در قديم پدرم مرا با خود به مغازهاش در بازار مىبرد . در آنجا هرچه مغازه دار مىديديم ، آثار سجده به پيشانى داشت ، اهل حال و سلامت روحى بود . وزين و باوقار . آرام حرف مىزدند . وقتى مردم جنس مىخواستند ، آنها وقت كشيدن ، اگر جنس را در پاكت مىريختند ، ابتدا پاكتى خالى اين طرف ترازو مىگذاشتند ، بعد پاكت جنس را در آن كفه ، مىگفتند : او از من جنس را - مثلاً - كيلويى پنج تومان مىخرد ، اما پاكت كه كيلويى پنج تومان نيست . لذا پاكتى خالى آن طرف مىگذاشت . مضافاً جنس را مقدارى سنگينتر مىكشيدند و به مردم مىدادند .
روزى شخصى روستايى فرش تميزى كه بافت خودشان بود را برداشت ، آورد تا بفروشد . يكى از همين بازارىها كه پسر او از اولياى خدا شد ، آن روستايى را صدا زد و گفت : پدر جان ! به چه قيمتى مىفروشى ؟ گفت : من قيمت فرش را نمىدانم ، بين خود و خدا ، خودت قيمت واقعى آن را بگو .
اين بازارى كسى بود كه پشت سر مرحوم آيت الله العظمى خوانسارى نمازش را مىخواند . مرحوم خوانسارى كسى بود كه بزرگان در مشكلات از او التماس دعا مىكردند . مىدانستند كه دعاى او مستجاب است .
فرش را خريد و به نماز رفت . وقتى از نماز برگشت ، به شاگردانش گفت : اين فرشى كه تازه خريديم را بار ديگر بياندازيد ، به نظرم فرش خيلى خوبى است . انداختند و ديد ، بعد گفت : جمع كنيد و ببنديد .
فرش را برداشت و به سر بازار آمد ، روى چهارپايهاى نشست . شاگردان آمدند گفتند : چرا نمىآييد ؟ گفت : به دنبال آن روستايى مىگردم . من قيمت را اشتباه دادم . فرش بيشتر مىارزد .
حدود يك سال به سر بازار مىآمد تا روزى آن روستايى را ديد . رفت سلام كرد و به او گفت : يك سال مرا از كار و زندگى انداختى ، من اين فرش را اشتباه قيمت كردم . چند تومان بيشتر مىارزيده است . مىخواهى فرش را پس بگير ، ببر جاى ديگرى بفروش ، مىخواهى بقيه پولش را بدهم ؟ گفت : آقا ! حلال كردم .
اينها اهل قرآن ، عمل سنگين و وزين بودند . كار سبك نمىكردند . از دست آنها برنمىآمد ؛ چون اهل قرآن ، نمىتوانند كار سبك كنند . چون حلال خور هستند ، كار سبك از وجود آنها توليد نمىشود .