منابع مقاله:
کتاب : عرفان اسلامى جلد نهم
نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان
غرور، از صفات بسيار ناپسند و از رذايل اخلاقى و سيّئات نفسانى است.
غرور، حالتى است در وجود انسان كه از بينش غلط او نسبت به مظاهر زندگى و امور دنيايى و مادّى پيدا مىشود و گاهى هم محصول غفلت انسان از واقعيتهاى الهيّه است كه بر اثر كثرت كار مادى و توسعه يافتن مال و زر و زيور پديدار مىگردد و در هر صورت رابطه انسان با حق و توجّه او به آبادى آخرت قطع مىگردد و علّت شقاوت دنيا و آخرت و خرابى خانه سعادت مىشود.
كتب لغت لغت مغرور را اين چنين معنا مىكنند:
مغرور، يعنى فريب خورده، كسى كه به باطل چشم طمع دوخته، آن كس كه فريفته شده.
با توجه به آيات و روايات و نظر محققان لغت، مغرور كسى است كه فريفته دنيا و ظاهر زندگى و مال و اولاد و مقام و رياست و علم و شهرت و شكم و شهوت شده به اين امور آن چنان دل بسته و فريفته شده كه گويى حيات و زندگى همين است و هميشه بر اين منوال جارى است و آنچه از دنيا در دست اوست براى او هميشگى است، در حالى كه روزى چشم باز مىكند و به اين حقيقت متوجّه مىشود كه هر چه در اختيارش بوده، از دنيا و زر و زيور و مال و اولاد و مقام و رياست و شكم و شهوت و دانش و شهرت از دستش رفته و چيزى، جز بدنى مريض و عليل و گوشت و استخوانى پوسيده و قلب و روحى مرده و پروندهاى سياه و باطل، برايش نمانده و دقايقى چند با مرگ فاصله ندارد؛ در حالى كه پاسخى براى سؤالات دادگاههاى برزخ و قيامت در اختيارش نيست و جاى عذرى در برابر غفلت و غرور و بدبختيش ندارد!!
روز بيداريش روزى است كه غرورش را فرو نشاندهاند، پنجه مرگ تمام هويّتش را گرفته است، بين او و برزخ پرده برداشته شده است، تمام اموال او به اولاد ناخلف و بىتربيتش منتقل شده است و كارى از دست احدى، حتى عزيزترين افرادش برنمىآيد كه آن بيدارى در آن موقعيت، كمترين سودى براى او ندارد، گرچه حالت توبه به او دست دهد.
در اين زمينه به قرآن مجيد با كمال دقت توجّه كنيد:
[وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ حَتَّى إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنِّي تُبْتُ الْآنَ وَ لَا الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفَّارٌ أُولئِكَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً] «1».
و براى كسانى كه پيوسته كارهاى زشت مرتكب مىشوند، تا زمانى كه مرگ يكى از آنان فرا رسد [و در آن لحظه كه تمام فرصتها از دست رفته] گويد:
اكنون توبه كردم. و نيز براى آنان كه در حال كفر از دنيا مىروند، توبه نيست.
اينانند كه عذابى دردناك براى آنان آماده كردهايم.
آرى، وقتى چشم دل از تماشاى حقيقت ببنديم و از ديدار حضرت دوست ديده برداريم و فراموش كنيم كه صاحب جهان و مالك همه آشكار و پنهان، وجود مقدّس اللّه است كه صفاتش در قرآن مجيد تحت اين عناوين آمده:
حىّ، قيّوم، مالك، خالق، بارى، مصوّر، قدير، محيط، سميع، عليم، بصير، خبير، كريم، حكيم، عزيز، غفور، رحيم، لطيف ...
خود را همه كاره و مالك پنداشته، فريفته مظاهر شده و به آنچه در دست داريم كه به طور حتم همه آنها از بين رفتنى است، مغرور شده و گول مىخوريم و به هر چيزى چشم طمع دوخته براى به دست آوردن و يافتنش دين و دل و جان و نفس و عقل و فطرت را فدا مىكنيم!!
چون در فضاى فريفته شدن و مغرور شدن و گول خوردن قرار بگيريم، درهاى رحمت و روزنههاى عنايت به روى ما بسته مىشود و مرگ عقل و روح ما مىرسد و از هويّت و حيثيت ما جز بدنى كه شهوت و شكم بر آن حاكم و غالب است چيزى نمىماند و در پايان اين راه است كه درمىيابيم بود و نبود ما از دست رفته و در درون جز حسرت سخت و در برون جز عذابى دردناك حاصلى از تمام عمر براى ما باقى نمانده است، آن وقت است كه با كمال ذلت و زارى و خضوع و خشوع و ترس و وحشت از حضرت حق، مىخواهيم ما را به دنيا بازگرداند تا به تدارك اين همه خسارت برخاسته و به عمل صالح روى آوريم، در پاسخ ما مىگويند: هرگز كه اين زمان بايد آماده ورود به برزخ براى پاسخگويى به جنايات و اشتباهات و غرور و غفلت خود باشى.
[حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ] «2».
[دشمنان حق از دشمنى خود باز نمىايستند] تا زمانى كه يكى از آنان را مرگ در رسد، مىگويد: پروردگارا! مرا [براى جبران گناهان و تقصيرهايى كه از من سر زده به دنيا] بازگردان؛* اميد است در [برابر] آنچه [از عمر، مال و ثروت در دنيا] واگذاشتهام كار شايستهاى انجام دهم. [به او مىگويند:] اين چنين نيست [كه مىگويى] بدون ترديد اين سخنى بىفايده است كه او گوينده آن است، و پيش رويشان برزخى است تا روزى كه برانگيخته مىشوند.
علّت ستم ستمگران و زورگويى قلدران و اجحاف متجاوزان و جنايت جانيان و ظلم ظالمان و گناه بدكرداران و خطاى خطاپيشگان و معصيت نابكاران همين صفت ناپسند غرور بوده و از طرفى علّت حكمت حكيمان، عرفان عارفان، عبادت مشتاقان، عشق عاشقان حق، بندگى سر مستان از معرفت، فضيلت بيداران، كمال نابينايان، تواضع متواضعان، خشيت خاشعان، توجه به حق و فريفته نشدن به زر و زيور دنيا و گول نخوردن از مظاهر زندگى مادى بوده است.
يكى از عرفاى قرن هفتم بنام مؤيد الدين جندى در نصيحت به نفس و برحذر داشتن او از خطرها مىگويد:
|
مؤيّدا چه دل آلوده جهان دارى |
كه جز خداى نشايد كند جهاندارى |
|
|
دل تو جاى تجلّى است چون تخلّى يافت |
زنقش نفس نگر كز هواش باز دارى |
|
|
گذر زدنيى دون در دلش گذار مده |
كه همچو رهگذرى بگذرى و بگذارى |
|
|
رضا به كسوت عار معار اين عالم |
كسى دهد كه شد زحيله خرد عارى |
|
|
تو آنى آن كه توانى كه نور حق باشى |
ولى زظلمت كَوْنى گذر نمىآرى |
|
|
به روح پاك مفرماى خدمت تن را |
زگل نيايد هرگز وظيفه خارى |
|
|
ترا چه كم كه فزون از همه غمت باشد |
تو شادمان چو به يارى زغم چه غم دارى |
|
امنيت در برابر غرور
نفس را مؤدب به آداب حق كنيد تا از غرور در امان بمانيد.
مقدمه مؤدب شدن به آداب، معرفت است، معرفت حلال و حرام، واجب و مستحب، خير و شرّ، دنيا و عقبى، حسنات و سيّئات.
و اين معرفت از طريق تحصيل علوم دينيه، يا شاگردى در پيشگاه يك عالم واجد شرايط ميسّر است.
چون آگاهى به واقعيتهاى مكتب الهى حاصل شد، آن واقعيتها بايد به مرحله عمل و اجرا درآيد و در مسئله عمل خلوص و اخلاص مراعات شود، تا انسان از خطر غرور و ساير رذايل در امان بماند.
نفس را اگر بگذاريد و توجه خود را از وى برداريد، مركز هجوم خطرها و زيانها و خسارتها خواهد شد.
اگر به تربيت نفس و آراستنش به حقايق اقدام نكنيد، مركز تاخت و تاز انواع شرور و بدىها مىگردد.
نفس را در حصار بلند عقايد حقّه و در پناه عمل صالح و خالص و اخلاق الهى ببريد، تا از هر شرى در دنيا و آخرت در امان بمانيد.
ضياء الدين ابو نجيب در اين زمينه مىگويد:
جهد كند كه نفس را مراعات كند و معرفت اخلاق نفس بداند كه نفس فرماينده باشد به بدى و غافل نشود از نفس و اگر چه به انتهاى معرفت رسيده باشد كه مصطفى عليه الصّلاة پناه گرفت به خداى از شرّ نفس.
و اميرالمؤمنين على مىگويد:
نيستم من و نفس من، مگر شبانى كه گوسفند را مىچراند، هرگاه كه از جايى گوسفندان را به هم مىآورد، از ديگر جانب پراكنده مىشود.
ورّاق رحمه الله گفت:
نفس رياكننده است بر جمله احوال ونفاق كند در بيشترين احوال و شرك آورنده است در بعضى احوال.
واسطى رحمه الله گفت:
نفس بتى است و بدان نظر كردن شرك است و نظر نكردن در آن عبادت است.
و گفتهاند:
مثل نفس در پيدا كردن نيكى و پوشيده داشتن بدى هم چون اخگر «3» است كه رنگ اخگر نيكو باشد ولكن سوزاننده.
و اگر نفس را برنجانند زود توبه كند و اگر او را فرو گذارند از پى مرادها برود و از خداى اعراض كند، خداى تعالى مىگويد:
[وَ إِذا أَنْعَمْنا عَلَى الْإِنْسانِ أَعْرَضَ وَ نَأى بِجانِبِهِ وَ إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ فَذُو دُعاءٍ عَرِيضٍ] «4».
