منابع مقاله:
کتاب : تفسير و شرح صحيفه سجاديه جلد هفتم
نوشته: حضرت استاد حسین انصاریان
خاك با اراده حكيمانه حضرت حق، بر اساس رحمت و عشق از هزاران جاده پر پيچ و خم عبور كرد، تا در صلب پدر تبديل به نطفه شد و نطفه در رحم مادر در جايى استوار قرار گرفت، نطفه علقه شد و علقه مضغه و مضغه اسكلت استخوانى و بر استخوان گوشت قرار گرفت، سپس روح در آن دميده شد و پس از مدتى به صورت انسانى آراسته، پاى به بسيط زمين گذاشت.
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْانْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طينٍ* ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فى قَرارٍ مَكينٍ* ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللّهُ احْسَنُ الْخالِقينَ» «1»
و يقيناً ما انسان را از [عصاره و] چكيدهاى از گِل آفريديم،* سپس آن را نطفهاى در قرارگاهى استوار [چون رحم مادر] قرار داديم.* آنگاه آن نطفه را علقه گردانديم، پس آن علقه را به صورت پارهگوشتى درآورديم، پس آن پارهگوشت را استخوانهايى ساختيم و بر استخوانها گوشت پوشانديم، سپس او را با آفرينشى ديگر پديد آورديم؛ پس هميشه سودمند و بابركت است خدا كه نيكوترين آفرينندگان است.
دين قيّم
در اين خزانه بى نظير آفرينش و گوهر پر بهاى فطرت، يعنى نيروى كشش به سوى توحيد و حقايق، دين قيم قرار داده شد:
فَاقِمْ وَجْهَكَ لِلدّينِ حَنيفاً فِطْرَةَ اللّهِ التَّى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها لاتَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِكَ الدّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَايَعْلَمُونَ» «2»
پس [با توجه به بىپايه بودن شرك] حقگرايانه و بدون انحراف با همه وجودت به سوى اين دين [توحيدى] روى آور، [پاىبند و استوار بر] سرشت خدا كه مردم را بر آن سرشته است، باش براى آفرينش خدا هيچ گونه تغيير و تبديلى نيست؛ اين است دين درست و استوار؛ ولى بيشتر مردم معرفت و دانش [به اين حقيقت اصيل] ندارند.
دين قيم و نور الهى و كشش به سوى آن، واقعيتى است كه در ذات انسان نهاده شده، هر چند گروهى از مردم به آن توجّهى نداشته باشند.
در اين ظرف وسيع و گسترده ميوهاى شيرين و با منفعت چون عقل كه همچون نورافكنى قوى براى زدودن تاريكى هاست نهاده شده، تا راه انسان براى پذيرش حقايق و واقعيتها كه نسبت به آن جاذبه و خواسته درونى دارد آسان گردد.
بركت آب
«هُوَ الَّذى انْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً لَكُمْ مِنْهُ شَرابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ فيهِ تُسِيمُونَ* يُنْبِتُ لَكُمْ بِهِ الزّرْعَ وَ الزَّيْتُونَ وَ النَّخيلَ وَ الْاعْنابَ وَ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ انَّ فى ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ* وَ سَخَّرَلَكُمُ اللّيْلَ وَ النَّهارَ و الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّراتٌ بِامْرِهِ انَّ فى ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ» «3»
اوست كه از آسمان، آبى براى شما نازل كرد كه بخشى از آن نوشيدنى است و از بخشى از آن درخت و گياه مىرويد كه [دامهايتان] را در آن مىچرانيد.* براى شما به وسيله آن آب، زراعت و زيتون و خرما و انگور و از همه محصولات مىروياند؛ يقيناً در اين [واقعيات شگفتانگيز طبيعى] نشانهاى است [بر توحيد، و ربوبيّت وقدرت خدا] براى گروهى كه مىانديشند.* و شب و روز و خورشيد و ماه را نيز رام و مسخّر شما قرار داد، وستارگان هم به فرمانش رام و مسخّر شدهاند؛ قطعاً در اين [حقايق] نشانههايى است [بر توحيد، ربوبيّت و قدرت خدا] براى گروهى كه تعقّل مىكنند.
