منابع مقاله:
کتاب : عرفان اسلامى جلد دهم
نوشته: حضرت استاد حسین انصاریان
در اين باب، وجود مقدس حضرت صادق عليه السلام به يكى از بدترين گناهان و عظيمترين معاصى كه بار سنگين آن در پرونده انسان از كوهها گرانتر است، يعنى گناه بسيار خطرناك غيبت و پشت سر مردم حرف زدن، اشاره مىنمايد.
غيبت از رذايل اخلاقى و از اوصاف ناپسند و از گناهان كبيره و از علايم ضعف ايمان و نشانه شيطنت و به فرموده حضرت زين العابدين عليه السلام: نان خورش سگان دوزخ است «1».
چه شخصيتهاى بسيار ارزندهاى را كه زبان پليد غيبت كنندگان درهم نشكسته، چه آبروهاى محترمى را كه غيبت بر باد نداده، چه انسانهاى با منفعت و فعالى را كه غيبت خانهنشين نكرده، چه اموال پاك و ارزندهاى را كه غيبت از دست صاحبش بيرون نبرده و مالكش را به خاك سياه ننشانده، چه جنگها و نزاعهايى كه به وسيله غيبت برپا نشده، چه خانمانهايى كه غيبت بر باد نداده، چه دوستىهاى شيرينى را كه غيبت به دشمنىهاى تلخ مبدل نساخته، چه ظلمها و ستمها و بيدادگرىها كه بر اثر غيبت بر سر بشر نيامده؟!
همه مسلمانها آگاهند كه غيبت معصيت مساوى با خوردن گوشت مرده برادر مؤمن است، ولى با كمال تعجب و با يك دنيا تأسّف اكثر آنان به اين گناه خطرناك آلودهاند!
غيبت كنندگان در حقيقت پايمال كننده زحمات انبيا و امامان و اوليا و پشتكنندگان به حقايق الهيّه و فيوضات ربانى و دوستان شيطان و رفيقان ابليس و راهرو راه جهنم و ستمكاران بر مردم مظلوم و بىدفاعند.
با ارتكاب هر گناه در حقيقت تيشه به ريشه كمال و سعادت و حركت الهى زده مىشود، همه ما اين مسئله را امتحان كردهايم كه چون به گناهى آلوده مىگرديم، حس مىكنيم كه درون ما را ابرى از تاريكى و ظلمت گرفته و آثار آن ظلمت اين است كه از خود و مردم و معارف حقه و عبادت و طاعت و خدمت و كرامت منزجر شده و دلسرد مىشويم و اين معنا را نيز امتحان كردهايم كه هرگاه به ترك گناهى به لطف حضرت حق موفق شدهايم، در باطن خويش احساس سبكى و نور و روشنايى كرده و گويى دو بال پر قدرت براى پرواز به سوى حضرت دوست پيدا كرده و از عبادت و طاعت و خدمت و انجام فرايض الهيّه لذّت مىبريم.
در لحظاتى كه حالات عالى ملكوتى به انسان دست مىدهد و نسيم جانبخش فضاى لاهوتى به سوى انسان مىوزد و درِ رحمت واسعه دوست به روى انسان گشوده مىشود، آدمى با تمام وجود مترنّم به اين غزل فيض، آن شوريده عاشق مىگردد:
|
حلقه آن در شدنم آرزوست |
بر در او سر زدنم آرزوست |
|
|
چند بهر ياد پريشان شوم |
خاك در او شدنم آرزوست |
|
|
خاك درش بوده سرم سالها |
باز هواى وطنم آرزوست |
|
|
تا كه به جان خدمت جانان كنم |
دامن جان بر زدنم آرزوست |
|
|
بهر تماشاى سراپاى او |
ديده سراپا شدنم آرزوست |
|
|
ديدهام از فرقت او شد سفيد |
بويى از آن پيرهنم آرزوست |
|
|
مرغ دلم در قفس تن بمرد |
بال و پر و جان زدنم آرزوست |
|
|
بر در لب قفل خموشى زدم |
سوى خموشان شدنم آرزوست |
|
|
عشق مهل فيض كه با جان رود |
زندگى در كفنم آرزوست |
|
آرى، هر كس به هر كجا رسيد از ترك گناه و اداى واجبات رسيد و براى پرواز به سوى ملكوت و جلب خشنودى حضرت دوست راهى بجز تسليم به حضرت او و ترك گناه و اداى فرايض وجود ندارد.
