کتاب : تفسير حكيم جلد ششم
نوشته : حضرت آیت الله حسین انصاریان
آيات:
أَلا لِلَّهِ الدِّينُ الْخالِصُ: «1»
بهوش باشيد مقررات و نظام خالص، حق و ويژه خداست.
إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيراً، إِلَّا الَّذِينَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ اعْتَصَمُوا بِاللَّهِ وَ أَخْلَصُوا دِينَهُمْ لِلَّهِ فَأُولئِكَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ وَ سَوْفَ يُؤْتِ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ أَجْراً عَظِيماً: «2»
همانا منافقين اين دو چهرهگان پليد در ژرفاترين قعر دوزخاند و هيچ مددكارى براى آن نمىيابى مگر آنان كه به جبهه حق بازگشتند و خود و ديگر افراد را اصلاح كردند، و خدا را حافظ و مدافع خود گرفتند، و مقررات و نظام زندگى و اجتماعى خود را از دخالت غير خدا پاك ساختند، پس اينان با مؤمناناند و قطعاً خدا به مؤمنان پاداش عظيمى خواهد داد.
إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ فَاعْبُدِ اللَّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّينَ: «3»
ما قرآن را به حق بر تو نازل كرديم، پس خدا را بندگى كن آنگونه كه خالصگر نظام زندگى از دخالت غير او باشى.
هُوَ الْحَيُّ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ فَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ: «4»
اوست زنده، جز او معبودى نيست، او را بندگى كنيد آنگونه كه نظام زندگى و مقررات را از دخالت غير او پاك نمائيد.
قُلْ أَ تُحَاجُّونَنا فِي اللَّهِ وَ هُوَ رَبُّنا وَ رَبُّكُمْ وَ لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ: «5»
بگو آيا دربارهى خدا با ما احتجاج بدون منطق مىكنيد در حالى كه او مالك و مربى ما و شماست، دستآورد ما براى ما و دستآورد شما براى شماست و ما خالص كننده همه امور براى او هستيم.
قالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ: «6»
شيطان «كه نامى عام براى جباران و طاغوتهاى تاريخ است» اينگونه برنامه خود را اعلام كرد: به عزتت سوگند همه بندگانت را با تور نامرئى فرهنگ و نظام و برنامههاى خود گمراه مىكنم و به جاهليت مىكشانم مگر آن گروه از بندگانت كه همه امور زندگى و حياتشان را براى تو خالص نموده و دست غير را از چرخاندن خويش قطع كردهاند.
اين گونه آيات هيچ ترديدى مىگذارند؟؟ كه آنان كه در كار خالص نمودن حقوق خدا از دخالت غير او نيستند ملعبه دست شياطين و جباران و هواى نفساند.
إِنَّكُمْ لَذائِقُوا الْعَذابِ الْأَلِيمِ، وَ ما تُجْزَوْنَ إِلَّا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ، إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ، أُولئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ، فَواكِهُ وَ هُمْ مُكْرَمُونَ، فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ، عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ، يُطافُ عَلَيْهِمْ بِكَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ، بَيْضاءَ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ، لا فِيها غَوْلٌ وَ لا هُمْ عَنْها يُنْزَفُونَ، وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ عِينٌ، كَأَنَّهُنَّ بَيْضٌ مَكْنُونٌ .....
إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ، لِمِثْلِ هذا فَلْيَعْمَلِ الْعامِلُونَ، أَ ذلِكَ خَيْرٌ نُزُلًا أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ، إِنَّا جَعَلْناها فِتْنَةً لِلظَّالِمِينَ، إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِي أَصْلِ الْجَحِيمِ، طَلْعُها كَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّياطِينِ فَإِنَّهُمْ لَآكِلُونَ مِنْها فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ، ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَيْها لَشَوْباً مِنْ حَمِيمٍ ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَى الْجَحِيمِ إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آباءَهُمْ ضالِّينَ فَهُمْ عَلى آثارِهِمْ يُهْرَعُونَ .... «7»
به يقين شما عذاب دردناك دوزخ را خواهيد چشيد و كيفرتان جز اعمال نارواى خودتان نخواهد بود مگر آنان كه زندگى خود را در همه امور از دخالت غير او پالايش كردند كه آنان داراى رزق مشخصى در بهشتاند، ميوههائى نشاطانگيز در حالى كه مورد اجلال و اكرامند، در بهشتهائى پرنعمت و روحافزا بر تختهائى روى در روى يكديگر، كه جامى از نوشيدنىهاى گوارا و درخشنده و لذتبخش گرداگردشان مىگردانند، كه در آن نه مايه فساد عقل و دلزدگى است و نه از آن مست و بيهوش مىشوند و زيبا چشمان فروهشته چشم بزمآراى آناناند كه گوئى تخممرغهائى به پنبه پيچيده مىباشند .....
محققاً اين كاميابى بزرگى است كه بايد براى چنين مرتبه و مقام و پاداشى عمل كنندگان بكوشند، آيا اين بهشت جاودان پر نعمت براى پذيرائى بهتر است يا درخت زهربار زقوم كه ما آن را مايه شكنجه و عذاب ستمكاران قرار دادهايم اين درختى است كه در قعر دوزخ مىرويد، شكوفههايش مانند سرهاى شياطين بسيار بدنما و زشت است نهايتاً اين منكران لجوج از آن مىخورند و شكمها را از آن پر مىكنند.
آنگاه به ناچار روى آن طعام، مخلوطى از آب بسيار داغ و متفعن به عنوان نوشيدنى براى آنان خواهد بود، و سرانجام بازگشت گاهشان دوزخ است، آنان گمراهى پدرانشان را دريافتهاند و با اين همه ميمونوار به شتاب از پى آنان مىرفتند!!
نيك فرجامى و تيرهبختى دو گروه موحد و مشرك را گوياتر از اين هرگز نتوان به تصوير كشيد، كدام بيان است كه سرنوشت متضاد دو گروه معارض را بتواند به قالب تعبير واقعى ريزد و چه تابلوئى نمايانتر از اين مىتواند به معانى تجسم بخشد و حتى جان دمد؟
آيا تصور اين دو گونه سرنوشت نبايد انسان انديشمند دورانديش را از غرق شدن در انگيزههاى پست مادى و زمينى و اسير شدن در كمند جلوههاى فريبنده زندگى رهائى بخشد، و به راه مستقيم و استوار توحيد و طاغوتزدائى رهنمون شود تا قله تعالى انسانى را فتح نمايد و به سعادت دنيا و آخرت برسد و نمونه اعلائى براى ديگران شود؟!
در رابطه با اخلاص به اين معنا و مفهومى كه در سطور گذشته آمد روايات بسيار مهمى نقل شده كه به برخى از آنها اشاره مىكنم:
رسول خدا از جبرئيل و جبرئيل از حضرت حق نقل مىكند:
«الاخلاص سر من اسرارى، استودعته قلب من احببت من عبادى:» «8»
اخلاص سرى از اسرار من است كه آن را در دل بندگانى كه دوستشان دارم مىسپارم.
