شخصيت پيامبر صلىاللهعليهوآله
مهديه تهـران دهه دوم صفر 1365
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين و صلّ على محمد و آله الطاهرين.
شخصيت پيامبر صلىاللهعليهوآله
براى همه روشن و معلوم است كه رسول و فرستاده من صلىاللهعليهوآله، اين معلم والاى ملكوتى و الهى، يك موجود به تمام معنا برحقى است.
چون براى همه معلوم است كه فرستاده من حق است، پس انصاف و عقل و وجدان و عمل و بينايى و انسانيت اقتضا مىكند كه مردم از معلم حق، در تمام زمينههاى زندگى پيروى كنند.
و مردم اگر بخواهند در زندگى خود قهرمانى را انتخاب كنند كه از او شكل بگيرند، او را انتخاب كنند، چون تمام زيبايىهاى معنوى و آراستگىهاى باطنى در وجود مقدس او به نحو كمال جمع است.
آنهايى كه اين معلم قهرمان و اين موجود والا را كه حق بودنش برايشان مسلم است، انتخاب كنند، درِ خير دنيا و آخرت را به روى خودشان باز كردهاند.
خير دنيا و آخرت در تبعيت از پيامبر صلىاللهعليهوآله
هميشه در شهر مكه اين معلم الهى به مردم فرمود: مىدانيد مرا براى چه فرستادهاند؟
«انى قد جئتكم بخير الدنيا و الآخرة»[1]
مرا فرستادهاند كه به شما بيدارى بدهم و در سايه آن بيدارى، دنيا و آخرتتان آباد بشود.
من هيچ توقعى از شما ندارم و چيزى از شما نمىخواهم. خير دنيا و آخرتتان را مىخواهم تأمين كنم و تأمين آن هم به عمل كردن به قرآن مجيد و مفاهيم آن است:
« وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْءَانِ مَا هُوَ شِفَآءٌ وَ رَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ وَ لاَ يَزِيدُ الظَّــلِمِينَ إِلاَّ خَسَارًا »[2]
پيامبر صلىاللهعليهوآله از ديدگاه اميرالمؤمنين عليهالسلام
اميرالمؤمنين عليهالسلام در نهج البلاغه، درباره پيغمبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
مردم در مقابل رسول اسلام صلىاللهعليهوآله مگر مردم مريضى هستند كه او طبيب است؟ قرآن مجيد مىفرمايد: بالاترين مرض و ريشه همه مرضها جهل مردم به واقعيات عالم و واقعيات زندگى است.
نقصان علم بشرى بدون اتصال به علم الهى
با دو فرمول فيزيك و شيمى، با دو قاعده رياضى، با چهار قطعه تاريخى، با چهار خط شعر گفتن و شعر حفظ كردن كه آدم عالِم به حقايق دنياى انسان و اهل معرفت به واقعيات عالَم نمىشود.
كتاب علمى مىنويسند، وقتى در ترازوى الهى مىسنجيم، هزار ايراد و عيب دارد. چه كسى تا حالا ادعا كرده كه من كتابى نوشتهام كه احسن كتب است.
من در نوشته بزرگترين متفكران، آنهايى كه اهل انصاف هستند، اين دو سه جمله را ديدهام كه همگى نوشتهاند: اگر به عيبهايى در كتاب ما برخورديد، تذكر بدهيد. به عيب خود اقرار دارند، چرا؟ چون مغز و قلب آنها با باطن عالم كه رابطه مستقيم ندارد، تا از بالا به عالم نگاه بكند و ببيند حقايق هستى يا حقايق وجودى خود انسان چيست.
حتى كتابهاى مهم علمى آدرس مىدهند كه عيبهاى نوشته را به اين آدرس بفرستيد. يا در جمله ديگر مىنويسند: ما در اول جاده هستيم و آنچه نوشتهايم يك نمونه است، اميداواريم آيندگان بيايند و اين نمونه را كامل كنند.
شما هيچ كتابى را پيدا نمىكنيد كه نويسنده كتاب نوشته باشد: من حرف را تمام كردم و از اول تا آخر كتاب من نقص و عيب پيدا نمىشود و بعد از من ديگر كسى به اين حقيقتى كه من دربارهاش زحمت كشيدهام يك كلمه نمىتواند اضافه كند.