چون به ترك معاصى موفق شوى و واجبات و فرايض الهيه را بجا آورى به مقامات عالى الهى و انسانى از جمله مقام با عظمت كشف و شهود و تأثير در نفوس و رابطه گرفتن با وراى عالم رسى و آن گاه از زندگى خود لذّتى ببرى كه اهل بهشت در فرداى قيامت از نعمتهاى بهشتى مىبرند.
و اينك چند نمونه از حالات مردان راه دوست:
مقامى از مقامات اوليا
مولا محمد تقى بن مقصود على مجلسى از اعاظم علما و داراى كرامات و خوارق عادات بوده است و استجابت دعايش درباره فرزندش ملا محمد باقر مجلسى كه در تاريخ بشر موجودى كمنظير بوده مشهور آفاق است.
مرحوم ميرزا محمد تنكابنى مىنويسد:
شيخ اسداللّه كاظمينى در مقدمه «مقابيس» نوشته است:
آن بزرگوار را كرامات باهره است، آن گاه شرح حالى از خود ايشان حكايت مىكند كه در شرح فقيه فرموده است و حاصلش اين كه:
چون خداوند مهربان توفيق زيارت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را به من عنايت فرمود، از بركات آن حضرت مكاشفات بسيارى مرا روى داد كه عقول ضعيفه را تحمّل آن نيست و اگر بخواهم توضيح دهم بايد بگويم: بين خواب و بيدارى بود، ناگاه ديدم كه در سامرّا هستم و بارگاه عسگريين در نهايت عظمت و زينت است و بر روى قبر عسگريين عليهما السلام پارچه سبزى از پارچههاى بهشتى انداخته شده بود كه در دنيا مثل آن را نديده بودم، در آن حال مولايم حضرت صاحبالامر را ديدم كه روى بر جانب در نشسته و بر قبر تكيه زده است، پس چون چشمم بر آن حضرت افتاد با صداى بلند، مانند مدّاحان به خواندن زيارت جامعه شروع كردم، چون تمام كردم آن حضرت فرمود: خوب زيارتى است، عرض كردم مولاى من! جانم به فدايت، زيارت جدّ شماست و اشاره به سوى قبر كردم، آن حضرت فرمود: بلى داخل شو، چون داخل شدم نزديك در ايستادم، حضرت فرمود: پيش بيا، عرضه داشتم:
ترس آن دارم كه ترك ادب شود و به خاطر ترك ادب كافر شوم!! آن جناب فرمود:
چون ما اذن دهيم ترك ادب نيست، پس اندكى پيش رفتم در حالى كه از شدت ترس و هيبت بر خود مىلرزيدم.
باز آن جناب فرمود: پيش بيا و من پيش رفتم تا نزديك آن حضرت رسيدم.
فرمود: بنشين. عرض كردم: مىترسم، فرمود: مترس بنشين، من هم چون غلامى كه در مقابل مولايش بنشيند نشستم، آن بزرگوار فرمود: راحت باش و چهار زانو بنشين كه تو زحمت كشيدهاى و پياده و پاى برهنه آمدهاى و بالجمله از آن جناب نسبت به اين بنده الطاف عظيمه و مكالمات لطيفه واقع شد كه اكثر آنرا فراموش نمودم، چون از آن حالت به خود آمدم همان روز اسباب زيارت و تشرّف به سامرّا فراهم شد با آن كه مدّتى بود كه راه مسدود بود، پس من با پاى برهنه و پياده به زيارت آن جناب مشرف شدم و شبى در روضه مقدّسه مكرر زيارت جامعه را خواندم و در اثناى راه كرامتهاى عظيمه و معجزات غريبه ظاهر شد!!
راستى، مگر بدون اداى واجبات و به خصوص ترك محرّمات و منهاى تزكيه نفس و تجليه وجود، مىتوان به مقام قرب رسيد و شيرينى وصال را چشيد؟
دم عيسوى اوليا
فاضل تنكابنى مىگويد:
در ابتداى امر كه هنوز آخوند ملا محمد تقى مجلسى شهرت كافى نداشت، شخصى از ارادتمندان آن جناب نزد ايشان شكايت برد كه من همسايه بدى دارم و از سوء خلق او به تنگ آمدهام، شبها دوستان نااهل خود را جمع كرده و تا صبح به شرابخوارى و لهو و لعب مشغولاند و آسايش مرا سلب كردهاند، اگر ممكن است در اين زمينه علاجى كنيد، ايشان فرمودند: امشب همه آنان را به خانهات به ميهمانى دعوت كن، من نيز مىآيم شايد خداى تعالى بدين وسيله او را هدايت فرمايد.
