پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

غفلت، ريشه امراض روحى‏

غفلت، ريشه امراض روحى‏

منابع مقاله:

کتاب  : عرفان اسلامى جلد نهم

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

چون انسان در وادى معرفت قدم بزند، يعنى معلّم زندگى خويش را انبيا و امامان و عالم واجد شرايط قرار دهد و آن معرفت را به عمل تبديل كند، دست توفيق دستش را گرفته از دام هوا و هوس رهاييش دهد و نفس، او را در برابر حق تسليم نموده از دام هر نوع غرور آزادش نمايد، در اين وقت است كه از معامله آخرت به دنيا كه بدترين و خسارت بارترين معامله است دورى جسته و به فرموده حضرت صادق عليه السلام در ابتداى روايت باب غرور افضل را به ادنى معامله نمى‏كند.

امام صادق عليه السلام در دنباله روايت مى‏فرمايد:

در نفس، خودبين مباش و بر خويش به ديده عجب نظر مكن، چه بسا كه به مال و ثروت و صحت و سلامتت مغرور شوى و از ياد مرگ و انتقال از اين عالم به عالم ديگر غافل گردى كه اين غفلت ريشه بسيارى از امراض روحى و علّت بسيارى از گناهان و معاصى است.

و چه بسا كه بر اثر بى‏خبرى از خويش و اعجاب، نسبت به نفس و طول عمر و داشتن اولاد و يار و رفيق مغرور گشته و تصور كنى نجات و لذت و راحتى در داشتن اولاد و يار است، در حالى كه اين طور نيست چه بسيار مردمى كه بر اثر اولاد و رفيق اهل جهنم شدند!

و بسا باشد كه فريفته به حال و مال و آرزو گردى و به خاطر رسيدن به پاره‏اى از آمال و آرزوهايت گمان كنى به مقصود رسيده و سلوكت سلوك صادقانه بوده، در حالى كه هر حالى و هر مالى و هر آرزويى آراسته به حقيقت نيست، مگر آن كه‏ هماهنگ با واقعيت‏هاى الهى باشد.

و چه بسا فريفته شوى به آنچه ديگران به تو گمان دارند كه تو خوف الهى دارى و اظهار ندامت و پشيمانى مى‏كنى، در حالى كه حضرت حق در دل تو خلاف آن بيند و ملاحظه كند آنچه از تو بروز مى‏كند از صميم قلب نيست، آه كه اين غرور چه غرور خطرناكى است!!

و چه بسا كه خود را به زور و جبر و از روى بى‏ميلى به عبادت وادار كنى، در حالى كه حضرت حق از تو عبادت با شوق و خالصانه خواسته و تو به آن عبادت زورى مغرور شوى و تصور كنى در درگاه حضرت دوست كارى كرده‏اى، راستى اين غرور چه نفعى به حال تو دارد، آيا از اين حال غير خسارت در دنيا و آخرت چيز ديگرى نصيب تو خواهد شد!

و چه بسيار كه به دانش و نسب خود افتخار كنى و از عيوبى كه در درياى وجودت موج مى‏زند و خدا بر آن آگاه است غافل باشى و خلاصه تصور كنى خيلى شايسته‏اى در حاليكه حق مى‏داند خيلى بد و آلوده‏اى!!

و چه بسا باشد در حال دعا باشى و به خيال خود خدا را مى‏خوانى در حالى كه منظورت غير است و به اين دعاى دور از حقيقت مغرور شوى و تصور كنى اهل دعايى در حالى كه اهل ريايى!!

كه با دل آلوده و قلب تاريك و خدعه و نيرنگ آن هم در حريم حرم دوست كسى به جايى نرسد، بلكه به هلاكت و بدبختى خود كمك مى‏كند.

حاصل آن كه چنان كه كوفته‏هاى مزمن بى‏قلع ماه به اصلاح نمى‏آيد، امراض روحانى هم بى‏رادع قوى از نفس سلب نمى‏شود، چنان كه اين ضعيف، از مؤمنى شنيدم كه مى‏گفت:

از من در اوايل سنّ خلاف شرعى واقع شد و از آن عمل توبه كردم و بعد از چند شب به خواب ديدم كه كسى نامه عمل را به من مى‏نماياند و آن عمل در آنجا نوشته است؛ من به خود گفتم: سبحان اللّه من از آن عمل توبه كردم چرا در اينجا باشد؟

آن شخص گفت: اگر تو اين نوشته را مى‏توانى محو كرد به حيثيّتى كه اثر از او نباشد، توبه تو قبول است، وگرنه، نه و اين كنايه از گريه و استغاثه است چنان كه مذكور شد.

