پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

عظمت آية الكرسی (3)

عظمت آية الكرسی (3)

منابع مقاله:

کتاب   : تفسير حكيم جلد ششم

نوشته  : حضرت آیت الله حسین انصاریان

آيات:

أَلا لِلَّهِ الدِّينُ الْخالِصُ: «1»

بهوش باشيد مقررات و نظام خالص، حق و ويژه خداست.

إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيراً، إِلَّا الَّذِينَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ اعْتَصَمُوا بِاللَّهِ وَ أَخْلَصُوا دِينَهُمْ لِلَّهِ فَأُولئِكَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ وَ سَوْفَ يُؤْتِ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ أَجْراً عَظِيماً: «2»

همانا منافقين اين دو چهره‏گان پليد در ژرفاترين قعر دوزخ‏اند و هيچ مددكارى براى آن نمى‏يابى مگر آنان كه به جبهه حق بازگشتند و خود و ديگر افراد را اصلاح كردند، و خدا را حافظ و مدافع خود گرفتند، و مقررات و نظام زندگى و اجتماعى خود را از دخالت غير خدا پاك ساختند، پس اينان با مؤمنان‏اند و قطعاً خدا به مؤمنان پاداش عظيمى خواهد داد.

إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ فَاعْبُدِ اللَّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّينَ: «3»

ما قرآن را به حق بر تو نازل كرديم، پس خدا را بندگى كن آنگونه كه خالص‏گر نظام زندگى از دخالت غير او باشى.

هُوَ الْحَيُّ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ فَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ: «4»

اوست زنده، جز او معبودى نيست، او را بندگى كنيد آنگونه كه نظام زندگى و مقررات را از دخالت غير او پاك نمائيد.

قُلْ أَ تُحَاجُّونَنا فِي اللَّهِ وَ هُوَ رَبُّنا وَ رَبُّكُمْ وَ لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ: «5»

بگو آيا درباره‏ى خدا با ما احتجاج بدون منطق مى‏كنيد در حالى كه او مالك و مربى ما و شماست، دست‏آورد ما براى ما و دست‏آورد شما براى شماست و ما خالص كننده همه امور براى او هستيم.

قالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ: «6»

شيطان «كه نامى عام براى جباران و طاغوت‏هاى تاريخ است» اينگونه برنامه خود را اعلام كرد: به عزتت سوگند همه بندگانت را با تور نامرئى فرهنگ و نظام و برنامه‏هاى خود گمراه مى‏كنم و به جاهليت مى‏كشانم مگر آن گروه از بندگانت كه همه امور زندگى و حياتشان را براى تو خالص نموده و دست غير را از چرخاندن خويش قطع كرده‏اند.

اين گونه آيات هيچ ترديدى مى‏گذارند؟؟ كه آنان كه در كار خالص نمودن حقوق خدا از دخالت غير او نيستند ملعبه دست شياطين و جباران و هواى نفس‏اند.

إِنَّكُمْ لَذائِقُوا الْعَذابِ الْأَلِيمِ، وَ ما تُجْزَوْنَ إِلَّا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ، إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ، أُولئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ، فَواكِهُ وَ هُمْ مُكْرَمُونَ، فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ، عَلى‏ سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ، يُطافُ عَلَيْهِمْ بِكَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ، بَيْضاءَ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ، لا فِيها غَوْلٌ وَ لا هُمْ عَنْها يُنْزَفُونَ، وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ عِينٌ، كَأَنَّهُنَّ بَيْضٌ مَكْنُونٌ .....

إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ، لِمِثْلِ هذا فَلْيَعْمَلِ الْعامِلُونَ، أَ ذلِكَ خَيْرٌ نُزُلًا أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ، إِنَّا جَعَلْناها فِتْنَةً لِلظَّالِمِينَ، إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِي أَصْلِ الْجَحِيمِ، طَلْعُها كَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّياطِينِ فَإِنَّهُمْ لَآكِلُونَ مِنْها فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ، ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَيْها لَشَوْباً مِنْ حَمِيمٍ ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَى الْجَحِيمِ إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آباءَهُمْ ضالِّينَ فَهُمْ عَلى‏ آثارِهِمْ يُهْرَعُونَ .... «7»

به يقين شما عذاب دردناك دوزخ را خواهيد چشيد و كيفرتان جز اعمال نارواى خودتان نخواهد بود مگر آنان كه زندگى خود را در همه امور از دخالت غير او پالايش كردند كه آنان داراى رزق مشخصى در بهشت‏اند، ميوه‏هائى نشاطانگيز در حالى كه مورد اجلال و اكرامند، در بهشت‏هائى پرنعمت و روح‏افزا بر تخت‏هائى روى در روى يكديگر، كه جامى از نوشيدنى‏هاى گوارا و درخشنده و لذت‏بخش گرداگردشان مى‏گردانند، كه در آن نه مايه فساد عقل و دل‏زدگى است و نه از آن مست و بيهوش مى‏شوند و زيبا چشمان فروهشته چشم بزم‏آراى آنان‏اند كه گوئى تخم‏مرغ‏هائى به پنبه پيچيده مى‏باشند .....

محققاً اين كاميابى بزرگى است كه بايد براى چنين مرتبه و مقام و پاداشى عمل كنندگان بكوشند، آيا اين بهشت جاودان پر نعمت براى پذيرائى بهتر است يا درخت زهربار زقوم كه ما آن را مايه شكنجه و عذاب ستم‏كاران قرار داده‏ايم اين درختى است كه در قعر دوزخ مى‏رويد، شكوفه‏هايش مانند سرهاى شياطين بسيار بدنما و زشت است نهايتاً اين منكران لجوج از آن مى‏خورند و شكم‏ها را از آن پر مى‏كنند.

آنگاه به ناچار روى آن طعام، مخلوطى از آب بسيار داغ و متفعن به عنوان نوشيدنى براى آنان خواهد بود، و سرانجام بازگشت گاهشان دوزخ است، آنان گمراهى پدرانشان را دريافته‏اند و با اين همه ميمون‏وار به شتاب از پى آنان مى‏رفتند!!

نيك فرجامى و تيره‏بختى دو گروه موحد و مشرك را گوياتر از اين هرگز نتوان به تصوير كشيد، كدام بيان است كه سرنوشت متضاد دو گروه معارض را بتواند به قالب تعبير واقعى ريزد و چه تابلوئى نمايان‏تر از اين مى‏تواند به معانى تجسم بخشد و حتى جان دمد؟

آيا تصور اين دو گونه سرنوشت نبايد انسان انديشمند دورانديش را از غرق شدن در انگيزه‏هاى پست مادى و زمينى و اسير شدن در كمند جلوه‏هاى فريبنده زندگى رهائى بخشد، و به راه مستقيم و استوار توحيد و طاغوت‏زدائى رهنمون شود تا قله تعالى انسانى را فتح نمايد و به سعادت دنيا و آخرت برسد و نمونه اعلائى براى ديگران شود؟!

در رابطه با اخلاص به اين معنا و مفهومى كه در سطور گذشته آمد روايات بسيار مهمى نقل شده كه به برخى از آنها اشاره مى‏كنم:

رسول خدا از جبرئيل و جبرئيل از حضرت حق نقل مى‏كند:

«الاخلاص سر من اسرارى، استودعته قلب من احببت من عبادى:» «8»

اخلاص سرى از اسرار من است كه آن را در دل بندگانى كه دوستشان دارم مى‏سپارم.