آن مرد ايشان را به مهمانى خواست، همسايهاش كه سردسته اشرار و اوباش بود گفت: چه شد كه تو نيز به جرگه ما و حلقه ما درآمدى؟ گفت: فعلًا چنين پيش آمده، آنان از دعوتش به گرمى استقبال كردند، پس آن شخص، آخوند ملا محمد تقى را خبر كرد و آخوند پيش از همه آنان به خانه آن شخص رفت و در گوشهاى قرار گرفت!
همين كه سردسته اوباش با دوستانش وارد شد و چشمش به آخوند افتاد كه در گوشهاى نشسته ناراحت شد، چرا كه آخوند هم مسلك آنان نبود و وجودش باعث منغص شدن عيش آنان مىشد، اما به حكم اجبار با دوستانش نشستند و براى اين كه آخوند را از آن مجلس براند سر صحبت را اين چنين باز كرد و گفت: راهى كه شما در پيش گرفتهايد بهتر است يا شيوهاى كه ما داريم؟
آخوند فرمود: براى روشن شدن اين مطلب بايد هر كدام خواص و لوازم كار خود را بيان كنيم تا ببينيم كدام يك از اين دو بهتر و خوشتر است؟
سردسته اشرار گفت: انصاف دادى و سخن به حقّى گفتى، يكى از اوصاف ما اين است كه چون ما نمك كسى را خورديم به اصطلاح نمكدان نمىشكنيم و به صاحب نمك خيانت نمىنماييم، آخوند فرمود: اين چنين كه مىگويى نيست و من حرف تو را به هيچ وجه قبول ندارم كه شما اين چنين هستيد. آن شخص گفت:
انكار شما بىمورد است؛ زيرا اين امر از مسلّمات اين طايفه است، آخوند فرمود:
اگر چنين است من از شما مىپرسم آيا شما هرگز نمك خدا را خوردهايد؟!
آن شخص چون اين سخن بشنيد سر به زير انداخت و پس از اندكى از مجلس برخاست و با همراهانش بيرون رفت.
صاحب خانه به آخوند عرض كرد: كار بدتر شد؛ زيرا اينان به قهر از خانه من رفتند، آن جناب فرمود: فعلًا كه كار به اينجا كشيد، صبر كن ببينيم در آينده چه مىشود؟
چون صبح شد رئيس اشرار به در خانه ملا محمّد تقى مجلسى آمد و با دنيايى عجز و التهاب و لابه و ناله عرضه داشت: سخن ديشب شما سخت در من اثر گذاشت و خواب از چشمم ربود، اكنون توبهكارم، غسل كرده و به خدمت آمدهام تا شرايع دين را به من بياموزى و پس از آن از مخلصان حقّ و هدايتيافتگان به راه خدا گرديد «2».
|
سخن عشق جز اشارت نيست |
عشق در بند استعارت نيست |
|
|
دل شناسد كه چيست جوهر عشق |
عقل را ذرهاى بصارت نيست |
|
|
در عبارت همى نگنجد عشق |
عشق از عالم عبارت نيست |
|
|
هركه را دل ز عشق گشت خراب |
بعد از آن هرگزش عمارت نيست |
|
|
عشق بِستان و خويشتن بفروش |
كه نكوتر از اين تجارت نيست |
|
|
گر شود فوت لحظهاى بىعشق |
هرگز آن لحظه را كفارت نيست |
|
|
دل خود را ز گور نفس برآر |
كه دلت را جز اين زيارت نيست |
|
|
تن خود را به خون ديده بشوى |
كه تنت را جز اين طهارت نيست «3» |
|
مجلسى در كلام عارفى سترگ
در سال هزار و سيصد و پنجاه شمسى در ايام ولادت مولا امام عصر عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف در شهر همدان جهت تبليغ دين دعوت شدم. در آن زمان بيش از بيست و شش بهار از عمرم نگذشته بود، جذبه مهمى كه مرا به آن شهر كشاند وجود مبارك مردى چون حضرت آيت اللّه آخوند ملاعلى معصومى كه به حقيقت از اولياى الهى بود، او در آن شهر منشأ آثار بسيار مهمى از قبيل مسجد، كتابخانه، مدرسه علوم دينيه، درمانگاه، بيمارستان، صندوق قرضالحسنه و دارالايتام بود و وجودش براى مردم آن ناحيه شمعى پرفروغ در راه هدايت الهى مىنمود و در جنب مدارس علميه آن جناب، صدها محصل علوم دينى به كمالات علمى و اخلاقى رسيدند كه هر كدام به هر ناحيه كه رفتند منشأ بركات شدند، آن مرد بزرگ به سال هزار و سيصد و پنجاه و هفت به جوار رحمت حقّ شتافت و سراسر آن نواحى را از وجود مقدسش محروم كرد رحمة اللّه عليه رحمة واسعة.
