منابع مقاله:
کتاب : عرفان اسلامى جلد نهم
نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان
چون انسان در وادى معرفت قدم بزند، يعنى معلّم زندگى خويش را انبيا و امامان و عالم واجد شرايط قرار دهد و آن معرفت را به عمل تبديل كند، دست توفيق دستش را گرفته از دام هوا و هوس رهاييش دهد و نفس، او را در برابر حق تسليم نموده از دام هر نوع غرور آزادش نمايد، در اين وقت است كه از معامله آخرت به دنيا كه بدترين و خسارت بارترين معامله است دورى جسته و به فرموده حضرت صادق عليه السلام در ابتداى روايت باب غرور افضل را به ادنى معامله نمىكند.
امام صادق عليه السلام در دنباله روايت مىفرمايد:
در نفس، خودبين مباش و بر خويش به ديده عجب نظر مكن، چه بسا كه به مال و ثروت و صحت و سلامتت مغرور شوى و از ياد مرگ و انتقال از اين عالم به عالم ديگر غافل گردى كه اين غفلت ريشه بسيارى از امراض روحى و علّت بسيارى از گناهان و معاصى است.
و چه بسا كه بر اثر بىخبرى از خويش و اعجاب، نسبت به نفس و طول عمر و داشتن اولاد و يار و رفيق مغرور گشته و تصور كنى نجات و لذت و راحتى در داشتن اولاد و يار است، در حالى كه اين طور نيست چه بسيار مردمى كه بر اثر اولاد و رفيق اهل جهنم شدند!
و بسا باشد كه فريفته به حال و مال و آرزو گردى و به خاطر رسيدن به پارهاى از آمال و آرزوهايت گمان كنى به مقصود رسيده و سلوكت سلوك صادقانه بوده، در حالى كه هر حالى و هر مالى و هر آرزويى آراسته به حقيقت نيست، مگر آن كه هماهنگ با واقعيتهاى الهى باشد.
و چه بسا فريفته شوى به آنچه ديگران به تو گمان دارند كه تو خوف الهى دارى و اظهار ندامت و پشيمانى مىكنى، در حالى كه حضرت حق در دل تو خلاف آن بيند و ملاحظه كند آنچه از تو بروز مىكند از صميم قلب نيست، آه كه اين غرور چه غرور خطرناكى است!!
و چه بسا كه خود را به زور و جبر و از روى بىميلى به عبادت وادار كنى، در حالى كه حضرت حق از تو عبادت با شوق و خالصانه خواسته و تو به آن عبادت زورى مغرور شوى و تصور كنى در درگاه حضرت دوست كارى كردهاى، راستى اين غرور چه نفعى به حال تو دارد، آيا از اين حال غير خسارت در دنيا و آخرت چيز ديگرى نصيب تو خواهد شد!
و چه بسيار كه به دانش و نسب خود افتخار كنى و از عيوبى كه در درياى وجودت موج مىزند و خدا بر آن آگاه است غافل باشى و خلاصه تصور كنى خيلى شايستهاى در حاليكه حق مىداند خيلى بد و آلودهاى!!
و چه بسا باشد در حال دعا باشى و به خيال خود خدا را مىخوانى در حالى كه منظورت غير است و به اين دعاى دور از حقيقت مغرور شوى و تصور كنى اهل دعايى در حالى كه اهل ريايى!!
كه با دل آلوده و قلب تاريك و خدعه و نيرنگ آن هم در حريم حرم دوست كسى به جايى نرسد، بلكه به هلاكت و بدبختى خود كمك مىكند.
حاصل آن كه چنان كه كوفتههاى مزمن بىقلع ماه به اصلاح نمىآيد، امراض روحانى هم بىرادع قوى از نفس سلب نمىشود، چنان كه اين ضعيف، از مؤمنى شنيدم كه مىگفت:
از من در اوايل سنّ خلاف شرعى واقع شد و از آن عمل توبه كردم و بعد از چند شب به خواب ديدم كه كسى نامه عمل را به من مىنماياند و آن عمل در آنجا نوشته است؛ من به خود گفتم: سبحان اللّه من از آن عمل توبه كردم چرا در اينجا باشد؟
آن شخص گفت: اگر تو اين نوشته را مىتوانى محو كرد به حيثيّتى كه اثر از او نباشد، توبه تو قبول است، وگرنه، نه و اين كنايه از گريه و استغاثه است چنان كه مذكور شد.