از اميرمؤمنان (ع) روايت شده:
«كلما اخلصت عملًا بلغت من الآخرة امداً:» «9»
هر عملى را كه براى خدا خالص انجام دهى، و احدى را در آن دخالت ندهى در آخرت به نتيجه و هدف مثبتى دست يابى.
و نيز از آن حضرت نقل شده:
«الاخلاص عبادة المقربين:» «10»
اخلاص عبادت و بندگى بندگان مقرب خداست.
از امام صادق (ع) روايت شده:
«لابد للعبد من خالص النية فى كل حركة و سكون، اذ لو لم يكن بهذا المعنى يكون غافلًا و الغافلون قد وصفهم الله بقوله: ان هم كالانعام بل هم اضل سبيلًا» «11»
بر بنده است كه در تمام حركات و سكناتش نيت خالص داشته باشد، زيرا اگر چنين نباشد غافل است و خداوند غافلان را چنين وصف كرده است:
آنان همچون چهارپايان و بلكه گمراهترند.
از امام موحدان اميرمؤمنان (ع) روايت شده:
«طوبى لمن اخلص لله عمله و علمه، و حبه و بغضه، و اخذه و تركه، و كلامه و صمته، و فعله و قوله:»
خوشا آن كه عمل و علمش، دوستى و دشمنىاش، انجام دادن و رها كردنش، سخن و سكوتش، كردار و گفتارش فقط براى خدا باشد.
در هر صورت از آيات و رواياتى كه در اين زمينه آمده به صراحت به دست مىآيد كه اخلاص منحصر در نيت تنها نيست، بلكه بايد همه امور زندگى انسان در چرخه اخلاص قرار گيرد و دست هر دخالتگرى جز حضرت حق از تصرف در امور زندگى آدمى و شكل دادن به آن قطع گردد، و همه حركات برونى و درونى انسان مو به مو با فرهنگ حضرت ربالعزه هماهنگ باشد، و روزنه تصرف در هر برنامهاى در حيات انسان به روى هر بت جاندار و طاغوت و شيطان و جبار و زورگوئى بسته شود: اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ.
حيات
حى صفت مشبهّه است كه از نظر معنا دلالت بر ثبوت، دوام، هميشگى و سرمديت و ابديت مىكند. حىّ نسبت به حضرت حق واقعيتى حقيقى است و امرى كامل و واجب، و مبراى از هر نقص و عيب و جداى از شائبه عوارض و به عبارت ديگر هستى و وجود مطلق است كه اول و آخرى براى او نيست، حيات او ازلى و ابدى است، و حيات ديگر موجودات عارضى و در معرض فنا و امرى تبعى و افاضه وجود مقدس پروردگار به آنهاست.
حصر حىّ در آيه شريفه حصر حقيقى است نه حصر اضافى، و حياتى است كه مرگ و فنا و زوال ابداً در آن راه ندارد، و واقعيتى است كه حيات همه موجودات بر آن تكيه دارد، و تحقق آن بدون اتصال به او و اشاره حضرتش، و قرار گرفتنش در گردونه امر كُن محال است.
وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لا يَمُوتُ: «12»
و بر زندهاى كه مرگ به او راه ندارد تكيه كن و اعتماد و توكل داشته باش.
مفهوم حيات در ابتداى امر، و در حال تصور و نگاه اوليه معلوم و بديهى است و آن حقيقتى است كه ادراكات و احساسات بر آن مبتنى است، و ملازم با علم و قدرت است و با منتفى شدن و از دست رفتنش چراغ همه احساسات و ادراكات و آثارش خاموش مىشود و چنين حياتى داراى مراتبى از نظر شدت و ضعف است.
حيات انسان، حيات حيوان، حيات نبات، حيات فرشتگان و مجردات.
اين حيات حياتى است كه اولًا قائم به خودش و استقلالى نيست، و ثانياً در معرض فنا و مرگ و از دست رفتن است، ولى حيات حق كه اصيل، ذاتى و قائم به خود است، و عين هستى و وجود است اولًا ازلى و ابدى و دائمى و سرمدى است، ثانياً مبدء و منشأ و سرچشمه حيات همه موجودات جهان هستى و عرصه پهناور عالم آفرينش است، و حقيقت آن چه نسبت به حق و چه نسبت به ديگر موجودات براى احدى قابل درك نيست، آنچه از حيات قابل درك است آثار آن از قبيل احساسات، حركات، آگاهى، علم، قدرت، رحمت، محبت و ديگر امور است، بنابراين راهى به بحث از حقيقت آن وجود ندارد، تنها راهى كه براى بحث در آن باز است راه به سوى آثار و عوارض آن است.
قرآن مجيد بدون بيان حقيقت حيات، از حيات به عنوان اينكه افاضه حق به موجودات است، و در معرض مرگ و فناست، و حيات دنيائى حياتى اندك، داراى كاستى، و در معرض فناء و مرگ، و حيات آخرتى كه آن هم افاضه پروردگار است حياتى كامل و بدون مرگ و فنا و حيات حقيقى است در آياتى ياد كرده است.
وَ ما يَسْتَوِي الْأَحْياءُ وَ لَا الْأَمْواتُ: «13»
زندگان با مردگان يكسان و مساوى نيستند.
اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها: «14»
بدانيد كه خدا زمين را بعد از مردنش زنده مىكند.
وَ مِنْ آياتِهِ أَنَّكَ تَرَى الْأَرْضَ خاشِعَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ إِنَّ الَّذِي أَحْياها لَمُحْيِ الْمَوْتى إِنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: «15»
و از نشانههاى قدرت و ربوبيت اوست كه تو زمين را خشك و بىگياه مىبينى، پس هنگامى كه باران بر آن نازل مىكنيم به شدت به جنبش در آيد و بر آيد بىترديد كسى كه زمين مرده را زنده كرد مردگان را زنده مىكند زيرا او بر هر كارى تواناست.
رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ: «16»
خداوندا ما را دو بار ميراندى و دو بار زنده نمودى.
منظور از دو حيات در آيه شريفه حيات برزخى و حيات آخرتى است.
زندگى و حيات دنيائى چنان كه خود ما حس مىكنيم و با آن سر و كار داريم نه اين كه داراى كمال و جامعيت نيست بلكه در معرض انواع حوادث و بلايا و نهايتاً مرگ و فناست، ولى حيات آخرت حياتى داراى كمال و جامعيت است و مرگ و فنا در آن راه ندارد و نقصى در عيش دارندگان آن به وجود نمىآيد.
وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ: «17»
و اين حيات دنيا جز سرگرمى و بازى نيست، [حياتى كامل و بدون نقص و هميشگى نيست] و بىترديد سراى آخرت همان حيات حقيقى و ابدى است، اگر اينان به اين حقيقت آگاهى داشتند، حيات دنيا را به قيمت از دست دادن حيات آخرت انتخاب نمىكردند.
لا يَذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَةَ الْأُولى وَ وَقاهُمْ عَذابَ الْجَحِيمِ: «18»
در آخرت مرگ را نمىچشند، مرگ آنان همان مرگى بود كه در دنيا چشيدند، و خدا آنان را از عذاب دوزخ مصون مىدارد.
