آورده و سر بريدند!! «6»

 

استقامت مؤمنان در شعب ابوطالب‏

مشركان سنگدل قريش، و شكنجه گران بيرحم هنگامى كه ديدند مسلمانانى كه از شر آنان به حبشه مهاجرت كرده به آسودگى زندگى ميگذرانند، و كسانى كه در مكه بسر ميبرند به پشتيبانى ابوطالب دلگرم هستند و كسى نميتواند به‏ آنان زيانى برساند، انجمنى بزرگ تشكيل دادند و با يكديگر مشورت نموده در كشتن پيامبر همداستان شدند.

هنگامى كه ابوطالب اين خبر را شنيد جمع بنى هاشم را در درهاى كه شعب ابوطالب نام داشت جاى داد، درهاى كه روزها در برابر تابش آفتاب سوزان مكه بود، و حرارت آفتاب تا ساعاتى از شب آنجا را در آغوش داشت، جز زمين خشن و ريگزار و سنگلاخ همراه با كوه‏هاى برافراشته كه دره را محاصره كرده بود چيزى نداشت، از وسائل اوليه زندگى خالى بود، زنگى در آنجا در اوج سختى و مرارت قرار داشت، مرگ تدريجى بر ساكنان دره مسلط بود!!

ابوطالب از دو طرف براى دره ديده بان قرار داد، و فرزندش على را بيشتر شب‏ها به جاى پيامبر ميخوابانيد، مشركان ديدند با اين وضع كه حضرت شعب ميگذراند كسى را به او دسترسى نيست لذا چارهاى ديگر انديشيدند.

چهل نفر در دارالندوه اجتماع كرده پيمان بستند كه ديگر با بنى هاشم مدارا نكنند نه به آنان زن دهند و نه از آنان زن بگيرند، با ايشان خريد و فروش ننمايند و با آنان هرگز صلح نكنند مگر اين كه پيامبر را تسليم آنان نمايند تا به قتل برسانند، اين پيمان را نوشته مُهر كردند و به ام جلاس خاله ابوجهل سپردند.

بنى هاشم در محاصره شديد قرار گرفتند، هيچ كس با آنان معامله نميكرد، مگر هنگام حج كه اعراب جنگ را حرام ميدانستند و قبائل عرب براى زيارت به مكه ميآمدند، آنان نيز از شعب خارج شده از اعراب خوردنى ميخريدند و به شعب حمل كرده ذخيره مينمودند، اگر يكى از قريشيان متوجه فروش مواد غذائى به اهل شعب ميشد آن متاع را گران‏تر ميخريد تا به شعب نرسد يا همه جنس و ثروت فروشنده را به غارت ميبرد، هرگاه مسلمانى از شعب بيرون آمد و بر او دست مييافتند به اندازهاى او را شكنجه ميكردند تا كشته شود، كار به اندازهاى بر اهل شعب سخت شد كه صداى ناله اطفالشان از شدت گرسنگى و تشنگى به گوش‏ اهل مكه ميرسيد و برخى از مشركين از صداى جانسوز اطفال ناراحت ميشدند تا جائى كه با پيمان و قرارداد برضد اهل شعب مخالفت مينمودند.

ابوطالب از ترس اين كه پيامبر را به قتل برسانند هرگاه آن حضرت بخواب ميرفت رختخواب خود را در يك طرف پيامبر ميانداخت و محل خواب يكى از فرزندانش را در طرف ديگر قرار ميداد و به اين صورت از رسول خدا محافظت ميكرد!!

سه سال تمام اهل ايمان بر آن همه سختى و تلخى و رنج و مصيبت و مضيقه و شكنجه بدنى و روحى استقامت ورزيد، و پايدارى نمودند تا ايمانشان محفوظ بماند و چراغ اسلام پرفروغ‏تر گردد و ريشه آن شجره طيبه قوى‏تر و محكمتر شود. «7»

 

پايدارى شگفت آور

عمرو بن جموح مسلمانى بود كه پايش لنگ و از نظر شرعى معاف از جهاد در ميدان بود، چهار فرزند برومندش در جنگ احد در ركاب پيامبر اسلام در گردونه جنگ قرار داشتند، عمرو نيز مانند ديگر رزمندگان مخلص عاشقانه خواست از مدينه به سوى ميدان جهاد برود، گفتند: چهار فرزندت در عرصه جهادند، روانيست كه با پاى لنگ به جبهه بروى! گفت: سزاوار است كه پسران من به بهشت روند و من چون زنان در خانه بنشينم؟ به سوى احد حركت كرد و پس از بيرون آمدن از خانه دست به دعا برداشت و گفت: خدايا مرا به خانه برمگردان.

