منابع مقاله:
کتاب : عرفان اسلامى جلد هشتم
نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان
انسان از باب حكمت و لطف و رأفت حضرت حق تعالى آفريده شده و براى رسيدن به رشد و كمال و به دست آوردن مقام قرب و وصال، متنعّم به دو سفره مادى و معنوى گشته، نعمت حضرت دوست، براى استفاده انسان، جهت رسيدن به لقاى حق، بر سر دو سفره مادى و معنوى كامل است.
نعمتهاى مادى
نعمتهاى مادى حضرت حق بر دو قسم است:
1- متصل
2- منفصل
نعمتهاى متصل مادى عبارت از نعمتهايى است كه ساختمان بدنى انسان را تشكيل داده، ساختمانى كه درون و برونش تمام عقلاى عالم و حكماى تاريخ و انديشمندان را به اعجاب واداشته و تا كنون كسى به عظمت اين ساختمان و نظام شگفت انگيزش آگاه نشده است.
نعمتهاى منفصل مادى عبارت از زمين و آسمان و هرچه در اوست كه انسان براى تداوم حيات و زندگى خويش با آن در ارتباط است و هر يك از آن نعمت؛ جهانى است حيرتآور و دنيايى است پر از عجايب و غرايب.
انسان را عبث و بيهوده بر سر خوان نعمتهاى متصل مادى و منفصل مادى ننشاندهاند، اين همه گنج و ثروت را به بازيچه در اختيار او نگذاشتهاند، اين همه براى اين است كه راه رشد و كمال را به كمك اين نعمتها برابر نقشه حق كه به وسيله انبيا و كتب آسمانى در اختيارش گذاشتهاند پيموده و عبد خالص حق گردد و چون ماهى دريا در درياى توحيد غرق شود و از خود بىخود گشته به حضرت او و عنايت و لطفش زنده شود.
[يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ] «1».
اى اهل ايمان! هنگامى كه خدا و پيامبرش شما را به حقايقى كه به شما [حيات معنوى و] زندگى [واقعى] مىبخشد، دعوت مىكنند اجابت كنيد.
انديشه در نعمتهاى مادى متصل و منفصل، امرى لازم و واجب است و آيات كتاب به تفكر در نعم و مقصود حضرت حق از اعطاى نعم دعوت فرموده كه تفكر صحيح، جرقه و بارقهاى الهى است و محرك موتور وجود براى حركت انسان به سوى حضرت دوست مىباشد.
|
بانى و معمار اين رواق معظم |
نور ده اختران و نيّر اعظم |
|
|
كشور گيتى به امر اوست منظم |
اكبر و اعظم خداى عالم و آدم |
|
صورت خوب آفريد و سيرت زيبا
|
او ببرد در بهار نو اثر ازدى |
قدرتش آرد شكوفه را ثمر از پى |
|
|
مهر فروزان از او بود قمر از وى |
جانور از نطفه مىكند شكر از نى |
|
برگ تر از چوب خشك چشمه زخارا
|
آنچهبهگيتى است رند و كاذب وصادق |
دشمن بد خواه و نيك خواه و موافق |
|
|
عارف و عامى فقيه و كافر و فاسق |
از همگان بىنياز و بر همه مشفق |
|
از همه عالم نهان و بر همه پيدا
|
خواست شبابت ثنا كند خرد آشفت |
گفت كهاى با هواى نفس شده جفت |
|
|
گوهر معنى در اين بيان كه توان سفت |
سعدى از آنجا كه فهم اوست سخن گفت |
|
ورنه كمالات وهم كى رسد آنجا
نعمتهاى معنوى
نعمتهاى معنوى حق نيز بر دو دسته است:
1- متصل
2- منفصل
معنوى متصل عبارت از واقعياتى است كه ساختمان باطن انسان را تشكيل داده، ساختمانى كه عقول عالميان در كيفيت و نظام آن متحير است و هنوز كسى به كُنه يكى از آن نعمتها نرسيده، چون عقل، وهم، خيال، فطرت، وجدان، نفس و روح حقيقت و قلب و معنوى منفصل عبارت است از انبيا، امامان، كتب آسمانى، به خصوص قرآن مجيد.
