پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

ديدگاه مؤمن نسبت به مرگ

ديدگاه مؤمن نسبت به مرگ

من هيچ روايتى را در نشان دادن خطر گناه مانند اين روايت نديده‏ام:

حجّاج بن يوسف، به چند مأمور خشن خود گفت: هر چه مى‏خواهيد مى‏دهم، با من قرار بگذاريد كه « سعيد بن جبير » را دستگير كنيد. او در حدود 
شام است. اگر دستگيرش نكنيد، زن شما طلاق داده مى‏شود و خواب نيز بر شما حرام خواهد بود. در منطقه شام شروع به گشتن كردند. بخشى از منطقه كه با تركيه هم مرز است، مسيحى نشين بود. مأموران شروع به گشتن و پرس و جو كردند تا به صومعه راهب مسيحى رسيدند، گفتند: شما شخصى به نام « سعيد بن جبير » را نديده‏ايد؟ گفت: من چنين اسمى را نشنيده‏ام، اوصاف او را بگوييد، شايد بشناسم. مقدارى از اوصاف او را بيان كردند، اما نگفتند كه مى‏خواهيم او را دستگير كنيم.

راهب گفت: به نظرم چنين كسى در فلان منطقه باشد. رفتند و كمين كردند تا او را پيدا كردند. او در حال نماز بود. سلام نماز را داد، اين‏ها گفتند: ما مأموران حجّاج هستيم، مأموريم كه تو را دستگير كنيم و ببريم.

گفت: مأموريت شما الزامى است و بايد مرا بگيريد و ببريد، براى اين كه او مى‏خواهد سر مرا قطع كند. گفتند: بله. گفت: خدا را شكر. عجب خداى خوبى دارم كه من هنوز چهل ساله‏ام، اما به اين زودى زمينه ملاقات خود با من را فراهم مى‏كند. ببينيد كه مؤمن چگونه با مرگ رو به رو مى‏شود.

حركت كردند. به صومعه رسيدند. راهب به آنها گفت: هوا تاريك مى‏شود، شب‏ها در اين بيابان شير هست، بخواهيد برويد، به خطر دچار مى‏شويد، بياييد و امشب را در صومعه بمانيد.

قبول كردند. از راهب اجازه گرفتند. به سعيد گفتند: پس اول شما به داخل برو، گفت: نه، من در خانه مشرك قدم نمى‏گذارم، اينجا پاك نيست. مؤمن به هر خانه‏اى نمى‏رود، هر لقمه‏اى را نمى‏خورد. هر نفسى را نمى‏گذارد به او بخورد. گفتند: تو مى‏خواهى بمانى كه فرار كنى؟ گفت: من دروغگو نيستم. من شب را بيرون مى‏مانم، صبح بياييد و مرا نزد حجاج ببريد. من به شما وعده مى‏دهم.

امام حسين  عليه‏السلام از مكّه به طرف عراق مى‏آمد، « ابن عدىّ » به حضرت عرض كرد: عراق وضع خوبى ندارد. شما ممكن است به خطر بيافتيد و فرزندان و زنان شما به اسارت برده شوند. من تمام اين منطقه را مى‏شناسم، جايى را مى‏شناسم كه حالت پناهگاه دارد و هيچ دشمنى به آنجا نمى‏تواند پى ببرد. بياييد به آنجا برويم تا نيروى لازم را به دست بياوريد و يا يزيد بميرد و شما حكومت تشكيل بدهيد.

حضرت فرمود: مردم نامه نوشته، مرا دعوت كرده‏اند، من وعده داده‏ام كه بروم و خلف وعده نمى‏كنم. براى عمل به وعده‏اش آمد و شهيد شد.

سعيد گفت: من دروغ نمى‏گويم. آنها نيز باور كردند و به صومعه رفتند و درب را از پشت قفل كردند. در نيمه شب، از پنجره كوچك صومعه بيرون را نگاه مى‏كردند، ديدند سعيد در حال گريه و« العفو » گفتن است. شير نر قويى تا كنار صومعه آمد. گويا مريض، دوا پيدا كرده است. آمد و خود را به سعيد ماليد و گوشه‏اى نشست و عبادت سعيد را نگاه مى‏كرد. گاهى نيز از گوشه چشم اين شير قطره‏اى اشك مى‏ريخت.

چند لحظه بعد شير ديگرى آمد و غرش كنان نزديك شد، بعد آرام شد و او نيز آمد و خود را به دست و بدن سعيد ماليد و در گوشه‏اى نشست. وقتى كه صبح
شد، آن دو شير رفتند. مأموران درب صومعه را باز كردند و گفتند: تو چه كسى هستى؟ جواب سعيد را ببينيد. گفت: من گناهكار و در عبادت مقصّر هستم. اين شناسنامه من است.

مؤمن خودش را نمى‏بيند. گفتند: تو را نبريم كه ما دچار خون تو نشويم. گفت: هر كارى مى‏خواهيد بكنيد، من به شما وعده دادم كه فرار نمى‏كنم.

منبع
  • پایگاه عرفان