و چه بسا باشد كه تو نصيحت كنى مردم را و به اعتقاد خود كار خوب مى‏كردى و در باطن غرض تو جلب قلوب ايشان باشد نه تخويف‏ «1» الهى!!

 

غفلت عالم‏

 

محققان گفته‏اند:

اگر واعظ از متابعت اقوال و افعال انبيا محروم باشد و مقصود او از وعظ، طلب شهرت و اظهار فضل خود باشد سخن او در صورت و معنى مؤثر نيايد، بلكه باطن مستمع را از كدورت غفلت او آفت‏هاى عظيم رسد!

عزيزا! علماى حقيقى و مشايخ معنوى چون قدم مبارك بر منبر وعظ نهند، جبّه‏ «2» و دستار عرض ندهند و هر طاعت كه اداى آن بر خلق مستحب است بر خود سنّت دانند، چنان كه در شأن اهل كتاب آمده:

[أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ‏] «3».

آيا مردم را به نيكى فرمان مى‏دهيد و خود را [در ارتباط با نيكى‏] فراموش مى‏كنيد؟

و اين امت نيز در اين معنا داخلند، بعضى به صورت علما به زرق و ريا آستين افشان و دامن كشان بر سر چوپ پاره برآيند و براى جرّ منفعت از طريق تلبيس‏ «4»، خود را مضحكه ابليس سازند و بعضى در لباس فقر به جهل و تقليد سجاده بر دوش و از غايت غفلت بى‏عقل و هوش.

عزيز من! كاملى بايد كه ناقصان را وعظ گويد، بيدارى بايد كه خفتگان را برانگيزد، ندانسته‏اى كه نابينا، راهبرى را نشايد و از بيماران طبيبى نيايد!

الهى! ما را از مهالك حفظ كن، باطن و ظاهر ما را به نور رحمت و عنايتت صفا ده، ما را پايى براى حركت نيست، اگر دست ما را نگيرى، در چاه بدبختى افتيم و درِ نجات به روى ما بسته خواهد شد.

الهى باز من را ده پر راز

 

كه بنمايم به سمت دوست پرواز

مرا ده طعمه از تيهوى تقدير

 

ميفكن رشته‏ام بر دست كمپير «5»

كه برّد چنگل و منقارم اين زن‏

 

چو عصفورم بريزد مشت ارزن‏

اگر از ارزنش جويم كرانه‏

 

زند بر فرق و گويد حيف دانه‏

دگر ره رحمت آرد بر من آن زال‏

 

دهد تتماج‏ «6» و گويد حال كن حال‏

چو نبود باز را تتماج در خور

 

زند مشتى چنان كم بشكند پر

زبار دل پر آمال مشكن‏

 

زشاهين حقيقت بال مشكن‏

مكن بيگانه از خود آشنا را

 

خدا را آشنايى كن خدا را

به عيسى روح قدسى هم عنان ساز

 

رفيق مهدى صاحب زمان ساز «7»

     

فرياد از دست مغرورانى كه دزد راه انسانيّتند، آه از دست كسانى كه در راه نيستند و براى آنان نسبت به حقايق عرفانى نيست، هدفى جز شهرت و شكم براى آنان وجود ندارد، با اين همه حال به لباس دانايى و از همه بدتر معلّمى جلوه كرده و با مشتى ادعاى دور از حقيقت، به دعوت انسان‏ها برمى‏خيزند و در راه ساده‏دلان دام گسترده، آنان را فريب مى‏دهند، تا به وسيله آنان به نان و نوايى برسند و در جهت شكم و شهوت و تخيّلات شيطانى دلى از عزا درآورند، اينان دين خدا و آيات قرآن و روايات و اخبار را ملعبه دست قرار داده و انسان و انسانيت را با تمام وجود به مسخره گرفته‏اند.