نواقص تمام كتب غير از قرآن
ما يك كتابى به نام «حاشيه منطق» داريم. كتاب علمىاى است كه نويسندهاش هم يك ايرانى است. اين نويسنده ـ البته در نوشتهاش اين را ندارد ـ اما مشهور است كه مىگويند: وقتى اين كتاب را نوشته بود، تمام قدرتش را به كار برد كه متن حاشيه را طورى بنويسد كه در آينده كسى نتواند در متن آن كلمهاى اضافه يا كم كند، بگويد جا انداخته بودى، يا كلمهاى را بردارد و بگويد اضافه آورده بودى. اين بين طلبهها مشهور است. آنقدر مهارت در قلم و در متن كتاب به خرج داده است.
همه هم مىآمدند و اين كتاب را مىخواندند و درس مىدادند، مىگفتند: بله، بنا خيلى محكم است. اما شيخ بهايى آمد، گفت: اين كتاب بسيار عالى است و از اول تا آخرش هم واقعا مؤلفش تمام فشار را به مغزش آورده كه نه يك كلمه را كسى اضافه پيدا كند، نه كم، اين جور نگارش خيلى مهم است، ولى ايشان فرمود: در متن كتاب پنجاه كلمه اضافه دارد كه اگر اينها را برداريم، هيچ به مفاهيم دست نخواهد خورد.
هيچ مؤلفى جرأت اعلام «تحدى» با كتابش را ندارد، كه بيايد به دنيا بگويد: بياييد و اين كتاب را بخوانيد، اگر يك كلمه زياد يا كم داشت، اگر عيب و نقص داشت، اگر جامع و كامل نبود، چون نمىشود و از دست كسى بر نمىآيد.
يكى از بزرگترين حكماى ما وجود مقدس مرحوم حاج ملاهادى سبزوارى[4] است. يكى ديگر از حكماى بسيار بزرگ ما شيخ الرئيس ابوعلى سينا[5] است. اين نظر شيخ الرئيس است، او خيلى فوق العاده بوده و به قول خارجىها، يك نابغه عجيب و يك شخصيت فوق العاده علمىاى است. نمونهاش كم بوده، و يا در فن خودش نمونه نداشته است.
او وقتى منطق ارسطو[6] را مطالعه كرد، مىگويد: اين كتاب يك بناى بسيار استوارى است كه تا پايان روزگار به اين بناى به اين استوارى كسى نمىتواند دست بزند؛ جامع و كامل و بىنظير است و كم و زياد ندارد.
اين جملات را حكيم سبزوارى در كتاب منطقش از ابن سينا نقل مىكند و تصديق مىكند، و مىگويد: واقعا همين طور است.
ببينيد دو نفر، آن هم چه مغزهاى سنگينى؛ يكى بوعلى سينا و يكى حكيم سبزوارى.
از زمان ارسطو تا الان دو هزار سال است. تا مرحوم آيت الله سيد محمد باقر صدر[7] اين كتاب معجزهآميز «الاسس المنطقية فى الاستقراء» را نوشت، و گفت: ارسطو در بسيارى از موارد ساختمانسازى اين منطق اشتباه كرده و همه را به هم ريخته است.
قرآن، كتاب بىنقص تا ابد
تنها حرفى كه در عالم، جامع و نسخهاى كامل است و عيب و نقص ندارد، فقط و فقط كتابى است كه خدا به محمد بن عبدالله صلىاللهعليهوآله داده است.[8]
قرآن و پيامبر صلىاللهعليهوآله، پرورش دهندگان انسان كامل
آيا سزاوار نيست مردم از اين معلم و كتابش در همه زمينهها پيروى كنند؟ سزاوار است كه با پيروى كردن از وجود مقدس او، مردان ما سلمان و ابوذر و مقداد شوند. ساختمان وجود زنان ما زينب و خديجه شود.
اما وقتى كه يك ايرانى مىتواند سلمان بشود، پس همه ايرانىها مىتوانند سلمان بشوند. كشاورزها و دامدارها همه مىتوانند ابوذر بشوند؟ بله، مىتوانند بشوند. كاسبها مىتوانند يونس بن عبدالرحمن[9] و ابن ابى عمير[10] بشوند؟ بله، مىتوانند.