و چه بسا باشد كه تو نصيحت كنى مردم را و به اعتقاد خود كار خوب مىكردى و در باطن غرض تو جلب قلوب ايشان باشد نه تخويف «1» الهى!!
غفلت عالم
محققان گفتهاند:
اگر واعظ از متابعت اقوال و افعال انبيا محروم باشد و مقصود او از وعظ، طلب شهرت و اظهار فضل خود باشد سخن او در صورت و معنى مؤثر نيايد، بلكه باطن مستمع را از كدورت غفلت او آفتهاى عظيم رسد!
عزيزا! علماى حقيقى و مشايخ معنوى چون قدم مبارك بر منبر وعظ نهند، جبّه «2» و دستار عرض ندهند و هر طاعت كه اداى آن بر خلق مستحب است بر خود سنّت دانند، چنان كه در شأن اهل كتاب آمده:
[أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ] «3».
آيا مردم را به نيكى فرمان مىدهيد و خود را [در ارتباط با نيكى] فراموش مىكنيد؟
و اين امت نيز در اين معنا داخلند، بعضى به صورت علما به زرق و ريا آستين افشان و دامن كشان بر سر چوپ پاره برآيند و براى جرّ منفعت از طريق تلبيس «4»، خود را مضحكه ابليس سازند و بعضى در لباس فقر به جهل و تقليد سجاده بر دوش و از غايت غفلت بىعقل و هوش.
عزيز من! كاملى بايد كه ناقصان را وعظ گويد، بيدارى بايد كه خفتگان را برانگيزد، ندانستهاى كه نابينا، راهبرى را نشايد و از بيماران طبيبى نيايد!
الهى! ما را از مهالك حفظ كن، باطن و ظاهر ما را به نور رحمت و عنايتت صفا ده، ما را پايى براى حركت نيست، اگر دست ما را نگيرى، در چاه بدبختى افتيم و درِ نجات به روى ما بسته خواهد شد.
|
الهى باز من را ده پر راز |
كه بنمايم به سمت دوست پرواز |
|
|
مرا ده طعمه از تيهوى تقدير |
ميفكن رشتهام بر دست كمپير «5» |
|
|
كه برّد چنگل و منقارم اين زن |
چو عصفورم بريزد مشت ارزن |
|
|
اگر از ارزنش جويم كرانه |
زند بر فرق و گويد حيف دانه |
|
|
دگر ره رحمت آرد بر من آن زال |
دهد تتماج «6» و گويد حال كن حال |
|
|
چو نبود باز را تتماج در خور |
زند مشتى چنان كم بشكند پر |
|
|
زبار دل پر آمال مشكن |
زشاهين حقيقت بال مشكن |
|
|
مكن بيگانه از خود آشنا را |
خدا را آشنايى كن خدا را |
|
|
به عيسى روح قدسى هم عنان ساز |
رفيق مهدى صاحب زمان ساز «7» |
|
فرياد از دست مغرورانى كه دزد راه انسانيّتند، آه از دست كسانى كه در راه نيستند و براى آنان نسبت به حقايق عرفانى نيست، هدفى جز شهرت و شكم براى آنان وجود ندارد، با اين همه حال به لباس دانايى و از همه بدتر معلّمى جلوه كرده و با مشتى ادعاى دور از حقيقت، به دعوت انسانها برمىخيزند و در راه سادهدلان دام گسترده، آنان را فريب مىدهند، تا به وسيله آنان به نان و نوايى برسند و در جهت شكم و شهوت و تخيّلات شيطانى دلى از عزا درآورند، اينان دين خدا و آيات قرآن و روايات و اخبار را ملعبه دست قرار داده و انسان و انسانيت را با تمام وجود به مسخره گرفتهاند.