جاهلند و مى‏گويند عالميم، اسيرند و مى‏گويند آزاديم، آلوده‏اند و مى‏گويند وارسته‏ايم، بدبختند و مى‏گويند خوشبختيم، محتاج به معلمند و مى‏گويند استاديم، نيازمند به موعظه‏اند و مى‏گويند، واعظيم، اهل ضلالتند و مى‏گويند داراى هدايتيم، بساطى از خدعه و مكر و غلّ و غش پهن كرده و به صيد آدميان پرداخته و پس از صيد عباد حق بيش از پيش دچار غرور شده و چند اسبه به سوى گمراهى و گمراه كردن مى‏تازند.

 

كلام اميرالمؤمنين عليه السلام درباره عالمان غافل‏

 

حضرت على عليه السلام- آن كانون معرفت و قلّه مرتفع عشق و حقيقت ايمان- درباره اين نابكاران پست مى‏فرمايد:

وَآخَرُ قَدْ تَسَمّى‏ عالِماً وَلَيْسَ بِهِ، فَاقْتَبَسَ جَهائِلَ مِنْ جُهّالٍ وَاضاليلَ مِنْ ضُلّالٍ، وَنَصَبَ لِلنّاسِ اشْراكاً مِنْ حَبائِلِ غُروُرٍ وَقَوْلِ زُورٍ.. «8».

انسان ديگرى نيز وجود دارد كه نام عالم به خود گرفته و او عالم نيست اين نابخرد، جهالت هايى را از نادانان و گمراهى‏هايى را از گمراهان كسب كرده، و دام‏هايى از طناب‏هاى فريبنده و گفتار بى‏اساس پيش پاى مردم گسترده است.

علامه جعفرى در شرح جمله بالا و چند جمله بعد از آن مى‏گويد:

كوشش‏ها كرده و تقلّاها به راه انداخته و شب و روزها را براى اثبات اين كه او مى‏داند و عالم است و بايد از او فرا گرفت سپرى كرده است؛ زيرا آن نابخرد هدف حيات خود را در «به‏به» و «احسنت» و شنيدن صداى پاى پيروان در پشت سرش و حيران ماندن و به شگفتى درآمدن مردم درباره عظمت او دريافته است!!

اصطلاحاتى چند از آن كتاب و الفاظى خوشايند از اين رساله، اداى قيافه و حركات چشم و ديگر نمودهاى عارف مآبانه از اساتيدى چند به دست آورده، نه تنها علوم اوّلين و آخرين و معرفت هستى را در انحصار خود مى‏بيند، بلكه اگر از طعنه آگاهان و هشياران نترسد، نخست خود را شاگرد خدا در ايجاد هستى معرّفى مى‏كند و تدريجاً اگر روزگار امان بدهد و مراقبان معرفت بگذارند دعواى من خدايم را هم راه خواهد انداخت!!

اين شكارچى‏ها گاهى مهارت زيادى به دست مى‏آورند، به طورى كه براى تحميل خواسته‏هاى خود چنان چهره جالبى از علم و معرفت نشان مى‏دهند كه ساده لوحان به مجرّد مشاهده آن چهره، دامن از دست مى‏دهند و تخدير مى‏شوند و خود را به كلّى مى‏بازند، در اين هنگام كه دكّان آن دكّاندار نابكار رونق مطلوب را به دست آورده است تدريجاً و با گذشت زمان ساده‏لوحان فراوانى را در دام خود مى‏بيند، خودش هم به يقين باور مى‏كند كه آرى، اگر من در اين دنيا خلق نشده بودم حكمت اعلاى هستى محقّق نمى‏گشت!! راستى، خداوند متعال همه‏ بيماران را لباس عافيت بپوشاند؛ آمين يا ربّ العالمين.

قَدْ حَمَلَ الْكِتابَ عَلى‏ آرائِهِ، وَعَطَفَ الْحَقَّ عَلى‏ أهْوائِهِ، يُؤمِنُ النّاسَ مِنَ الْعَظائِمِ، وَيُهَوِّنُ كَبيرَ الْجَرائِمِ‏ «9».

كتاب الهى را بر نظريات باطل خود حمل و تأويل نموده و حق را بر هواهاى خويش برمى‏گرداند و مردم را از حوادث و يا خطاهاى بزرگ آسوده‏خاطر مى‏نمايد و گناهان بزرگ را براى آنان ناچيز جلوه مى‏دهد.