شما براى شناختن نِعَمِ معنوى متصل و منفصل به كتاب خدا و كتب علمى و فلسفى و عرفانى مراجعه كنيد، ببينيد با چه دنياهاى با عظمتى روبرو مىشويد آن گاه در اين دو قسم نعمت معنوى فكر كنيد كه انديشه و فكر در اين دو صورت از انديشه و فكر در آن دو صورت مادى واجبتر و لازمتر است، بنگريد و دقت نماييد كه آيا اين همه نعمت بدون هدف در اختيار انسان گذاشته شده است؟!
مگر نه اين است كه عقل و وجدان و شرع و دين حكم مىكنند و به حق قضاوت مىنمايند كه اين چهار نوع نعمت: دو نوع نعمت مادى و دو نعمت معنوى براى اين است كه انسان در درجه اول به اين نعمتها معرفت پيدا كند كه از كيست و چيست و براى چه به انسان مرحمت شده و در درجه بعد اين نعمتها را در راه رشد و كمال خويش مصرف كند و به لقا و قرب و وصال حضرت محبوب برسد كه انسان در برابر نعمتهاى مادى و معنوى داراى مسؤوليتهايى سنگين و وظايفى مهم و تكاليفى فوق العاده است!
[فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ* عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ] «2».
به پروردگارت سوگند، قطعاً از همه آنان بازخواست مىكنيم.
[ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ] «3».
آن گاه شما در آن روز از نعمت ها بازپرسى خواهيد شد.
آن گاه در روز قيامت، از جميع نعمتهاى مادى و معنوى اعم از بدن، اعضا و جوارح، روح و عقل، نفس و قلب، مال و منال، عمر و جوانى، خوراكى و پوشاكى، مسكن و مأوى، نبوت و ولايت، قرآن و معارف به طور حتم از انسان مؤاخذه خواهد شد و او بايد در برابر تمام نعمتهايى كه به او براى رشد و كمال مرحمت شده، پاسخگو باشد!!
لزوم كسب معرفت
انسان جهان عجيبى است، موجود فوق العاده و عظيمى است، دلش خانه علّم الاسماء، جانش منبع نور الهى، عقلش خانه علم، بدنش مركب حقايق، وجودش خليفة اللّه، راهش هدايت، صاحبش خدا، راهنمايش انبيا و ائمه، كتابش وحى، دنيايش تجارت خانه، خودش تاجر، سودش بهشت، خسارت و ضررش ضلالت و عاقبت خسارتش جهنم است.
كسب معرفت بروى واجب، معرفت براى وى سرمايه و تجارت با آن، سرمايه افعال و حركات و اخلاقيات بر او لازم است، تا خود را و خداى خود را و دنيا و مبدأ و معاد خويش را نشناسد به جايى نمىرسد، بلكه حيوان متحركى است كه مزاحم ديگران است و جز فساد و افساد از وى انتظارى نيست و عاقبتى، جز دوزخ ابدى براى وى متصور نيست.