جاهلند و مىگويند عالميم، اسيرند و مىگويند آزاديم، آلودهاند و مىگويند وارستهايم، بدبختند و مىگويند خوشبختيم، محتاج به معلمند و مىگويند استاديم، نيازمند به موعظهاند و مىگويند، واعظيم، اهل ضلالتند و مىگويند داراى هدايتيم، بساطى از خدعه و مكر و غلّ و غش پهن كرده و به صيد آدميان پرداخته و پس از صيد عباد حق بيش از پيش دچار غرور شده و چند اسبه به سوى گمراهى و گمراه كردن مىتازند.
كلام اميرالمؤمنين عليه السلام درباره عالمان غافل
حضرت على عليه السلام- آن كانون معرفت و قلّه مرتفع عشق و حقيقت ايمان- درباره اين نابكاران پست مىفرمايد:
وَآخَرُ قَدْ تَسَمّى عالِماً وَلَيْسَ بِهِ، فَاقْتَبَسَ جَهائِلَ مِنْ جُهّالٍ وَاضاليلَ مِنْ ضُلّالٍ، وَنَصَبَ لِلنّاسِ اشْراكاً مِنْ حَبائِلِ غُروُرٍ وَقَوْلِ زُورٍ.. «8».
انسان ديگرى نيز وجود دارد كه نام عالم به خود گرفته و او عالم نيست اين نابخرد، جهالت هايى را از نادانان و گمراهىهايى را از گمراهان كسب كرده، و دامهايى از طنابهاى فريبنده و گفتار بىاساس پيش پاى مردم گسترده است.
علامه جعفرى در شرح جمله بالا و چند جمله بعد از آن مىگويد:
كوششها كرده و تقلّاها به راه انداخته و شب و روزها را براى اثبات اين كه او مىداند و عالم است و بايد از او فرا گرفت سپرى كرده است؛ زيرا آن نابخرد هدف حيات خود را در «بهبه» و «احسنت» و شنيدن صداى پاى پيروان در پشت سرش و حيران ماندن و به شگفتى درآمدن مردم درباره عظمت او دريافته است!!
اصطلاحاتى چند از آن كتاب و الفاظى خوشايند از اين رساله، اداى قيافه و حركات چشم و ديگر نمودهاى عارف مآبانه از اساتيدى چند به دست آورده، نه تنها علوم اوّلين و آخرين و معرفت هستى را در انحصار خود مىبيند، بلكه اگر از طعنه آگاهان و هشياران نترسد، نخست خود را شاگرد خدا در ايجاد هستى معرّفى مىكند و تدريجاً اگر روزگار امان بدهد و مراقبان معرفت بگذارند دعواى من خدايم را هم راه خواهد انداخت!!
اين شكارچىها گاهى مهارت زيادى به دست مىآورند، به طورى كه براى تحميل خواستههاى خود چنان چهره جالبى از علم و معرفت نشان مىدهند كه ساده لوحان به مجرّد مشاهده آن چهره، دامن از دست مىدهند و تخدير مىشوند و خود را به كلّى مىبازند، در اين هنگام كه دكّان آن دكّاندار نابكار رونق مطلوب را به دست آورده است تدريجاً و با گذشت زمان سادهلوحان فراوانى را در دام خود مىبيند، خودش هم به يقين باور مىكند كه آرى، اگر من در اين دنيا خلق نشده بودم حكمت اعلاى هستى محقّق نمىگشت!! راستى، خداوند متعال همه بيماران را لباس عافيت بپوشاند؛ آمين يا ربّ العالمين.
قَدْ حَمَلَ الْكِتابَ عَلى آرائِهِ، وَعَطَفَ الْحَقَّ عَلى أهْوائِهِ، يُؤمِنُ النّاسَ مِنَ الْعَظائِمِ، وَيُهَوِّنُ كَبيرَ الْجَرائِمِ «9».
كتاب الهى را بر نظريات باطل خود حمل و تأويل نموده و حق را بر هواهاى خويش برمىگرداند و مردم را از حوادث و يا خطاهاى بزرگ آسودهخاطر مىنمايد و گناهان بزرگ را براى آنان ناچيز جلوه مىدهد.