نور عقل
نور عقل با ابزار و جنودى كه در اختيار دارد، راه را براى دريافت حقايق غيبى و شهودى باز مىكند و در قسمت عمدهاى از اصول، حجت الهى را براى انسان تمام مىنمايد و در آن زمينهها راه هر گونه عذرى را در آلوده شدن به پليدىها مىبندد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
اسْتَرْشِدُوا الْعَقْلَ تَرْشُدُوا، وَلا تَعْصُوهُ فَتَنْدَمُوا. «4»
راهنماى خود را خرد خويش قرار دهيد تا به راه راست و به مسير رشد و كمال هدايت شويد و با آن مخالفت ننماييد كه پشيمان مىشويد.
امام على عليه السلام فرمود:
لاعِلْمَ كَالتَّفَكُّرِ، ولَاشَرَفَ كَالْعِلْمِ. «5»
هيچ علمى مانند تفكّر و هيچ شرفى مانند علم نيست.
تقوا مايه اصلى كرامت
تقوا كه عظيمترين حقيقت و پرمنفعتترين سرمايه و مايه اصلى كرامت براى انسان در دنيا و آخرت است، بنا به فرموده رسول خدا صلى الله عليه و آله محل و مكانش قلوب عاقلان است:
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
لِكُلِّ شَىءٍ مَعْدِنٌ وَ مَعْدِنُ التُّقى قُلُوبُ الْعاقِلينَ. «6»
براى هر چيزى در اين پهنه آفرينش معدنى است و معدن تقوا قلوب عقلاست.
و نيز حضرت فرمود:
انَّ اللّهَ تَعالى خَلَقَ الْعَقْلَ مِنْ نُورٍ مَخْزُونٍ مَكْنُونٍ فى سابِقِ عِلْمِهِ الَّذى لَمْ يَطَّلِعْ عَلَيْهِ نَبىٌّ مُرْسَلٌ وَلامَلَكٌ مُقَرَّبٌ، فَجَعَلَ الْعِلْمَ نَفْسَهُ، وَ الْفَهْمَ وَجْهَهُ، وَ الزُّهْدَ رَأْسَهُ، وَ الْحَياءَ عَيْنَيْهِ، وَ الْحِكْمَةَ لِسانَهُ، وَ الرَّأْفَةَ هَمَّهُ، وَ الرَّحْمَةَ قَلْبَهُ.
ثُمَّ غَشّاهُ وَقَوّاهُ بِعَشَرَةِ اشْياءَ: بِالْيَقينِ، وَالْإيمانِ، وَ الصِّدْقِ، وَالسَّكينَةِ، وَ الْاخْلاصِ، وَالرِّفْقِ، وَ الْعَطِيَّةِ، وَ الْقُنُوعِ، وَ التَّسْليمِ، وَ الشُّكْرِ. «7»
خداوند بزرگ، عقل را از نور مخزون مكنون در علم گذشتهاش كه نبى مرسل و ملك مقرب بر آن آگاهى نداشت آفريد. علم را نفس عقل و فهم را صورت و زهد را سر و حيا را دو چشم و حكمت را زبان و رأفت را همت و رحمت را قلب آن قرار داد، سپس آن را به ده چيز تقويت كرد: يقين، ايمان، صدق، آرامش، اخلاص، رفق، بخشش، قناعت، تسليم، شكر.
جذبه فطرت و نور عقل، حجابها را از برابر ديده قلب كنار مىزنند و انسان را به تماشاى حقايق موفق مىكنند و راه قبول واقعيتها را براى آدمى سهل و آسان مىسازند.
ولى آنان كه راه فطرت و عقل را با طوفان گناه و سيل شهوات مىبندند، از درك حقايق و لمس واقعيتها محروم مىشوند و همچنان كه جاهل به دنيا آمدهاند، جاهل از دنيا مىروند و نصيبى از رحمت خدا در جهان ديگر براى آنان نيست.
