پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

همسرى شايسته و باكرامت‏

همسرى شايسته و باكرامت‏

در سال شصتم هجرت زهير بن قين بجلىّ با تنى چند از كسانش به سفر حج رفت، و مناسك را بجا آورد، كاروان كوچكى بود كه كاروان سالار زهير بود، كه از خانه خويش به سوى خانه خدا رفته بودند، و از خانه خدا به سوى خانه خويش بازمى‏گشتند.

زهير نيز چنين مى‏پنداشت كه به سوى خانه‏اش باز مى‏گردد، ولى سرنوشت چنين نبود، زهير از خانه خدا به سوى خدا مى‏رفت ولى خود از اين حقيقت آگاه نبود.

كاروان كوچك زهير، هنگام بازگشت از حج ميل نداشت با كاروان بزرگ حسين (عليه السلام) هم‏منزل گردد!!

و اين رودخانه شيرين و گوارا كه از كوهستان مكه سرازير شده بود به دريا متصل شود.

اگر كاروان حسينى در منزلى فرود مى‏آمد، كاروان زهيرى از آنجا مى‏گذشت و در منزل بالاتر فرود مى‏آمد، و اگر حسين از منزلى مى‏گذشت زهير در آنجا فرود مى‏آمد وبه آسايش مى‏پرداخت و با تمام قدرت مى‏كوشيد كه با حسين روبرو نشود و چهره به چهره نگردد چرا؟

موقعيت اجتماعى زهير ايجاب مى‏كرد كه چنين كند، چونكه از ياران على و آل على بشمار نمى‏رفت، و با اين خاندان سر و كارى نداشت، وى‏از هواخواهان عثمان بود و از نزديكان حكومت يزيدى و از ياران دستگاه حاكمه به شمار مى‏رفت.

ازطرفى حسين را خوب مى‏شناخت، و براى خاندان على احترامى بسزا قائل بود و نمى‏خواست در قتل پسر على سهمى داشته باشد، او مى‏خواست بى‏طرف بماند، دوستى خود را با امويان حفظ كند، و با حسين ستيزه ننمايد، چهره به چهره شدن با حسين خلاف اين روش بود، گزارش به يزيد داده مى‏شد كه زهير با حسين ملاقات كرده، اگر حسين از وى كمك بخواهد چه كند، به حسين كمك كند از دوستان و همگامان خود بريده، اگر كمك نكند نافرمانى حسين روا نيست.

پسر على است، پسر فاطمه است، بزرگوار است، تنها يادگار پيغمبر اسلام است، چگونه مى‏شود فرمان او را اطاعت نكرد، جواب خدا را چه بدهد، با آتش دوزخ چه كند؟!

بى طرفى بهترين راه است، پس بايستى كاروان زهيرى در جائى فرود آيد كه احتمال روبرو شدن با حسين در آنجا نباشد، زهير چيزى را مى‏خواست و سرنوشت چيز ديگر.

بيابان خشك و گرم عربستان منزل‏هاى دور و دراز دارد، كاروانيان را مجبور مى‏سازد كه در منزلى فرود آيند، بخواهند يا نخواهند، و كاروان‏

زهير مجبور شد در سرزمينى فرود آيد، و با كاروان حسين هم‏منزل گردد، سرزمينى كه از عثمانى علوى آفريد، و از يزيدى حسينى ساخت!!

خيمه‏هاى زهيريان در جائى زده شده بود، و سراپرده‏هاى حسينيان در كنارى افراشته گرديده بود.

حسين مى‏دانست كه زهير دلير است، جوانمرد است، سرشناس است، سخنور است، توانا است، دانا است، پس حيف است كه با اين همه شايستگى از انسانها دور باشد، و در زير پوشش جانورانى چون بنى‏اميه قرار گيرد، و آزاده‏اى از آزادى برخوردار نشود، و شايسته نيست گوهرى گرانبها در ويرانه‏اى جاى داشته باشد، و بشرى شايسته افراشته نگردد.

در اين منزل نيز زهير احتياط را از دست نداد، به قدر توانائى كوشيد كه از حسين دور باشد و به وى نزديك نشود، حسين بر ضد حكومت قيام كرده و زهير از ياران حكومت است، حكومتِ وقت از ياران خود انتظار دارد، با دشمنانش دشمنى كنند، و سركشان را بكوبند، و نزديك شدن به آنها بزرگترين جرم حساب مى‏شود.

زهير در خيمه‏اش نشسته بود، و بستگانش به غذا خوردن مشغول بودند كه ناگاه قامت رعناى فرستاده حسين پيدا شد و سلام كرد و گفت:

زهير ابو عبدالله حسين بن على ترا مى‏خواهد!!

زهير از آنچه مى‏ترسيد با آن روبرو گرديد، از وحشت نتوانست سخنى بر زبان بياورد، راه انديشيدن بر وى بسته شده بود، چنين وضعى را پيش بينى نكرده بود، متحير شد چه كند، پيام حسين را ناديده انگارد، و از فرمان وى سرپيچى كند، يا به يزيد پشت كرده به سوى حسين برود، هر دو كار خلاف بى‏طرفى است كه هدف او بوده، اكنون جائى است كه نقشه بى‏طرفى قابل اجرا نيست.

سكوتى عميق حاضران را فراگرفت، لقمه‏ها از دهان افتاد، غذا فراموش شد، سخن فراموش شد، قاصد حسين ايستاده وضع را مى‏نگرد، و در حيرت فرو رفته از خود مى‏پرسد اين سكوت چيست چرا زهير نمى‏آيد و

چرا نمى‏گويد نمى‏آيم؟ فشارى كه از طرف حسين در كار نيست، زهير كه در پاسخ گفتن آزاد است.