هنگامى كه در ميدان جنگ به محضر پيامبر رسيد، آن حضرت فرمود: خدا جهاد را از تو برداشته، عرض كرد ميخواهم اكنون با پاى لنگ به بهشت روم، با اذن پيامبر آهنگ ميدان كرد و در راه خدا جانش را نثار نمود، پس از او پسرش‏ خلاد شهيد شد، سپس برادر همسرش عبدالله بن عمرو بن حزام به دست سفيان بن عبدشمس به شهادت رسيد.

اين عبدالله بن عمر حزام پدر جابربن عبدالله انصارى است، هند زوجه عمروبن جموح پس از پايان جنگ به ميدان آمد جسد برادرش عبدالله و شوهرش عمروبن جموح و پسرش خلاد را بر شترى گذاشت و روانه مدينه شد، در ميان راه عايشه با جمعى از زنان براى خبر گرفتن از وضع پيامبر ميآمد، با برخورد به هند زوجه عمروبن جموح از پيامبر پرسيدند، هند گفت: رسول خدا در سلامت است، ديگر هرچه مصيبت سخت باشد با سالم بودن آن حضرت بر ما آسان است، عايشه پرسيد بار شترت چيست؟ گفت جسد پسر و برادر و شوهرم، هنگامى كه به آخر ريگستان در مرز ميدان جنگ رسيد شتر خوابيد، هرچه هند او را برانگيخت و با سنگ و چوب براى برخاستن تحريكش كرد برنخاست، ولى به جانب احد كه حركتش ميداد مانند باد شتاب ميكرد، حضور پيامبر رسيد و جريان را گفت، پيامبر فرمود: شتر چنين مأموريتى دارد كه جنازه‏ها را به مدينه باز نگرداند، اينگ بگوى عمرو شوهرت هنگام بيرون آمدن از خانه چه گفت؟ عرض كرد وقتى از خانه بيرون ميآمد رو به قبله كرد و گفت:

«اللهم لاتردنى الى اهلى وارزقنى الشهادة:»

خدا مرا به خانوادهام باز مگردان، و شهادت را نصيبم كن.

پيامبر فرمود: اى انصار در ميان شما جماعتى هستند كه خدا را به هرچه سوگند دهند ردّ نميكند و عمرو از آن دسته بود. سپس فرمود: اى هند فرشتگان بر سر برادرت عبدلله بال گسترده‏اند و نگاه ميكنند كه در كجا دفن ميشود، شوهر و پسر و برادرت در بهشت رفيق يكديگرند، هند گفت: يا رسول الله از خدا بخواه كه من نيز در بهشت با آنان باشم. «7»

ثبات قدم ابودجانه‏

در گرماگرم جنگ در ميدان احد هنگامى كه مشركان خشمگين پيامبر و اميرمؤمنان را در محاصره داشتند و براى قتل آن دو انسان عرشى مصمم بودند، و از مسلمانان فرارى براى دفاع از حق اثرى نبود، ناگاه نظر پيامبر به ابودجانه افتاد، فرمود: ابودجانه من بيعتم را از تو برداشتم به سلامت از اين ميدان بيرون رو و به هر كجا خواهى برو، اما على از من و از اويم.

ابودجانه به شدت گريست و گفت: به خدا سوگند من هرگز خود را از بيعت تو رها نميكنم، به كجا روم؟ به سوى همسرم روم كه از دنيا خواهد رفت، يا به خانه ام بازگردم كه خراب ميشود، يا به طرف ثروتم و مالم بروم كه فانى ميگردد، يا به سوى اجل بگريزم كه به سرعت ميرسد؟!

حضرت از مشاهده اشك چشم ابودجانه كه از مژگانش به صورت ميريخت به او عنايت فرموده و اجازه ادامه مبارزه داد.

از يك طرف اميرمؤمنان و از طرف ديگر ابودجانه شروع به جنگ جانانه با كفار نمودند، ابودجانه از كثرت جراحات بر زمين افتاد، على (ع) جسد او را برداشته خدمت پيامبر آورد، ابودجانه گفت: يا رسول الله آيا بيعت خود را به انجام رسانيدم؟ آن حضرت فرمود آرى و در حق او دعاى خير كرد.