صابر همدانى مىسرايد:
|
تا كه مرآت دل از زنگ هوس پاك نشد |
دل تجلّى گه آن روى فرحناك نشد |
|
|
مهر تا يك طبق از نور رخش وام نكرد |
روشنى بخش مه و انجم و افلاك نشد |
|
|
صورتى بيند و از معنى آن بى خبر است |
آن كه چون آينهاش مشعر و ادراك نشد |
|
|
گوهر خود بنما گرچه لگد كوب شوى |
تا نگويند خبر از هنر تاك نشد |
|
|
فاسدان را نبود راه به سرحد كمال |
اى بسا دانه كه بيرون زدل خاك نشد |
|
|
خار گلزار تعلّق شودش دامنگير |
آن كه چون برق در اين مزرعه چالاك نشد |
|
|
شمع گيرم كه پس از كشتن پروانه گريست |
قاتل از گريه بى جا گنهش پاك نشد |
|
|
همت عالى ارباب سخا چون گهرى است |
كه قرين با خزف پستى و امساك نشد |
|
|
صابر انديشه صائب دل من سوخت كه گفت |
صاف با ما دل آن شعله بى باك نشد |
|
(صابر همدانى)
وجدان انسان
در اين منبع احسن تقويمى دادگاهى عالى چون دادگاه قيامت و به تعبير قرآن مجيد نفس ملامت گر و به قول روانشناسان وجدان اخلاقى و به زبان عامه وجدان، قرار داده، تا در برابر نيكىهايى كه از انسان سر مىزند سرور و نشاط و شادى و خوشى پخش كند و در برابر زشتىها انسان را ملامت كرده و به سختى سرزنش نمايد و وى را به اندوه و غم و حسرت و پشيمانى و ناراحتى محكوم كند.
لا اقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيامَةِ* وَلا اقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّامَةِ» «8»
به روز قيامت سوگند مىخورم،* و به نفس سرزنشگر قسم مىخورم.
در تفسير «نمونه» ذيل آيه فوق آمده است:
«حقيقت اين است كه يكى از دلائل وجود «معاد» وجود «محكمه وجدان» در درون جان انسان است كه به هنگام انجام كار نيك روح آدمى را مملو از شادى و نشاط مىكند و از اين طريق به او پاداش مىدهد و به هنگام انجام كار زشت يا ارتكاب جنايت روح او را سخت در فشار قرار داده و مجازات و شكنجه مىكند، به حدى كه گاه براى نجات از عذاب، وجدان اقدام به خودكشى مىكند.
يعنى در واقع وجدان حكم اعدام او را صادر كرده و به دست خودش اجرا مىكند.
بازتاب نفس لوّامه در وجود انسانها بسيار گسترده و از هر نظر قابل دقت و مطالعه است.
وقتى عالم صغير يعنى وجود انسان در دل خود محكمه و دادگاه كوچكى دارد، چگونه عالم كبير با آن عظمتش محكمه عدل عظيمى نخواهد داشت.
ما از وجود «وجدان اخلاقى» پى به وجود «رستاخيز و قيامت» مىبريم و نيز از همين جا رابطه جالب اين دو سوگند روشن مىشود و به تعبير ديگر سوگند دوم دليلى بر سوگند اول است.
دادگاه وجدان آن قدر عظمت و احترام دارد كه خداوند به آن سوگند ياد مىكند و آن را بزرگ مىشمرد و به راستى بزرگ است، چرا كه يكى از عوامل مهم نجات انسان محسوب مىشود، به شرط آن كه وجدان بيدار باشد و بر اثر كثرت گناه ضعيف و ناتوان گردد. «9» به هر حال اين «نفس لوّامه»، رستاخيز كوچكى است در درون جان هر انسان كه بعد از انجام يك كار خوب يا بد، بلافاصله محكمه آن در درون جان تشكيل مىگردد و به حساب و كتاب او مىرسد.
لذا گاه در برابر يك كار نيك و مهم چنان احساس آرامش درونى مىكند و روح او لبريز از شادى و نشاط مىشود كه لذت و شكوه و زيبايى آن، با هيچ بيان و قلمى قابل توصيف نيست.
و به عكس گاهى به دنبال يك خلاف و جنايت بزرگ چنان گرفتار كابوس وحشتناك و طوفانى از غم و اندوه مىگردد و از درون مىسوزد كه از زندگى به كلى سير مىشود و حتى گاه براى رهايى از چنگال اين ناراحتى خود را آگاهانه به مقامات قضايى معرفى و به چوبه دار تسليم مىكند.
شباهتهاى محكمه وجدان با دادگاه رستاخيز
اين دادگاه عجيب درونى شباهتهاى عجيبى به دادگاه رستاخيز دارد.