دقيقه‏اى چند بدين منوال گذشت و زهير نتوانست تصميم بگيرد لا بگويد يا نعم، آرى يا نه.

روزنه‏اى از نور بايد تا زهير را از تاريكى تحيّر و دودلى نجات بخشد و تصميم بگيرد.

حساس‏ترين ساعت عمر زهير بود، ساعتى كه بر سر دوراهى مرگ و زندگى قرار گرفته بود، زهير از قدرت حكومت خبر داشت ياران حسين را هم شناخته بود، مى‏دانست كه حسين كشته خواهد شد، و هركس با حسين باشد كشته مى‏شود، مى‏دانست كه حرم حسين به اسارت خواهد رفت، و مى‏دانست كه حسين وى را براى چه مى‏خواهد، مى‏دانست كه راه حسين راه بهشت است و راه يزيد راه دوزخ، آن سعادت است و اين شقاوت.

ناگهان برقى زد و بانوئى سكوت را شكست، و قدرت تصميم گرفتن را به زهير بازگردانيد، اين بانو بجز دلهم همسر زهير كسى نبود.

دلهم گفت: زهير پسر رسول خدا، ترا مى‏خواهد و تو نمى‏روى؟!

سبحان الله!! برو ببين چه مى‏گويد، سخنش را بشنو و بازگرد وه كه زن خوب چه چيز خوبى است.

زهير بزودى از جاى برخاست و به سوى حسين روان گرديد. ديرى نپائيد كه بازگشت، لبخندى بر لبانش نقش بسته بود، غم از چهره‏اش زدوده شده بود، گونه‏هايش شاداب گرديده بود، ظلمت رفته بود و نور بازآمده بود، بى‏طرفى رفته بود و يك‏طرفى برگشته بود.

كس ندانست كه در آن مدت كوتاه حسين با زهير چه گفت و زهير چه شنيد.

زهير كه بخرگاه خود رسيد گفت: خيمه مرا ببريد و در كنار خيمه حسين بزنيد.

رودى به دريا پيوست، و زهير يزيدى حسينى گرديد، از تنگناى ظلم بيرون شد، و در فراخناى عدل قرار گرفت، عثمانى رفت و علوى بازآمد، وه كه سعادت چگونه به سراغ آدم مى‏آيد.

زهير ياران را مخاطب قرار داده گفت: هر كس از من پيروى مى‏كند با من خواهد بود وگرنه ساعت وداع است.

سلمان بجلى پسر عموى زهير به زهير پيوست، و حسينى گرديد و روز شهادت پس از آنكه نماز ظهر را با حسين خواند شهيد شد، زهير از دنيا و مافيها چشم پوشيد و به حسين پيوست و با حسين بود و با حسين جان داد، هم اكنون در آن جهان نيز با حسين است. زهير با همسر عزيز خود وداع كرده گفت: بايستى نزد خويشانت بروى تا از جانب من به تو آسيبى نرسد و مال و منال زن را به وى پس داد و زن را با پسر عمويش به قبيله‏اش روان كرد.

دلهم بگريست و با شوهر عاليقدر خود وداع كرد گفت: خدا يار و ياورت باشد و براى تو خير بخواهد، درين دم آخر يك خواهش از تو دارم روز قيامت هنگامى كه به حضور رسول خدا جدّ حسين شرفياب شدى مرا ياد كن و از ياد مبر.

آرى، حريت و آزادى و حسن انتخاب و اراده زهير به وسيله امويان به غارت رفته بود ولى همسر شايسته او موجب برگشت آنها به زهير شد، و زهير در سايه آزاد شدن از بندگى طاغوت به آغوش سعادت ابدى رفت!!

بنابراين اگر گفته شود ازدواج ضامن حريت و اختيار، يا موجب بازگرداندن آزادى و آزادگى به انسان است مطلبى به گزاف گفته نشده.

با ازدواج روح خدائى را در خود حفظ كنيم، و مقام خلافت از جانب حق را از دستبرد شهوات و مفاسد در امان بداريم، و بر رشد ايمان و عمل صالح خود بيفزائيم، و نصف دين خود را دريافته و نصف ديگر آن را با تقوا و پرهيز از محرمات از آسيب نگاه داريم.

مرد در فضاى ازدواج سهيم در شكوفائى كمالات زن، و زن شريك رشد مقامات مرد است.

زن موجودى فرزانه و لايق و قابل است، تا جائى كه بزرگان فرموده‏اند موجب ظهور حقايق در وجود مرد است، و مرد موجودى شريف و اصيل و باكرامت است، تا جائى كه در حق او گفته‏اند، باعث رسيدن زن به درجات عاليه است.

على (عليه السلام) مى‏فرمايد اولين زنى كه از زنان جهان قدمش به بهشت مى‏رسد خديجه است، و اين معنا دليل بر روح الهى زن، و مقام خلافت وى از حق، و داشتن مايه‏هاى عالى و سرمايه‏هاى انسانى و اخلاقى و ايمانى است.

آرى زن آزاد از هوا و هوس و آزاد از اسارت طاغوت، و آزاد از شهوات و تمايلات حرام، و همچنين مرد آزاد، دو گوهر پرارزش و دو حقيقت والا در اين پهنه باعظمت آفرينش و خلقت است.

امام حسين (عليه السلام) حريت و آزادى حرّ بن يزيد را به مادر باكرامت آن شهيد نسبت مى‏دهد، و اميرالمؤمنين عظمت مالك اشتر را جلوه دامن پاك و الهى مادر او مى‏داند.

مرد در خانه بايد اسوه و سرمشق خوبيها براى زن، و زن براى مرد باشد، و هر دو اسوه حسنه و سرمشق نيكو براى فرزندان خود.

منبع
  • پایگاه عرفان