محصلها هشام بن حكم[11] يا بالاتر از هشام، جابر بن حيان[12] بشوند كه در هزار و سيصد سال قبل، از دهاتهاى ايران بلند بشود، به مدينه برود و شاگردى كند، بعد سيصد و نه جلد كتاب بنويسد كه يكى از آنها «رسائل الصادق» دو هزار صفحهاى است.
با كمال تأسف مقدارى از اين كتاب در كتابخانه لندن، جنب موزه بريتش موزيوم و يك مقدارش در كتابخانه ملى ايتاليا، يك مقدارش در كتابخانه ملى پاريس مىباشد.
پی نوشت ها:
[1] ـ الأمالى، شيخ طوسى: 581 ـ 583 [مجلس يوم الجمعة التاسع من ربيع]، حديث 1206؛ بحار الأنوار: 18/191، باب 1، حديث 27؛ «عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عليهالسلام قَالَ لَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الآْيَةُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ دَعَانِي رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله فَقَالَ لِي يَا عَلِيُّ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَمَرَنِي أَنْ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ قَالَ فَضِقْتُ بِذَلِكَ ذَرْعاً وَ عَرَفْتُ أَنِّي مَتَى أُبَادِيهِمْ بِهَذَا الْأَمْرِ أَرَى مِنْهُمْ مَا أَكْرَهُ فَصُمْتُ [فَصَمَتُّ] عَلَى ذَلِكَ وَ جَاءَنِي جَبْرَئِيلُ فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ إِنَّكَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ مَا أُمِرْتَ بِهِ عَذَّبَكَ رَبُّكَ فَاصْنَعْ لَنَا يَا عَلِيُّ صَاعاً مِنْ طَعَامٍ وَ اجْعَلْ عَلَيْهِ رِجْلَ شَاةٍ وَ امْلَأْ لَنَا عُسّاً مِنْ لَبَنٍ ثُمَّ اجْمَعْ لِي بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ حَتَّى أُكَلِّمَهُمْ وَ أُبَلِّغَهُمْ مَا أُمِرْتُ بِهِ فَفَعَلْتُ مَا أَمَرَنِي بِهِ ثُمَّ دَعَوْتُهُمْ أَجْمَعَ وَ هُمْ يَوْمَئِذٍ أَرْبَعُونَ رَجُلاً يَزِيدُونَ رَجُلاً أَوْ يَنْقُصُونَ رَجُلاً فِيهِمْ أَعْمَامُهُ أَبُو طَالِبٍ وَ حَمْزَةُ وَ الْعَبَّاسُ وَ أَبُو لَهَبٍ فَلَمَّا اجْتَمَعُوا لَهُ دَعَانِي بِالطَّعَامِ الَّذِي صَنَعْتُ لَهُم ... ثُمَّ تَكَلَّمَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآلهفَقَالَ يَا بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ إِنِّي وَ اللَّهِ مَا أَعْلَمُ شَابّاً فِي الْعَرَبِ جَاءَ قَوْمَهُ بِأَفْضَلَ مِمَّا جِئْتُكُمْ بِهِ إِنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِخَيْرِ الدُّنْيَا وَ الآْخِرَةِ وَ قَدْ أَمَرَنِيَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ أَدْعُوَكُمْ إِلَيْهِ فَأَيُّكُمْ يُؤمِنُ بِي وَ يُؤازِرُنِي عَلَى أَمْرِي فَيَكُونَ أَخِي وَ وَصِيِّي وَ وَزِيرِي وَ خَلِيفَتِي فِي أَهْلِي مِنْ بَعْدِي قَالَ فَأَمْسَكَ الْقَوْمُ وَ أَحْجَمُوا عَنْهَا جَمِيعاً قَالَ فَقُمْتُ وَ إِنِّي لَأَحْدَثُهُمْ سِنّاً وَ أَرْمَصُهُمْ عَيْناً وَ أَعْظَمُهُمْ بَطْناً وَ أَحْمَشُهُمْ سَاقاً فَقُلْتُ أَنَا يَا نَبِيَّ اللَّهِ أَكُونُ وَزِيرَكَ عَلَى مَا بَعَثَكَ اللَّهُ بِهِ قَالَ فَأَخَذَ بِيَدِي ثُمَّ قَالَ إِنَّ هَذَا أَخِي وَ وَصِيِّي وَ وَزِيرِي وَ خَلِيفَتِي فِيكُمْ فَاسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِيعُوا قَالَ فَقَامَ الْقَوْمُ يَضْحَكُونَ وَ يَقُولُونَ لِأَبِي طَالِبٍ قَدْ أَمَرَكَ أَنْ تَسْمَعَ لاِبْنِكَ وَ تُطِيع.»