1- قاضى و شاهد و مجرى حكم در حقيقت در اين جا يكى است، همان طور كه در قيامت چنين است:
عالِمَ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ انْتَ تَحْكُمُ بَيْنَ عِبادِكَ فِى مَا كَانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ» «10»
[اى] داناى نهان و آشكار! تو خود در ميان بندگانت بر سر آنچه [از عقايد و عبادات] اختلاف مىكردند، داورى خواهى كرد.
2- اين دادگاه وجدان توصيه و رشوه و پرونده سازى بشرى را نمىپذيرد، همان طور كه درباره دادگاه قيامت نيز مىخوانيم:
وَ اتَّقُوا يَوْماً لاتَجْزِى نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لايُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَلا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَلا هُمْ يُنْصَرُونَ» «11»
و از روزى پروا كنيد كه نه كسى از كسى عذابى را دفع مىكند، و نه از كسى شفاعتى مىپذيرند، و نه از كسى [در برابر گناهانش] فديه و عوضى مىگيرند، و نه [براى رهايى از آتش دوزخ] يارى مىشوند.
3- محكمه وجدان مهمترين و قطورترين پروندهها را در كوتاهترين مدت رسيدگى كرده، حكم نهايى خود را به سرعت صادر مىكند، نه استيناف در آن هست نه تجديد نظر و نه ماهها و سالها سرگردانى، همان طور كه در رابطه با دادگاه رستاخيز مىخوانيم:
وَ اللّهُ يَحْكُمُ لامُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ وَ هُوَ سَريعُ الْحِسابِ» «12»
و خدا حكم مىكند؛ و هيچ بازدارندهاى براى حكمش نيست، و او در حسابرسى سريع است.
4- مجازات و كيفرش بر خلاف مجازاتهاى دادگاههاى رسمى اين جهان، نخستين جرقه هايش در اعماق دل و جان افروخته مىشود و از آن جا به بيرون سرايت مىكند، نخست روح انسان را مىآزارد، سپس آثارش در جسم و چهره و دگرگون شدن خواب و خوراك او آشكار مىشود، همان طور كه درباره دادگاه قيامت نيز مىخوانيم:
نارُ اللّهِ الْمُوقَدَةُ* الَّتى تَطَّلِعُ عَلَى الْافْئِدَةِ» «31»
آتش برافروخته خداست* [آتشى] كه بر دلها برآيد و چيره شود.
5- اين دادگاه وجدان چندان نياز به ناظر و شهود ندارد، بلكه معلومات و آگاهىهاى خود انسان متّهم رابه عنوان شهود به نفع يا بر ضد او مىپذيرد، همان طور كه در دادگاه رستاخيز نيز ذرّات وجود انسان حتى دست و پا و پوست، گواهان بر اعمال او هستند چنانكه مىفرمايد:
حَتّى اذا ما جاؤُوها شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ ابْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ» «41»
وقتى به آتش مىرسند، گوش و چشم و پوستشان به اعمالى كه همواره انجام مىدادند، گواهى مىدهند.
اين شباهت عجيب در ميان اين دو دادگاه نشانه ديگرى بر فطرى بودن موضوع معاد است؛ زيرا چگونه مىتوان باور كرد در وجود يك انسان كه قطره كوچكى از اين اقيانوس عظيم هستى است، چنان حساب و كتاب و دادگاه مرموز و اسرارآميزى وجود داشته باشد، اما در درون اين عالم بزرگ مطلقاً حساب و كتاب و دادگاه و محكمهاى وجود نداشته باشد، اين باور كردنى نيست.