باز على يك تنه به جنگ برخاست و نهايتاً از جان پيامبر دفاع كرد و سلامت آن حضرت را تأمين نمود درحالى كه نود زخم بدن مباركش را فرا گرفته بود. «8»

 

مؤمنى ثابت قدم و مستقيم از بنى عباس‏

من براى مرحوم آيت الله حاج شيخ على اكبر نهاوندى از نظر علم و عمل و زهد و تقوا احترام فوق العاده اى قائلم، آن جناب نزديك به نود سال در مسجد گوهرشاد كنار حرم حضرت رضا به تعلّم و تعليم و تربيت نفوس و تبليغ دين و نماز جماعت در سه وقت صبح و ظهر و شام اشتغال داشت و پس از درگذشت از دنيا در آستانه در ورودى حرم مطهّر دفن شد.

داستانى را از ثبات قدم مؤمنى از طايفه بنى عباس در كتاب خزينة الجواهرش كه حاوى آيات و روايات و حكايات عبرت آموزى است نقل ميكند كه من با تكيه بر وثاقت و وجاهت علمى و عملى او آن را روايت ميكنم.

هارون حاكم بيدادگرى عباسى و غارت گر بيت المال مسلمين، و دارنده مجالس عيش و نوش شبانه، و ستمكار به اهل ايمان به ويژه اهل بيت رسول اسلام فرزندى بنام قاسم موتمن داشت كه بخاطر ايمان استوارش به حق و قيامت از دنيا و رياستش و از جاه و جلال و جلوه گرى اش، و از حشمت و حكومت پدرش دست شسته و دل به آخرت و عبادت خدا بسته بود، به صورتى كه از لحاظ پوشاك و وضع ظاهر شباهتى با فرزندان سلاطين نداشت.

روزى از جلوى پدرش هارون عبور كرد، يكى از نديمان خاص هارون با ديدن قاسم خنده‏اش گرفت.

هارون از سبب خنده او پرسيد، گفت اين فرزند شما با اين وضعى كه دارد شما را رسوا نموده، او را بنگريد كه با اين لباس‏هاى كهنه در ميان مردم رفت و آمد دارد، هارون در پاسخ گفت: علت اين است كه ما تا الآن منصبى در دستگاه حكومت براى او مقرر ننموده ايم!

سپس قاسم را خواست و شروع به نصيحت و راهنمائى كرد كه: فرزندم مرا با اين شكل زندگى كردنت شرمنده ميكنى و سبب حرف‏هاى ناروا نسبت به من ميشوى اكنون حكومت يكى از ولايات را براى تو مينويسم تو در آنجا با مقام و درجه هم حكومت كن و هم به عبادت خدا مشغول باش.

قاسم گفت: پدرم تو را چند پسر است از من دست بردار و مرا نزد اولياء الهى شرمنده مكن. هارون بقدرى پافشارى كرد تا قاسم سكوت كرده و به ظاهر آماده پذيرفتن حكومت بر يكى از ولايات كشور پهناور عباسى شد.

هارون به كاتبش اشاره كرد كه حكومت مصر را بنام او بنويسد و فردا صبح به سوى مصر براى به دست گرفتن حكومتش حركت كند، ولى قاسم شبانه از بغداد به طرف بصره به صورتى مخفى فرار كرد، صبحگاهان هرچه از او جستجو كردند او را نيافتند تا بر اثر جاى پا كه براى يافتن اشخاص فنى معين بود به جستجويش برآمدند، به اين نتيجه رسيدند كه قاسم تا كنار دجله آمده و از آنجا به بعد ردپائى از خود برجاى نگذاشته!

قاسم خود را نهايتاً به بصره رسانيد، عبدالله بصرى ميگويد ديوار خانه خراب شده بود و نياز به كارگر داشتم، ميان بازار آمدم تا كارگرى پيدا كنم، جوانى را ديدم كنار مسجدى در بازار نشسته قرآن ميخواند و بيل و زنبيلى هم در نزد خود گذارده، پرسيدم كار ميكنى؟ گفت چرا كار نكنم خداوند براى كار ما را آفريده كه زحمت كشيده از دسترنج خود نان بخوريم.

گفتم برخيز و با من بيا، گفت: ابتدا اجرتم را تعيين كن من يك درهم اجرت برايش معين كردم به خانه رفتيم، تا غروب به اندازه دو نفر كار كرد، خواستم به او دو درهم بدهم نپذيرفت، گفت همان مقدار كه قرار گذارديم بيشتر نميگيرم اجرت خود را گرفت و رفت.