در همان سال كه در آن شهر منبر مىرفتم براى دستبوسى و زيارتش رفتم. آن حضرت اجازه علمى و روايى مفصّلى كتباً و شفاهاً به من مرحمت فرمود و اين مسئله براى من كه فاقد هر نوع صلاحيّت بوده و هستم جز عنايت و رحمت الهى چيزى نبود.
آن مرد بزرگ در هر مجلسى كه از اهل علم و غير اهل علم در خانهاش برقرار مىشد به بيان معارف الهيّه و مسائل ربانيّه و احاديث مأثوره و شرح حالات اوليا و بزرگان مىپرداخت، تا نشستگان در محضرش از فيض آن مطالب به قيام روحى و قلبى اقدام كرده و خانه هستى خود را به نور معرفت و عمل بيارايند، در آن مجلسى كه اين فقير فيض حضور آن جناب را داشت فرمودند: مولى محمّد تقى مجلسى در امر به معروف و نهى از منكر مردى شديد، دلسوز، دلسوخته و برافروخته بود.
به هرجا قدم مىگذاشت، به هركس كه مىرسيد و هر موضوعى را مىديد، از امر به معروف و نهى از منكر دست برنمىداشت و در اين زمينه از هيچ كس پروا نداشت و از ملامت ملامتكنندگان ترس و اضطراب و رنجى به خود راه نمىداد.
چندين بار به سردسته اوباش و اشرار محلّى برخورد و عاشقانه و جانانه وى و همراهانش را نصيحت و امر به معروف و نهى از منكر كرد.
آنان از برخورد مولا محمّد تقى سخت آزرده و آشفته بودند، براى ساكت نمودن وى نقشهاى طرح كردند و آن اين بود كه يكى از مريدان مخلص او را وادار كنند كه در شب جمعه او را به مهمانى دعوت كند، ولى از افشاى داستان خوددارى نمايد كه خانه در آن شب بدون صاحب خانه بايد در اختيار اوباش باشد، چنانچه افشاى سرّ كند به بلاى سخت دچار گردد، صاحب خانه ترسو براى شب جمعه از آن مرد بزرگ الهى دعوت كرد و خود از خانه رفت.
مجلسى به دعوت آن مرد مؤمن به آن خانه آمد، اما صاحب خانه را نديد، جلسه از اشرار و سردسته آنان تشكيل شده بود، مجلسى دانست كه نقشهاى جهت او كشيده شده، از نقشه خبر نداشت ولى نقشه اين بود كه چون مجلس آراسته شد، زنى عشوهگر و مطربه با روى باز و لباس رقص وارد مجلس شود و با زدن و كوبيدن آلات موسيقى به رقص مشغول شود، آن گاه يكى از اوباش مردم محلّه را خبر كند تا بيايند وضع آن روحانى را ببينند، چون مردم بيايند آبرويش برود و زبانش از امر به معروف و نهى از منكر بسته شود!!