از اميرمؤمنان (ع) روايت شده:

«كلما اخلصت عملًا بلغت من الآخرة امداً:» «9»

هر عملى را كه براى خدا خالص انجام دهى، و احدى را در آن دخالت ندهى در آخرت به نتيجه و هدف مثبتى دست يابى.

و نيز از آن حضرت نقل شده:

«الاخلاص عبادة المقربين:» «10»

اخلاص عبادت و بندگى بندگان مقرب خداست.

از امام صادق (ع) روايت شده:

«لابد للعبد من خالص النية فى كل حركة و سكون، اذ لو لم يكن بهذا المعنى يكون غافلًا و الغافلون قد وصفهم الله بقوله: ان هم كالانعام بل هم اضل سبيلًا» «11»

بر بنده است كه در تمام حركات و سكناتش نيت خالص داشته باشد، زيرا اگر چنين نباشد غافل است و خداوند غافلان را چنين وصف كرده است:

آنان همچون چهارپايان و بلكه گمراه‏ترند.

از امام موحدان اميرمؤمنان (ع) روايت شده:

«طوبى لمن اخلص لله عمله و علمه، و حبه و بغضه، و اخذه و تركه، و كلامه و صمته، و فعله و قوله:»

خوشا آن كه عمل و علمش، دوستى و دشمنى‏اش، انجام دادن و رها كردنش، سخن و سكوتش، كردار و گفتارش فقط براى خدا باشد.

در هر صورت از آيات و رواياتى كه در اين زمينه آمده به صراحت به دست مى‏آيد كه اخلاص منحصر در نيت تنها نيست، بلكه بايد همه امور زندگى انسان در چرخه اخلاص قرار گيرد و دست هر دخالت‏گرى جز حضرت حق از تصرف در امور زندگى آدمى و شكل دادن به آن قطع گردد، و همه حركات برونى و درونى انسان مو به مو با فرهنگ حضرت رب‏العزه هماهنگ باشد، و روزنه تصرف در هر برنامه‏اى در حيات انسان به روى هر بت جاندار و طاغوت و شيطان و جبار و زورگوئى بسته شود: اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ.

 

حيات‏

حى صفت مشبهّه است كه از نظر معنا دلالت بر ثبوت، دوام، هميشگى و سرمديت و ابديت مى‏كند. حىّ نسبت به حضرت حق واقعيتى حقيقى است و امرى كامل و واجب، و مبراى از هر نقص و عيب و جداى از شائبه عوارض و به عبارت ديگر هستى و وجود مطلق است كه اول و آخرى براى او نيست، حيات او ازلى و ابدى است، و حيات ديگر موجودات عارضى و در معرض فنا و امرى تبعى و افاضه وجود مقدس پروردگار به آنهاست.

حصر حىّ در آيه شريفه حصر حقيقى است نه حصر اضافى، و حياتى است كه مرگ و فنا و زوال ابداً در آن راه ندارد، و واقعيتى است كه حيات همه‏ موجودات بر آن تكيه دارد، و تحقق آن بدون اتصال به او و اشاره حضرتش، و قرار گرفتنش در گردونه امر كُن محال است.

وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لا يَمُوتُ: «12»

و بر زنده‏اى كه مرگ به او راه ندارد تكيه كن و اعتماد و توكل داشته باش.

مفهوم حيات در ابتداى امر، و در حال تصور و نگاه اوليه معلوم و بديهى است و آن حقيقتى است كه ادراكات و احساسات بر آن مبتنى است، و ملازم با علم و قدرت است و با منتفى شدن و از دست رفتنش چراغ همه احساسات و ادراكات و آثارش خاموش مى‏شود و چنين حياتى داراى مراتبى از نظر شدت و ضعف است.

حيات انسان، حيات حيوان، حيات نبات، حيات فرشتگان و مجردات.

اين حيات حياتى است كه اولًا قائم به خودش و استقلالى نيست، و ثانياً در معرض فنا و مرگ و از دست رفتن است، ولى حيات حق كه اصيل، ذاتى و قائم به خود است، و عين هستى و وجود است اولًا ازلى و ابدى و دائمى و سرمدى است، ثانياً مبدء و منشأ و سرچشمه حيات همه موجودات جهان هستى و عرصه پهناور عالم آفرينش است، و حقيقت آن چه نسبت به حق و چه نسبت به ديگر موجودات براى احدى قابل درك نيست، آنچه از حيات قابل درك است آثار آن از قبيل احساسات، حركات، آگاهى، علم، قدرت، رحمت، محبت و ديگر امور است، بنابراين راهى به بحث از حقيقت آن وجود ندارد، تنها راهى كه براى بحث در آن باز است راه به سوى آثار و عوارض آن است.

قرآن مجيد بدون بيان حقيقت حيات، از حيات به عنوان اينكه افاضه حق به موجودات است، و در معرض مرگ و فناست، و حيات دنيائى حياتى اندك، داراى كاستى، و در معرض فناء و مرگ، و حيات آخرتى كه آن هم افاضه پروردگار است حياتى كامل و بدون مرگ و فنا و حيات حقيقى است در آياتى ياد كرده است.

وَ ما يَسْتَوِي الْأَحْياءُ وَ لَا الْأَمْواتُ: «13»

زندگان با مردگان يكسان و مساوى نيستند.

اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها: «14»

بدانيد كه خدا زمين را بعد از مردنش زنده مى‏كند.

وَ مِنْ آياتِهِ أَنَّكَ تَرَى الْأَرْضَ خاشِعَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ إِنَّ الَّذِي أَحْياها لَمُحْيِ الْمَوْتى‏ إِنَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ: «15»

و از نشانه‏هاى قدرت و ربوبيت اوست كه تو زمين را خشك و بى‏گياه مى‏بينى، پس هنگامى كه باران بر آن نازل مى‏كنيم به شدت به جنبش در آيد و بر آيد بى‏ترديد كسى كه زمين مرده را زنده كرد مردگان را زنده مى‏كند زيرا او بر هر كارى تواناست.

رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ: «16»

خداوندا ما را دو بار ميراندى و دو بار زنده نمودى.

منظور از دو حيات در آيه شريفه حيات برزخى و حيات آخرتى است.

زندگى و حيات دنيائى چنان كه خود ما حس مى‏كنيم و با آن سر و كار داريم نه اين كه داراى كمال و جامعيت نيست بلكه در معرض انواع حوادث و بلايا و نهايتاً مرگ و فناست، ولى حيات آخرت حياتى داراى كمال و جامعيت است و مرگ و فنا در آن راه ندارد و نقصى در عيش دارندگان آن به وجود نمى‏آيد.

وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ: «17»

و اين حيات دنيا جز سرگرمى و بازى نيست، [حياتى كامل و بدون نقص و هميشگى نيست‏] و بى‏ترديد سراى آخرت همان حيات حقيقى و ابدى است، اگر اينان به اين حقيقت آگاهى داشتند، حيات دنيا را به قيمت از دست دادن حيات آخرت انتخاب نمى‏كردند.

لا يَذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَةَ الْأُولى‏ وَ وَقاهُمْ عَذابَ الْجَحِيمِ: «18»

در آخرت مرگ را نمى‏چشند، مرگ آنان همان مرگى بود كه در دنيا چشيدند، و خدا آنان را از عذاب دوزخ مصون مى‏دارد.