فردا صبح به محل روز گذشته رفتم تا او را براى اتمام كار بياورم ولى وى را نيافتم از كسى پرسيدم گفت: او فقط روزهاى شنبه كار ميكند و ديگر روزهاى هفته را به عبادت حق مشغول است.

صبر كردم تا شنبه ديگر او را در همان مكان يافتم، و براى انجام كار به خانه بردم، مشغول كار شد و مقدار زيادى كار كرد، هنگام ظهر دست و پايش را شست و وضو گرفت و مشغول نماز شد، پس از نماز سركارش رفت و تا غروب كار كرد شامگاه مزدش را گرفت و بيرون رفت.

شنبه ديگر چون كار ديوار تمام نشده بود نزد او رفتم ولى او را نيافتم پس از جستجو گفتند دو سه روز است بيمار شده، از محل استراحتش پرسيدم، به خرابهاى راهنمائى شدم، سر بالينش رفتم و سرش را به دامن گرفتم، همين كه ديده گشود گفت: كيستى گفتم همان كسى كه دو روز براى او كارى كردى من عبدالله بصرى هستم گفت: تو را شناختم آيا توهم دوست دارى مرا بشناسى گفتم: آرى گفت: من قاسم پسر هارون الرشيدم تا اين سخن را از او شنيدم بدنم به لرزه آمد به تصور اين كه اگر هارون بفهمد من فرزند او را به عنوان كارگرى به خانه خود برده ام با من چه خواهد كرد؟!

قاسم فهميد كه من ترسيدم، گفت: هراس بخود راه مده تاكنون كسى مرا در اين شهر نشناخته، اكنون اگر آثار مرگ را در خود نميديدم نامم را نميگفتم و خود را معرفى نمينمودم، فعلًا از تو درخواستى دارم، هنگامى كه از دنيا رفتم اين بيل و زنبيل را به كسى ده كه برايم قبر مهيا ميكند و اين قرآن را كه مونس من بود به شخصى بسپار كه اهل قرائت آن باشد و با اين گنجينه الهى انس برقرار كند، انگشترى هم به من داد و گفت: چون به بغداد رفتى پدرم هارون روزهاى دوشنبه بار عام دارد و هركسى ميتواند با او ديدار كند، آن روز بر او وارد شو و انگشتر را مقابلش بگذار، او انگشتر را ميشناسد چون خودش به من داده، به او ميگوئى پسرت قاسم در بصره از دنيا رفت و وصيت كرد كه اين انگشتر را براى تو بياورم و گفت به شما بگويم كه پدر جرآت تو در جمع آورى مال مردم زياد است، اين انگشتر را هم به آن اموال فراوان اضافه كن كه مرا طاقت حساب روز قيامت نيست!!

در اين وقت خواست حركت كند ولى نتوانست از جاى برخيزد براى بار دوم خود را حركت داد باز نتوانست به من گفت: مرا حركت ده كه مولايم اميرمؤمنان على بن ابيطالب آمده تا او را حركت دادم مرغ جانش از قفس جسم به عالم الهى پرواز كرد، گويا چراغى بود كه خاموش شد.

شما ميان گروهى از مردم كه به برخى از آيات حق مؤمن، و به بعضى كافرند و بر اين اساس چون بوزينه‏هاى بازى گرند و همان مقدار ايمانشان به برخى آيات براساس خواسته‏هاى فردى و هواى نفس است و گروه ديگر كه با جان و دل به همه آيات خدا مؤمن هستند و از ايمانى خالصانه برخوردارند و تا پاى جان و تحمل هر نوع سختى و مضيقه براى حفظ ايمانشان استقامت ميورزند مقايسه كنيد تا ارزش الهى و ملكوتى اينان و پستى و پوچى آنان برايتان روشن شود.

پی نوشت ها:

 

______________________________

(1)- علل الشرايع، ج 2، ص 219.

(2)- بحار، ج 67، ص 61.

(3)- بحار، ج 67، ص 64.

(4)- امالى طوسى، ج 2، ص 242.

(5)- بحار، ج 67، ص 70.

(6)- تحفة الاحباب 181.

(7)- بحار بخش رسالت پيامبر.

(7)- ناسخ پيامبر بخش جنگها 317 تا 344.

(8)- ناسخ پيامبر بخش جنگ احد ص 357.

 

منبع
  • پایگاه عرفان