در هر صورت حيات حقيقى چنان كه از آيات و روايات و لغات و از قواعد محكم فلسفه و حكمت و دلايل و براهين استفاده مىشود حياتى است كه چنگال مرگ در آن فرو نمىرود، و فنا به آن راهى ندارد، و زوال بر او محال است و اين نيست مگر اين كه حيات عين ذات صاحب آن باشد و از ديگرى به او افاضه نشده باشد و چنين حيات حقيقى حيات خداست، بنابراين حيات حضرت او حيات حقيقى و كامل و مبراى از نقص و عيب و عين ذات و بدون اول و آخر و
ازلى و ابدى است و ديگر صفات حضرتش نيز مانند صفت حىّ عين ذات اوست، و اينگونه حيات منحصر به ذات حضرت ربّ است و بس.
حياتش مبدء حيات هر حياتدار است و همه حياتداران در بقاء حياتشان از او مدد مىگيرند، و براى تحقق آثار حياتشان به يارى او نيازمندند.
افاضه حيات به هر موجودى ويژه حضرت حق است و احدى تا ابد قدرت حياتبخشى نخواهد داشت.
«آنچه از منابع اسلامى استفاده مىشود اين است كه ساختن موجود زنده حتى حشرات كوچك از قبيل پشه و مگس غير ممكن است.
بايد توجه داشت كه موجودات زنده علاوه بر مولكول حيات، داراى سرمايههاى غريزى و طبيعى بهتآورى هستند كه همه با محاسبه و اندازهگيرى صحيح از طرف خداوند به آنها اعطا شده و در پرتو آن سرمايهها مىتوانند زندگى كنند و به حيات خود ادامه دهند.
مثلًا پشه علاوه بر اصل حيات، حب ذات دارد و به زندگى خود علاقهمند است و تا جائى كه قادر است در حفظ حيات خود مىكوشد، هوش دارد و در محيط خطر نمىرود و اگر فرضاً به خطر افتاد مجاهده مىكند تا خود را از آن محيط نجات دهد، اراده و تصميم دارد بر وفق تشخيص خود پرواز مىكند و راهى را در پيش مىگيرد و گاهى به اراده خود مسير خويش را عوض مىكند و اگر بخواهد طيران را قطع مىنمايد و مىنشيند، دوستى و دشمنى دارد، شهوت و غضب دارد، نر و ماده دارد، تخمريزى مىكند و محيط مساعد تخمريزى را براى پرورش فرزندانش به خوبى تشخيص مىدهد، هاضمه دارد، جاذبه و دافعه دارد، غذاى خود را مىشناسد، براى به دست آوردن غذا پرواز اكتشافى مىكند، و هر جا غذاى خود را پيدا كرد فرود مىآيد، از تمام اعضائى كه خداوند به وى اعطا نموده درست و در جاى خود استفاده مىكند.
خلاصه پشه علاوه بر حيات، ودايع حكيمانهاى در نهادش سپرده شده است كه بعضى از آنها براى بشر امروز شناخته شده و برخى ناشناخته است، چنين موجود عجيبى را با تمام جهات كمال و جامعيت بشر نيافريده و هرگز نمىآفريند.
اميرمؤمنان (ع) مىفرمايد:
«لَوِ اجْتَمَعَ جَمِيعُ حَيَوانِها مِنْ طَيْرِها وَ بَهائِمِها، .. وَ مُتَبَلِّدَةِ اءُمَمِها وَ اءَكْياسِها عَلَى إِحْداثِ بَعُوضَةٍ ما قَدَرَتْ عَلى إِحْداثِها، وَ لا عَرَفَتْ كَيْفَ السَّبِيلُ إِلَى إِيجادِها، وَ لَتَحَيَّرَتْ عُقُولُها فِى عِلْمِ ذلِكَ وَ تاهَتْ، وَ عَجَزَتْ قُواها وَ تَناهَتْ وَ رَجَعَتْ خاسِئَةً حَسِيرَةً عارِفَةً بِاءَنَّها مَقْهُورَةٌ، مُقِرَّةً بِالْعَجْزِ عَنْ إِنْشائِها:» «19»
اگر همه موجودات زندهى جهان از پرندگان و چارپايان و ديگر حيوانان و همه امتهاى كودن و هوشمند، دست به دست هم بدهند كه پشهاى به وجود آورند، هرگز قادر نخواهند بود، نه تنها قدرت آفريدن آن را ندارند، بلكه راه به وجود آوردن آن را نيز نمىشناسند، اگر انسانها روزى نقشه چنين كارى را در سر بپروارنند كه پشهاى زنده بسازند عقولشان حيرتزده و مضطرب مىشود، نيروهائى كه در وجودشان ذخيره است رفته رفته ناتوان شده و سرانجام پايان پذيرد و از راهى كه رفتهاند مطرود و غمزده باز مىگردند، در حالى كه از شكست خود آگاهى دارند و به ناتوانى خويش از آفريدن پشه ناچيز اعتراف مىكنند.
بحث حيات در گذشته از مباحث مهم علمى بوده و در جهان كنونى، با پيشرفت صنعت و تهيه وسايل دقيق آزمايشگاهى ارزش و اهميت زيادترى كسب كرده و توجه دانشمندان محقق بيش از پيش به شناخت حيات معطوف شده است.
ولى آنچه هم اكنون مىتوان گفت اين است: كه مسأله حيات در جهان نبات و حيوان و انسان يكى از حقايق ناشناخته عالم طبيعت است، هيچ دانشمندى در گذشته و حال به حقيقت زندگى و عمق حيات پى نبرده و نتوانسته است از اين راز نهفته پرده بردارد.
آن چه را كه از نظر طبيعى به نام تغذيهو هضم و جذب درباره حيات گفتهاند و همچنين آن را كه از نظر معنوى به عنوان صلاحيت علم و قدرت ذكر كردهاند همه و همه بيان آثار و نشانههاى حيات در جهان طبيعت است و هيچ يك از آنها روشنگر حقيقت زندگى نيست، مثل اين كه در معرفى الكتريسته بگويند: نيروئى است كه لامپ را روشن مىكند و بلندگو را به صدا درمىآورد، اطو را گرم مىكند، ماشينهاى كارخانه را به راه مىاندازد، هيچ يك از اينها حقيقت الكتريسته را روشن نمىكند بلكه تنها بيان آثار و نتايج اين نيروى ناشناخته است.
وقتى بشر از درك حقيقت حيات يك بوته خار يا يك حشره ناچيز عاجز باشد، وقتى انسان نتواند حقيقت زندگى و حيات خود و ساير موجودات زنده كره زمين را كه پيوسته با آنها در تماس است درك نمايد، بديهى است كه مىتواند به حيات خداوند بزرگ پى ببرد و از حقيقت آن آگاه شود.
به راستى احدى نمىداند اين چه حقيقتى است كه عناصر طبيعى و املاح معدنى مرده اين عالم را با موازنه و محاسبه مخصوص از مخازن طبيعت مىگيرد و طبق قانون حيات به موجودات زنده تبديلشان مىنمايد، به آنها نيروى تحرك حياتى مىبخشد و به فعاليتهاى گوناگون زندگى وادارشان مىسازد؟!