مجلس آماده شد، ناگهان زن وارد گشت و با خواندن اين شعر شروع به رقصيدن كرد:
|
در كوى نيكنامان ما را گذر ندادند |
گر تو نمىپسندى تغيير ده قضا را «4» |
|
چون آن مرد وارسته و آن عبد خالص و آن منور به نور معرفت آن اوضاع را مشاهده كرد با دلى سوخته و چشمى گريان به وجود مقدس حضرت روى آورد و عرضه داشت:
گر تو نمىپسندى تغيير ده قضا را
ناگهان ديدند آن زن پرده اطاق را به در آورد و بر خود پيچيد و به خاك افتاد و به يارب يارب مشغول شده و در مقام توبه و انابه برآمد و به دنبال او همه اوباش سر به خاك گذاشته و به درگاه دوست ناليدند و همه آنان به دست آن مرد الهى توبه كردند و از صلحاى زمان شدند!
|
هر ديده كه بر تو يك نظر داشت |
از عمر تمام بهره برداشت |
|
|
سرمايه عمر ديدن توست |
وان ديده تو را كه يك نظر داشت |
|
|
كورست كسى كه هر زمانى |
در ديد تو ديده دگر داشت |
|
|
در شوق رخ تو بيشتر سوخت |
هر كو به تو قرب بيشتر داشت |
|
|
در عشق رخ تو يك سر موى |
ننهاد قدم كسى كه سر داشت |
|
|
بس مرده كه زنده كرد در خاك |
بادى كه به كوى تو گذر داشت «5» |
|
رابطه اوليا با عالم غيب
مجلسى اوّل مولا محمّد تقى مىگويد:
روزى به همراه استادم شيخ بهايى به زيارت قبر بابا ركنالدين در مقبره تخت فولاد اصفهان رفته بوديم كه ناگاه شيخ صدايى از قبر بابا مىشنود، شيخ رو به من كرد و گفت: اين صدا را شنيديد؟ گفتيم: نه، شيخ شروع به گريه و ناله كرد، پس از اين كه اصرار فراوانى كرديم كه چه صدايى شنيديد؟ فرمود: به من هشدار داد كه مرگم نزديك است وبايد آماده سفر آخرت باشم و اين جريان شش ماه پيش از وفات آن بزرگوار اتفاق افتاد.
محدّث نورى مىگويد:
از بعضى از افراد با اطلّاع شنيدم كه گفت: آنچه شيخ شنيده بود اين جمله بوده است: شيخنا! در فكر خود باش.
به فرموده فيض آن شوريده با حال:
|
عمر عزيز تا به كى صرف در آرزو كنم |
هاى بيا كه آرزو جمله فداى هو كنم |
|
|
چند خجل كند مرا توبه آبروى بر |
مىسزد ار زتو به خون ريزم و آبرو كنم |
|
|
چند تنم به گرد تن بخيه زنم برين بدن |
بفكنم اين تن و به جان روى به جستجو كنم |
|
قدرت معنوى اوليا
يكى از نوادههاى عالم بزرگ، آقا باقر بهبهانى براى اين فقير نقل كرد كه:
از طرف بزرگان ايران نامههاى مفصّلى براى جناب آقا باقر به نجف فرستاده شد كه آن حضرت براى زندگى و به دست گرفتن تمام امور مذهبى و فكرى رخت اقامت به ايران كشد، حتى براى تحقّق اين امر به سلاطين و امراى زمان متوسل شدند، ولى آن مرد بزرگ از آمدن به ايران خوددارى كرد.
شاگرد او، علّامه بحرالعلوم مىگويد:
چون استاد از طريق آن همه نامه تحت فشار شديد قرار گرفت، از ميان شاگردان شش نفر اهل حال و مورد اعتماد را انتخاب كرد كه من هم يكى از آنان بودم.
ما شش نفر را به حرم مطهر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام برد و به ما شش نفر خطاب كرد، اى ياران! من شما را به عنوان گواه عادل به اين حرم مقدس آوردهام تا در حضور شما از حضرت مولا وظيفهام را بپرسم چنانچه مرا امر به رفتن فرمودند بروم ورنه بمانم و من مىخواهم گواهى شما را در پاسخ نامههاى ايران بنويسم.
آن گاه به طرف حضرت مولى الموحدين توجه كرد. عرضه داشت: اى سيد من و مولاى من و تكيهگاه دنيا و آخرت من! از ايران نامههاى زيادى براى من آمده و مصرّانه از من درخواست شده به آن ناحيه بروم و من در مسئله تكليف و وظيفه خود مردّد و دودل هستم، چارهاى جز رجوع به باب علم نبى نديدم، تكليف من چيست كه سخت سرگردانم؟
علامه بحرالعلوم مىگويد: ناگهان صدايى از قبر مطهر آمد كه همه ما شش نفر شنيديم كه:
يا شَيْخُ لا تَخْرُجْ مِنْ بِلادِنا.