اگر آن منحرف از مسير حق به محدوديت علم و انديشه خود اعتراف نمايد، حتماً دامى كه پيش پاى مردم گسترده است، جالب بودن و فريبندگى خود را از دست خواهد داد، پس چه بايد كرد؟ خيلى روشن است كه چه بايد كرد، بايد نخست عقل و وجدان خود را از كار انداخت و نگذاشت كه آن دو وسيله آگاهى و عمل كه مستند به حكمت هدايت انسان‏هاست، وارد ميدان كار شوند و سپس قرآن و سنّت و هر منبع الهى ديگر را مانند موم به هر شكلى كه هوا و هوسش مى‏خواهد در آورد و خود را به معارف قرآن، دانا معرّفى نمايد و بدين طريق همگان را نيازمند درگاه خود بسازد!!

البته بيان اميرالمؤمنين عليه السلام در اين مورد با گروهى از صيادان جوامع است كه دام‏هاى مخصوص براى صيد كردن ساده‏لوحان تهيّه مى‏نمايند.

گروه‏هاى بسيار فراوانى وجود دارند كه امتيازها و تكيه‏گاه‏هاى ديگرى را كه مردم آن‏ها را پذيرفته‏اند به صورت تورهاى متنوع درمى‏آورند و براى وصول به مقاصد حيوانى خود آن‏ها را پيش پاى ساده لوحان مى‏گسترانند: علم، فلسفه، هنر، سياستمدارى، قضا، حتى منش عرفان به خود بستن همه و همه اين‏ها با كميّت‏ها و كيفيّت‏هاى گوناگون در شرايط مختلف، وسايلى براى شكار بينوايان بى‏اطلاع بوده است اين نابخردان نمى‏دانند كه:

[وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَ‏] «10».

اگر حق از هواها و تمايلات آنان پيروى مى‏كرد، آسمان‏ها و زمين و هر چه كه در آن‏ها وجود دارد فاسد مى‏گشت و از هم مى‏پاشيد.

يُؤمِنُ النّاسَ مِنَ الْعَظائِمِ، وَيُهَوِّن كَبيرَ الْجَرائِمِ‏ «11».

مردم را از حوادث يا خطاهاى بزرگ ايمن نموده و گناهان بزرگ را بر آنان ناچيز جلوه مى‏دهند.

اينان همواره مردم را از بُعْد اميال آنان به خود جلب مى‏نمايند، ميل و رغبت مردم بر اين است كه در اين دنيا زندگى خوشايند و مقرون به لذت داشته باشند و هرگز در حوادث بزرگ از پاى در نيايند و گناهانى را كه مرتكب مى‏شوند، بهر طريقى كه ممكن است تفسير و توجيهش كنند و اهميّت آن‏ها را ناديده بگيرند و در آن هنگام كه توانستند از عهده تفسير و توجيه آن‏ها برآيند به ياد رحمت و عنايت ربانى بيفتند، البته روحيه خوش بينى و مخصوصاً اميد به الطاف و عنايات الهى بسيار مطلوب است و آيات و روايات وارده درباره هر دو موضوع فراوان است و نيازى به ذكر و تفصيل آن‏ها در اين مبحث نيست، ولى آنچه كه مهم است اين است كه رحمت و لطف خداوندى براى بازسازى خرابى‏هايى است كه آدمى در شخصيت خود به وجود آورده است.

اگر گناهانى كبيره را مرتكب شود و يا گناهانى را اگر چه كوچك باشند، با بى‏اعتنايى به خدايى كه معصيت او را انجام مى‏دهد، مرتكب شود، مصالحى در ساختمان شخصيت آدمى نمى‏ماند تا قابل بازسازى بوده باشد، مانند شرك و تجرّى به مقام شامخ ربوبى و قتل نفس بى‏علت و غير ذلك، وانگهى آيات و روايات بسيار فراوانى وجود دارند كه نتايج اعمال زشت و گناهان را مانند معلول‏هايى كه دنبال علل خود به طور ضرورى به وجود مى‏آيند گوشزد مى‏كنند مانند:

[فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ* وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ‏] «12».

پس هركس هم‏وزن ذره‏اى نيكى كند، آن نيكى را ببيند.* و هركس هم‏وزن ذره‏اى بدى كند، آن بدى را ببيند.

با نظر به مجموع منابع اسلامى، آنچه كه به عنوان اصل اساسى مى‏تواند، پذيرفته شود اين است كه:

رحمت و الطاف خفيّه و جلّيه پروردگارى، همه هستى را كه انسان هم جزيى از آن است فرا گرفته است.

[وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ] «13».

و رحمتم همه چيز را فرا گرفته است.

از طرف ديگر ضرورت نگهدارى حقيقى، از موجوديّت است كه بتواند استعداد پذيرش آن رحمت واسعه را داشته باشد، بنابراين مربيان و معلمان جامعه بايستى هر دو عنصر اصل مزبور را براى مردم بيان كنند نه فقط يك عنصر آن را كه يا خلاف آن گروه از آيات و روايات باشد كه مفاد آن‏ها عموميّت رحمت و لطف و عنايت پروردگارى است و يا مخالف آن گروه از آيات و روايات باشد كه مفاد آن‏ها ضرورت‏ بروز نتايج اعمال است، اين همان اصل معروف به «اصل خوف و رجا» است.

يَقُولُ: اقِفُ عِنْدَ الشُّبُهاتِ، وَفيها وَقَعَ؛ وَيَقُولُ: اعْتَزِلُ الْبِدَعَ، وَبَيْنَهَا اضْطَجَعَ‏ «14».

ادعا مى‏كند كه در شبهات توقف مى‏كنم در حالى كه در همان شبهات غوطه مى‏خورد و مى‏گويد از بدعت‏گذارى‏ها كناره‏گيرى مى‏كنم در صورتى كه در ميان بدعت‏ها مى‏آرامد.

صيّادان نابكار انسان‏ها، ادعايى دارند كه مخصوص تهذّب يافتگان و كمال‏جويان مى‏باشد، آنان خود را از ورود جسورانه به موارد شبهه تبرئه مى‏نمايند، تا خود را حتى از گروه كسانى كه به جهت ورود در شبهات مورد عتاب قرار خواهند گرفت خارج معرّفى كنند!

و نمى‏خواهند بدانند كه جرأت و بى‏پروايى آنان به ارتكاب اعمال زشت كه بدتر از ورود در شبهات است، براى آنان حيا و امتناع از ورود در شبهات باقى نمى‏گذارد، لذا با چنين ادعايى كه ما هرگز مرتكب شبهات هم نمى‏شويم منصرف ساختن ذهن مردم از توجه به گناهان صريحى است كه آنان مرتكب مى‏گردند.

آنان داخل كردن آنچه را كه از دين نيست در دين و خارج كردن آنچه را كه از دين است «بدعت» منكر مى‏شوند و خود را از اين وقاحت تبرئه مى‏نمايند، در صورتى كه دين به معناى حقيقى آن از ديدگاه آن دور است و آنچه كه براى آنان اصالت و اهميت دارد دكّان خودفروشى و دامى است كه در پيش پاى مردم مى‏گسترانند، لذا توجّه و اهميتى به آن نمى‏دهند كه كدامين عقيده يا حكم داخل در دين است و كدامين عقيده و حكم خارج از آن مى‏باشد.

اميرالمؤمنين عليه السلام مى‏فرمايد:

فَالصُّورَةُ صَورَةُ إنْسانٍ، وَالْقَلْبُ قَلْبُ حَيَوانٍ، لايَعْرِفُ بابَ الْهُدى‏ فَيَتَّبِعَهُ وَلا بابَ الْعَمى‏ فَيَصُدَّ عَنْهُ، وَذلِكَ مَيِّتُ الْأحْياءِ «15».

صورتش صورت انسان و قلبش قلب حيوان است، او نه درِ هدايت را مى‏شناسد تا از آن پيروى كند و نه درِ ضلالت و نابينايى را تشخيص مى‏دهد كه از ورود به آن امتناع بورزد و اوست مرده‏اى در ميان زندگان!!

تشابه در نمود و صورت همواره سدّ راه آن جويندگان حقيقت بوده است كه در آغاز مراحل بوده و هنوز نتوانسته‏اند صورت را از معنى و ظاهر را از باطن تفكيك نمايند و به همين جهت فريب صورت‏هاى آراسته ديوسيرتان را خورده و سعى و كوششان به نتيجه‏اى نرسيده است.

حيوانات انسان نما گاهى از انسان‏هاى حقيقى هم آراسته‏تر و وارسته‏تر مى‏نمايند و دايه‏هايى مهربان‏تر از مادر و كاسه‏هايى داغ‏تر از آش و كاتوليك هايى كاتوليك‏تر از پاپ و مسلمانانى مسلمان‏تر از على ابن ابى طالب مى‏نمايند.