مرگ نيز مانند حيات يك حقيقت حيرتزا و بهتآورى است. هيچ يك از موجودات زنده اين عالم از نبات و حيوان حيات ابدى ندارند، همه آنها با تفاوتهائى كه در نظام آفرينش مقرر شده داراى يك عمر طبيعى معينى هستند، وقتى دوران حياتشان سپرى مىشود مرگ طبيعى فرا مىرسد، موجود زنده مىميرد، عناصر طبيعى و مواد تشكيل دهنده اندامهاى وى با برنامه مخصوصى كه در كتاب خلقت مقرر شده تجزيه مىشوند و دوباره به صورت مواد مرده به مخازن طبيعت برمىگردند. قرآن مجيد اين تحول پىگير و دگرگونى متناوب را كه ناشى از قانون حيات و مرگ است يكى از نشانههاى قدرت و ربوبيت حكيمانه الهى معرفى كرده و آن را كار خداوند توانا مىداند.
يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ كَذلِكَ تُخْرَجُونَ: «20»
خداست كه زنده را از مرده بيرون مىآورد، و مرده را از زنده بيرون مىكشد و زمين را پس از مردنش زنده مىكند و اينگونه از گورها پس از مرگ بيرون آورده مىشويد.
اميرمؤمنان (ع) مىفرمايد:
«و اعلم ان مالك الموت هو مالك الحياة و ان الخالق هو المميت:» «21»
آگاه باش كه مالك و فرمان رواى مرگ در جهان خلقت همان كسى است كه مالك زندگى و حيات است و خالقى كه آفريننده موجود زنده است ميراننده اوست هيچ يك از الهيون و ماديون از رمز پيدايش حيات و چگونگى به وجود آمدن سلولهاى گياهى و حيوانى آگاهى ندارند، با اين تفاوت كه الهيون به اصل آفرينش معتقدند و مىگويند:
اين خداوند حكيم و دانا و پروردگار حىّ تواناست كه با اراده الهى و حكيمانه خود جهان را پايهگذارى كرده و حيات را آفريده و هر موجود زندهاى را به قوا و نيروهائى كه لازمه ادامه حيات اوست مجهز فرموده است.
ماديون كه مىخواهند پديده حيات را ناشى از تصادف و عمل كوركورانه طبيعت معرفى نمايند در بنبست علمى عجيبى قرار گرفتهاند، و براى توجيه و تبيين عقلى اين پديده ناشناخته فرضيههاى گوناگونى عرضه كردهاند ولى هيچ يك از آن فرضيهها، روشنگر اين معماى پيچيده نشده و نتوانسته است از اين راز ناشناخته پرده بردارد.
مفضل به حضرت صادق (ع) گفت: مولاى من كسانى گمان مىكنند كه اين نظم و حساب در اين پهن دشت هستى كار طبيعت است!
فرمود: از آنان بپرسى طبيعت چيست؟ آيا طبيعت از كارهاى حساب شده و منظمى كه انجام مىدهد آگاهى دارد يا ندارد؟ آيا با اراده و اختيار خود عمل مىكند يا نه؟
اگر مثبت جواب دادند و گفتند: طبيعت، عالم و آگاه و قادر است پس چه چيز در اثبات وجود خالق سد راه آنهاست؟ خالقى كه طبيعت ساخته و مصنوع اوست، يعنى اينان به مبدء آگاه و عالم و قادر اعتراف دارند و الهى چيزى جز اين نمىگويد.
اگر گمان مىكنند كه طبيعت بدون علم و اراده عمل كند، با آن كه مىبينيم كارهاى طبيعت نادان آن قدر حساب شده و حكيمانه است مىفهميم كه منشأ اصلى اين همه نظم و حكمت خداوند خالق حكيم است و چيزى را كه آنان طبيعت ناميدهاند. سنت و قانونى است كه آفريدهگار در آفريده خود مقرر كرده و مسيرى را مىپيمايد كه خداوند آن را در آن مسير به حركت آورده است. «22» آية الكرسى در آغازش خداوند را يگانه معبود شايسته پرستش معرفى كرده، به اين معنا كه جز ذات اقدس او هيچ معبودى لايق بندگى و پرستش نيست، سپس صفات كمال معبود واقعى را كه يكى پس از ديگرى خاطر نشان ساخته كه اول آنها حيات است.
حيات مانند وجود مفهومش روشن ولى حقيقتش ناشناخته ومجهول است، حيات مانند وجود داراى مراتب و درجات مختلف است:
غنى بالذات و فقير بالذات، واجب بالذات و ممكن بالذات حيات ازلى و ابدى، حيات حادث و پايانپذير.
كلمه حىّ در مورد حيات بارى تعالى كه عين ذات و قائم به ذات اوست، و ذاتش اصلى و حقيقت حيات است و همچنين در مورد حيات ممكنات كه عارض بر ذات و قائم به ذات بارى تعالى است نيز اطلاق مىشود.
حيات يك كمال حقيقى است و ذات اقدس الهى كه معبود واقعى و جامع جميع كمالات است بايد قطعاً داراى حيات باشد، و اگر صفت حيات براى خداوند ثابت و محقق نباشد، لازمهاش اين است كه بعضى از ممكنات كه داراى صفت حيات هستند از خداوند خالق و معبود حقيقى كاملتر و برتر باشند.
پديده حيات در مكتب مادى به شرحى كه اشاره شد يك مشكل بزرگ و غير قابل توجيه است، زيرا وقتى از يك فرد مادى سئوال شود ماده مرده و بىشعور كه فاقد حيات بود از كجا و چگونه زندگى به دست آورد؟ در پاسخ فقط تئورىهاى متزلزل و ناثابتى را عرضه مىكند، نمىتواند به اين پرسش پاسخ قطعى بدهد، و قادر نيست پديده حيات را با منطق علمى توجيه و تبيين نمايد، ولى كسى كه پيرو مكتب الهى است و با تكيه به فطرت و عقل و برهان و دليل به خداوند آفريننده ايمان دارد و مىگويد: پروردگار هستى بخش خود زنده و حىّ است، همان طور كه اصل وجود را به آفريدههاى خود افاضه فرموده، حيات را نيز به موجودات زنده اعطا نموده است اعلام مىدارد: جهان زنده از خداوند حىّ به وجود آمده است ولى ما نه از حقيقت حيات آگاهى داريم و نه مىدانيم خداوند حيات را چگونه افاضه فرموده است، در نتيجه يك فرد الهى با منطق آفرينش و سئوال پديده حيات پاسخ مىدهد.» «23»
قيوم
قيوم در لغت عرب در معانى گوناگونى استعمال شده است.
راغب اصفهانى در كتاب با ارزش مفردات در رابطه با قيوم مىگويد:
«القيوم القائم الحافظ لكل شيئ و المعطى له ما به قوامه و ذلك هو المعنى المذكور فى قوله تعالى الذى اعطى كل شيئ خلقه ثم هدى:»
قيوم برپا دارنده و حافظ همه موجودات و كسى است كه به هر موجود و مخلوقى آن چه را مايه قوام وجودى و بقاى اوست عنايت فرموده، و اين همان معنائى است كه در قرآن مجيد بيان شده است: خداوندى كه به هر موجودى آنچه لازمه خلقت او بوده عطا كرده و سپس به راه زندگىاش راهنمائى نموده است.