اگر آن منحرف از مسير حق به محدوديت علم و انديشه خود اعتراف نمايد، حتماً دامى كه پيش پاى مردم گسترده است، جالب بودن و فريبندگى خود را از دست خواهد داد، پس چه بايد كرد؟ خيلى روشن است كه چه بايد كرد، بايد نخست عقل و وجدان خود را از كار انداخت و نگذاشت كه آن دو وسيله آگاهى و عمل كه مستند به حكمت هدايت انسانهاست، وارد ميدان كار شوند و سپس قرآن و سنّت و هر منبع الهى ديگر را مانند موم به هر شكلى كه هوا و هوسش مىخواهد در آورد و خود را به معارف قرآن، دانا معرّفى نمايد و بدين طريق همگان را نيازمند درگاه خود بسازد!!
البته بيان اميرالمؤمنين عليه السلام در اين مورد با گروهى از صيادان جوامع است كه دامهاى مخصوص براى صيد كردن سادهلوحان تهيّه مىنمايند.
گروههاى بسيار فراوانى وجود دارند كه امتيازها و تكيهگاههاى ديگرى را كه مردم آنها را پذيرفتهاند به صورت تورهاى متنوع درمىآورند و براى وصول به مقاصد حيوانى خود آنها را پيش پاى ساده لوحان مىگسترانند: علم، فلسفه، هنر، سياستمدارى، قضا، حتى منش عرفان به خود بستن همه و همه اينها با كميّتها و كيفيّتهاى گوناگون در شرايط مختلف، وسايلى براى شكار بينوايان بىاطلاع بوده است اين نابخردان نمىدانند كه:
[وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَ] «10».
اگر حق از هواها و تمايلات آنان پيروى مىكرد، آسمانها و زمين و هر چه كه در آنها وجود دارد فاسد مىگشت و از هم مىپاشيد.
يُؤمِنُ النّاسَ مِنَ الْعَظائِمِ، وَيُهَوِّن كَبيرَ الْجَرائِمِ «11».
مردم را از حوادث يا خطاهاى بزرگ ايمن نموده و گناهان بزرگ را بر آنان ناچيز جلوه مىدهند.
اينان همواره مردم را از بُعْد اميال آنان به خود جلب مىنمايند، ميل و رغبت مردم بر اين است كه در اين دنيا زندگى خوشايند و مقرون به لذت داشته باشند و هرگز در حوادث بزرگ از پاى در نيايند و گناهانى را كه مرتكب مىشوند، بهر طريقى كه ممكن است تفسير و توجيهش كنند و اهميّت آنها را ناديده بگيرند و در آن هنگام كه توانستند از عهده تفسير و توجيه آنها برآيند به ياد رحمت و عنايت ربانى بيفتند، البته روحيه خوش بينى و مخصوصاً اميد به الطاف و عنايات الهى بسيار مطلوب است و آيات و روايات وارده درباره هر دو موضوع فراوان است و نيازى به ذكر و تفصيل آنها در اين مبحث نيست، ولى آنچه كه مهم است اين است كه رحمت و لطف خداوندى براى بازسازى خرابىهايى است كه آدمى در شخصيت خود به وجود آورده است.
اگر گناهانى كبيره را مرتكب شود و يا گناهانى را اگر چه كوچك باشند، با بىاعتنايى به خدايى كه معصيت او را انجام مىدهد، مرتكب شود، مصالحى در ساختمان شخصيت آدمى نمىماند تا قابل بازسازى بوده باشد، مانند شرك و تجرّى به مقام شامخ ربوبى و قتل نفس بىعلت و غير ذلك، وانگهى آيات و روايات بسيار فراوانى وجود دارند كه نتايج اعمال زشت و گناهان را مانند معلولهايى كه دنبال علل خود به طور ضرورى به وجود مىآيند گوشزد مىكنند مانند:
[فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ* وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ] «12».
پس هركس هموزن ذرهاى نيكى كند، آن نيكى را ببيند.* و هركس هموزن ذرهاى بدى كند، آن بدى را ببيند.
با نظر به مجموع منابع اسلامى، آنچه كه به عنوان اصل اساسى مىتواند، پذيرفته شود اين است كه:
رحمت و الطاف خفيّه و جلّيه پروردگارى، همه هستى را كه انسان هم جزيى از آن است فرا گرفته است.
[وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ] «13».
و رحمتم همه چيز را فرا گرفته است.
از طرف ديگر ضرورت نگهدارى حقيقى، از موجوديّت است كه بتواند استعداد پذيرش آن رحمت واسعه را داشته باشد، بنابراين مربيان و معلمان جامعه بايستى هر دو عنصر اصل مزبور را براى مردم بيان كنند نه فقط يك عنصر آن را كه يا خلاف آن گروه از آيات و روايات باشد كه مفاد آنها عموميّت رحمت و لطف و عنايت پروردگارى است و يا مخالف آن گروه از آيات و روايات باشد كه مفاد آنها ضرورت بروز نتايج اعمال است، اين همان اصل معروف به «اصل خوف و رجا» است.
يَقُولُ: اقِفُ عِنْدَ الشُّبُهاتِ، وَفيها وَقَعَ؛ وَيَقُولُ: اعْتَزِلُ الْبِدَعَ، وَبَيْنَهَا اضْطَجَعَ «14».
ادعا مىكند كه در شبهات توقف مىكنم در حالى كه در همان شبهات غوطه مىخورد و مىگويد از بدعتگذارىها كنارهگيرى مىكنم در صورتى كه در ميان بدعتها مىآرامد.
صيّادان نابكار انسانها، ادعايى دارند كه مخصوص تهذّب يافتگان و كمالجويان مىباشد، آنان خود را از ورود جسورانه به موارد شبهه تبرئه مىنمايند، تا خود را حتى از گروه كسانى كه به جهت ورود در شبهات مورد عتاب قرار خواهند گرفت خارج معرّفى كنند!
و نمىخواهند بدانند كه جرأت و بىپروايى آنان به ارتكاب اعمال زشت كه بدتر از ورود در شبهات است، براى آنان حيا و امتناع از ورود در شبهات باقى نمىگذارد، لذا با چنين ادعايى كه ما هرگز مرتكب شبهات هم نمىشويم منصرف ساختن ذهن مردم از توجه به گناهان صريحى است كه آنان مرتكب مىگردند.
آنان داخل كردن آنچه را كه از دين نيست در دين و خارج كردن آنچه را كه از دين است «بدعت» منكر مىشوند و خود را از اين وقاحت تبرئه مىنمايند، در صورتى كه دين به معناى حقيقى آن از ديدگاه آن دور است و آنچه كه براى آنان اصالت و اهميت دارد دكّان خودفروشى و دامى است كه در پيش پاى مردم مىگسترانند، لذا توجّه و اهميتى به آن نمىدهند كه كدامين عقيده يا حكم داخل در دين است و كدامين عقيده و حكم خارج از آن مىباشد.
اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايد:
فَالصُّورَةُ صَورَةُ إنْسانٍ، وَالْقَلْبُ قَلْبُ حَيَوانٍ، لايَعْرِفُ بابَ الْهُدى فَيَتَّبِعَهُ وَلا بابَ الْعَمى فَيَصُدَّ عَنْهُ، وَذلِكَ مَيِّتُ الْأحْياءِ «15».
صورتش صورت انسان و قلبش قلب حيوان است، او نه درِ هدايت را مىشناسد تا از آن پيروى كند و نه درِ ضلالت و نابينايى را تشخيص مىدهد كه از ورود به آن امتناع بورزد و اوست مردهاى در ميان زندگان!!
تشابه در نمود و صورت همواره سدّ راه آن جويندگان حقيقت بوده است كه در آغاز مراحل بوده و هنوز نتوانستهاند صورت را از معنى و ظاهر را از باطن تفكيك نمايند و به همين جهت فريب صورتهاى آراسته ديوسيرتان را خورده و سعى و كوششان به نتيجهاى نرسيده است.
حيوانات انسان نما گاهى از انسانهاى حقيقى هم آراستهتر و وارستهتر مىنمايند و دايههايى مهربانتر از مادر و كاسههايى داغتر از آش و كاتوليك هايى كاتوليكتر از پاپ و مسلمانانى مسلمانتر از على ابن ابى طالب مىنمايند.