در هر صورت حيات حقيقى چنان كه از آيات و روايات و لغات و از قواعد محكم فلسفه و حكمت و دلايل و براهين استفاده مى‏شود حياتى است كه چنگال مرگ در آن فرو نمى‏رود، و فنا به آن راهى ندارد، و زوال بر او محال است و اين نيست مگر اين كه حيات عين ذات صاحب آن باشد و از ديگرى به او افاضه نشده باشد و چنين حيات حقيقى حيات خداست، بنابراين حيات حضرت او حيات حقيقى و كامل و مبراى از نقص و عيب و عين ذات و بدون اول و آخر و

ازلى و ابدى است و ديگر صفات حضرتش نيز مانند صفت حىّ عين ذات اوست، و اينگونه حيات منحصر به ذات حضرت ربّ است و بس.

حياتش مبدء حيات هر حيات‏دار است و همه حيات‏داران در بقاء حياتشان از او مدد مى‏گيرند، و براى تحقق آثار حياتشان به يارى او نيازمندند.

افاضه حيات به هر موجودى ويژه حضرت حق است و احدى تا ابد قدرت حيات‏بخشى نخواهد داشت.

«آنچه از منابع اسلامى استفاده مى‏شود اين است كه ساختن موجود زنده حتى حشرات كوچك از قبيل پشه و مگس غير ممكن است.

بايد توجه داشت كه موجودات زنده علاوه بر مولكول حيات، داراى سرمايه‏هاى غريزى و طبيعى بهت‏آورى هستند كه همه با محاسبه و اندازه‏گيرى صحيح از طرف خداوند به آنها اعطا شده و در پرتو آن سرمايه‏ها مى‏توانند زندگى كنند و به حيات خود ادامه دهند.

مثلًا پشه علاوه بر اصل حيات، حب ذات دارد و به زندگى خود علاقه‏مند است و تا جائى كه قادر است در حفظ حيات خود مى‏كوشد، هوش دارد و در محيط خطر نمى‏رود و اگر فرضاً به خطر افتاد مجاهده مى‏كند تا خود را از آن محيط نجات دهد، اراده و تصميم دارد بر وفق تشخيص خود پرواز مى‏كند و راهى را در پيش مى‏گيرد و گاهى به اراده خود مسير خويش را عوض مى‏كند و اگر بخواهد طيران را قطع مى‏نمايد و مى‏نشيند، دوستى و دشمنى دارد، شهوت و غضب دارد، نر و ماده دارد، تخم‏ريزى مى‏كند و محيط مساعد تخم‏ريزى را براى پرورش فرزندانش به خوبى تشخيص مى‏دهد، هاضمه دارد، جاذبه و دافعه دارد، غذاى خود را مى‏شناسد، براى به دست آوردن غذا پرواز اكتشافى مى‏كند، و هر جا غذاى خود را پيدا كرد فرود مى‏آيد، از تمام اعضائى كه خداوند به وى اعطا نموده درست و در جاى خود استفاده مى‏كند.

خلاصه پشه علاوه بر حيات، ودايع حكيمانه‏اى در نهادش سپرده شده است كه بعضى از آنها براى بشر امروز شناخته شده و برخى ناشناخته است، چنين موجود عجيبى را با تمام جهات كمال و جامعيت بشر نيافريده و هرگز نمى‏آفريند.

اميرمؤمنان (ع) مى‏فرمايد:

«لَوِ اجْتَمَعَ جَمِيعُ حَيَوانِها مِنْ طَيْرِها وَ بَهائِمِها، .. وَ مُتَبَلِّدَةِ اءُمَمِها وَ اءَكْياسِها عَلَى إِحْداثِ بَعُوضَةٍ ما قَدَرَتْ عَلى إِحْداثِها، وَ لا عَرَفَتْ كَيْفَ السَّبِيلُ إِلَى إِيجادِها، وَ لَتَحَيَّرَتْ عُقُولُها فِى عِلْمِ ذلِكَ وَ تاهَتْ، وَ عَجَزَتْ قُواها وَ تَناهَتْ وَ رَجَعَتْ خاسِئَةً حَسِيرَةً عارِفَةً بِاءَنَّها مَقْهُورَةٌ، مُقِرَّةً بِالْعَجْزِ عَنْ إِنْشائِها:» «19»

اگر همه موجودات زنده‏ى جهان از پرندگان و چارپايان و ديگر حيوانان و همه امت‏هاى كودن و هوشمند، دست به دست هم بدهند كه پشه‏اى به وجود آورند، هرگز قادر نخواهند بود، نه تنها قدرت آفريدن آن را ندارند، بلكه راه به وجود آوردن آن را نيز نمى‏شناسند، اگر انسان‏ها روزى نقشه چنين كارى را در سر بپروارنند كه پشه‏اى زنده بسازند عقولشان حيرت‏زده و مضطرب مى‏شود، نيروهائى كه در وجودشان ذخيره است رفته رفته ناتوان شده و سرانجام پايان پذيرد و از راهى كه رفته‏اند مطرود و غم‏زده باز مى‏گردند، در حالى كه از شكست خود آگاهى دارند و به ناتوانى خويش از آفريدن پشه ناچيز اعتراف مى‏كنند.

بحث حيات در گذشته از مباحث مهم علمى بوده و در جهان كنونى، با پيشرفت صنعت و تهيه وسايل دقيق آزمايشگاهى ارزش و اهميت زيادترى كسب كرده و توجه دانشمندان محقق بيش از پيش به شناخت حيات معطوف شده است.

ولى آنچه هم اكنون مى‏توان گفت اين است: كه مسأله حيات در جهان نبات و حيوان و انسان يكى از حقايق ناشناخته عالم طبيعت است، هيچ دانشمندى در گذشته و حال به حقيقت زندگى و عمق حيات پى نبرده و نتوانسته است از اين راز نهفته پرده بردارد.

آن چه را كه از نظر طبيعى به نام تغذيه‏و هضم و جذب درباره حيات گفته‏اند و هم‏چنين آن را كه از نظر معنوى به عنوان صلاحيت علم و قدرت ذكر كرده‏اند همه و همه بيان آثار و نشانه‏هاى حيات در جهان طبيعت است و هيچ يك از آنها روشن‏گر حقيقت زندگى نيست، مثل اين كه در معرفى الكتريسته بگويند: نيروئى است كه لامپ را روشن مى‏كند و بلندگو را به صدا درمى‏آورد، اطو را گرم مى‏كند، ماشين‏هاى كارخانه را به راه مى‏اندازد، هيچ يك از اين‏ها حقيقت الكتريسته را روشن نمى‏كند بلكه تنها بيان آثار و نتايج اين نيروى ناشناخته است.

وقتى بشر از درك حقيقت حيات يك بوته خار يا يك حشره ناچيز عاجز باشد، وقتى انسان نتواند حقيقت زندگى و حيات خود و ساير موجودات زنده كره زمين را كه پيوسته با آنها در تماس است درك نمايد، بديهى است كه مى‏تواند به حيات خداوند بزرگ پى ببرد و از حقيقت آن آگاه شود.

به راستى احدى نمى‏داند اين چه حقيقتى است كه عناصر طبيعى و املاح معدنى مرده اين عالم را با موازنه و محاسبه مخصوص از مخازن طبيعت مى‏گيرد و طبق قانون حيات به موجودات زنده تبديلشان مى‏نمايد، به آنها نيروى تحرك حياتى مى‏بخشد و به فعاليت‏هاى گوناگون زندگى وادارشان مى‏سازد؟!