ديگر معنائى كه در كتابهاى لغت براى قيوم ذكر شده است اين معناست:
«الذى لا بدء له:»
وجود و مقدسى كه آغاز و ابتدائى ندارد.
معناى ديگرى كه براى قيوم آمده است اين است:
«القيوم هو القائم بنفسه مطلقا لا بغيره و هو مع ذلك يقوم به كل موجود:»
قيوم وجود مقدس خداست كه خود با همه صفات كمالش قائم به خويش است و كمترين نيازى به غير خود ندارد، و در عين حال همه موجودات عرصه هستى به ذات مبارك او قائم و برپاست.
قرآن مجيد قيام به امور مخلوقات را فقط و فقط به حضرت حق نسبت مىدهد:
أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلى كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ: «24»
آيا كسى كه بر همه مخلوقات با آنچه به دست آوردهاند قيام دارد و حاكم و مسلط و نگهبان است، مانند كسى است كه فاقد اين صفات است؟
شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ: «25»
خداوند در حالى كه در همه زمينهها برپا دارنده عدالت است [با منطق وحى، با نظام متقن آفرينش و با زبان همه موجوات] گواهى مىدهد كه هيچ معبودى جز او نيست و فرشتگان و صاحبان دانش نيز به اين حقيقت شهادت مىدهند كه معبودى جز او نيست، معبودى كه تواناى شكست ناپذير و حكيم است.
الميزان مىگويد: اين آيه از آيه قبل اعم است و مفادش اين است كه خدا درباره همه موجودات قيام به عدالت دارد، و هيچ عطا كردن و منعى در وجود او جز از باب عدالت نيست، يعنى به هر مخلوقى آنچه استحقاق دارد عنايت مىكند، و بيان فرموده اين قيامى كه از روى عدالت است.
مقتضاى دو نام ارجمند او عزيز و حكيم است، به اقتضاى عزت به هر چيز قيام دارد و به مقتضاى حكمت خود به عدالت و داد رفتار مىكند.
چون حضرت حق مبدء وجود و اوصاف و آثار هر چيز است، و مبدء ديگرى نيست جز اين كه به او منتهى مىشود از اين جهت او به هر چيز و از هر جهت به تمام معنا قيام دارد قيامى كه سستى و خللى به آن راه نخواهد يافت، و قيام به امور جز براى او نيست مگر اين كه خودش به وجهى اذن داده باشد، پس خداست كه بدون هيچ گونه ضعف و سستى به امور قيام دارد و جز او هر چه هست قائم به اوست بنابراين در اينجا دو حصر است: يكى حصر قيام بر خدا يعنى جز خدا كسى بر اشياء قيام ندارد و ديگرى حصر او بر قيام يعنى همواره به امور خلق قيام دارد و ضعف و خللى در آن روى نمىدهد.
از اين بيان ثابت است كه اسم قيوم اصل همه اسماء اضافيه حق تعالى است و اسماء اضافيه عبارت است از اسمائى كه به نحوى دلالت بر معانى خارج از ذات دارد مانند: خالق، رازق، مبدى، معيد، محيى، مميت، غفور، رحيم، ودود و غيره.
«همه موجودات زنده جهان به مقياسى وسيع، از نظر قواى طبيعى و سرمايههاى غريزى و اعضاى بدن و ديگر لوازم زندگى با محيط زيستى خود منطبق هستند و براى تهيه غذا و مسكن و تربيت فرزند و نبرد با دشمن به وسايل و ابزارهاى لازم مجهزند.
اين حقيقت مورد قبول همه رهبران الهى و الهيون و دانشمندان علوم زيستى است با اين تفاوت كه رهبران الهى و جمع كثيرى از زيستشناسان اين انطباق را ناشى از صفت قيموميت حق و دليل بر آفرينش حكيمانه خداوند مىدانند، ولى آنان كه بر اساس مكتب مادى فكر مىكنند كوشش دارند تا اين انطباق حساب شده و منظم را مستند به علل طبيعى و بر اساس اتفاق و تصادف وانمود كنند، مطلبى كه متكى به هيچ دليل عقلى و مستند علمى نيست و به هيچ صورت قابل اثبات نبوده و نمىباشد.
فرعون هنگامى كه موسى و هارون را در كاخش ديد خطاب به موسى گفت:
فَمَنْ رَبُّكُما يا مُوسى. قالَ رَبُّنَا الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى: «26»
اى موسى پروردگار شما دو نفر كيست؟ پاسخ داد: پروردگار حكيمى است كه در نظام آفرينش و خلقت حكيمانه و حساب شده خود به هر موجودى آنچه را كه درخور او بوده و براى تداوم زندگىاش ضرورت داشته به وى عطا نموده به علاوه همان موجود را در مسير زندگى و شناخت نيازمندىها و بهرهبردارى از اعضايش هدايت فرموده است.
يك كرم كوچك آبزى براى آن كه بتواند در محيط آب به حيات خود ادامه دهد، با لوازم زندگى آن محيط مجهز است.
اندامش به قدرى انعطافپذير است كه به آسانى در آب شنا مىكند، طورى ساخته شده كه در مجاورت دائمى آب دچار ناتوانى و فرسودگى نمىشود، غذاى خود را مىشناسد و مىداند چگونه با سرعت خود را به آن برساند و شكارش نمايد.
يك پشه ضعيف خاكزى كه از خون انسان يا حيوان تغذيه مىكند، بال دارد و با پرواز جاى غذاى خود را پيدا مىكند، خرطوم نازك ميان تهى دارد، ميداند كه بايد آن را در رگ حيوان يا انسان فرو برد و غذاى خود را با مكيدن خون تأمين نمايد.
خلاصه خداى قيوم، تمام حشرات و همه حيوانات را طورى آفريده كه تمام اعضا و قواى بدنشان با شرايط محيطى كه بايد در آن زندگى كنند سازگار و منطبق است، به علاوه مىدانند هر يك از اعضاى خود را كجا و چگونه به كار اندازند تا بتوانند به حيات خويش ادامه دهند.
حضرت صادق (ع) مىفرمايد:
«فجعل كل شىء من خلقه متشاكلًا للامر الذى قدر ان يكون عليه:» «27»
خداوند بزرگ هر يك از موجودات زنده را مشابه و مشاكل محيط، و برنامهاى كه براى زندگىاش مقدر شده آفريده است.
امام (ع) در اين فراز از توحيد مفضل به اصل انطباق همه موجودات با محيط مخصوصشان اشاره فرموده است.
امام در اين زمينه با تفصيل بيشترى مىفرمايد:
آيا اين پرنده بلند را ديدهاى؟ آيا مىدانى پاى بلند براى او چه فايدهاى دارد؟ زندگى اين حيوان بيشتر در آبهاى كم عمق است، او با پاى بلندش مانند ديدهبانى است كه روى برج قرار گرفته، با دقت آب را زير نظر دارد، به محض آن كه كرم يا هر جنبندهاى را كه براى تغذيهاش مناسب باشد مشاهده كرد آهسته به سويش پيش مىرود تا آن را لطمه خود سازد، اگر پاى اين پرنده كوتاه بود وقتى دنبال صيدش مىرفت شكمش با آب برخورد مىكرد، تلاطم آب كرمها را به هيجان مىانداخت و از ترس مىگريختند و پرنده گرسنه مىماند، خداوند اين دو پاى بلند را به حيوان داده است تا به غذاى خود دست يابد و نقشه شكارش نقش برآب نشود.
