مرحوم فيض نقل مىكند : در مجلس ميهمانى دو نفر به كسى گفتند : شنيدهايم مىخواهى همسرت را طلاق بدهى ؟ گفت : بله . گفتند : چرا ؟ گفت : طلاق امرى الهى است و خداوند به زن و شوهر حق داده است كه در نقطه معيّنى مجوّز دارند كه از هم جدا شوند . بىعلّت نه ، با علّت .
ما به اين امر خدا رسيدهايم . گفتند : چرا ؟ گفت : خداوندى كه طلاق را براى من و او قرار داده ، به من اجازه نمىدهد كه پشت سر او حرفى بزنم كه به آبرويش لطمه بخورد . به شما چه ربطى دارد كه چرا ؟ اين دخالت شما نابجا ، غيرشرعى و غيرمنطقى است .
مردان و زنان متدين ، مؤمن و مسلمان ، ممكن است هر دو خوب باشند ، اما اين ازدواج نبايد صورت مىگرفته ، چون مردم كه غيب نمىدانند ، انجام گرفته ، اما با هم هماهنگ نيستند ، بايد از هم جدا شوند .
به شما چه ربط دارد كه چرا ؟ او زن با ديانتى است و در خانه من است . بر من واجب است كه آبروى او را حفظ كنم . علاوه بر اين او همسر من است ، مگر شما حق داريد كه درباره همسر و ناموس ديگران جستجو كنيد ؟ چنين حقى را نداريد .
مدتى بعد آن خانم را طلاق داد و او نيز رفت شوهر كرد . دوباره در جلسهاى از او پرسيدند : به راستى چرا طلاق دادى ؟ گفت : او الان همسر من نيست و ناموس مردم است . اجازه ندارم نسبت به ناموس مردم حرف بزنم . اين اخلاق خداست .