ايشان هيچ وقت حاضر نشدند كه جنگى را شروع كنند و درگيريى را پايه گذارى كنند . در جنگ جمل حضرت تا جايى كه توانست كوشيد تا آتش جنگ شعلهور نشود . با اين كه قبل از جنگ ، افرادى از او را در بصره كشته بودند ، استاندار ايشان را زجر داده و بيت المال را غارت كرده بودند ، ولى خيلى زحمت كشيدند كه آتش جنگ شعلهور نشود ، اما طرفهاى مقابل حاضر نشدند .
وقتى بين ارتش جمل صفآرايى شد ، اميرالمؤمنين عليه السلام جوان متدينى را صدا زدند ، فرمودند : آيا حاضرى بروى با اهل جمل ، طبق قرآن صحبت كنى ؟ شايد برگردند ، بيدار بشوند و جنگ برپا نشود .
عرض كرد : من حاضرم . حضرت فرمودند : اگر بروى ، ممكن است زنده برنگردى . باز هم حاضرى ؟ عرض كرد : بله . اگر بنا باشد ابلاغ دين و اتمام حجت خدا بر مردم ، به قيمت از دست رفتن جان من تمام شود ، حاضرم .
رفت و طبق قرآن با آنها صحبت كرد . متأسفانه مردمى كه ادعاى ديندارى داشتند ، اهل نماز و روزه بودند ، ولى مقام پرستى و هواى نفس بر عبادت و ايمانشان غلبه داشت ، جوان را تيرباران كردند و او قطعه قطعه شد .