در اين موارد خدا به داد حقيقت جويان ساده لوح برسد كه هنوز توانايى تفكيك صورت از معنى را ندارند.
مولوى مىگويد:
|
جمله عالم زين سبب گمراه شد |
كم كسى زابدال حق آگاه شد |
|
|
همسرى با انبيا برداشتند |
اوليا را هم چو خود پنداشتند |
|
|
گفته اينك ما بشر ايشان بشر |
ما و ايشان بسته خوابيم و خور |
|
|
اين ندانستند ايشان از عمى |
هست فرقى در ميان بىمنتهى |
|
|
هر دو گون زنبور خوردند از محل |
ليك شد زان نيش و زين ديگر عسل |
|
|
هر دو گون آهو گيا خوردند و آب |
زين يكى سرگين شد و زان مشك ناب |
|
|
صد هزاران اين چنين اشباه بين |
فرقشان هفتاد ساله راه بين |
|
|
اين خورد گردد پليدى زوجدا |
وان خورد گردد همه نور خدا |
|
|
اين خورد زايد همه بخل و حسد |
وان خورد گردد همه نور خدا |
|
|
اين زمين پاك و آن شور است و بد |
اين فرشته پاك و آن ديو است و دد |
|
آسيبى كه از حيوانات انساننما بر ارزشهاى والاى انسانى وارد شده و اوراق تاريخ را سياه كرده و حقوق انسانها را ضايع نموده و باطلها را با ظواهرى آراسته به خورد مردم صاف دل و ساده لوح داده است، خيلى بيش از آسيبى است كه از حيوانات حيواننما براى بشريّت وارد آمده است.
هيچ تعبيرى درباره آن صيّادان مناسبتر از اين تعبير «مردگانى در ميان زندگان» پيدا نمىشود، امّا با قرينه ديگر جملات اميرالمؤمنين عليه السلام بايد گفت: نه مردگان بىطرف و پوسيده، بلكه مردگان موذى و مضرّ كه بوى عفونى لاشه پليد آنان به جهت مردن، عقل و وجدان در درونشان، مشام انسانهاى گلشن جو را مىآزارد.
وقتى كه خرد و وجدان در درون يك انسان نابود شد، عاملى براى تشخيص حق و باطل و هدايت و ضلالت در وجود او نيست كه بتواند با بينايى و روشنبينى در اين دنيا حركت كند، از اينجاست كه بايد گفت: نمايش حيات، يا حيات نمايشى غير از حيات حقيقى است؛ زيرا ركن اساسى حيات حقيقى يا حيات معقول، خرد و وجدان آدمى است و با رفتن آن دو حيات حقيقى و حيات معقول وجود ندارد «16».
دائم در حال دعا باشيد كه خداوند عزيز ما را يك آن به خود وامگذارد و دست گدايى و نيازمندى ما را از دامن رحمت و لطفش جدا نكند كه اگر به اين بلا دچار شويم، مخرّب وجود و شخصيّت الهى خود گشته و سدّ راه عباد خدا خواهيم شد و اين همه محصول تلخ غرور و عجب و خودبينى است، اگر دائم در حال خدابينى و خداگويى باشيم از شرّ اين صفت شيطانى در امان خواهيم بود.
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- تخويف: ترساندن.
(2)- جبّه: نوعى پيراهن.
(3)- بقره (2): 44.
(4)- تلبيس: فريب دادن.
(5)- كمپير: پيره زال.
(6)- تتماج: نوعى آش كه از آرد مىساختند.
(7)- صفا اصفهانى.
(8)- نهج البلاغة: خطبه 86؛ بحار الأنوار: 2/ 56، باب 11، حديث 36.
(9)- نهج البلاغة: خطبه 86؛ بحار الأنوار: 2/ 56، باب 11، حديث 36.
(10)- مؤمنون (23): 71.
(11)- نهج البلاغة: خطبه 86.
(12)- زلزال (99): 7- 8.
(13)- اعراف (7): 156.
(14)- نهج البلاغة: خطبه 86. (15)- نهج البلاغة: خطبه 86. (16)- ترجمه و تفسير نهج البلاغة: 14/ 114.