فيض بزرگوار در بزرگى و جلالت انسان مىفرمايد:
|
دارد شرف برانجم و افلاك خاك ما |
آيينه خداى نما جان پاك ما |
|
|
تا امر و خلق جمله شود دوست، دست صنع |
كشته است تخم مهر گياهى به خاك ما |
|
|
در ما فكنده دانهاى از مهر خويشتن |
تا كاينات جمع شود در شباك ما |
|
|
در بدو آفرينش و تخمير آب و گل |
با آب و تاب عشق سرشتند خاك ما |
|
|
مستان پاك طينت ميخانه الست |
گيرند بادههاى مروق «15» زتاك ما |
|
|
ما را درون سينه خود جاى داده اند |
هستند آسمان و زمين سينه چاك ما |
|
|
فردوس جاى ما و ملك همنشين و حور |
كز خاك آن سراى بود خاك پاك ما |
|
|
مسجود هر فرشته و محبوب روح قدس |
يارب چه گوهرست نهان زير خاك ما |
|
|
فيض از زبان خويش نمىگويد اين سخن |
حرفى است اززبان امامان پاك ما |
|
(فيض كاشانى)
كتاب و نبوّت و امامت
براى رشد و كمال و درك سعادت دنيا و آخرت، براى اين گنجينه فطرت و عقل و وجدان كه دريايى بى كران از نيروى اراده و اختيار در اختيار اوست سه سرمايه سنگين و سه گوهر گرانبها همچون نبوت و كتاب و امامت در كنار او نهاد، تا با كمك از فرهنگ رسالت و قرآن مجيد و امامت امامان و با تكيه بر فطرت و عقل و وجدان به عبادت حق قيام كند و وجودش را به حسنات اخلاقى بيارايد و از رذايل و خصايل پست دورى گزيند و سفره عدل و قسط را در زمين پهن كند و آنچه خير است از وجود خود بروز و ظهور دهد و دنيايى آباد و آخرتى مورد رضايت حق براى راحت ابدى و سلامت و سعادت سرمدى بسازد.
آنان را به اين همه حقايق آراستى و مائده نعمتهاى معنوى و مادى در برابرشان قرار دادى، تا در سايه هدايت تو كه به توسط انبيا و كتب آسمانى و امامان، به آنان ارائه فرمودى، تمام نعمت هايت را در مسير عبادت و درستى و رشد و كمال و آبادى دنيا و آخرت به كار گيرند و حجت خود را در تمام زمينهها به آنان تمام كردى و جايى براى گناه نگذاشتى و راهى براى عصيان و خطا و معصيت و شيطنت به سوى آنان باز نكردى.
افسوس كه عدّهاى از فرزندان آدم تمام نعمت هايت را نديده گرفتند و فطرت و عقل و وجدان را بر اثر كثرت گناه لگدمال كردند و روى از دعوت انبيا و آيات و امامان برتافتند و با دست خود، راه بيچارگى و ذلّت و فرود آمدن عذاب جهنّم را بر خويش باز كردند.
كتاب، نبوّت و امامت در روايات
امير المؤمنين عليه السلام مىفرمايد:
سُبْحانَكَ خالِقاً وَ مَعْبُوداً، بِحُسْنِ بَلائِكَ عِنْدَ خَلْقِكَ، خَلَقْتَ داراً، وَ جَعَلْتَ فيها مَأْدُبَةٍ مَشْرَباً و مَطْعَماً وَ ازْواجاً وَ خَدَماً وَ قُصُورَاً وَ انْهاراً وَ زُرُوعاً وَ ثِماراً، ثُمَّ ارْسَلْتَ داعِياً يَدْعُو الَيْها، فَلَا الدّاعِىَ اجابُوا، وَلا فيما رَغَّبْتَ الَيْهِ رَغِبُوا، وَلا الِى ما شَوَّقْتَ الَيْهِ اشْتاقُوا، اقْبَلُوا عَلى جيفَةٍ قَدِ افْتَضَحُوا بِاكْلِها، وَ اصْطَلَحُوا عَلى حُبِّها، وَ مَنْ عَشِقَ شَيْئاً اعْشى بَصَرَهُ، وَ امْرَضَ قَلْبَهُ، فَهُوَ يَنْظُرُ بِعَيْنٍ غَيْرِ صَحيحَةٍ، وَ يَسْمَعُ بِاذُنٍ غَيْرِ سَميعَةٍ، قَدْ خَرَقَتِ الشَّهَواتُ عَقْلَهُ، وَ اماتَتِ الدُّنْيا قَلْبَهُ، وَ وَلَّهَتْ عَلَيْها نَفْسَهُ. «16»
منزّه آفريدگار و معبود هستى، به نيكويى نعمتت بر بندگان است كه سرايى چون آخرت به وجود آوردهاى و در آن سفرهاى قرار دادهاى داراى آشاميدنى و خوردنى و همسران و خدمتكاران و قصرها و نهرها و زراعتها و ميوهها؛ سپس دعوت كنندهاى را فرستادى تا مردم را به آن دعوت كند. ولى نه دعوت كننده را پاسخ گفتند و نه در آنچه ترغيب كردى رغبت نمودند و نه به آنچه تشويق فرمودى مشتاق شدند. به سوى مردارى رو كردند كه با خوردنش رسوا شدند و بر عشق به آن سازش نمودند و هر كه عاشق چيزى شود چشمش را كور و دلش را بيمار مىكند، آنگاه با چشمى غيرسالم نظر مىكند و با گوشى غيرشنوا مىشنود، خواهشهاى نفسانى عقلش را دريده و دنيا دلش را ميرانده و او را بر امور مادى واله و شيدا نموده است.