[2] ـ اسراء 17 : 82؛ «و ما از قرآن آنچه را براى مؤمنان مايه درمان ورحمت است ، نازل مىكنيم وستمكاران را جز خسارت نمىافزايد .»
[3] ـ نهج البلاغه: خطبه 107 [من خطبة له عليهالسلام و هي من خطب الملاحم]؛ «طَبِيبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ قَدْ أَحْكَمَ مَرَاهِمَهُ وَ أَحْمَى مَوَاسِمَهُ يَضَعُ ذَلِكَ حَيْثُ الْحَاجَةُ إِلَيْهِ مِنْ قُلُوبٍ عُمْيٍ وَ آذَانٍ صُمٍّ وَ أَلْسِنَةٍ بُكْمٍ مُتَتَبِّعٌ بِدَوَائِهِ مَوَاضِعَ الْغَفْلَةِ وَ مَوَاطِنَ الْحَيْرَةِ لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِأَضْوَاءِ الْحِكْمَةِ وَ لَمْ يَقْدَحُوا بِزِنَادِ الْعُلُومِ الثَّاقِبَةِ فَهُمْ فِي ذَلِكَ كَالْأَنْعَامِ السَّائِمَةِ وَ الصُّخُورِ الْقَاسِيَةِ قَدِ انْجَابَتِ السَّرَائِرُ لِأَهْلِ الْبَصَائِرِ وَ وَضَحَتْ مَحَجَّةُ الْحَقِّ لِخَابِطِهَا وَ أَسْفَرَتِ السَّاعَةُ عَنْ وَجْهِهَا وَ ظَهَرَتِ الْعَلاَمَةُ لِمُتَوَسِّمِهَا... .»
[4] ـ شرح حال ايشان در كتاب حلال و حرام مالى، جلسه 28 آمده است.
[5] ـ شرح حال ايشان در كتاب ارزش عمر و راه هزينه آن، جلسه 15 آمده است.
[6] ـ شرح حال ايشان در كتاب شيطان و اهل تقوا، جلسه 2 آمده است.
[7] ـ شرح حال ايشان در كتاب شيطان و اهل تقوا، جلسه 11 آمده است.
[8] ـ در اهميت قرآن آمده: وسائل الشيعه: 6/171، باب 3، حديث 7657؛ «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ آبَائِهِ عليهالسلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله فِي حَدِيثٍ إِذَا الْتَبَسَتْ عَلَيْكُمُ الْفِتَنُ كَقِطَعِ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ فَعَلَيْكُمْ بِالْقُرْآنِ فَإِنَّهُ شَافِعٌ مُشَفَّعٌ وَ مَاحِلٌ مُصَدَّقٌ وَ مَنْ جَعَلَهُ أَمَامَهُ قَادَهُ إِلَى الْجَنَّةِ وَ مَنْ جَعَلَهُ خَلْفَهُ سَاقَهُ إِلَى النَّارِ وَ هُوَ الدَّلِيلُ يَدُلُّ عَلَى خَيْرِ سَبِيلٍ وَ هُوَ كِتَابٌ فِيهِ تَفْصِيلٌ وَ بَيَانٌ وَ تَحْصِيلٌ وَ هُوَ الْفَصْلُ لَيْسَ بِالْهَزْلِ وَ لَهُ ظَهْرٌ وَ بَطْنٌ فَظَاهِرُهُ حُكْمٌ وَ بَاطِنُهُ عِلْمٌ ظَاهِرُهُ أَنِيقٌ وَ بَاطِنُهُ عَمِيقٌ لَهُ نُجُومٌ وَ عَلَى نُجُومِهِ نُجُومٌ لاَ تُحْصَى عَجَائِبُهُ وَ لاَ تُبْلَى غَرَائِبُهُ [فِيهِ] مَصَابِيحُ الْهُدَى وَ مَنَارُ الْحِكْمَةِ وَ دَلِيلٌ عَلَى الْمَعْرِفَةِ لِمَنْ عَرَفَ الصِّفَةَ فَلْيَجْلُ جَالٍ بَصَرَهُ وَ لْيَبْلُغِ الصِّفَةَ نَظَرُهُ يَنْجُ مِنْ عَطَبٍ وَ يَتَخَلَّصْ مِنْ نَشَبٍ فَإِنَّ التَّفَكُّرَ حَيَاةُ قَلْبِ الْبَصِيرِ كَمَا يَمْشِي الْمُسْتَنِيرُ فِي الظُّلُمَاتِ بِالنُّورِ فَعَلَيْكُمْ بِحُسْنِ التَّخَلُّصِ وَ قِلَّةِ التَّرَبُّصِ.»
