پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

   آفات زبان‏

آفات زبان‏

منابع مقاله:

کتاب  : عرفان اسلامى جلد دهم

نوشته: حضرت استاد حسین انصاریان

هيچ معصيتى از نظر سرگرم كنندگى و سرعت در ايجاد عقوبت در پيشگاه حق و شدّت ساختن ملامت و دلگير كننده‏تر در بين مردم همانند سخن نيست.

سخن مترجم درون و مخبر قلب و آشكار كننده سرّ است و در قيامت صاحب سخن از طرف حضرت حق به محاسبه دقيق كشيده خواهد شد.

راستى، هركس بايد از دست زبانش به فرياد آيد و به پيشگاه حضرت ربوبى از شرّ اين عضو خطرناك بنالد.

غزالى و فيض بزرگوار در «احياء العلوم» و «محجة البيضاء» براى زبان نزديك به بيست گناه و آفت شمرده‏اند كه هركدامش براى هلاكت و نابودى انسان و خراب كردن بناى سعادت آدمى كافى است و اين گناهان بر زبان سخت و دشوار نيست و براى هر كسى به راحت‏ترين وجهى، آلوده شدن به هريك از اين گناهان بزرگ آسان است.

1- سخن بى‏فايده و بى‏معنى.

2- زيادى در كلام.

3- خوض در باطل گويى.

4- مراء و مجادله.

5- گفتار به دشمنى و خصومت.

6- تصنّع و تكلّف در گفتار و به سجع و قافيه سخن گفتن به نحوى كه مستمع نفهمد، براى خودنمايى و خودستايى.

7- فحش و سبّ و بذاء «1».

8- لعن بى‏مورد.

9- غنا و شعر باطل.

10- مزاح بيجا به نحوى كه دل مردم را بيازارد.

11- مسخره و استهزا.

12- افشاى سرّ.

13- وعده دروغ.

14- كذب.

15- غيبت.

16- دو به هم زنى.

17- گفتار به دورويى و نفاق.

18- مدح و ذم بى‏مورد و بيجا.

19- ورود به امور تخصّصى بدون داشتن تخصّص به خصوص در معارف الهى.

20- سؤال بيجا و بى‏مورد.

 [وَالْكَلامُ خَمْرٌ يُسْكِرُ الْقُلوبَ وَالْعُقولَ ماكانَ مِنْهُ لِغَيْرِ اللّهِ.

وَلَيْسَ شَىْ‏ءٌ احَقَّ بِطُولِ السِّجْنِ مِنَ اللِّسانِ. قالَ بَعْضُ الْحُكَماءِ: احْفَظْ لِسانَكَ عَنْ خَبيثِ الْكَلامِ وَفى غَيْرِهِ لاتَسْكُتْ انِ اسْتَطَعْتَ. فَامَّا السَّكينَةُ وَالصَّمْتُ فَهِىَ هَيْئَةٌ حَسَنَةٌ رَفيعَةٌ مِنْ عِنْدِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ لِاهْلِها وَهُمْ امَناءُ اسْرارِهِ فى ارْضِهِ‏]

كلام بيهوده‏

كلام باطل و بيهوده همانند شراب موجب بيهوشى و مرض قلب است و چيزى به طول زندان مستحق‏تر از زبان نيست.

بعضى از حكما گفته‏اند:

زبانت را از كلام آلوده حفظ كن و در غير آن اگر قدرت دارى سخن بگو.

وقار و سكوت و به تعبير ديگر آرميدگى و خاموشى صفت خوب و خوشايند است و دو واقعيت الهى است، اهل اين دو صفت امنا و حافظان اسرار حق در روى زمين‏اند.

مسئله با اهميت صمت در شرح حديث بيست و هفتم به نحو تفصيل توضيح داده شد، مى‏توانيد به آن باب مراجعه كرده و عظمت و اهميت آن مسئله را در آن فصل ملاحظه فرماييد.

قالَ الصّادِقُ عليه السلام:

لا يَصيرُ الْعَبْدُ عَبْدًا خالِصًا لِلّهِ تَعالى‏ حَتّى‏ يَصيرَ الْمَدْحُ وَالذَّمُّ عِنْدَهُ سَواءً، لِانَّ الْمَمْدوحَ عِنْدَ اللّهِ لا يَصيرُ مَذْمومًا بِذَمِّهِمْ وَكَذلِكَ الْمَذْمومُ.