مرگ نيز مانند حيات يك حقيقت حيرت‏زا و بهت‏آورى است. هيچ يك از موجودات زنده اين عالم از نبات و حيوان حيات ابدى ندارند، همه آنها با تفاوت‏هائى كه در نظام آفرينش مقرر شده داراى يك عمر طبيعى معينى هستند، وقتى دوران حياتشان سپرى مى‏شود مرگ طبيعى فرا مى‏رسد، موجود زنده مى‏ميرد، عناصر طبيعى و مواد تشكيل دهنده اندام‏هاى وى با برنامه مخصوصى كه در كتاب خلقت مقرر شده تجزيه مى‏شوند و دوباره به صورت مواد مرده به مخازن طبيعت برمى‏گردند. قرآن مجيد اين تحول پى‏گير و دگرگونى متناوب را كه ناشى از قانون حيات و مرگ است يكى از نشانه‏هاى قدرت و ربوبيت حكيمانه الهى معرفى كرده و آن را كار خداوند توانا مى‏داند.

يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ كَذلِكَ تُخْرَجُونَ: «20»

خداست كه زنده را از مرده بيرون مى‏آورد، و مرده را از زنده بيرون مى‏كشد و زمين را پس از مردنش زنده مى‏كند و اينگونه از گورها پس از مرگ بيرون آورده مى‏شويد.

اميرمؤمنان (ع) مى‏فرمايد:

«و اعلم ان مالك الموت هو مالك الحياة و ان الخالق هو المميت:» «21»

آگاه باش كه مالك و فرمان رواى مرگ در جهان خلقت همان كسى است كه مالك زندگى و حيات است و خالقى كه آفريننده موجود زنده است ميراننده اوست هيچ يك از الهيون و ماديون از رمز پيدايش حيات و چگونگى به وجود آمدن سلولهاى گياهى و حيوانى آگاهى ندارند، با اين تفاوت كه الهيون به اصل آفرينش معتقدند و مى‏گويند:

اين خداوند حكيم و دانا و پروردگار حىّ تواناست كه با اراده الهى و حكيمانه خود جهان را پايه‏گذارى كرده و حيات را آفريده و هر موجود زنده‏اى را به قوا و نيروهائى كه لازمه ادامه حيات اوست مجهز فرموده است.

ماديون كه مى‏خواهند پديده حيات را ناشى از تصادف و عمل كوركورانه طبيعت معرفى نمايند در بن‏بست علمى عجيبى قرار گرفته‏اند، و براى توجيه و تبيين عقلى اين پديده ناشناخته فرضيه‏هاى گوناگونى عرضه كرده‏اند ولى هيچ يك از آن فرضيه‏ها، روشنگر اين معماى پيچيده نشده و نتوانسته است از اين راز ناشناخته پرده بردارد.

مفضل به حضرت صادق (ع) گفت: مولاى من كسانى گمان مى‏كنند كه اين نظم و حساب در اين پهن دشت هستى كار طبيعت است!

فرمود: از آنان بپرسى طبيعت چيست؟ آيا طبيعت از كارهاى حساب شده و منظمى كه انجام مى‏دهد آگاهى دارد يا ندارد؟ آيا با اراده و اختيار خود عمل مى‏كند يا نه؟

اگر مثبت جواب دادند و گفتند: طبيعت، عالم و آگاه و قادر است پس چه چيز در اثبات وجود خالق سد راه آنهاست؟ خالقى كه طبيعت ساخته و مصنوع اوست، يعنى اينان به مبدء آگاه و عالم و قادر اعتراف دارند و الهى چيزى جز اين نمى‏گويد.

اگر گمان مى‏كنند كه طبيعت بدون علم و اراده عمل كند، با آن كه مى‏بينيم كارهاى طبيعت نادان آن قدر حساب شده و حكيمانه است مى‏فهميم كه منشأ اصلى اين همه نظم و حكمت خداوند خالق حكيم است و چيزى را كه آنان طبيعت ناميده‏اند. سنت و قانونى است كه آفريده‏گار در آفريده خود مقرر كرده و مسيرى را مى‏پيمايد كه خداوند آن را در آن مسير به حركت آورده است. «22» آية الكرسى در آغازش خداوند را يگانه معبود شايسته پرستش معرفى كرده، به اين معنا كه جز ذات اقدس او هيچ معبودى لايق بندگى و پرستش نيست، سپس صفات كمال معبود واقعى را كه يكى پس از ديگرى خاطر نشان ساخته كه اول آنها حيات است.

حيات مانند وجود مفهومش روشن ولى حقيقتش ناشناخته ومجهول است، حيات مانند وجود داراى مراتب و درجات مختلف است:

غنى بالذات و فقير بالذات، واجب بالذات و ممكن بالذات حيات ازلى و ابدى، حيات حادث و پايان‏پذير.

كلمه حىّ در مورد حيات بارى تعالى كه عين ذات و قائم به ذات اوست، و ذاتش اصلى و حقيقت حيات است و هم‏چنين در مورد حيات ممكنات كه عارض بر ذات و قائم به ذات بارى تعالى است نيز اطلاق مى‏شود.

حيات يك كمال حقيقى است و ذات اقدس الهى كه معبود واقعى و جامع جميع كمالات است بايد قطعاً داراى حيات باشد، و اگر صفت حيات براى خداوند ثابت و محقق نباشد، لازمه‏اش اين است كه بعضى از ممكنات كه داراى صفت حيات هستند از خداوند خالق و معبود حقيقى كامل‏تر و برتر باشند.

پديده حيات در مكتب مادى به شرحى كه اشاره شد يك مشكل بزرگ و غير قابل توجيه است، زيرا وقتى از يك فرد مادى سئوال شود ماده مرده و بى‏شعور كه فاقد حيات بود از كجا و چگونه زندگى به دست آورد؟ در پاسخ فقط تئورى‏هاى متزلزل و ناثابتى را عرضه مى‏كند، نمى‏تواند به اين پرسش پاسخ قطعى بدهد، و قادر نيست پديده حيات را با منطق علمى توجيه و تبيين نمايد، ولى كسى كه پيرو مكتب الهى است و با تكيه به فطرت و عقل و برهان و دليل به خداوند آفريننده ايمان دارد و مى‏گويد: پروردگار هستى بخش خود زنده و حىّ است، همان طور كه اصل وجود را به آفريده‏هاى خود افاضه فرموده، حيات را نيز به موجودات زنده اعطا نموده است اعلام مى‏دارد: جهان زنده از خداوند حىّ به وجود آمده است ولى ما نه از حقيقت حيات آگاهى داريم و نه مى‏دانيم خداوند حيات را چگونه افاضه فرموده است، در نتيجه يك فرد الهى با منطق آفرينش و سئوال پديده حيات پاسخ مى‏دهد.» «23»

 

قيوم‏

قيوم در لغت عرب در معانى گوناگونى استعمال شده است.

راغب اصفهانى در كتاب با ارزش مفردات در رابطه با قيوم مى‏گويد:

«القيوم القائم الحافظ لكل شيئ و المعطى له ما به قوامه و ذلك هو المعنى المذكور فى قوله تعالى الذى اعطى كل شيئ خلقه ثم هدى:»

قيوم برپا دارنده و حافظ همه موجودات و كسى است كه به هر موجود و مخلوقى آن چه را مايه قوام وجودى و بقاى اوست عنايت فرموده، و اين همان‏ معنائى است كه در قرآن مجيد بيان شده است: خداوندى كه به هر موجودى آنچه لازمه خلقت او بوده عطا كرده و سپس به راه زندگى‏اش راهنمائى نموده است.

ديگر معنائى كه در كتاب‏هاى لغت براى قيوم ذكر شده است اين معناست:

«الذى لا بدء له:»

وجود و مقدسى كه آغاز و ابتدائى ندارد.