[9] ـ شرح حال ايشان در كتاب گناه و سبب آن، جلسه 28 آمده است.
[10] ـ شرح حال ايشان در كتاب حلال و حرام مالى، جلسه اول آمده است.
[11] ـ هِشام: بن حكم مكنى به ابومحمد مولى كنده. در كوفه متولد شده و در واسط ميزيسته و در بغداد كسب و تجارت مىنموده است. وى از بزرگان شيعه و چشم و چراغ و چهره درخشان اين طايفه و از ياران دانشمند و پرمايه علمى امام صادق عليهالسلام و امام كاظم عليهالسلام و سخنگوى شيعه در عصر اين دو امام بوده و از جمله كسانى بوده كه در اثبات امامت و حقيقت مذهب تشيع، باب بحث و مناظره و استدلال با مخالفان گشوده و در رشته كلام و دليل و برهان تسلطى كامل داشته و در حضور جواب و سرعت انتقال نابغه بوده و چون امام صادق عليهالسلام، به فداكاريهاى او در اين امر آگاه شد او را دعا كرد و پس از آن هرگز در بحث و جدل شكست نخورد.
و مرگ او بسال 179 پس از وفات امام موسى بن جعفر عليهالسلام اتفاق افتاد و حضرت رضا عليهالسلامچون شنيد، به روانش رحمت فرستاد. سفينة البحار
عمر بن يزيد گويد: برادرزادهام هشام در آغاز، جهمى مذهب و از افراد خبيث اين فرقه بود. روزى به من گفت: از جعفر بن محمد اجازه بگير كه به حضورش روم و با وى بحث كنم. من از خباثت و پستى وى روا نمىديدم او به خدمت امام رود ولى در عين حال به حضرت عرض كردم و او اجازه فرمود. و چون به محضر امام آمد به بحث پرداخت، چيزى نگذشت كه محكوم شد؛ زيرا وى از آخرين سؤال حضرت پاسخى نيارست ولى از امام مهلت خواست، بار دوم كه به حضور حضرت آمد نيز چنين شد و چون سومين بار به نزد امام آمد سخنان حضرت را پذيرفت و عاقبت از پيروان ممتاز آن جناب شد.
ابوهاشم جعفرى گفت: به حضرت جواد عليهالسلام عرض كردم: نظر شما درباره هشام بن حكم چيست؟ فرمود: «خدا او را رحمت كناد كه چه بسيار از ما دفاع كرد.»!! «معارف و معاريف: 10/487 ـ 489»
[12] ـ ابوعبدالله جابر بن حيان بن عبدالله كوفى معروف به صوفى، دربارهاش اختلاف كردهاند: شيعه معتقد است كه از بزرگان ايشان و يكى از ابواب است او را از اصحاب امام صادق عليهالسلامو از اهل كوفه مىدانند، و دستهاى از فلاسفه او را از خود مىدانند، و در منطق و فلسفه مصنفاتى دارد.
كار او مكتوم بود و در شهرها مىگشت و از بيم حكام وقت در جائى مستقر نمىشد و نيز گفتهاند: كه وى در زمره برامكه بوده و با جعفر بن يحيى برمكى مربوط بوده و كسانى كه اين عقيده دارند معتقدند كه مرادش از «سيدى جعفر» كه مكرر مىگفته جعفر برمكى است، و شيعه مىگويند مقصودش جعفر الصادق عليهالسلام است.
وى كتابهايى در مذهب شيعه دارد جز آن كتابهائى كه در فنون مختلف نگاشته و بالاخره ابن النديم بيش از سيصد كتاب از او نام مىبرد. و برخى اصل او را از خراسان دانستهاند.فهرست ابن النديم «معارف و معاريف: 4/35»
ادامه دارد