وَلا تَفْرَحْ بِمَدْحِ احَدٍ، فَانَّهُ لا يَزيدُ فى مَنْزِلَتِكَ عِنْدَ اللّهِ وَلا يُغْنيكَ عَنِ الْمَحْكومِ لَكَ وَالْمَقْدورِ عَلَيْكَ.

وَلا تَحْزَنْ ايْضًا بِذَمِّ احَدٍ، فَانَّهُ لا يَنْقُصُ عَنْكَ ذَرَّةً وَلا يَحُطُّ عَنْ دَرَجَةِ خَيْرِكَ شَيْئًا.

وَاكْتَفِ بِشَهادَةِ اللّهِ تَعالى‏ لَكَ وَعَلَيْكَ، قالَ اللّهُ تَعالى‏: [وَ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً] «2».

وَمَنْ لايَقْدِرْ عَلى‏ صَرْفِ الذَّمِّ عَنْ نَفْسِهِ وَلا يَسْتَطيعُ عَلى‏ تَحْقيقِ الْمَدْحِ لَهُ كَيْفَ يُرْجى‏ مَدْحُهُ اوْ يُخْشى‏ ذَمُّهُ.

وَاجْعَلْ وَجْهَ مَدْحِكَ وَذَمِّكَ واحِدًا، وَقِفْ فى مَقامٍ تَغْتَنِمُ فيهِ مَدْحَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ لَكَ وَرِضاهُ، فَانَّ الْخَلْقَ خُلِقوا مِنَ الْعَجْزِ مِنْ ماءٍ مَهينٍ فَلَيْسَ لَهُمْ الّا ما سَعَوْا، قالَ اللّهُ عَزَّمِنْ قائِلٍ: [وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى‏] «3».

[وَ لا يَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً وَ لا يَمْلِكُونَ مَوْتاً وَ لا حَياةً وَ لا نُشُوراً] «4».

 [لا يَصيرُ الْعَبْدُ عَبْدًا خالِصًا لِلّهِ تَعالى‏ حَتّى‏ يَصيرَ الْمَدْحُ وَالذَّمُّ عِنْدَهُ سَواءً، لِانَّ الْمَمْدوحَ عِنْدَ اللّهِ لا يَصيرُ مَذْمومًا بِذَمِّهِمْ وَكَذلِكَ الْمَذْمومُ‏]

 

حقيقت مدح و ذمّ‏

امام صادق عليه السلام در اين فصل به مسئله بسيار مهمّى اشاره دارند كه آن مسئله از علايم خلوص و پاكى عبد است.

در قسمت اوّل روايت مى‏فرمايند:

بنده نمى‏تواند بنده خدا باشد، مگر اين كه تعريف و مدح و تكذيب و مذمّت مردم در برابرش يكسان و مساوى باشد و حال درون او با مدح و ذم كسى تغيير نكند، چرا كه انسان ممدوح حضرت حق و آن آدمى كه به خاطر ايمان و عمل صالح مورد مدح خدا است به مذمّت مردم مذموم نمى‏شود و آن كه مذموم خداست به تعريف و مدح مردم ممدوح نمى‏گردد.

مدح و ذم واقعى فقط در ارتباط با عالم ملكوت است، نه در رابطه با مردم، مردم چه خبر از حالات درون و وضع پرونده گذشته انسان دارند، آدمى اگر ممدوح حق باشد پسنديده ورنه بدبخت و بيچاره و سيه‏روز است.

اگر تمام مردم عالم از انسان تعريف كنند، ولى حضرت دوست مكذّب انسان باشد. آن همه تعريف مردم به اندازه پوست جُوى ارزش ندارد و اگر تمام مردم‏ جهان انسان را مذمّت كنند، ولى آدمى ممدوح حق باشد، آن همه تكذيب پشيزى اعتبار ندارد.

آنان كه از همه جهت قابل مدح بودند و حريم مقدسشان از كم‏ترين مذمّت دور بود انبيا و اولياى خاص حضرت حق بودند، بقيه انسان‏ها داراى عيب و نقص‏اند.