اهل معرفت و عمل، پرارزشترين موجود روى زمين و به فرموده حضرت رضا عليه السلام از ملائكه مقرب برترند، اينان با تمام هستى در برابر صاحب خود در حالى كه او را شناختهاند و به خواسته هايش جامه عمل مىپوشانند عرضه مىدارند:
|
اى گنج سوداى تو را كنج دلم ويرانهاى |
شمع تجلاى تو را شهباز جان پروانهاى |
|
|
دل جاى عشقت ساختم از غير تو پرداختم |
حاشا كه سازم كعبه را چون كافران بتخانهاى |
|
|
در روضه فردوس اگر ديدار بنمايى دمى |
بينند اهل معرفت آن را كم از كاشانهاى «4» |
|
معرفت نفس
ابو حامد كه از متخصصان علم اخلاق و عرفان است، مىگويد:
اگر خواهى كه خود را بشناسى، بدان كه تو را آفريدهاند از دو چيز: يكى از كالبد ظاهر كه آن را تن گويند و وى را به چشم ظاهر مىتوان ديد و يكى معنى باطن كه آن را نفس گويند و جان گويند و دل گويند و آن را به بصيرت باطن، توان شناخت و به چشم ظاهر نتوان ديد و حقيقت تو آن معنى باطن است، هر چه جز آن است همه تبع وى است و لشگر و خدمتكار وى است و ما آن را دل خواهيم نهاد و چون حديث دل كنيم بدان كه آن حقيقت آدمى را مىخواهيم كه گاه آن را روح گويند و گاه نفس و بدين دل نه آن گوشت پاره مىخواهيم كه در سينه نهاده است از جانب چپ كه آن را قدرى نباشد و آن ستوران را نيز باشد و مرده را باشد و آن را به چشم ظاهر بتوان ديد و هر چه آن را بدين چشم بتوان ديد از اين عالم باشد كه آن را عالم شهادت گويند.
حقيقت دل
و حقيقت دل از اين عالم نيست و بدين عالم غريب آمده است و به راه گذر آمده است و آن گوشت پاره ظاهر، مركب و آلت وى است و معرفت خداى تعالى و مشاهدت جمال حضرت وى و صفت وى است و تكليف بر وى است و خطاب با وى است و عتاب و عقاب بر وى است و معرفت حقيقت وى و معرفت صفات وى، كليد معرفت خداى تعالى است، جهد آن كن تا وى را بشناسى كه آن گوهر عزيز است و از گوهر فرشتگان است و معدن اصلى وى حضرت الهيت است، از آنجا آمده است و به آنجا باز خواهد رفت و اين جا به غربت آمده است. و به تجارت و به حراثت آمده است و پس از اين معنى تجارت و حراثت را بشناسى ان شاء اللّه تعالى.
بدان كه معرفت حقيقت دل حاصل نيايد، تا آن گاه كه هستى وى بشناسى، پس حقيقت وى بشناسى كه چه چيز است، پس لشگر وى را بشناسى، پس علاقت وى با اين لشگر بشناسى، پس صفت وى بشناسى كه معرفت حق تعالى وى را چون حاصل شود و به سعادت خويش چون رسيد و بدين هر يك اشارتى كرده آيد.
اما هستى وى ظاهر است كه آدمى را در هستى خويش هيچ شك نيست و هستى وى نه بدين كالبد ظاهر است كه مرده را همين باشد و جان نباشد و ما بدين دل حقيقت روح همى خواهيم و چون اين روح نباشد تن مردارى باشد و اگر كسى چشم فرا پيش كند و كالبد خويش را فراموش كند و آسمان و زمين و هر چه آن را به چشم بتوان ديد فراموش كند، هستى خويش به ضرورت مىشناسد و از خويشتن با خبر بود، اگر چه از كالبد و از زمين و آسمان و هر چه در وى است بىخبر بود و چون كسى اندرين نيك تأمل كند چيزى از حقيقت آخرت بشناسد و بداند كه روا بود كه كالبد از وى باز ستانند و وى بر جاى باشد و نيست نشده باشد.
بدان كه تن مملكت دل است و اندرين مملكت، دل را لشگرهاى مختلف است:
[وَ ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ] «5».
و سپاهيان پروردگارت را جز خود او كسى نمىداند.
و دل را كه آفريدهاند براى آخرت آفريدهاند و كار وى طلب سعادت است و سعادت وى در معرفت خداى تعالى است و معرفت خداى تعالى وى را به معرفت صنع خداى تعالى حاصل آيد و اين جمله عالم است و معرفت عجايب عالم وى را از راه حواس حاصل آيد و اين حواس را قوام به كالبد است، پس معرفت صيد وى است و حواس دام وى است و كالبد مركب وى است و جمال دام وى است، پس وى را به كالبد بدين سبب حاجت افتاد.