مفضل به ديگر تدبير حكيمانه خداوند در آفرينش اين پرنده نيز دقت كن، مىبينى هر طاير پاى بلندى گردنش نيز دراز است، اين هم آهنگى كه ميان بلندى پا و گردن برقرار شده از اين جهت است كه حيوان بتواند طعمه خود را به آسانى از زمين بردارد، چه اگر با وجود پاى بلند گردنى كوتاه داشت به برداشتن طعمهاش از روى زمين قادر نبود و چه بسا خداوند با اعطاى گردن بلند به وى، منقار دراز نيز داده است، تا شرايط زندگى بر وى آسانتر و امكان انطباقش با محيط سهلتر باشد. «28» پيروان مكتب لامارك و داروين و طرفداران فرضيه تحول، انطباق موجودات زنده را با محيط زندگى خود مستند به پارهاى از علل و عوامل طبيعى و ناشى از كوشش و مجاهدات پىگير موجود زنده در تأمين نيازهاى حياتى خود دانستهاند، و در اين زمينه بىخبر از قيوميت حق سخنپراكنى كرده مطالبى به دور از منطق و دليل و برهان و حكمت گفتهاند، مطالبى كه پس از آنان دانشمندان محقق به نقد علمى آن پرداخته و پنبه آن را چون زهكمان حلاج زده و بر آن خط بطلان كشيده و از گردونه علم خارج كردهاند.
لامارك و پيروانش مىگفتند: وقتى محيط زندگى يك پرنده عوض مىشود، و منطقه حياتىاش به باتلاق يا دريا تغيير پيدا مىكند، براى ادامه حيات و به دست آوردن غذا، بايد خود را به آب بزند، و طعمه خويش را در آبها و لجنها جستجو كند، براى اين كار بايد شنا كردن بياموزد، ناچار انگشتهاى پا را مىگشايد، پوست منتهى اليه انگشتان به باز شدن عادت مىكند و رفته رفته در نسلهاى بعد پرورش يافته و به صورت پرده شناگرى، ميان انگشتان درمىآيد، همچنين گردن خود را براى رسانيدن به كرمها دراز مىكند و كمكم به اين كار عادت مىنمايد و رفته رفته گردن حيوان دراز مىشود و به نسلهاى بعد منتقل مىگردد.
حضرت صادق (ع) امام معصوم شيعه كه از جانب خداوند عليم به انواع رشتههاى علمى مادى و معنوى آراسته بود، و تا كنون نظريات علمى آن حضرت زنده و محكم و پابرجا مانده و تا پايان عمر دنيا نيز پابرجا مىماند و هرگز با پيشرفت علوم و ابزارها به حاشيه رانده نمىشود و از گردونه حقيقت خارج نمىگردد، درباره انطباق موجود زنده با محيط خود به زرافه مثل زده است.
لامارك نيز كه يكى از رهبران مشهور و بزرگ مكتب تحول است درباره بحث انطباق بر اساس فرضيه خود زرافه را شاهد آورده است.
در اين قسمت كلام حضرت صادق (ع) از توحيد مفضل، و سخنان لامارك از كتاب بنياد انواع از مجموعهى چه مىدانم نقل مىشود، آنگاه به شرح پارهاى از نقصها و اشكالات علمى دانشمندان به فرضيه لامارك پرداخته مىگردد.
حضرت صادق (ع) پس از آن كه شرحى را درباره خلقت زرافه و ساختمانش با مفضل در ميان مىگذارد، و آن را از شگفتىهاى آفريدههاى خداوند به حساب مىآورد مىفرمايد:
«فاما طول عنقها و المنفعة لها فى ذلك فان منشأها و مرعاها فى غياطل ذوات اشجار شاهفة ذاهبة طولًا فى الهواء، فهى تحتاج الى طول العنق ليتناول بفيها اطراف تلك الاشجار فتقوت من ثمارها.»
بلندى گردن زرافه و سودى كه از آن نصيبش مىشود اين است، كه محيط پيدايش و چراگاه اين حيوان جنگلهاى انبوه و سرزمينهائى است كه از درختان سر به آسمان كشيده پوشيده است، زرافه به گردن دراز نياز داشت تا بتواند به آسانى برگ درختان را بخورد و از ميوههاى جنگلى تغذيه نمايد.
لامارك دربارهى تغيير شكل حيوان و رشد اعضاى مورد احتياج در دگرگونىهاى محيط براى انطباق با شرايط جديد چنين مىگويد:
هنگامى كه شرايط تغيير مىكند، براى حيوانات نيازمندىهائى پديد مىآورد، كه در صورت عدم ارضاى آنها دچار مرگ و نيستى مىگردند، از اين جهت براى آن كه نيازهاى خود را برآورده سازند، حيوانات به عاداتى جديد خو مىگيرند و براى اين كار پارهاى از اعضا را بيشتر به كار مىبرند.
اعضائى كه به كار مىروند نمو مىكنند و اعضائى كه بر اثر اين عادات جديد بىاستفاده مىمانند راه ضعف و نابودى را پيش مىگيرند.
در طى مدتى طولانى اين تغييرات موروثى مىشوند و حتى هنگامى كه شرايط مولّد آنها از ميان رفته باز به حال خود مىمانند.
اجداد زرافه چون در اراضى صحرائى كه كم علف بوده زندگى مىكردهاند ناچار بودهاند كه از برگ درختان هم تغذيه كنند، بر اثر كوششهاى فراوانى كه براى دست يافتن به شاخ و برگ درختان به كار مىبردهاند رفته رفته گردن آنها دراز شده است و بخاطر همين درازى گرن، زرافه ميتواند سرش را تا ارتفاع شش متر بالا ببرد، با اين قبيل اعمال، تأثير شرايط توانسته است طرح ساختمان حيوان را تغيير دهد. «29» ملاحظه مىكنيد كه مكتب الهى و مكتب تحول هر دو مىگويند: درازى گردن زرافه براى تغذيه از برگ درختان و به منظور انطباق آن حيوان با شرايط محيط زندگى است، با اين تفاوت كه حضرت صادق (ع) مىفرمايد: چون زندگى اين حيوان در محيط جنگلهاى انبوه بوده و طبق قضاى الهى بايد از برگهاى درختان تغذيه كند خداوند قيّوم از ابتدا او را با گردن دراز آفريده و به عضوى كه براى تداوم حياتش لازم است مجهز نموده تا بتواند به آسانى دهان خود را به برگهاى دور دست درختان برساند و شكم خود را سير نمايد، ولى لامارك مىگويد: محيط زندگى زرافه كم علف بوده و براى تغذيه كامل لازم بود حتما از برگ درختان نيز استفاده نمايد و براى آن كه دهان خود را به برگها برسند، ناچار بود گردن خود را تا جائى كه ميتوانست بالا ببرد و به اين كار ادامه دهد، بر اثر تكرار اين عمل رفته رفته گردنش رشد بيشترى كرد و در طى قرون متمادى درازى گردن در نسلهاى بعد اين حيوان صفت موروثى شد و اخلافش اين صفت را از آباى خود ارث بردند.