حضرت درباره رسولان حق مىفرمايد:
بَعَثَ اللَّهُ رُسُلَهُ بِما خَصَّهُمْ بِهِ مِنْ وَحْيِهِ، وَجَعَلَهُمْ حُجَّةً لَهُ عَلى خَلْقِهِ، لِئَلّا تَجِبَ الْحُجَّةُ لَهُمْ بِتَرْكِ الْاعْذارِ الَيْهِمْ، فَدَعاهُمْ بِلِسانِ الصِّدْقِ الى سَبيلِ الْحَقِّ. «17»
خداوند پيامبرانش را با مخصوص گرداندن آنان به وحى خود به رسالت برانگيخت و آنان را حجّت خود بر بندگانش قرار داد، تا عذرى براى مردم به خاطر بستن راههاى عذر به روى آنان نباشد، پس آنان را با زبان صدق به راه حق دعوت كرد.
حضرت صادق عليه السلام فرمود:
ما زالَتِ الْارْضُ الّا وَ لِلّهِ فيهَا الْحُجَّةُ يُعَرِّفُ الْحَلالَ وَ الْحَرامَ، وَ يَدْعُو النّاسَ الى سَبيلِ اللّهِ. «18»
زمين هميشه نپايد جز آن كه براى خدا در آن حجتى بايد كه حلال و حرام را به مردم بفهماند و تمام انسانها را به سوى خدا بخواند.
امام صادق عليه السلام فرمود:
لَوْ بَقِىَ اثْنانِ لَكانَ احَدُهُمَا الْحُجَّةَ عَلى صاحِبِهِ. «19»
اگر دو كس بيشتر در زمين نمانند به روشنى يكى از آنها بر ديگرى حجت خدا است.
امير المؤمنين عليه السلام درباره ائمه طاهرين عليهم السلام مىفرمايد:
وَ انَّمَا الْائِمَّةُّ قَوّامُ اللّهِ عَلى خَلْقِهِ، وَ عُرَفاؤُهُ عَلى عِبادِهِ، لايَدْخُلُ الْجَنَّةَ الّا مَنْ عَرَفَهُمْ وَ عَرَفُوهُ، وَلايَدْخُلُ النّارَ الّا مَنْ انكَرَهُمْ وَ انْكَرُوهُ. «20»
امامان از اهل بيت از جانب خداوند تدبير كننده امور مردم و مراقبان حق بر بندگانند. به بهشت وارد نمىشود مگر كسى كه آنان را بشناسد و آنان هم او را بشناسند و به جهنّم وارد نمىگردد مگر كسى كه آنان را انكار نمايد و آنان هم او را از خود ندانند.
در حديث قدسى آمده است:
يا مُحَمَّدُ انّى خَلَقْتُكَ وَ لَمْ تَكُ شَيْئاً، وَ نَفَخْتُ فيكَ مِنْ رُوحى كَرامَةً مِنّى اكْرَمْتُكَ بِها حَينَ اوْجَبْتُ لَكَ الطّاعَةَ عَلى خَلْقى جَميعاً، فَمَنْ اطاعَكَ فَقَدْ اطاعَنى، وَ مَنْ عَصاكَ فَقَدْ عَصانى، وَ اوْجَبْتُ ذلِكَ فِى عَلِىٍّ وَ نَسْلِهِ مَنِ اخْتَصَصْتُ مِنْهُمْ لِنَفْسى. «21»
اى محمد! من تو را در حالى كه نبودى آفريدم و از روحم در تو دميدم، كرامتى از جانب من بود كه تو را به آن گرامى داشتم.
بر تمام خلايق اطاعت از تو را واجب كردم، هر كس از تو پيروى كند از من پيروى كرده و هر كس از تو سرپيچى نمايد از من سرپيچى نموده، اين برنامه را در على و نسل او نيز واجب كردم، آن كه او را براى خود برگزيدهام و به مقام امامت آراستهام.