و كالبد وى مركب است از آب و خاك و حرارت و رطوبت و بدين سبب ضعيف است و در خطر هلاك است، از درون به سبب گرسنگى و از بيرون به سبب آتش و آب و به سبب قصد دشمنان و ددگان و غير آن!
پس وى را به سبب گرسنگى و تشنگى به طعام و شراب حاجت افتاد و بدين سبب به دو لشگر حاجت بود: يكى ظاهر چون دست و پا و دهان و دندان و معده و يكى باطن چون شهوت طعام و شراب و وى را به سبب دفع دشمنان بيرونى به دو لشگر حاجت افتاد، يكى ظاهر چون دست و پا و سلاح و يكى باطن چون خشم وغضب.
و چون ممكن نباشد غذايى را كه نبيند طلب كردن و دشمن را كه نبيند دفع كردن، وى را به ادراكات حاجت افتاد، بعضى ظاهر و آن پنج حواس است:
چون چشم و بينى و گوش و ذوق و لمس و بعضى باطن و آن نيز پنج است و منزلگاه آن دماغ است: چون قوت خيال و قوت تفكر و قوت حفظ و قوت تذكر و قوت توهم، هر يكى را از اين قوتها كارى است خاص و اگر يكى به خلل شود كار آدمى به خلل شود در دين و دنيا.
و جمله اين لشگرهاى ظاهر و باطن به فرمان دلاند و وى امير و پادشاه همه است.
چون زبان را فرمان دهد در حال سخن گويد و چون دست را فرمان دهد بگيرد و چون پاى را فرمان دهد برود و چون چشم را فرمان دهد بنگرد و چون قوت تفكر را فرمان دهد بينديشد و همه را به طوع و طبع مطيع و فرمانبردار او كردهاند، تا تن را نگاه دارد و چندانى كه زاد خويش برگيرد و صيد خويش حاصل كند و تجارت آخرت تمام كند و تخم سعادت خويش بپراكند.
طاعت داشتن اين لشگر، دل را به طاعت داشتن فرشتگان ماند حق تعالى را كه خلاف نتوانند كردن در هيچ فرمان، بلكه به طبع و طوع فرمان بردار باشند.
شهوت، عامل خراج
شناختن تفاصيل لشگر دل دراز است و آنچه مقصود است تو را به مثالى معلوم شود.
بدان كه مثال تن چون شهرى است و دست و پاى و اعضا پيشه وران شهرند و شهوت چون عامل خراج است و غضب چون شحنه «6» شهر است و دل پادشاه شهر است و عقل وزير پادشاه است و پادشاه را بدين همه حاجت است، تا مملكت راست كند.
وليكن شهوت كه عامل خراج است، دروغ زن و فضولى و تخليطگر است و هر چه وزير عقل گويد به مخالفت آن بيرون آيد و هميشه خواهان آن باشد كه هر چه در مملكت، مال است همه به بهانه خراج بستاند و اين غضب كه شحنه شهر است شرير و سخت تند و تيز است و همه كشتن و شكستن و ريختن دوست دارد و هم چنان كه پادشاه شهر اگر مشاورت همه با وزير كند و عامل دروغ زن و مطمع را ماليده دارد و هر چه وى برخلاف وزير گويد نشنود و شحنه را بر وى مسلط كند، تا وى را از فضول باز دارد و شحنه را نيز كوفته و شكسته دارد، تا پاى از حد خويش بيرون ننهد و چون چنين كار كند، مملكت به نظام بود.
هم چنين پادشاه دل، چون كار به اشارت وزير عقل كند و شهوت و غضب را زير دست و به فرمان عقل دارد، عقل را مسخر ايشان نگرداند، كار مملكت تن راست بود و راه سعادت و رسيدن به حضرت الهيت، بر وى بريده نشود و اگر عقل را اسير شهوت و غضب گرداند مملكت ويران شود و پادشاه، بدبخت گردد و هلاك شود.