بدين جهت نبايد به مدح مردم دلخوش شوند و از مذمّت آنان دلگير گردند.

مدح مردم، منزلت انسان را در پيشگاه حضرت حق اضافه نمى‏كند و به تقدير حق نسبت به عبد اثر نمى‏گذارد و هم چنان مذمّت مردم، چيزى از آدمى كم نمى‏كند و از درجه خير انسان نمى‏كاهد.

 [وَلا تَفْرَحْ بِمَدْحِ احَدٍ، فَانَّهُ لا يَزيدُ فى مَنْزِلَتِكَ عِنْدَ اللّهِ وَلا يُغْنيكَ عَنِ الْمَحْكومِ لَكَ وَالْمَقْدورِ عَلَيْكَ. وَلا تَحْزَنْ ايْضًا بِذَمِّ احَدٍ، فَانَّهُ لا يَنْقُصُ عَنْكَ ذَرَّةً وَلا يَحُطُّ عَنْ دَرَجَةِ خَيْرِكَ شَيْئاً، وَاكْتَفِ بِشَهادَةِ اللّهِ تَعالى‏ لَكَ وَعَلَيْكَ، قالَ اللّهُ تَعالى‏:

[وَ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً] «5»]

 

مدح و ذمّ ديگران‏

به تعريف كسى شاد مشو كه با وجود گناهان و خطاها و اشتباهاتى كه بر انسان گذشته و كسى جز خدا اطلاع ندارد، شادى معنا نمى‏بخشد، اين مسئله را بدان كه مدح مردم به مقام تو نزد خدا اضافه نمى‏كند و به مقدرات حق و آنچه را به آن براثر حكمت و مصلحت خداوند محكومى، اثر نمى‏گذارد.

و نيز به مذمّت مردم ناراحت مشو كه ذره‏اى از مقام و منزلتت نمى‏كاهد و از خوبيت چيزى كم نمى‏كند، بهتر اين است كه در تمام دوران عمر به شهادت و حكم الهى اكتفا كنى، چرا كه شهادت و حكم حق چه به نفع تو باشد و چه بر عليه تو همان حق است، آرى، به مدح حق دل خوش كن كه رضا و خشنودى او به منزلتت اضافه مى‏كند و اگر مورد مذمّت خدايى، به تدارك علل مذمّت برخيز كه نارضايتى‏ و ناخشنودى حق تو را به ورطه هلاكت و تيره‏بختى خواهد كشيد.

راستى، همه ما بايد با توجه به پرونده عبادات ناقابل خود و گناهان زياد در برابر عظمت حق و عناياتش، در مقام شرم و حيا و سرافكندگى و ذلت و خضوع و خشوع باشيم، با اين وصف اگر ما را مدّاحان مدح كنند براى چه به مدحشان شاد شويم كه در خور مدح نيستيم و آن مدحى كه از ما مى‏شود در حقيقت ناشى از جهل مدّاح است و چيزى كه محصول جهل است خشنودى و خوشحالى ندارد و اگر ما را مذمّت كنند نبايد محزون گرديم كه به حقيقت در خور مذمتيم گرچه تمام عبادات جن و انس را داشته باشيم كه مذمّت تازيانه‏اى الهى، براى جلوگيرى از طغيان و سركشى نفس چموش است!

به قول حضرت فيض:

ز غفلت تو تو را صد حجاب در پيش است‏

 

صفاى چهره جان را نقاب در پيش است‏

بسى كتاب بخواندى كتاب خويش بخوان‏

 

ز كرده‏هاى تو جان را كتاب در پيش است‏

حساب كرده خود كن حساب در چه كنى‏

 

كه ماند از پس و روز حساب در پيش است‏

عذاب روح مكن بهر مال دنيى دون‏

 

عذاب قبر و سؤال و جواب در پيش است‏

ز بهر آنچه ز پس ماندت چه مى‏سوزى‏

 

زمين حشر و تف آفتاب در پيش است‏

زمانى ار نكنى خواب در دل شب‏ها

 

شود كه در لحدت وقت خواب در پيش است‏

     