مقام انبيا و امامان كه از جانب خدا براى هدايت انسان آمدهاند، مقامى است كه قلم از بازگو كردن آن عاجز است.
انبيا و امامان با ايمان و اخلاق و عمل و فرهنگ عالى خود و معجزاتى كه در اختيار داشتند به تمام افراد بشر حجت را تمام كرده و راه هر عذرى را بستهاند.
منبعى كه ما را به رسالت و امامت راهنمايى مىكند قرآن است و صدق گفتار قرآن و معجزه بودن آن از خورشيد وسط روز روشنتر و آشكارتر است.
كسى كه با قرآن مجيد هدايت نشود، به يقين با برنامهاى ديگر هدايت نخواهد شد و آن كس كه قرآن را بپذيرد و به برنامه هايش عمل كند، سعادت دنيا و آخرت را نصيب خود نموده است.
حضرت باقر عليه السلام به سعد فرمود:
يا سَعْدُ، تَعَلَّمُوا الْقُرْانَ، فَانَّ الْقُرْآنَ يَأتى يَوْمَ الْقِيامَةِ فى احْسَنِ صُورَةٍ فَيُناديهِ اللهُ تَعالى: يا حُجَّتِى فِى الْارْضِ، وَ كلامِىَ الصّادِقَ النّاطِقَ، سَلْ تُعْطَ، وَاشْفَعْ تُشَفَّعْ، ثُمَّ يَقُولُ اللّهُ تَعالى: كَيْفَ رَأَيْتَ عِبادى؟ فَيَقُولُ: يا رَبِّ، مِنْهُمْ مَنْ صانَنِى وَ حافَظَ عَلَىَّ وَلَمْ يُضَيِّعْ شَيْئاً، وَ مِنْهُمْ مَنْ ضَيَّعَنِى وَ اسْتَخَفَّ بِحَقِّى وَ كَذَّبَ بى فَيَقُولُ اللّهُ تَعالى: وَ عِزَّتى وَ جَلالى وَارْتِفاعِ مَكانى لَاثيبَنَّ عَلَيْكَ الْيَوْمَ احْسَنَ الثَّوابِ، وَلَاعاقِبَنَّ عَلَيْكَ الْيَوْمَ اليمَ الْعِقابِ. «22»
اى سعد! قرآن را فراگيريد، به روشنى قرآن در قيامت به زيباترين صورت تجلى كند، پس خداوند به او خطاب نمايد: اى حجت من در روى زمين و كلام راست و گويايم كه واقعيتها و حقايق و شرايع من را براى بندگانم بيان كردى، از من بخواه من عطايت كنم و شفاعت كن تا شفاعتت را بپذيرم.
سپس حضرت حق خطاب به قرآن مىفرمايد: اى قرآن! بندگانم را چگونه يافتى؟ عرضه مىدارد: اى مالك من! بعضى از آنان مرا در زندگى خود پيروى كردند و از حلال و حرامم محافظت نمودند و چيزى از آيات مرا ضايع نكردند و برخى از مردم مرا ضايع نمودند و حق عظيم مرا سبك انگاشتند و به تكذيب من برخاستند، پس حضرت حق مىفرمايد: سوگند به عزّت و جلالم و بلندى مقام و مكانتم، به خاطر تو بهترين ثواب را به پيروانت مىدهم و محض تو عذاب دردناكم را نصيب مهجوران از تو مىنمايم!!
انسان خزانه فطرت و عقل و وجدان و اراده و اختيار است كه براى شكوفائى اين حقايق، نسيم نبوت و امامت و قرآن را بر او وزيدهاند، تا به قلّه و اوج رشد و كمال برسد و در اين مدت كوتاهى كه از عمر نصيب اوست دنيا و آخرتش را آباد نمايد و تمام مدارج بندگى را پيمايد و به زيارت سعادت دنيا و آخرت نايل گردد.
مشتى خاك به خاطر تحقّق اين اهداف عاليه تبديل به موجودى زنده به نام انسان شد كه حضرت حق از هر جهت نسبت به تمام موجودات و به خصوص انسان بى نياز است و اين موجودات و مخصوصاً انسان است كه در هر شأنى از شؤون نيازمند به حضرت اوست و بدون اتصال به فطرت و عقل و وجدان و نبوّت و امامت و قرآن به آن هدفى كه خداوند از خلقت او به نفع خود او داشته، نخواهد رسيد.
