من هيچ روايتى را در نشان دادن خطر گناه مانند اين روايت نديدهام:
حجّاج بن يوسف، به چند مأمور خشن خود گفت: هر چه مىخواهيد مىدهم، با من قرار بگذاريد كه « سعيد بن جبير » را دستگير كنيد. او در حدود
شام است. اگر دستگيرش نكنيد، زن شما طلاق داده مىشود و خواب نيز بر شما حرام خواهد بود. در منطقه شام شروع به گشتن كردند. بخشى از منطقه كه با تركيه هم مرز است، مسيحى نشين بود. مأموران شروع به گشتن و پرس و جو كردند تا به صومعه راهب مسيحى رسيدند، گفتند: شما شخصى به نام « سعيد بن جبير » را نديدهايد؟ گفت: من چنين اسمى را نشنيدهام، اوصاف او را بگوييد، شايد بشناسم. مقدارى از اوصاف او را بيان كردند، اما نگفتند كه مىخواهيم او را دستگير كنيم.
راهب گفت: به نظرم چنين كسى در فلان منطقه باشد. رفتند و كمين كردند تا او را پيدا كردند. او در حال نماز بود. سلام نماز را داد، اينها گفتند: ما مأموران حجّاج هستيم، مأموريم كه تو را دستگير كنيم و ببريم.
گفت: مأموريت شما الزامى است و بايد مرا بگيريد و ببريد، براى اين كه او مىخواهد سر مرا قطع كند. گفتند: بله. گفت: خدا را شكر. عجب خداى خوبى دارم كه من هنوز چهل سالهام، اما به اين زودى زمينه ملاقات خود با من را فراهم مىكند. ببينيد كه مؤمن چگونه با مرگ رو به رو مىشود.
حركت كردند. به صومعه رسيدند. راهب به آنها گفت: هوا تاريك مىشود، شبها در اين بيابان شير هست، بخواهيد برويد، به خطر دچار مىشويد، بياييد و امشب را در صومعه بمانيد.
قبول كردند. از راهب اجازه گرفتند. به سعيد گفتند: پس اول شما به داخل برو، گفت: نه، من در خانه مشرك قدم نمىگذارم، اينجا پاك نيست. مؤمن به هر خانهاى نمىرود، هر لقمهاى را نمىخورد. هر نفسى را نمىگذارد به او بخورد. گفتند: تو مىخواهى بمانى كه فرار كنى؟ گفت: من دروغگو نيستم. من شب را بيرون مىمانم، صبح بياييد و مرا نزد حجاج ببريد. من به شما وعده مىدهم.
امام حسين عليهالسلام از مكّه به طرف عراق مىآمد، « ابن عدىّ » به حضرت عرض كرد: عراق وضع خوبى ندارد. شما ممكن است به خطر بيافتيد و فرزندان و زنان شما به اسارت برده شوند. من تمام اين منطقه را مىشناسم، جايى را مىشناسم كه حالت پناهگاه دارد و هيچ دشمنى به آنجا نمىتواند پى ببرد. بياييد به آنجا برويم تا نيروى لازم را به دست بياوريد و يا يزيد بميرد و شما حكومت تشكيل بدهيد.
حضرت فرمود: مردم نامه نوشته، مرا دعوت كردهاند، من وعده دادهام كه بروم و خلف وعده نمىكنم. براى عمل به وعدهاش آمد و شهيد شد.
سعيد گفت: من دروغ نمىگويم. آنها نيز باور كردند و به صومعه رفتند و درب را از پشت قفل كردند. در نيمه شب، از پنجره كوچك صومعه بيرون را نگاه مىكردند، ديدند سعيد در حال گريه و« العفو » گفتن است. شير نر قويى تا كنار صومعه آمد. گويا مريض، دوا پيدا كرده است. آمد و خود را به سعيد ماليد و گوشهاى نشست و عبادت سعيد را نگاه مىكرد. گاهى نيز از گوشه چشم اين شير قطرهاى اشك مىريخت.
چند لحظه بعد شير ديگرى آمد و غرش كنان نزديك شد، بعد آرام شد و او نيز آمد و خود را به دست و بدن سعيد ماليد و در گوشهاى نشست. وقتى كه صبح
شد، آن دو شير رفتند. مأموران درب صومعه را باز كردند و گفتند: تو چه كسى هستى؟ جواب سعيد را ببينيد. گفت: من گناهكار و در عبادت مقصّر هستم. اين شناسنامه من است.
مؤمن خودش را نمىبيند. گفتند: تو را نبريم كه ما دچار خون تو نشويم. گفت: هر كارى مىخواهيد بكنيد، من به شما وعده دادم كه فرار نمىكنم.