در اين موارد خدا به داد حقيقت جويان ساده لوح برسد كه هنوز توانايى تفكيك صورت از معنى را ندارند.

مولوى مى‏گويد:

جمله عالم زين سبب گمراه شد

 

كم كسى زابدال حق آگاه شد

همسرى با انبيا برداشتند

 

اوليا را هم چو خود پنداشتند

     

گفته اينك ما بشر ايشان بشر

 

ما و ايشان بسته خوابيم و خور

اين ندانستند ايشان از عمى‏

 

هست فرقى در ميان بى‏منتهى‏

هر دو گون زنبور خوردند از محل‏

 

ليك شد زان نيش و زين ديگر عسل‏

هر دو گون آهو گيا خوردند و آب‏

 

زين يكى سرگين شد و زان مشك ناب‏

صد هزاران اين چنين اشباه بين‏

 

فرقشان هفتاد ساله راه بين‏

اين خورد گردد پليدى زوجدا

 

وان خورد گردد همه نور خدا

اين خورد زايد همه بخل و حسد

 

وان خورد گردد همه نور خدا

اين زمين پاك و آن شور است و بد

 

اين فرشته پاك و آن ديو است و دد

     

آسيبى كه از حيوانات انسان‏نما بر ارزش‏هاى والاى انسانى وارد شده و اوراق تاريخ را سياه كرده و حقوق انسان‏ها را ضايع نموده و باطل‏ها را با ظواهرى آراسته به خورد مردم صاف دل و ساده لوح داده است، خيلى بيش از آسيبى است كه از حيوانات حيوان‏نما براى بشريّت وارد آمده است.

هيچ تعبيرى درباره آن صيّادان مناسب‏تر از اين تعبير «مردگانى در ميان زندگان» پيدا نمى‏شود، امّا با قرينه ديگر جملات اميرالمؤمنين عليه السلام بايد گفت: نه مردگان‏ بى‏طرف و پوسيده، بلكه مردگان موذى و مضرّ كه بوى عفونى لاشه پليد آنان به جهت مردن، عقل و وجدان در درونشان، مشام انسان‏هاى گلشن جو را مى‏آزارد.

وقتى كه خرد و وجدان در درون يك انسان نابود شد، عاملى براى تشخيص حق و باطل و هدايت و ضلالت در وجود او نيست كه بتواند با بينايى و روشن‏بينى در اين دنيا حركت كند، از اينجاست كه بايد گفت: نمايش حيات، يا حيات نمايشى غير از حيات حقيقى است؛ زيرا ركن اساسى حيات حقيقى يا حيات معقول، خرد و وجدان آدمى است و با رفتن آن دو حيات حقيقى و حيات معقول وجود ندارد «16».

دائم در حال دعا باشيد كه خداوند عزيز ما را يك آن به خود وامگذارد و دست گدايى و نيازمندى ما را از دامن رحمت و لطفش جدا نكند كه اگر به اين بلا دچار شويم، مخرّب وجود و شخصيّت الهى خود گشته و سدّ راه عباد خدا خواهيم شد و اين همه محصول تلخ غرور و عجب و خودبينى است، اگر دائم در حال خدابينى و خداگويى باشيم از شرّ اين صفت شيطانى در امان خواهيم بود.

پی نوشت ها:

 

______________________________

(1)- تخويف: ترساندن.

(2)- جبّه: نوعى پيراهن.

(3)- بقره (2): 44.

(4)- تلبيس: فريب دادن.

(5)- كمپير: پيره زال.

(6)- تتماج: نوعى آش كه از آرد مى‏ساختند.

(7)- صفا اصفهانى.

(8)- نهج البلاغة: خطبه 86؛ بحار الأنوار: 2/ 56، باب 11، حديث 36.

(9)- نهج البلاغة: خطبه 86؛ بحار الأنوار: 2/ 56، باب 11، حديث 36.

(10)- مؤمنون (23): 71.

(11)- نهج البلاغة: خطبه 86.

(12)- زلزال (99): 7- 8.

(13)- اعراف (7): 156.

(14)- نهج البلاغة: خطبه 86. (15)- نهج البلاغة: خطبه 86. (16)- ترجمه و تفسير نهج البلاغة: 14/ 114.

 

منبع
  • پایگاه عرفان