پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

زيارت قبر حضرت زكريا  عليه‏السلام

زيارت قبر حضرت زكريا عليه‏السلام

بعد دعاى حضرت زينب  عليهاالسلام سبب شد، ده صبح من يكى از رفقا را ديدم، گفتم: كى آمدى؟ گفت: چهار پنج روز است كه مسافر آورده‏ام كه بيست روز اينجا هستند و اتوبوس هم خالى است. فردا ساعت ده مى‏آيم و شما ده نفر را با اتوبوس به شهر حلب مى‏برم، قبر حضرت زكريا  عليه‏السلام را زيارت كنيد ـ سيصد كيلومتر بيرون از دمشق است ـ رفتيم، حرم حضرت زكريا  عليه‏السلام را هم زيارت كرديم.

در مسير حركت به سوى مرقد حضرت زكريا  عليه‏السلام يك روحانى پيرمرد را ديدم، به راننده گفتم: حاج عباس! نگهدار! پياده شدم. تا من را ديد، من را در آغوش گرفت، گفت: من از شاگردهاى سيد محمد كاظم يزدى و آخوند خراسانى هستم، من ايرانى هستم، گفت: الان مى‏خواهيد برويد، من دو تا چيز را بايد به شما نشان بدهم؛ يك قبر است، حرم و صحن دارد، روى يك تپه است، بيش از صد پله مى‏خورد و بالا مى‏رود. من هم نود ونه ساله هستم. با شما از پله‏ها بالا مى‏آيم. اين قبر براى يك بچه سقط شده حضرت سيد الشهداء  عليه‏السلام است كه تكيه گاه مردم حلب است. يك بچه سقط شده.

بعد از آن رفتيم زيارت، يك سنگ نيم متر در چهل سانت، در آن زمانى كه اهل بيت را به حلب آوردند، شب، سر بريده ابى عبدالله  عليه‏السلام را روى اين سنگ نهادند. يك مقدار خون گلو روى اين سنگ آمده، هزار و چهار صد سال اين خون روى سنگ هست. و اين سنگ در خانواده شيعه حلب، دست به دست گشته است.

من يك مسجد روى اين سنگ ساخته‏ام. شما را مى‏برم، مى‏بينيد. گفت: دولت قبل از حافظ اسد به اين سنگ حساس شد، آمد اين سنگ را از ما گرفت، برد و در حرم زكريا  عليه‏السلام گذاشت، در را قفل كرد، دو روز بعد آمدند سراغ من، گفتند: بيا اين سنگ را ببر، دو روز است اين سنگ مى‏لرزد و سر جايش نمى‏ايستد، گفت:  اين مسجد هنوز آماده نيست، من اين سنگ را پشت يك پرده گذاشته‏ام كه نشانت بدهم. ما هم مگر طاقت داشتيم برويم جلو؟ اين پيرمرد، با يك حالى آمد و اين پرده را كنار زد. اين رگه خون امام حسين  عليه‏السلام ما را بيچاره كرد. داشتيم جان مى‏داديم.

منبع
  • پایگاه عرفان