معناى ديگرى كه براى قيوم آمده است اين است:

«القيوم هو القائم بنفسه مطلقا لا بغيره و هو مع ذلك يقوم به كل موجود:»

قيوم وجود مقدس خداست كه خود با همه صفات كمالش قائم به خويش است و كمترين نيازى به غير خود ندارد، و در عين حال همه موجودات عرصه هستى به ذات مبارك او قائم و برپاست.

قرآن مجيد قيام به امور مخلوقات را فقط و فقط به حضرت حق نسبت مى‏دهد:

أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلى‏ كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ: «24»

آيا كسى كه بر همه مخلوقات با آنچه به دست آورده‏اند قيام دارد و حاكم و مسلط و نگهبان است، مانند كسى است كه فاقد اين صفات است؟

شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ: «25»

خداوند در حالى كه در همه زمينه‏ها برپا دارنده عدالت است [با منطق وحى، با نظام متقن آفرينش و با زبان همه موجوات‏] گواهى مى‏دهد كه هيچ معبودى‏ جز او نيست و فرشتگان و صاحبان دانش نيز به اين حقيقت شهادت مى‏دهند كه معبودى جز او نيست، معبودى كه تواناى شكست ناپذير و حكيم است.

الميزان مى‏گويد: اين آيه از آيه قبل اعم است و مفادش اين است كه خدا درباره همه موجودات قيام به عدالت دارد، و هيچ عطا كردن و منعى در وجود او جز از باب عدالت نيست، يعنى به هر مخلوقى آنچه استحقاق دارد عنايت مى‏كند، و بيان فرموده اين قيامى كه از روى عدالت است.

مقتضاى دو نام ارجمند او عزيز و حكيم است، به اقتضاى عزت به هر چيز قيام دارد و به مقتضاى حكمت خود به عدالت و داد رفتار مى‏كند.

چون حضرت حق مبدء وجود و اوصاف و آثار هر چيز است، و مبدء ديگرى نيست جز اين كه به او منتهى مى‏شود از اين جهت او به هر چيز و از هر جهت به تمام معنا قيام دارد قيامى كه سستى و خللى به آن راه نخواهد يافت، و قيام به امور جز براى او نيست مگر اين كه خودش به وجهى اذن داده باشد، پس خداست كه بدون هيچ گونه ضعف و سستى به امور قيام دارد و جز او هر چه هست قائم به اوست بنابراين در اينجا دو حصر است: يكى حصر قيام بر خدا يعنى جز خدا كسى بر اشياء قيام ندارد و ديگرى حصر او بر قيام يعنى همواره به امور خلق قيام دارد و ضعف و خللى در آن روى نمى‏دهد.

از اين بيان ثابت است كه اسم قيوم اصل همه اسماء اضافيه حق تعالى است و اسماء اضافيه عبارت است از اسمائى كه به نحوى دلالت بر معانى خارج از ذات دارد مانند: خالق، رازق، مبدى، معيد، محيى، مميت، غفور، رحيم، ودود و غيره.

«همه موجودات زنده جهان به مقياسى وسيع، از نظر قواى طبيعى و سرمايه‏هاى غريزى و اعضاى بدن و ديگر لوازم زندگى با محيط زيستى خود منطبق هستند و براى تهيه غذا و مسكن و تربيت فرزند و نبرد با دشمن به وسايل و ابزارهاى لازم مجهزند.

اين حقيقت مورد قبول همه رهبران الهى و الهيون و دانشمندان علوم زيستى است با اين تفاوت كه رهبران الهى و جمع كثيرى از زيست‏شناسان اين انطباق را ناشى از صفت قيموميت حق و دليل بر آفرينش حكيمانه خداوند مى‏دانند، ولى آنان كه بر اساس مكتب مادى فكر مى‏كنند كوشش دارند تا اين انطباق حساب شده و منظم را مستند به علل طبيعى و بر اساس اتفاق و تصادف وانمود كنند، مطلبى كه متكى به هيچ دليل عقلى و مستند علمى نيست و به هيچ صورت قابل اثبات نبوده و نمى‏باشد.

فرعون هنگامى كه موسى و هارون را در كاخش ديد خطاب به موسى گفت:

فَمَنْ رَبُّكُما يا مُوسى‏. قالَ رَبُّنَا الَّذِي أَعْطى‏ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‏: «26»

اى موسى پروردگار شما دو نفر كيست؟ پاسخ داد: پروردگار حكيمى است كه در نظام آفرينش و خلقت حكيمانه و حساب شده خود به هر موجودى آنچه را كه درخور او بوده و براى تداوم زندگى‏اش ضرورت داشته به وى عطا نموده به علاوه همان موجود را در مسير زندگى و شناخت نيازمندى‏ها و بهره‏بردارى از اعضايش هدايت فرموده است.

يك كرم كوچك آبزى براى آن كه بتواند در محيط آب به حيات خود ادامه دهد، با لوازم زندگى آن محيط مجهز است.

اندامش به قدرى انعطاف‏پذير است كه به آسانى در آب شنا مى‏كند، طورى ساخته شده كه در مجاورت دائمى آب دچار ناتوانى و فرسودگى نمى‏شود، غذاى خود را مى‏شناسد و مى‏داند چگونه با سرعت خود را به آن برساند و شكارش نمايد.

يك پشه ضعيف خاك‏زى كه از خون انسان يا حيوان تغذيه مى‏كند، بال دارد و با پرواز جاى غذاى خود را پيدا مى‏كند، خرطوم نازك ميان تهى دارد، ميداند كه بايد آن را در رگ حيوان يا انسان فرو برد و غذاى خود را با مكيدن خون تأمين نمايد.

خلاصه خداى قيوم، تمام حشرات و همه حيوانات را طورى آفريده كه تمام اعضا و قواى بدنشان با شرايط محيطى كه بايد در آن زندگى كنند سازگار و منطبق است، به علاوه مى‏دانند هر يك از اعضاى خود را كجا و چگونه به كار اندازند تا بتوانند به حيات خويش ادامه دهند.

حضرت صادق (ع) مى‏فرمايد:

«فجعل كل شى‏ء من خلقه متشاكلًا للامر الذى قدر ان يكون عليه:» «27»

خداوند بزرگ هر يك از موجودات زنده را مشابه و مشاكل محيط، و برنامه‏اى كه براى زندگى‏اش مقدر شده آفريده است.

امام (ع) در اين فراز از توحيد مفضل به اصل انطباق همه موجودات با محيط مخصوصشان اشاره فرموده است.

امام در اين زمينه با تفصيل بيشترى مى‏فرمايد:

آيا اين پرنده بلند را ديده‏اى؟ آيا مى‏دانى پاى بلند براى او چه فايده‏اى دارد؟ زندگى اين حيوان بيشتر در آب‏هاى كم عمق است، او با پاى بلندش مانند ديده‏بانى است كه روى برج قرار گرفته، با دقت آب را زير نظر دارد، به محض آن كه كرم يا هر جنبنده‏اى را كه براى تغذيه‏اش مناسب باشد مشاهده كرد آهسته به سويش پيش مى‏رود تا آن را لطمه خود سازد، اگر پاى اين پرنده كوتاه بود وقتى دنبال صيدش مى‏رفت شكمش با آب برخورد مى‏كرد، تلاطم آب كرم‏ها را به هيجان مى‏انداخت و از ترس مى‏گريختند و پرنده گرسنه مى‏ماند، خداوند اين دو پاى بلند را به حيوان داده است تا به غذاى خود دست يابد و نقشه شكارش نقش برآب نشود.