|
جهان آفرين كين جهان آفريد |
سراسر همه بهر جان آفريد |
|
|
كه در جان كند عشق را استوار |
وزان عشق گردد جهان پايدار |
|
|
تن زنده را عشق چون آذرى است |
كز آلايش مرگ و پيرى برى است |
|
|
تنى را كه اين عشق سوزنده نيست |
چنين تن جز از مرگ را بنده نيست |
|
از اين جمله كه رفت بدانستى كه شهوت و غضب را براى طعام و شراب و نگاهداشتن تن آفريدهاند، پس اين هر دو خادم تنند و طعام و شراب علف تن است و تن را براى حمالى حواس آفريدهاند، پس تن خادم حواس است و حواس را براى جاسوسى عقل آفريدهاند، تا دام وى باشد كه به وى عجايب صنع خداى تعالى بداند، پس حواس خادم عقلند و عقل را براى دل آفريدهاند تا شمع و چراغ وى باشد كه به نور وى، حضرت الهيت را ببيند كه بهشت وى است، پس عقل خادم دل است و دل را براى نظاره جمال حضرت ربوبيت آفريدهاند، پس چون بدين مشغول باشد، بنده و خادم درگاه الهيت باشد و آنچه حق تعالى گفت كه:
[وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ] «7».
و جن و انس را جز براى اين كه مرا بپرستند نيافريديم.
معنى وى اين است:
پس دل را بيافريدند و اين مملكت و لشگر به وى دادند و اين مركب تن را به اسيرى به وى دادند تا از عالم خاك، سفرى كند به اعلى عليين.
اگر خواهد كه حق اين نعمت بگذارد و شرط بندگى بجاى آرد، بايد كه پادشاهوار در صدر مملكت بنشيند و از حضرت الهيت قبله و مقصد سازد و از آخرت وطن و قرارگاه سازد و از دنيا منزل سازد و از تن مركب سازد و از دست و پاى و اعضا خدمتكاران سازد و از عقل وزير سازد و از شهوت جابى «8» مال سازد و از غضب شحنه سازد و از حواس، جاسوسان سازد و هر يكى را به عالمى ديگر موكل كند تا اخبار آن عالم، جمع هم كنند و از قوت خيال كه در پيش دماغ است صاحب بريد سازد، تا جاسوسان، جمله اخبار نزد وى جمع همى كنند و از قوت حفظ كه در آخر دماغ است خريطهدار «9» سازد، تا رقعه اخبار را دست صاحب بريد مىستاند و نگاه مىدارد و به وقت خويش بر وزير عقل عرضه مىكند و وزير بر وفق آن اخبار كه از مملكت به وى مىرسد تدبير مملكت و تدبير سفر پادشاه مىكند.
چون بيند كه يكى از لشگر چون شهوت و غضب و غير ايشان نمىشدهاند بر پادشاه و پاى از اطاعت وى بيرون نهادهاند و راه بر وى بخواهند زد، تدبير آن كند كه به جهاد وى مشغول شود و قصد كشتن وى نكند كه مملكت بىايشان راست نيابد، بلكه تدبير آن كند كه ايشان را به حد اطاعت آورد تا در سفرى كه فرا پيش دارد ياور باشند به خصم و رفيق باشند نه دزد و راهزن، چون چنين كند سعيد باشد.
وحق نعمت گذارده باشد و خلعت اين نعمت به وقت خويش بيابد و اگر به خلاف اين كند و به موافقت راهزنان و دشمنان كه ياغى گشتهاند برخيزد، كافر نعمت باشد و شقى گردد و نكال عقوبت آن بيابد.
