من نمونهاى از شخصى ضربهپذير براى شما تعريف كنم كه آدم با شنيدن آن با تمام وجود مىسوزد و آتش مىگيرد . سوريه كشور فقيرى است و درآمد فوق العادهاى ندارد ، قبل از انقلاب كه اصلاً نداشت و مردمش كم درآمد و فقير بودند .
اين طور كه تعريف مىكردند ، روى پرونده ما كه تا قبل از پيروزى انقلاب سه خط قرمز بود . اصلاً به ما گذرنامه نمىدادند . هيچ جا را نديده بوديم . ولى كسانى كه به سوريه مىرفتند و مىآمدند ، مىگفتند : چقدر مردم آنجا فقير هستند .
شما حساب كنيد از ماليات اين مردم فقير ، افسرى از ارتش سوريه از طرف وزارت دفاع مأمور مىشود به ايتاليا برود و به اندازه محموله كشتى معمولى اسلحه براى ارتش سوريه بخرد .
مىرود و مىخرد و بارگيرى مىكند . شبها در آن هتلى كه بوده ، سر ميزى مىنشيند ، مىبيند دخترى حدود بيست ساله كه در زيبايى كم نمونه است. سر ميز آمد و رو به روى او نشست . عربى خيلى خوب حرف مىزند .
به اين افسر دست مىدهد و مىگويد : اجازه بدهيد بگويم بستنى بياورند . چنان به اين افسر محبت مىكند و ناز و غمزه مىآيد . خرج ميز افسر را مىدهد . افسر به او تعارف مىكند كه به اتاق ما برويم ، مىگويد : فردا شب . قرارها را مىگذارند ، فردا دوباره مىگويد : كارى پيش آمده ، فردا شب . چنان اين بيچاره را تشنه و ديوانه خودش مىكند كه سر از پا نمىشناخت .
افسر فردا شب به او مىگويد : من آخرين شبى است كه در ايتاليا هستم ، فردا صبح با كشتى بايد بروم . چه كار كنم ؟ دختر مىگويد : چون از عشق تو همه وجودم پر آتش است ، حاضرم با تو بيايم . مقصد شما كجاست ؟ مىگويد : سوريه . مىگويد : با تو مىآيم . امشب نيز به اتاق تو مىآيم كه فردا صبح با تو بيايم ، گذرنامهام نيز آماده است .
آن شب را به هيچ عنوان اجازه نمىدهد كه افسر دست به او بزند . وقتى درون كشتى مىآيند و كشتى حركت مىكند ، خيلى به اين دختر التماس مىكند كه تو قبول كن كه همسر من شوى . نزديك مقصد مىگويد : من به يك شرط قبول مىكنم كه دربست در اختيار تو باشم و آن اين است كه ببينم كشتى را با حضور خود من به حيفا و اسراييل ببرى .
او نيز حاضر مىشود . اين جاسوس پليد اسراييلى و اين شيطان در كنار افسرى بىتقوا و شهوترانِ ديوانه ، تمام اسلحه كشتىِ را به حيفا مىبرد و آنجا خالى مىكند . افسر را در اسراييل پياده مىكند و به او مىگويد : حالا اگر مىخواهى به سوريه برو.
نمىدانم معنى آيه روشن شد كه خدا چه مىخواهد بگويد ؟ اهل تقوا در چه مصونيتى هستند . نمىشود خدا اينها را يارى نكند . آدم چهل سال گناهان مالى ، شهوانى و سياسى را ترك كند ، باز خدا اينها را يارى نكند ؟ يعنى پروردگار يار او نباشد ، نور به او ندهد و او تشخيص ندهد ؟ اگر اين افسر با تقوا بود ، تا مىديد اين دختر با ناز و عشوه آمد و روى صندلىِ كنار ميزش نشست ، بلند مىشد و مىرفت جاى ديگرى مىنشست و گرفتار نمىشد .