مفضل به ديگر تدبير حكيمانه خداوند در آفرينش اين پرنده نيز دقت كن، مى‏بينى هر طاير پاى بلندى گردنش نيز دراز است، اين هم آهنگى كه ميان بلندى پا و گردن برقرار شده از اين جهت است كه حيوان بتواند طعمه خود را به آسانى از زمين بردارد، چه اگر با وجود پاى بلند گردنى كوتاه داشت به برداشتن طعمه‏اش از روى زمين قادر نبود و چه بسا خداوند با اعطاى گردن بلند به وى، منقار دراز نيز داده است، تا شرايط زندگى بر وى آسان‏تر و امكان انطباقش با محيط سهل‏تر باشد. «28» پيروان مكتب لامارك و داروين و طرفداران فرضيه تحول، انطباق موجودات زنده را با محيط زندگى خود مستند به پاره‏اى از علل و عوامل طبيعى و ناشى از كوشش و مجاهدات پى‏گير موجود زنده در تأمين نيازهاى حياتى خود دانسته‏اند، و در اين زمينه بى‏خبر از قيوميت حق سخن‏پراكنى كرده مطالبى به دور از منطق و دليل و برهان و حكمت گفته‏اند، مطالبى كه پس از آنان دانشمندان محقق به نقد علمى آن پرداخته و پنبه آن را چون زه‏كمان حلاج زده و بر آن خط بطلان كشيده و از گردونه علم خارج كرده‏اند.

لامارك و پيروانش مى‏گفتند: وقتى محيط زندگى يك پرنده عوض مى‏شود، و منطقه حياتى‏اش به باتلاق يا دريا تغيير پيدا مى‏كند، براى ادامه حيات و به دست آوردن غذا، بايد خود را به آب بزند، و طعمه خويش را در آب‏ها و لجن‏ها جستجو كند، براى اين كار بايد شنا كردن بياموزد، ناچار انگشت‏هاى پا را مى‏گشايد، پوست منتهى اليه انگشتان به باز شدن عادت مى‏كند و رفته رفته در نسل‏هاى بعد پرورش يافته و به صورت پرده شناگرى، ميان انگشتان درمى‏آيد، هم‏چنين گردن خود را براى رسانيدن به كرم‏ها دراز مى‏كند و كم‏كم به اين كار عادت مى‏نمايد و رفته رفته گردن حيوان دراز مى‏شود و به نسل‏هاى بعد منتقل مى‏گردد.

حضرت صادق (ع) امام معصوم شيعه كه از جانب خداوند عليم به انواع رشته‏هاى علمى مادى و معنوى آراسته بود، و تا كنون نظريات علمى آن حضرت زنده و محكم و پابرجا مانده و تا پايان عمر دنيا نيز پابرجا مى‏ماند و هرگز با پيشرفت علوم و ابزارها به حاشيه رانده نمى‏شود و از گردونه حقيقت خارج نمى‏گردد، درباره انطباق موجود زنده با محيط خود به زرافه مثل زده است.

لامارك نيز كه يكى از رهبران مشهور و بزرگ مكتب تحول است درباره بحث انطباق بر اساس فرضيه خود زرافه را شاهد آورده است.

در اين قسمت كلام حضرت صادق (ع) از توحيد مفضل، و سخنان لامارك از كتاب بنياد انواع از مجموعه‏ى چه مى‏دانم نقل مى‏شود، آنگاه به شرح پاره‏اى از نقص‏ها و اشكالات علمى دانشمندان به فرضيه لامارك پرداخته مى‏گردد.

حضرت صادق (ع) پس از آن كه شرحى را درباره خلقت زرافه و ساختمانش با مفضل در ميان مى‏گذارد، و آن را از شگفتى‏هاى آفريده‏هاى خداوند به حساب مى‏آورد مى‏فرمايد:

«فاما طول عنقها و المنفعة لها فى ذلك فان منشأها و مرعاها فى غياطل ذوات اشجار شاهفة ذاهبة طولًا فى الهواء، فهى تحتاج الى‏ طول العنق ليتناول بفيها اطراف تلك الاشجار فتقوت من ثمارها.»

بلندى گردن زرافه و سودى كه از آن نصيبش مى‏شود اين است، كه محيط پيدايش و چراگاه اين حيوان جنگل‏هاى انبوه و سرزمين‏هائى است كه از درختان سر به آسمان كشيده پوشيده است، زرافه به گردن دراز نياز داشت تا بتواند به آسانى برگ درختان را بخورد و از ميوه‏هاى جنگلى تغذيه نمايد.

لامارك درباره‏ى تغيير شكل حيوان و رشد اعضاى مورد احتياج در دگرگونى‏هاى محيط براى انطباق با شرايط جديد چنين مى‏گويد:

هنگامى كه شرايط تغيير مى‏كند، براى حيوانات نيازمندى‏هائى پديد مى‏آورد، كه در صورت عدم ارضاى آنها دچار مرگ و نيستى مى‏گردند، از اين جهت براى آن كه نيازهاى خود را برآورده سازند، حيوانات به عاداتى جديد خو مى‏گيرند و براى اين كار پاره‏اى از اعضا را بيشتر به كار مى‏برند.

اعضائى كه به كار مى‏روند نمو مى‏كنند و اعضائى كه بر اثر اين عادات جديد بى‏استفاده مى‏مانند راه ضعف و نابودى را پيش مى‏گيرند.

در طى مدتى طولانى اين تغييرات موروثى مى‏شوند و حتى هنگامى كه شرايط مولّد آنها از ميان رفته باز به حال خود مى‏مانند.

اجداد زرافه چون در اراضى صحرائى كه كم علف بوده زندگى مى‏كرده‏اند ناچار بوده‏اند كه از برگ درختان هم تغذيه كنند، بر اثر كوشش‏هاى فراوانى كه براى دست يافتن به شاخ و برگ درختان به كار مى‏برده‏اند رفته رفته گردن آنها دراز شده است و بخاطر همين درازى گرن، زرافه ميتواند سرش را تا ارتفاع شش‏ متر بالا ببرد، با اين قبيل اعمال، تأثير شرايط توانسته است طرح ساختمان حيوان را تغيير دهد. «29» ملاحظه مى‏كنيد كه مكتب الهى و مكتب تحول هر دو مى‏گويند: درازى گردن زرافه براى تغذيه از برگ درختان و به منظور انطباق آن حيوان با شرايط محيط زندگى است، با اين تفاوت كه حضرت صادق (ع) مى‏فرمايد: چون زندگى اين حيوان در محيط جنگل‏هاى انبوه بوده و طبق قضاى الهى بايد از برگ‏هاى درختان تغذيه كند خداوند قيّوم از ابتدا او را با گردن دراز آفريده و به عضوى كه براى تداوم حياتش لازم است مجهز نموده تا بتواند به آسانى دهان خود را به برگ‏هاى دور دست درختان برساند و شكم خود را سير نمايد، ولى لامارك مى‏گويد: محيط زندگى زرافه كم علف بوده و براى تغذيه كامل لازم بود حتما از برگ درختان نيز استفاده نمايد و براى آن كه دهان خود را به برگ‏ها برسند، ناچار بود گردن خود را تا جائى كه ميتوانست بالا ببرد و به اين كار ادامه دهد، بر اثر تكرار اين عمل رفته رفته گردنش رشد بيشترى كرد و در طى قرون متمادى درازى گردن در نسل‏هاى بعد اين حيوان صفت موروثى شد و اخلافش اين صفت را از آباى خود ارث بردند.