|
طالب توحيد را بايد قدم بر لا زدن |
بعد از آن در عالم معنى دم از الّا زدن |
|
|
تا نگويى ترك سر انديشه زلفش مكن |
سرسرى دست طلب نتوان در اين سودا زدن |
|
|
شرط اول در طريق معرفت دانى كه چيست |
طرح كردن هر دو عالم را و پشت و پا زدن |
|
|
رنگ و بويى در حقيقت گر به دست آوردهاى |
چون گل صد برگ بايد خيمه بر صحرا زدن |
|
|
دامن گوهر به دستت از كمال معرفت |
تا توانى هم چو در لاف از دل دريا زدن |
|
|
اى نسيم با مقلد سرّ حق ضايع مكن |
از تجلى دم چه حاصل پيش نابينا زدن «10» |
|
انواع اخلاق آدمى
بدان كه دل آدمى را با هر يكى از اين دو لشگر كه در درون وى است علاقتى است و وى را از هر يك صفتى و خلقى پديد آيد، بعضى از آن اخلاق بد باشد كه وى را هلاك كند و بعضى نيكو باشد كه وى را به سعادت رساند و جمله آن اخلاق اگر چه بسيار است اما چهار جنساند:
اخلاق بهايم و اخلاق سباع و اخلاق شياطين و اخلاق ملائكه، چه به سبب آن كه در وى شهوت و آز نهادهاند كار بهايم كند. و چون شره «11» نمودن برخوردن و جماع كند و به سبب آن كه در وى خشم نهادهاند كار سگ و گرگ و شير كند، چون زدن و كشتن و در خلق افتادن به دست و زبان و به سبب آن كه در وى مكر و حيلت و تلبيس و تخليط و فتنه انگيختن ميان خلق نهادهاند كار ديوان كند و به سبب آن كه در وى عقل نهادهاند كار فرشتگان كند، چون دوست داشتن علم و صلاح و پرهيز كردن از كارهاى زشت و صلاح جستن ميان خلق و عزيز داشتن خود را از كارهاى خسيس و شاد بودن به معرفت كارها و عيب داشتن از جهل و نادانى.
و به حقيقتگويى كه در پوست آدمى چهار چيز است: سگى و خوكى و ديوى و فرشتهاى كه سگى نكوهيده و مذموم است نه براى صورت و دست و پاى و پوست وى، بل بدان صفتى كه در وى است كه بدان صفت در مردم افتد و خوك نه به سبب صورت مذموم است بل به سبب معنى شره و آز و حرص بر چيزهاى پليد و زشت و حقيقت روح سگى و خوكى اين معانى است و در آدمى همين است و هم چنين حقيقت شيطانى و فرشتگى اين معانى است كه گفته آمد و آدمى را فرمودهاند كه به نور عقل كه از آثار انوار و فرشتگان است، تلبيس و مكر شيطان كشف مىكند تا وى را رسوا شود و هيچ فتنه نتواند انگيختن، چنان كه رسول صلى الله عليه و آله گفت:
هر آدمى را شيطانى است و مرا نيز هست ليكن خداى تعالى مرا بر وى نصرت داد تا مقهور من گشت و هيچ شر نتواند فرمود و نيز آدمى را فرمودهاند كه اين خنزير حرص و شهوت و كلب غضب را به ادبدار و زير دست تا جز به فرمان وى نخيزد و ننشيند، اگر چنين كند وى را از اين اخلاق و صفات نيكو حاصل شود كه آن تخم سعادت وى باشد و اگر به خلاف اين كند و كمر خدمت ايشان بربندد در وى اخلاق بد پديد آيد كه تخم شقاوت وى گردد «12»!
تكلف در اعمال
انبياى عظام و ائمه بزرگوار و كتب آسمانى و ناصحان مشفق و عارفان پاك دل مردم را به عقايد صحيح و ناصحيح، اعمال خوب و بد، حسنات و رذائل اخلاقى آشنا نموده و راه آراسته شدن به تمام نيكىها و پيراسته شدن از تمام بدىها را به انسان آموختهاند.
انسان غرق انواع نعمتهاى متصل و منفصل مادى و متّصل و منفصل معنوى است و هيچ جاى عذرى براى او باقى نيست، با اين لطف و كرمى كه حضرت حق، در حق او روا داشته روا نيست كه اين نعمتهاى گران را در راه رسيدن به كمال مصرف نكند و از آن بدتر اگر بخواهد بر عبادت و اطاعت بر نخيزد از روى جبر و تكلّف و بىرغبتى باشد كه به فرموده حضرت صادق، در ابتداى روايت باب تكلّف:
هر كه خود را به زور به عملى وادار كند كه در شرع مطهر آمده باشد، گرچه اصل عمل به دستور انجام گرفته ولى آن عمل را ثواب و اجرى نيست، بلكه كننده عمل خطا كار و آثم است!