فرضيه لامارك بر دو اصل استوار است:
اصل اول: آن كه موجودات زنده به حيات خود علاقه فطرى دارند و براى ادامه حيات حداكثر مجاهده و كوشش را مبذول مىدارند، موقعى كه بر اثر تحولات طبيعى و دگرگونىهاى غير اختيارى، شرايط محيطشان تغيير مىكند با نيازمندىهاى تازهاى مواجه مىگردند و براى ادامه زندگى، ناچار به فعاليتهاى جديدى دست مىزنند تا بتوانند خويشتن را با محيط تازه منطبق سازند، و خود را از خطر مرگ و نيستى برهانند.
لامارك مىگويد: فعاليتهاى تازه و پىگير حيوان روى اعضاى بدن و اندامش اثر مىگذارد تا جائى كه ضرورت تغذيه از برگ درختان، گردن زرافه را دراز و مهرههاى استخوان گردنش را قطور مىسازد.
اصل دوم: آن كه اين تغييرات سطحى، كه از مجاهدات پىگير و مداوم حيوان پديدار مىگردد، رفته رفته در گروه صفات موروثى وارد مىشود و بر اساس قانون وراثت از نسلهاى سابق به نسلهاى بعد منتقل مىگردد.
اما دانشمندان اين زمان دربارهى اين دو اصل سخنى ديگر دارند:
استاد دانشگاه ژنو مىگويد: امروز فرضيه لامارك به نظر ما واقعاً كودكانه مىنمايد، بىگمان بر اثر استعمال يا عدم استعمال ممكن است عضوى نمو كند يا از نمو باز ماند، يا مفاصل نرم و چالاك شوند، يا آن كه سخت و جامد گردند، يا پارهاى از اعمال انعكاسى كامل شوند يا به كلى از ميان بروند، ولى چگونه مىتوان باور كرد كه استخوانها بر اثر تمرين دراز يا كوتاه، ضخيم يا نازك مىگردند؟ باز چگونه مىتوان پذيرفت كه بر اثر شناى زياد در مدتى مديد دستهاى ما به بال شنا مبدل مىشود و يا بر اثر جهيدن در هوا يا باز كردن بازوان، بازوها به صورت بال و پر بيرون مىآيند؟!
مىگويند تغيير خيلى به كندى انجام مىگيرد و براى ديدن نتيجهى آن عمر چندين نسل لازم است.
ولى اگر اجداد پرندگان كه بر اثر احتياج ناچار بودهاند غذاى خود را در هوا بيابند، پيش از آن كه بال و پر داشته باشند و برابر عمر چندين نسل در هوا جهيده باشند، چه نيازى آنها را به انجام مجدد اين كوششهاى بيهوده وامىداشت؟
زيرا نخستين امكان پرواز در آينده بسيار دورى به دست مىآيد.
پيروان اين فرضيه از ياد مىبرند كه اگر اجداد زرافه بر اثر كوششهايى مىتوانستند به كوچكترين شاخهها برسند بچههاى آنان كه نمى توانستند خود را تا اين حد بلند كنند، بايستى اجباراً نابود شده باشند، همه جاى اين فرضيه از ابهام و دلايل نامحتمل پوشيده شده است. «30» به طورى كه ملاحظه مىكنيد اصل اول سخن لامارك در نظر دانشمندان امروز كودكانه و پوشيده از دلايل نامحتمل است، استاد دانشگاه ژنو دربارهى اصل دوم فرضيه لامارك يعنى موروثى شدن صفات اكتسابى چنين مىگويد:
بايد به ياد بياوريم كه فكر لامارك «1829- 1744» در تاريخى بر جهانيان عرضه گرديد كه دانشمندان از ساختمان ياخته موجودات زنده و نمودهاى توالد و تناسل و وراثت بىخبر بودند.
در زمان لامارك ممكن بود كه فرضيه او را دربارهى وراثت صفات اكتسابى بپذيرند، ولى امروز ما مىدانيم كه صفات موروثى به وسيله مولكولهاى شيميائى يا ژنها كه در كرموزومهاى هسته جا دارند منتقل مىشوند.
در هر هسته چندين هزار مولكول شيميائى وجود دارد، بعضى از آنها به رنگ پوست و بعضى ديگر به رنگ يا شكل چشم و عدهاى به شكل يا نسج يا وضع بالها مربوط مىباشند.
براى آن كه يك تغيير اكتسابى مثلًا سياهى پوست بر اثر تأثير نور موروثى باشد بايد اين تغيير جسم به وسيله اى كه هنوز معلوم نشده در غدد تناسلى، در هر ناحيه يا به عبارت بهتر در هر هسته نفوذ كند و به مولكولهاى شيميائى كه مربوط به رنگ جلد هستند برسد و با دقت، چنان جهت آنها را تغيير دهد كه فرزندان از همان آغاز تولد پوستشان رنگدار گردد، ولى اين گونه نفوذ خاص غير قابل فهم است، از روى هيچ رابطهى عصبى يا ترشحى نمىتوان فهميد كه تغيير موضعى بدن پدر و مادر بتواند در جهتى موازى پارهاى از ياختههاى مولد مولكول شيميائى را تغيير دهد.
تغييراتى كه بر اثر محيط در بدن افراد روى مىدهد و قابليت تغيير فردى را پديد مىآورد نمىتواند موروثى باشد، در عوض خصايص ژنوتيپها انواع ابتدائى يا نژادها هم موروثىاند و هم ثابت، بايد از اين فكر كه صفات رفته رفته موروثى مىشوند چشم پوشيد.
هيچ طبيعىدان وارسته و بىغرضى كه به نتايج تجربى و قضاياى تحقيقى بيش از فرضيهها ارزش قائل باشد، هنوز نمىتواند به وراثت صفات اكتسابى معتقد باشد و بر پايه اين اصل غلط فرضيهاى دربارهى تكامل پديد آورد. «31» اصل تكامل و توجيه تكوين انواع حيوانات بر اساس نظريهى داروين نيز مانند نظريه و فرضيه لامارك سالهاست با استدلالات استوار مردود شناخته شده و پرونده آن را دانشمندان بستهاند.
فرضيه داروين در بنياد انواع متكى به اصل تنازع بقا و انتخاب انسب است.
به نظر داروين اندام حيوان قابل تغيير است، ولى دگرگونى و تغيير اعضا معلول كوشش و فعاليت اختيارى نيست بلكه ناشى از يك سلسله علل و عوامل ناشناخته است.
پيروان مكتب داروين آن را به تصادف و اتفاق تعبير كردهاند، اين تغييرات ناگهانى در بعضى از موارد سبب مىشود كه موجود زنده با محيط خود انطباق بهترى پيدا كند و به نام موجود انسب برگزيده طبيعت گردد و بر اثر آن در صحنه تنازع بقا از خطر نابودى مصون بماند.
موضوع اساسى فرضيه داروين به دو كلمه بستگى دارد: قابليت، تغيير و انتخاب انسب.