فرضيه لامارك بر دو اصل استوار است:

اصل اول: آن كه موجودات زنده به حيات خود علاقه فطرى دارند و براى ادامه حيات حداكثر مجاهده و كوشش را مبذول مى‏دارند، موقعى كه بر اثر تحولات طبيعى و دگرگونى‏هاى غير اختيارى، شرايط محيطشان تغيير مى‏كند با نيازمندى‏هاى تازه‏اى مواجه مى‏گردند و براى ادامه زندگى، ناچار به فعاليت‏هاى‏ جديدى دست مى‏زنند تا بتوانند خويشتن را با محيط تازه منطبق سازند، و خود را از خطر مرگ و نيستى برهانند.

لامارك مى‏گويد: فعاليت‏هاى تازه و پى‏گير حيوان روى اعضاى بدن و اندامش اثر مى‏گذارد تا جائى كه ضرورت تغذيه از برگ درختان، گردن زرافه را دراز و مهره‏هاى استخوان گردنش را قطور مى‏سازد.

اصل دوم: آن كه اين تغييرات سطحى، كه از مجاهدات پى‏گير و مداوم حيوان پديدار مى‏گردد، رفته رفته در گروه صفات موروثى وارد مى‏شود و بر اساس قانون وراثت از نسل‏هاى سابق به نسل‏هاى بعد منتقل مى‏گردد.

اما دانشمندان اين زمان درباره‏ى اين دو اصل سخنى ديگر دارند:

استاد دانشگاه ژنو مى‏گويد: امروز فرضيه لامارك به نظر ما واقعاً كودكانه مى‏نمايد، بى‏گمان بر اثر استعمال يا عدم استعمال ممكن است عضوى نمو كند يا از نمو باز ماند، يا مفاصل نرم و چالاك شوند، يا آن كه سخت و جامد گردند، يا پاره‏اى از اعمال انعكاسى كامل شوند يا به كلى از ميان بروند، ولى چگونه مى‏توان باور كرد كه استخوان‏ها بر اثر تمرين دراز يا كوتاه، ضخيم يا نازك مى‏گردند؟ باز چگونه مى‏توان پذيرفت كه بر اثر شناى زياد در مدتى مديد دست‏هاى ما به بال شنا مبدل مى‏شود و يا بر اثر جهيدن در هوا يا باز كردن بازوان، بازوها به صورت بال و پر بيرون مى‏آيند؟!

مى‏گويند تغيير خيلى به كندى انجام مى‏گيرد و براى ديدن نتيجه‏ى آن عمر چندين نسل لازم است.

ولى اگر اجداد پرندگان كه بر اثر احتياج ناچار بوده‏اند غذاى خود را در هوا بيابند، پيش از آن كه بال و پر داشته باشند و برابر عمر چندين نسل در هوا جهيده باشند، چه نيازى آنها را به انجام مجدد اين كوشش‏هاى بيهوده وامى‏داشت؟

زيرا نخستين امكان پرواز در آينده بسيار دورى به دست مى‏آيد.

پيروان اين فرضيه از ياد مى‏برند كه اگر اجداد زرافه بر اثر كوشش‏هايى مى‏توانستند به كوچك‏ترين شاخه‏ها برسند بچه‏هاى آنان كه نمى توانستند خود را تا اين حد بلند كنند، بايستى اجباراً نابود شده باشند، همه جاى اين فرضيه از ابهام و دلايل نامحتمل پوشيده شده است. «30» به طورى كه ملاحظه مى‏كنيد اصل اول سخن لامارك در نظر دانشمندان امروز كودكانه و پوشيده از دلايل نامحتمل است، استاد دانشگاه ژنو درباره‏ى اصل دوم فرضيه لامارك يعنى موروثى شدن صفات اكتسابى چنين مى‏گويد:

بايد به ياد بياوريم كه فكر لامارك «1829- 1744» در تاريخى بر جهانيان عرضه گرديد كه دانشمندان از ساختمان ياخته موجودات زنده و نمودهاى توالد و تناسل و وراثت بى‏خبر بودند.

در زمان لامارك ممكن بود كه فرضيه او را درباره‏ى وراثت صفات اكتسابى بپذيرند، ولى امروز ما مى‏دانيم كه صفات موروثى به وسيله مولكول‏هاى شيميائى يا ژن‏ها كه در كرموزوم‏هاى هسته جا دارند منتقل مى‏شوند.

در هر هسته چندين هزار مولكول شيميائى وجود دارد، بعضى از آنها به رنگ پوست و بعضى ديگر به رنگ يا شكل چشم و عده‏اى به شكل يا نسج يا وضع بال‏ها مربوط مى‏باشند.

براى آن كه يك تغيير اكتسابى مثلًا سياهى پوست بر اثر تأثير نور موروثى باشد بايد اين تغيير جسم به وسيله اى كه هنوز معلوم نشده در غدد تناسلى، در هر ناحيه يا به عبارت بهتر در هر هسته نفوذ كند و به مولكول‏هاى شيميائى كه مربوط به رنگ جلد هستند برسد و با دقت، چنان جهت آنها را تغيير دهد كه فرزندان از همان آغاز تولد پوستشان رنگ‏دار گردد، ولى اين گونه نفوذ خاص غير قابل فهم است، از روى هيچ رابطه‏ى عصبى يا ترشحى نمى‏توان فهميد كه تغيير موضعى بدن پدر و مادر بتواند در جهتى موازى پاره‏اى از ياخته‏هاى مولد مولكول شيميائى را تغيير دهد.

تغييراتى كه بر اثر محيط در بدن افراد روى مى‏دهد و قابليت تغيير فردى را پديد مى‏آورد نمى‏تواند موروثى باشد، در عوض خصايص ژنوتيپ‏ها انواع ابتدائى يا نژادها هم موروثى‏اند و هم ثابت، بايد از اين فكر كه صفات رفته رفته موروثى مى‏شوند چشم پوشيد.

هيچ طبيعى‏دان وارسته و بى‏غرضى كه به نتايج تجربى و قضاياى تحقيقى بيش از فرضيه‏ها ارزش قائل باشد، هنوز نمى‏تواند به وراثت صفات اكتسابى معتقد باشد و بر پايه اين اصل غلط فرضيه‏اى درباره‏ى تكامل پديد آورد. «31» اصل تكامل و توجيه تكوين انواع حيوانات بر اساس نظريه‏ى داروين نيز مانند نظريه و فرضيه لامارك سالهاست با استدلالات استوار مردود شناخته شده و پرونده آن را دانشمندان بسته‏اند.

فرضيه داروين در بنياد انواع متكى به اصل تنازع بقا و انتخاب انسب است.

به نظر داروين اندام حيوان قابل تغيير است، ولى دگرگونى و تغيير اعضا معلول كوشش و فعاليت اختيارى نيست بلكه ناشى از يك سلسله علل و عوامل ناشناخته است.

پيروان مكتب داروين آن را به تصادف و اتفاق تعبير كرده‏اند، اين تغييرات ناگهانى در بعضى از موارد سبب مى‏شود كه موجود زنده با محيط خود انطباق بهترى پيدا كند و به نام موجود انسب برگزيده طبيعت گردد و بر اثر آن در صحنه تنازع بقا از خطر نابودى مصون بماند.

موضوع اساسى فرضيه داروين به دو كلمه بستگى دارد: قابليت، تغيير و انتخاب انسب.

به نظر داروين مشكل مى‏نمايد كه قابليت تغيير را وابسته تأثير شرايط خارجى بداند.