[وَمَنْ لا يَقْدِرُ عَلى‏ صَرْفِ الذَّمِّ عَنْ نَفْسِهِ وَلا يَسْتَطيعُ عَلى‏ تَحْقيقِ الْمَدْحِ لَهُ كَيْفَ يُرْجى‏ مَدْحُهُ اوْ يُخْشى‏ ذَمُّهُ‏]

 

استحقاق مدح و ذمّ‏

هرگاه كسى مستحق مذمّت باشد و قدرت بر تحقّق علل حقيقى مدح براى خود نداشته باشد، چه اميد مدح از او توان داشت و چرا بايد از مذمّتش ترسيد كه هر مدّاحى جز خدا و انبيا و ائمه عليهم السلام بر مدح و ذمّشان هيچ اعتبارى نيست، از اين جهت بايد مدح و ذم اشخاص براى انسان فرقى نكند و تعريف و تكذيبشان براى آدمى مساوى باشد.

 [وَاجْعَلَ وَجْهَ مَدْحِكَ وَذَمِّكَ واحِدًا وَقِفْ فى مَقامٍ تَغْتَنِمُ فيهِ مَدْحَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ لَكَ وَرَضاهُ، فَانَّ الْخَلْقَ خُلِقوا مِنَ الْعَجْزِ مِنْ ماءٍ مَهينٍ فَلَيْسَ لَهُمْ الّا ما سَعَوْا، قالَ اللّهُ عَزَّمِنْ قائِلٍ:

[وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى‏] «6».

[وَ لا يَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً وَ لا يَمْلِكُونَ مَوْتاً وَ لا حَياةً وَ لا نُشُوراً] «7»]

 

مدح و ذمّ بيجا

مدح و ذم مردم برايت يكسان باشد و در مقامى قرار بگير كه مدح حضرت حق را مغتنم بشمارى و متوجه رضا و خشنودى او باشى كه خلق عالم ضعيف آفريده شده‏اند و بنيان ساختمانى آن‏ها از آبى سست است و براى كسى چيزى نيست، مگر محصول كوشش كه خداوند فرموده:

و اين كه براى انسان جز آنچه تلاش كرده [هيچ نصيب و بهره‏اى‏] نيست و نيز فرموده: و [مشركان‏] به جاى او معبودانى اختيار كرده‏اند كه چيزى را نمى‏آفرينند و خود آفريده مى‏شوند و براى خودشان مالك زيان و سودى نيستند و قدرت و تسلطى بر مرگ و حيات و برانگيختن پس از مرگ ندارند.

هر كس در اين چند روزه دنيا بايد به فكر سعادت و سلامت امروز و فرداى خود باشد و وقت پرارزشش را صرف دلخوشى و نگرانى مدح و ذم ديگران نكند و نيز اوقات عزيز را صرف مدح و ذم كسى ننمايد كه همين مدح‏هاى بيجا كه بجاى مدح بايد گفت: تملّق و چاپلوسى و مذمّت‏هاى بى‏مورد كه بايد گفت: حسدورزى و دشمنى و كينه توزى و اعلام عقده حقارت، چه ضررها كه به بار نياورده و باعث چه جنايت‏ها و متوقف شدن استعدادها كه نشده!

با كمال تأسف بسيارى از شعرا كه از نظر هنر شعرى بسيار عالى بودند، مغز خدا داده خود را بجاى اين كه صرف معارف بلند الهى و حكمت‏هاى خداوندى كنند، صرف مدح شاهان و اميران و دبيران و وزيرانى كردند كه يا از بزرگ‏ترين ستمكاران و ظالمان تاريخ بودند و يا نوكر و برده و دست نشانده ظالمان روى زمين بودند.

مداحى‏هايى كه براى شاهان قاجار شده براى هيچ پيغمبر و امامى نشده است.

اينان در اشعار خود آنان را سايه خدا، مالك رقاب خلق، موجود عدالت‏گستر، خليفه الهى، موجود مافوق موجودات، اسلام پناه و... به حساب كشيدند و از اين طريق بر غرور و كبرشان افزودند و ملّت و مملكتى را به خاك سياه نشاندند، در حالى كه آنان يا سايه شيطان يا خود شيطان بودند و با كمال ذلت برده نفس خويش و ظلم‏گستر و خليفه ابليس و مادون حيوان و مخرّب دين خدا به حساب مى‏آمدند كه عمل و كردارشان جز اين عنوان‏هاى منفى را به دنبال نمى‏كشيد!