و هنگامى كه به انسان نعمت عطا مىكنيم [از طاعت و عبادت] روى بر مىگرداند و [با كبر و نخوت] از ما دور مىشود، و چون آسيبى به او رسد [براى برطرف شدنش] به دعاى فراوان و طولانى روى مىآورد.
و گفتهاند:
مَثَل نفس چون آبى ايستاده است كه صافى شده باشد، اگر آب را بجنبانى هر چه در زير آن باشد از لوش «5» و نتن «6» پديد آيد.
و بداند كه خداى تعالى از نفس همان طلب مىكند كه از بندگان طلب مىكند و در هر چه خداى تعالى از بندگان كه خداى را ثنا گويند و خداى را شكر كنند نفس را همين مىفرمايد و خداى تعالى بندگان را مىفرمايد تا مخالفت امر و نهى او نكنند و نفس را هم چنين مىفرمايد.
و از بندگان در مىخواهد كه موصوف شوند به سخا و كرم و از نفس، همين طلب مىكند.
و گفتهاند:
نفس لطيفهاى است كه آن را به وديعت در قالب نهادهاند و نفس محلّ اخلاق نيك است، هم چنان كه بصر محل رؤيت است و گوش محلّ سمع است و بينى محلّ شمّ «7».
و گفتهاند:
روح، كان «8» خير است و نفس معدن شر كه عقل و روح را در زندان كند و آرزو نفس را در زندان كند و توفيق خداى مدد روح كند و خذلان «9» خداى مدد نفس كند و دل با يكى باشد كه غالبتر بود از دو لشگر.
و مريد را بايد دانست كه كارها سه گونه باشد: يكى آن كه راستى آن هويدا است، متابعت آن واجب باشد و كارى كه بىراهى آن روشن است، واجب باشد دورى از آن و كارى كه در مشيّت باشد يعنى كه نداند خير است يا شرّ؛ واجب باشد ترك كردن آن تا هويدا گردد نيك و بد از جهت علم يا از جهت عقل.
و بر مريد واجب است كه تبديل اخلاق بد كند، چون كبر و كينه و حرص و اميد و حسد و منازعت و غيبت و در برادران افتادن و بدگمان شدن و شوخى كردن و جز اينها از اخلاق بد كه او را ضدّ كند به اخلاق پسنديده «10».
آرى، وقتى دل به نور معرفت روشن شد و روح با جرقّه الهى به حرارت عشق محترق شد و نفس از رذايل تخليه و به حسنات محلّى شد و معلوم شد كه انسان محكوم به حكومت خدا و مغلوب دست حضرت ربوبيّت است و روشن شد كه مظاهر زندگى مادّى امانتى چند روزه در دست انسان است و اين بدن عنصرى به سوى متلاشى شدن و درهم پاشيدن در حركت است و دير يا زود در خانه گور رفته و از تمام ما يَمْلَكَش جدا مىگردد و در آن خانه غربت بند از بندش جدا و گوشت و پوست و مفاصلش به دندان مار و مور از هم گسيخته مىگردد، جايى براى غرور و چشم طمع دوختن به غير حق خود و گول خوردن از اندكى از عناصر مادى باقى نمىماند.
آنان كه نسبت به زندگى و وسايل آن بينش صحيح نداشتند، يعنى با كمك معارف جانپرور الهيه به جهان و حيات چند روزه آن نظر نكردند، جدّاً از زندگى و حيات خود كامى نجسته و بهرهاى نگرفتند، آلوده بودن به گناه و عصيان لذت نيست، كمال بدبختى و هجوم بردن به انسانيت و پايمال كردن حق ديگران است.
آنان كه در تمام دوره تاريخ بدين سان زيست و زندگى داشتند، قبل از افتادن به كام مرگ پشيمان شدند و با كوله بارى از حسرت و اندوه و ماتم و شقاوت و بدبختى، در بستر رنج و مرض و ناكامى جان به مالك دوزخ سپردند!!
آنان چند روزى به جوانى و نشاط و به سلامت بدن و به زر و زيور و به اندكى مال و تعدادى اطرافى جاهل و نادان و بدبخت مغرور شده و گول خورده و فريفته شدند و پس از صرف عمر در باطل و از دست دادن وقت پرقيمت در برابر كارهاى لغو و بيهوده، تك و تنها و با دلى پرغصه همراه با پروندهاى سياه و دچار بودن به غضب الهى از دنيا رفتند!
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- نساء (4): 18.
(2)- مؤمنون (23): 99- 100.
(3)- اخگر: پاره آتش، جرقه.
(4)- فصلت (41): 51.
(5)- لوش: لجن.
(6)- نتن: بوى ناپسند.
(7)- شمّ: بويايى.
(8)- كان: معدن.
(9)- خذلان: مدد نكردن.
(10)- آداب المريد: 98.