در مواقعى ديده مى‏شود كه تغييراتى مشابه در موجودات زنده‏اى كه تابع شرايطى بسيار متفاوت مى‏باشند به وجود مى‏آيد و برعكس، تغييراتى بسيار متفاوت ممكن است در افرادى كه در شرايط متساوى به سر ميبرند مؤثر افتد.

داروين مى‏گويد اين مشاهدات ما را بر آن مى‏دارد كه براى قابليت تغيير، بيش از تأثير مستقيم شرايط محيط ارزش قائل شويم، قابليت تغيير معلول عللى است كه از آنها مطلقاً خبر نداريم.

به همين جهت شاگردان داروين معتقد شدند كه تغييرات بر اثر تصادف پديدار مى‏شود!!

در فرضيه داروين تغييرات، تصادفاً بى‏آن كه رابطه با نوع زندگى داشته باشد پديد مى‏آيند و هيچ صفت انطباقى اجبارى ندارند، تنها انتخاب انسب با حفظ اعضاى مفيد و حذف تغييرات مضر يا خطرناك رفته رفته نوعى انطباق كه در اين جا نمودى فرعى است به وجود مى‏آورند.

استاد دانشگاه ژنو مى‏گويد: بر فرضيه داروين خرده بسيار گرفته‏اند و سپس به شرح قسمت‏هاى مهم آن مى‏پردازد كه بخش مختصرى از آن در اينجا نقل مى‏شود:

تنازع بقا، هميشه با آن بى‏رحمى كه داروين مى‏پندارد همراه نيست، بى‏گمان تعادل حيوانات از قربانى‏هاى فراوان پديد آمده ولى عمده كشتارها و ويرانى‏ها، هيچ رابطه‏اى با تغييرات مفيد يا زيان بخش اعضاى افراد ندارد، اگر يك جفت قورباغه هزاران تخم و نوزاد پديد آورند به طور متوسط دوتاى آنها زنده مى‏ماند و باقى را يا افراد ديگر مى‏خورند، يا بر اثر بيمارى‏ها و انگل‏ها از بين مى‏روند و اين هيچ رابطه‏اى با آن كه فلان فرد دمى كوتاه يا دراز يا پوستى روشن‏تر يا تيره‏تر و دستگاه تنفسى كامل‏تر يا ناقص‏تر و شيره هضمى كم و بيش مؤثر داشته باشد ندارد، و اين نابودى دسته جمعى بدون انتخاب انسب به وقوع پيوسته است.

هيچ كس نمى‏تواند بپذيرد كه شاخى درازتر از چند ميلى‏متر و پرده‏ى پايى به ضخامت دو يا سه ميلى‏متر ميتواند صاحب خود را از گزند حوادث برهاند، تنازع بقا ميدان مسابقه المپيك نيست و نمى‏توان آن را به مسابقه اسب‏دوانى كه درازى سر اسب هم در پيروزى دخيل است تشبيه كرد. «32» در فصل دهم كتاب تكامل عمقى مى‏گويد: اگر بخواهيم به اين بينديشيم كه چگونه تكامل سطحى كه نژادها و انواع را پديد مى‏آورد آغاز مى‏شود، هيچ يك از معلومات تجربى به ما اجازه نمى‏دهد كه درباره‏ى پيدايش دسته‏ها، جنس‏ها، خانواده‏ها و مخصوصاً رشته‏ها و طبقه‏ها و شاخه‏ها نظرى معقول و صائب داشته‏ باشيم، تنها مى‏دانيم كه در اين باره مدارك ديرينه شناسى به طور كلى مهر خاموشى بر لب نهاده‏اند. «1» در فصل يازدهم جهش‏ها و انطباق مى‏گويد: حقيقتى واضح و روشن است كه موجودات زنده به مقياس بزرگ، با محيط خود منطبق مى‏گردند، يعنى در شرايط مسكن خود مى‏توانند زندگى كنند، ولى غير از اين انطباق كلى، توجه دانشمندان طبيعى از ديرباز به پاره‏اى از انطباقات جزئى و قابل ملاحظه معطوف گرديده است.

بايد به خاطر سپرد كه در اين زمينه قسمت اعظم افكار هنوز هم از اصول آفرينش سرچشمه مى‏گيرند، هر نوع چون موضوع يك عمل خاص خالق بوده، آنچه مفيد و لازم بود به او داده شده است.

برناردن دوسن پير مى‏گويد: هيچ حيوانى فاقد عضو مفيد نيست، و هيچ حيوانى عضو غير مفيد ندارد، بسيارى از طبيعى دانان به اين عقيده گرويده و از آن دفاع كرده‏اند. «33» به طورى كه ملاحظه كرديد فرضيه لامارك و داروين كه دو فرضيه اساسى اين موضوع است نتوانست چگونگى پيدايش اعضائى را كه منشأ حسن انطباق موجود زنده با محيط است به درستى توجيه و تبيين نمايد و به اين پرسش علمى روى يك اساس صحيح و قابل قبول پاسخ گويد. و سرانجام استاد دانشگاه ژنو به منطق الهيون اشاره كرد و صريحاً خاطر نشان ساخت كه در دنياى كنونى قسمت اعظم افكار به اصل آفرينش توجه دارد و مى‏گويند هر نوعى از موجودات زنده‏ يك عمل خاص خالق بوده و آفريدگار توانا، تمام انواع حيوانات را با اعضائى كه براى زندگى آنها ضرورى و لازم بوده آفريده است.

كلمه قيوم به معنائى كه در مفردات راغب آمده: المعطى له ما به قوامه‏ ناظر به همين اصل اساسى است، يعنى آفريدگار جهان قيوم است و به هر موجودى آنچه را كه در راه زيستن و ادامه حيات مايه قوام و بقاى اوست به او عطا كرده است، اين همان مطلبى است كه زيست شناسان در بحث انطباق گفته و خاطر نشان كرده‏اند كه موجود زنده به وسيله اعضا و نيروهائى كه در اختيار دارد به مقياس وسيعى با محيط زندگى و شرايط زيستى خود سازگار و منطبق است. «34»

پی نوشت ها:

______________________________

(1)- زمر 3.

(2)- نساء 146- 145.

(3)- زمر 2.

(4)- غافر 65.

(5)- بقره 139.

(6)- ص 83.

(7)- صافات 74- 37.

(8)- منية المريد 133.

(9)- غررالحكم 7196.

(10)- غررالحكم 667.

(11)- مصباح الشريعة 39.

(12)- فرقان 58.

(13)- فاطر 22.

(14)- حديد 17.

(15)- فصلت 39.

(16)- غافر 11.

(17)- عنكبوت 64.

(18)- دخان 56.

(19)- نهج‏البلاغه خطبه 228.

(20)- روم 19.

(21)- نهج‏البلاغه نامه 31.

(22)- بحار ج 2، ص 21.

(23)- آية الكرسى پيام آسمانى توحيد 91.

(24)- رعد 33.

(25)- آل عمران 18.

(26)- طه 49- 50.

(27)- بحار ج 2 ص 32.

(28)- بحار ج 2 ص 33.

(29)- چه مى‏دانم‏

(30)- چه ميدانم بنياد انواع 56.

(31)- چه مى‏دانم ص 59- 74.

(32)- چه مى‏دانم منتخبى از صفحات 60- 61- 125.

(32)- چه مى‏دانم بنياد انواع ص 114.

(33)- چه مى‏دانم بنياد انواع 123.

(34)- پيام آسمانى توحيد 97.

اادامه دارد . . .

منبع
  • پایگاه عرفان