و هر كه از باب، رغبت و شوق و عشق و محبت به حضرت دوست عملى انجام دهد، هر چند از طرف شارع نرسيده باشد، بلكه آن عمل را از روايات باب «من بلغ» گرفته باشد به ثوابش مىرسد و اجرش در پيشگاه حضرت او ضايع نشود.
مثال در توضيح جمله اول: مثل نماز شب يا ساير واجبات كه در آيات قرآن و روايات صحيحه حكم دارد، اگر كسى آن را از باب اجبار و زور و بىميلى بجا آرد، خطا كار و بىثواب است.
مثال در توضيح جمله دوم: مثل شخصى در حديثى ديده يا شنيده هر كس فلان عمل را انجام دهد فلان ثواب را دارد و يا اتيان واجبات و ترك محرمات اين اجر را دارد و او آن عمل را كه در آن روايت رسيده، گرچه در حقيقت شارع نگفته باشد، با خلوص و رغبت انجام دهد داراى همان ثواب است و اين ثواب از باب لطف و مرحمت و محبت حضرت حق به عبد است.
آرى، عملى كه پايه در معرفت و عشق و خلوص نداشته باشد عمل نيست و آن كسى كه به زور و جبر و از روى تكلف كارى مىكند در حقيقت كارى نكرده، تمام ارزش عمل به معرفت و عشق است.
نعمتها از خداست، به اين معنى توجه كنيد، اين نعمتها با هدفهايى عالى و مثبت در اختيار شما قرار گرفته بدين حقيقت هم توجه كنيد، اين نعمت، را با كمال شوق و رغبت و در عين عشق و محبت تبديل به بندگى كنيد تا به خير دنيا و آخرت برسيد و سعادت ابدى را دريابيد، راستى به دور از فتوت و جوانمردى و صفا و وفا و مروت و شرافت است كه از انسان به خاطر خير و سعادت خودش بخواهند، نعمتها را با كمال رغبت، در راه حضرت حق خرج كن تا به مدارج ترقى به فضاى ملكوتى قرب و وصال و لقا و رضوان برسى و انسان از اجابت اين درخواست سستى كند، يا اگر به انجام امر برخيزد با كسالت و سستى و تنبلى و تكلف اقدام كند، بدانيد كه عمل با تكلف منفور پيشگاه مقدس او است.
حضرت حق به قول فيض در مسئله انجام امر و به پا كردن عمل به بندهاش خطاب دارد:
|
به ياد عشق ما مىسوز و مىساز |
به درد بىوفا مىسوز و مىساز |
|
|
سفر ديگر مكن زينجا به جايى |
در اقليم بلا مىسوز و مىساز |
|
|
چو پروانه به دل نوريت گر هست |
به گرد شمع ما مىسوز و مىساز |
|
|
چو بلبل گر هواى باغ دارى |
درين گلزار ما مىسوز و مىساز |
|
|
دلت از جور ما گر تيره گردد |
به اميد صفا مىسوز و مىساز |
|
|
به حلواى وصالت گر اميد است |
درين ديگ جفا مىسوز و مىساز |
|
|
وفا از ما مجو ما را وفا نيست |
در اين جور و جفا مىسوز و مىساز «13» |
|
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- انفال (8): 24.
(2)- حجر (15): 92- 93.
(3)- تكاثر (102): 8.
(4)- منصور حلاج.
(5)- مدثر (74): 31.
(6)- شحنه: داروغه، پاسبان شهر.
(7)- ذاريات (51): 56.
(8)- جابى: تحصيلدار و مأمور وصول ماليات.
(9)- خريطه: كيسه چرمى.
(10)- عمادالدين نسيمى. (11)- شره: حرص و ميل شديد.
(12)- كيمياى سعادت: 10- 18، عنوان اول.
(13)- فيض كاشانى.