لازم است براى نمونه، مدح يكى از شاهان را كه در ستمكارى دست كمى از اسطوره‏هاى ظلم و ستم نداشته از قول يكى از شاعران كه در شعر مقام برجسته‏اى داشته، بيايد تا ببينيد مغزهاى فعّال و اصيل چه بيجا و بى‏مورد صرف شده است.

راستى، انسان در برابر اين همه ذلت و پستى از يك شاعر برجسته به درياى تعجّب غرق مى‏گردد!!

اى كه قباى سلطنت بر قد توست در جهان‏

 

سكه به نام خود بزن خطبه به نام خود بخوان‏

ملك تن و روان تويى تاج سر كيان تويى‏

 

خسرو خسروان تويى افسر و افسر كيان‏

جان جهان وجود تو بحر خجل ز جود تو

 

در نفس حسود تو تفته آتش دخان‏

شاه جهان جلال دين صاحب افسر و نگين‏

 

در خور ملك مصر و چين خسرو عادل جهان‏

شاه شجاع تاجور قبله نصرت و ظفر

 

كرده به سوى او نظر دولت و بخت هر زمان‏

فرق عدو شكافتى پنجه خصم تافتى‏

 

همچو مسيح يافتى دولت و عمر جاودان‏

تيغ تو هم چو لاله شد اشك عدو چو ژاله شد

 

زان كه به تو حواله شد نصرت صاحب الزمان‏

     

حصن جلال تو حصين پهلوى ملك تو ثمين‏

 

خاتم جم تو را نگين تخت كيان تو را مكان‏

     

در هر بيت اين قصيده دقت كنيد، سراسر دروغ و چاپلوسى و تملّق است و كلمه‏اى از اين مدح، زيبنده آن شاه ممدوح نيست، مطالب قصيده سراسر بوى شرك و كفر و نفاق دارد و گاهى مسائلى در آن است كه تنها در خور حضرت حقّ است و بس.

 

مدح و ذم در روايات‏

رسول اسلام صلى الله عليه و آله فرمود:

اذا رأَيتُم الْمَدّاحِينَ فَاحْثوا فى وُجوهِهِمُ التُّرابَ‏ «8»:

چون ستايشگران را ديديد، خاك بر صورتشان بپاشيد.

در روايت آمده:

مردى نزد عثمان آمد و وى را مدح كرد، مقداد خاك برداشت و به صورت او پاشيد و گفت: اين دستور پيامبر خداست‏ «9».

رسول اسلام صلى الله عليه و آله فرمود:

شما را از مداحى برحذر مى‏دارم كه مدّاحى ذبح ممدوح است‏ «10».

حضرت على عليه السلام فرمود:

اعْلَمُوا انَّهُ لَيْسَ بِعاقِلٍ مَنِ انْزَعَجَ مِنْ قَوْلِ الزُّورِفيهِ، وَلا بِحَكيمٍ مَنْ رَضِىَ بِثَناءِ الْجاهِلِ عَلَيْهِ‏ «11».

بدانيد كه هركس از قول باطل جاهل آشفته خاطر شود عاقل نيست و هركس به مدح جاهل خشنود گردد حكيم نمى‏باشد.

در روايت ديگر آمده:

به گفتار و به مدح نادان مغرور مشو و تكبّر و خودبينى و اعجاب به عمل برايت‏ نيايد كه برترين عمل عبادت و تواضع است‏ «12».

عده‏اى در برابر اميرالمؤمنين عليه السلام حضرت را مدح كردند، امام عليه السلام به پيشگاه حق عرضه داشتند:

خدايا! تو از من بر من داناترى و من از آنان بر خود آگاه‏ترم، خدايا! مرا به آنچه بر من گمان دارند بهتر قرار ده و از آنچه از من نمى‏دانند بر من ببخش‏ «13».