به نظر داروين مشكل مىنمايد كه قابليت تغيير را وابسته تأثير شرايط خارجى بداند.
در مواقعى ديده مىشود كه تغييراتى مشابه در موجودات زندهاى كه تابع شرايطى بسيار متفاوت مىباشند به وجود مىآيد و برعكس، تغييراتى بسيار متفاوت ممكن است در افرادى كه در شرايط متساوى به سر ميبرند مؤثر افتد.
داروين مىگويد اين مشاهدات ما را بر آن مىدارد كه براى قابليت تغيير، بيش از تأثير مستقيم شرايط محيط ارزش قائل شويم، قابليت تغيير معلول عللى است كه از آنها مطلقاً خبر نداريم.
به همين جهت شاگردان داروين معتقد شدند كه تغييرات بر اثر تصادف پديدار مىشود!!
در فرضيه داروين تغييرات، تصادفاً بىآن كه رابطه با نوع زندگى داشته باشد پديد مىآيند و هيچ صفت انطباقى اجبارى ندارند، تنها انتخاب انسب با حفظ اعضاى مفيد و حذف تغييرات مضر يا خطرناك رفته رفته نوعى انطباق كه در اين جا نمودى فرعى است به وجود مىآورند.
استاد دانشگاه ژنو مىگويد: بر فرضيه داروين خرده بسيار گرفتهاند و سپس به شرح قسمتهاى مهم آن مىپردازد كه بخش مختصرى از آن در اينجا نقل مىشود:
تنازع بقا، هميشه با آن بىرحمى كه داروين مىپندارد همراه نيست، بىگمان تعادل حيوانات از قربانىهاى فراوان پديد آمده ولى عمده كشتارها و ويرانىها، هيچ رابطهاى با تغييرات مفيد يا زيان بخش اعضاى افراد ندارد، اگر يك جفت قورباغه هزاران تخم و نوزاد پديد آورند به طور متوسط دوتاى آنها زنده مىماند و باقى را يا افراد ديگر مىخورند، يا بر اثر بيمارىها و انگلها از بين مىروند و اين هيچ رابطهاى با آن كه فلان فرد دمى كوتاه يا دراز يا پوستى روشنتر يا تيرهتر و دستگاه تنفسى كاملتر يا ناقصتر و شيره هضمى كم و بيش مؤثر داشته باشد ندارد، و اين نابودى دسته جمعى بدون انتخاب انسب به وقوع پيوسته است.
هيچ كس نمىتواند بپذيرد كه شاخى درازتر از چند ميلىمتر و پردهى پايى به ضخامت دو يا سه ميلىمتر ميتواند صاحب خود را از گزند حوادث برهاند، تنازع بقا ميدان مسابقه المپيك نيست و نمىتوان آن را به مسابقه اسبدوانى كه درازى سر اسب هم در پيروزى دخيل است تشبيه كرد. «32» در فصل دهم كتاب تكامل عمقى مىگويد: اگر بخواهيم به اين بينديشيم كه چگونه تكامل سطحى كه نژادها و انواع را پديد مىآورد آغاز مىشود، هيچ يك از معلومات تجربى به ما اجازه نمىدهد كه دربارهى پيدايش دستهها، جنسها، خانوادهها و مخصوصاً رشتهها و طبقهها و شاخهها نظرى معقول و صائب داشته باشيم، تنها مىدانيم كه در اين باره مدارك ديرينه شناسى به طور كلى مهر خاموشى بر لب نهادهاند. «1» در فصل يازدهم جهشها و انطباق مىگويد: حقيقتى واضح و روشن است كه موجودات زنده به مقياس بزرگ، با محيط خود منطبق مىگردند، يعنى در شرايط مسكن خود مىتوانند زندگى كنند، ولى غير از اين انطباق كلى، توجه دانشمندان طبيعى از ديرباز به پارهاى از انطباقات جزئى و قابل ملاحظه معطوف گرديده است.
بايد به خاطر سپرد كه در اين زمينه قسمت اعظم افكار هنوز هم از اصول آفرينش سرچشمه مىگيرند، هر نوع چون موضوع يك عمل خاص خالق بوده، آنچه مفيد و لازم بود به او داده شده است.
برناردن دوسن پير مىگويد: هيچ حيوانى فاقد عضو مفيد نيست، و هيچ حيوانى عضو غير مفيد ندارد، بسيارى از طبيعى دانان به اين عقيده گرويده و از آن دفاع كردهاند. «33» به طورى كه ملاحظه كرديد فرضيه لامارك و داروين كه دو فرضيه اساسى اين موضوع است نتوانست چگونگى پيدايش اعضائى را كه منشأ حسن انطباق موجود زنده با محيط است به درستى توجيه و تبيين نمايد و به اين پرسش علمى روى يك اساس صحيح و قابل قبول پاسخ گويد. و سرانجام استاد دانشگاه ژنو به منطق الهيون اشاره كرد و صريحاً خاطر نشان ساخت كه در دنياى كنونى قسمت اعظم افكار به اصل آفرينش توجه دارد و مىگويند هر نوعى از موجودات زنده يك عمل خاص خالق بوده و آفريدگار توانا، تمام انواع حيوانات را با اعضائى كه براى زندگى آنها ضرورى و لازم بوده آفريده است.
كلمه قيوم به معنائى كه در مفردات راغب آمده: المعطى له ما به قوامه ناظر به همين اصل اساسى است، يعنى آفريدگار جهان قيوم است و به هر موجودى آنچه را كه در راه زيستن و ادامه حيات مايه قوام و بقاى اوست به او عطا كرده است، اين همان مطلبى است كه زيست شناسان در بحث انطباق گفته و خاطر نشان كردهاند كه موجود زنده به وسيله اعضا و نيروهائى كه در اختيار دارد به مقياس وسيعى با محيط زندگى و شرايط زيستى خود سازگار و منطبق است. «34»
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- زمر 3.
(2)- نساء 146- 145.
(3)- زمر 2.
(4)- غافر 65.
(5)- بقره 139.
(6)- ص 83.
(7)- صافات 74- 37.
(8)- منية المريد 133.
(9)- غررالحكم 7196.
(10)- غررالحكم 667.
(11)- مصباح الشريعة 39.
(12)- فرقان 58.
(13)- فاطر 22.
(14)- حديد 17.
(15)- فصلت 39.
(16)- غافر 11.
(17)- عنكبوت 64.
(18)- دخان 56.
(19)- نهجالبلاغه خطبه 228.
(20)- روم 19.
(21)- نهجالبلاغه نامه 31.
(22)- بحار ج 2، ص 21.
(23)- آية الكرسى پيام آسمانى توحيد 91.
(24)- رعد 33.
(25)- آل عمران 18.
(26)- طه 49- 50.
(27)- بحار ج 2 ص 32.
(28)- بحار ج 2 ص 33.
(29)- چه مىدانم
(30)- چه ميدانم بنياد انواع 56.
(31)- چه مىدانم ص 59- 74.
(32)- چه مىدانم منتخبى از صفحات 60- 61- 125.
(32)- چه مىدانم بنياد انواع ص 114.
(33)- چه مىدانم بنياد انواع 123.
(34)- پيام آسمانى توحيد 97.
اادامه دارد . . .