حضرت حق به داود نبى عليه السلام خطاب كرد:
قُلْ لِعِبادى: لَمْ اخْلُقْكُمْ لِارْبَحَ عَلَيْكُمْ وَلكِنْ لِتَرْبَحُوا عَلَىَّ. «23»
به بندگانم بگو، من شما را از عالم خاك به جهان انسانيت نياوردهام تا سودى به من برسد، بلكه شما آفريدم تا از من سود سرشار ابدى نصيب شما گردد.
عَبْدى خَلَقْتُ الْاشْياءَ لِاجْلِكَ وَ خَلَقْتُكَ لِاجْلى، وَهَبْتُكَ الدُّنْيا بِالْاحْسانِ، وَ الْآخِرَةَ بِالْإيمانِ. «24»
بنده من، اشيا را به خاطر تو آفريدم و تو را محض خودم به وجود آوردم، دنيا را از باب احسان به تو بخشيدم و آخرت را از طريق ايمان به تو ارزانى داشتم.
در حديث ديگر: اى بندگانم! نيافريدم تا كم را براى خود زياد كنم و در كنار آفريدهها از وحشت تنهايى درآيم، يا از مخلوقات به خاطر ناتوانى كمك بگيرم، تا براى خود سودى جلب كنم، يا ضررى از خود دفع نمايم، اگر تمام مخلوقات آسمانها و زمين بر طاعت و عبادت من اجتماع و اتفاق كنند وشب و روز خود را در بندگى بگذارند، چيزى به من و سلطنت و ربوبيت من اضافه نمىكنند كه من منزّه و برتر از اين امورم. «25» در معارف اسلامى بر اين حقيقت، زياد اصرار شده كه خود را بشناس و به اين معنا واقف شو كه از كجايى و از كيستى و در كجايى و به كجا مىروى و براى چه آفريده شدهاى و تو را چه مسئوليتى بر عهده است كه اگر به هر يك از اين مسائل جواب عملى داده شود، راه گناه بسته گردد و راه صواب و ثواب باز شود، فطرت شكفته گردد، عقل به حركت آيد، وجدان به نشاط گرايد، آثار نبوت و امامت و قرآن در خزانه وجود آدمى ظاهر شود و از انسان منبعى از ايمان و عمل صالح و حسنات اخلاقى به وجود آيد.
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- مؤمنون (23): 12- 14.
(2)- روم (30): 30.
(3)- نحل (16): 10- 12.
(4)- مستدرك الوسائل: 11/ 207، حديث 12752؛ مستدرك سفينة البحار: 1/ 314.
(5)- بحار الأنوار: 1/ 179، باب 1، حديث 63؛ روضة الواعظين: 1/ 10.
(6)- روضة الواعظين: 1/ 4؛ ارشاد القلوب، ديلمى: 1/ 15.
(7)- روضة الواعظين: 1/ 3؛ مشكاة الانوار: 250. (8)- قيامت (75): 1- 2.
(9)- تفسير نمونه: 25/ 275- 276، ذيل آيه 1- 2 سوره قيامت.
(10)- زمر (39): 46.
(11)- بقره (2): 48.
(21)- رعد (13): 41.
(31)- همزه (104): 6- 7.
(41)- فصّلت (41): 20.
(15)- مروق: صاف شده، شراب كه در آن غش و درد نباشد.
(16)- نهج البلاغه: خطبه 108.
(17)- نهج البلاغه: خطبه 144.
(18)- الكافى: 1/ 178، حديث 3؛ بصائر الدّرجات: 484، باب 10، حديث 1.
(19)- الكافى: 1/ 179، حديث 2؛ بصائر الدّرجات: 488، باب 11، حديث 3.
(20)- نهج البلاغه: خطبه 152.
(21)- بحار الأنوار: 23/ 127، باب 7، حديث 57؛ الأمالى، شيخ صدوق: 604، حديث 5.
(22)- كلمة اللّه: 83.
(23)- ارشاد القلوب، ديلمى: 1/ 110؛ شجره طوبى: 2/ 411.
(24)- كلمة اللّه: 169.
(25)- كلمة اللّه: 169.