اى مرد بزرگ! از منطقه ما بيرون مرو.
آقا باقر به ما شش نفر روى آورد و فرمود: شنيديد مولاى من چه فرمود؟ عرضه داشتيم: آرى، فرمود: گواه باشيد كه طبق فرمان مولا وظيفه من ماندن در اين منطقه است، آن گاه براى اين كه مردم ايران از فيض الهى محروم نباشند به فرزند ارجمند و عالمش آقا محمد على امر كرد به طرف ايران حركت كند و آن جناب به امر پدر به سوى ايران آمد و در شهر كرمانشاه اقامت جست و در آن ناحيه منشأ آثار و خدمات مهم علمى و اجتماعى شد.
آرى، با ترك گناه و اداى فرايض به شرطى كه نور خلوص در عمل تجلّى داشته باشد مىتوان به مقامات عاليه الهيّه رسيد.
غيبت، مانع وصول به حق
گناه، مانع خطرناك و سدّ زيانبخشى است، هر يك گناهى كه از انسان صادر شود يك قدم عقبنشينى از مقام قرب و وصال و يك گام دور شدن از محبوب و نزديك شدن به ابليس ملعون و شيطان رجيم است و از جمله گناهانى كه در تاريكى درون و عقب راندن انسان از مقام قرب عجيب اثر دارد غيبت است، به همين خاطر حضرت صادق عليه السلام در ابتداى روايت باب غيبت مىفرمايد:
غيبت بر هر مسلمانى حرام است و صاحب غيبت در هر حال، اهل گناه و از طايفه معصيت كاران است.
غيبت آن است كه سخن گويى از كسى به صفتى كه آن صفت نزد حضرت حقّ عيب نباشد، اما تو آن صفت را به گونهاى ذكر كنى كه بوى مذمّت بدهد، يا وصفى از كسى بگويى كه آن وصف نزد آگاهان مذموم نيست، ولى نحوه گفتار تو به صورتى باشد كه مستمع از سخنانت معناى مذمّت بفهمد.
خلاصه، نسبت دادن كسى به صفتى به عنوان ذم و بدى غيبت است، هر چند آن صفت نزد خداوند و عقلا عيب نباشد.
اما ذكر صفتى كه آن صفت نزد حق مذموم است و صاحبش بين مردم به آن صفت مشهور باشد و علّت شهرتش به آن عيب آن است كه خود حرمت خود را نگاه نداشته به اين معنى كه متظاهر به فسق و فجور و گناه علنى است و از جناياتش باك نمىكند و شرم و حيا ندارد بىمانع است؛ زيرا كه اينگونه سخنگفتن در حقّ اينگونه مردم غيبت نيست، هرچند صاحب آن اوصاف از شنيدن آنچه پشت سرش گفته شده دلگير شود.
امّا توجه داشته باش كه خود از آن اوصاف پاك باشى و قصد و غرضت از گفتن اوصاف او بيان حقّ باشد و اين كه مردم، خود را از شرّ او در امان بدارند و از زيانش بر كنار به مانند و مواظب توطئه و نقشه او باشند كه غيبت اينگونه مردم و جاسوسى عليه آنان جايز بلكه لازم است كه اگر مردم از وضع اينان مطّلع نشوند به آنان و به كشورشان و به اموال و به دينشان ضربه غيرقابل جبران وارد خواهد شد.
ولى اگر غرض و قصدت از آنگونه گفتار حقّ و حقيقت نباشد، گرچه در گفتارت صادقى ولى دچار اثم و گناه شدهاى.
قرآن مجيد در آيه 12 سوره حجرات از غيبت به عنوان خوردن گوشت ميّت برادر مؤمن ياد كرده و اينگونه يادشدن از اين گناه دليل بر سنگينى بار اين معصيت است.
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- صحيفة الرضا: 88، باب الزيادات، حديث 4؛ بحار الأنوار: 72/ 256، باب 66، حديث 43.
(2)- اربعين حديث: 33.
(3)- عطار نيشابورى.
(4)- حافظ شيرازى.
(5)- عطار نيشابورى.