امام باقر عليه السلام در موعظه بسيار پرارزشى به جابر جعفى فرمودند:

چون تو را مدح گويند خوشحال مشو و چون مذمّت كنند جزع مكن، در آنچه درباره‏ات گفته‏اند انديشه كن، اگر آنچه را از بدى در حقت گفته‏اند در خود يافتى و برآن در حالى كه حق بود خشمگين شدى. پس بدانكه مصيبت ساقط شدنت از عنايت و فيض حق بر تو بزرگ‏تر از مصيبت افتادن از چشم مردم است و اگر خلاف آن بودى كه درباره‏ات گفته شده، بدون رنج و زحمت به كسب ثواب نايل شده‏اى.

اى جابر! بدان و آگاه باش كه اگر تمام اهل شهر بگويند جابر آدم بدى است و يا همه بگويند آدم خوبى است و تو بر تكذيب مردم بد حال و بر تعريفشان خوشحال شوى دوست ما نيستى، اى جابر! براى هميشه خود را بر كتاب خدا عرضه كن، اگر راه رو راه حقى، اگر نسبت به آنچه بايد زهد ورزى زاهدى و نسبت به آنچه بايد رغبت داشته باشى راغبى و نسبت به آنچه بايد بترسى خايفى، پس به همين حال ثابت باش و من تو را به نجات و بهشت بشارت مى‏دهم، در اين صورت تكذيب مردم به حال تو چه ضررى دارد و اگر هماهنگ قرآن نيستى پس به چه برنامه‏اى مغرورى؟ «14»

در روايت آمده:

وقتى فاسق را مدح كنند غضب حق به جوش مى‏آيد «15»!

و نيز آمده:

بزرگ‏ترين وزر و وبال تعريف از اشرار است‏ «16»

و نيز آمده:

چون فاجر و بدكار را مدح كنند عرش به لرزه آيد و غضب ربّ متوجه مدّاح گردد «17».

بياييد دل از غير حق برداشته و زبان از مدح و وصف و تعريف و تكذيب و مذمّت بيجا پاك و لحظه لحظه وقت و عمر را صرف ثنا و ستايش حضرت حق كرده كه تجارتى سودمندتر از اين نيست كه جز خدا تكيه‏گاهى نيست و غير حضرت او جز مخلوق ضعيف، چيزى نيست.

هر سو كه دويديم همه سوى تو ديديم‏

 

هرجا كه رسيديم سر كوى تو ديديم‏

هر قبله كه بگزيد دل از بهر عبادت‏

 

آن قبله دل را خم ابروى تو ديديم‏

هر سرو روان را كه در اين گلشن دهر است‏

 

بر رسته به بستان و لب جوى تو ديديم‏

تا مهر رخت بر همه ذرات بتابيد

 

ذرات جهان را به تك و پوى تو ديديم‏

در ظاهر و باطن به مجاز و به حقيقت‏

 

خلق دو جهان را همه رو سوى تو ديديم‏

هر عاشق ديوانه كه در جملگى توست‏

 

بر پاى دلش سلسله موى تو ديديم‏

از مغربى احوال مپرسيد كه او را

 

سودا زده طرّه هندوى تو ديديم‏

     

 

پی نوشت ها:

______________________________

(1)- بذاء: سخنان زشت و ناپسند، دشنام.

(2)- نساء (4): 79.

(3)- نجم (53): 39.

(4)- فرقان (25): 3.

(5)- نساء (4): 79.

(6)- نجم (53): 39.

(7)- فرقان (25): 3.

(8)- الجمل: 178، فصل فى إعتراض أبى ذر على عثمان؛ نهج الحق: 304.

(9)- نهج الحق: 304؛ طرائف: 2/ 491.

(10)- شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد: 12/ 72؛ كنز العمال: 8331.

(11)- الكافى: 1/ 50، باب النوادر، حديث 14؛ بحار الأنوار: 75/ 46، باب 16، حديث 58.

(12)- تحف العقول: 303.

(13)- نهج البلاغة: 485، حكمت 100؛ بحار الأنوار: 34/ 343، باب 35، حديث 1161.

(14)- تحف العقول: 284؛ بحار الأنوار: 75/ 163، حديث 1.

(15)- محجة البيضاء: 5/ 283، كتاب آفات اللسان.

(16)- غرر الحكم: 479، حديث 10998.

(17)- تحف العقول: 46؛ بحار الأنوار: 74/ 152، باب 7، حديث 84.

منبع
  • پایگاه عرفان