منابع مقاله:
کتاب : عرفان اسلامى جلد دهم
نوشته: حضرت استاد حسین انصاریان
در قرآن مجيد آيات متعددى است كه موضوع فتوا در آنها به چشم مىخورد.
[يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللَّهُ يُفْتِيكُمْ فِي الْكَلالَةِ] «1».
از تو درباره كلاله [يعنى ميراث برادران و خواهران] فتوا مىخواهند، بگو:
خدا درباره كلاله به شما فتوا مىدهد.
[وَ يَسْتَنْبِئُونَكَ أَ حَقٌّ هُوَ قُلْ إِي وَ رَبِّي إِنَّهُ لَحَقٌ] «2».
و از تو خبر مىگيرند: آيا [عذاب جاودانهاى كه به آن تهديد مىشويم] حق است؟ بگو: آرى، سوگند به پروردگارم يقيناً حق است، و شما عاجز كننده [خدا] نيستيد [تا بتوانيد از دسترس قدرت او بيرون رويد.].
[يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ أَفْتِنا فِي سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ] «3».
[سپس به زندان نزد يوسف رفت و گفت:] تو اى يوسف! اى راستگوىِ [راست كردار!] درباره هفت گاو فربه كه هفت [گاو] لاغر آنان را مىخورند، و هفت خوشه سبز و [هفت خوشه] خشك ديگر، نظرت را براى ما بيان كن.
از اين آيات استفاده مىشود كه مقام فتوا در درجه اول حق خدا و در مرحله بعد حق انبيا و ائمه طاهرين عليهم السلام و سپس حق آن كسانى است كه از جانب خدا و انبيا و ائمه عليهم السلام براى مقام فتوا معين شدهاند.
فاقدان شرايط فتوا
خداوند متعال در تهديد افراد فاقد شرايط فتوى نسبت به صدور حكم و فتوا مىفرمايد:
[وَ لا تَقُولُوا لِما تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ الْكَذِبَ هذا حَلالٌ وَ هذا حَرامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ إِنَّ الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ لا يُفْلِحُونَ] «4»:
و به سبب دروغى كه زبانتان گوياى به آن است، نگوييد: اين حلال است و اين حرام، تا به دروغ به خدا افترا بزنيد [كه اين حلال و حرام حكم خداست]؛ مسلماً كسانى كه به خدا دروغ مىبندند، رستگار نخواهند شد.
[قُلْ أَ رَأَيْتُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ لَكُمْ مِنْ رِزْقٍ فَجَعَلْتُمْ مِنْهُ حَراماً وَ حَلالًا قُلْ آللَّهُ أَذِنَ لَكُمْ أَمْ عَلَى اللَّهِ تَفْتَرُونَ] «5»:
بگو: به من خبر دهيد كه آنچه خدا از رزق و روزى براى شما نازل كرده و شما بخشى از آن را حرام و بخشى را حلال كرديد. بگو: آيا خدا اين حرام و حلال كردن را به شما اجازه داده يا بر خدا دروغ مىبنديد؟!
ملاحظه مىكنيد كه خداوند متعال مأخذ حكم و فتوا را به دو نوع تقسيم فرموده:
1- نوعى از آن به گونهاى است كه انسان در صدور فتوا و اظهار رأى و نظر از طرف خداوند مأذون و مجاز مىباشد.
2- نوعى ديگر كه در اظهار نظر درباره آنها مجاز نيست.
بنابراين اگر اذن الهى درباره رأى و نظرى تحقق نيابد و شخصاً به آنها اظهار نظر شود و فتوا داده شود، بر خداوند متعال دروغ و افترا بسته شده است.
به گفتار الهى- كه به عنوان حكايت از رسول و فرستادهاش كه گرامىترين خلق اوست- توجه نماييم كه چگونه سخن مىفرمايد:
[وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ* لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِينِ* ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ] «6»:
و اگر [او] پارهاى از گفتهها را به دروغ بر ما مىبست،* ما او را به شدت مىگرفتيم،* سپس رگ قلبش را پاره مىكرديم.
با توجه به اين كه خداوند متعال، عزيزترين خلق خود را اينگونه ارعاب و تهديد مىفرمايد، انذار و تهديد او نسبت به ديگران چگونه خواهد بود، آن گاه كه آنان در حضور خداوند و در برابر او سخنى را به دروغ و به نام او بر زبان آرند؟!
فتوا در روايات
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
اجْرَؤُكُمْ عَلَى الْفَتْوى اجْرَؤُكُمْ عَلَى النّارِ «7».
آن كس كه در ميان شما از لحاظ فتوى و صدور حكم جرأت و جسارت فزونترى دارد، بدانيد كه هم او نسبت به آتش جهنم داراى جسارت بيشترى است.
وَقالَ صلى الله عليه و آله: اشَدُّ النّاسِ عَذاباً يَوْمَ الْقيامَةِ رَجُلٌ قَتَلَ نَبِيّاً اوْ قَتَلَهُ نَبِىٌّ اوْ رَجُلٌ يُضِلُ النّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ اوْ مُصَوِّرٌ يُصَوِّرُ التماثيلَ «8».
و نيز رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمودند: پرشكنجهترين و معذّبترين مردم روز قيامت اين افراد هستند:
1-/ كسى كه پيامبرى را كشته باشد.
2-/ كسى كه به دست پيامبرى كشته شده باشد.
3-/ كسى كه بدون علم و آگاهى فتوا دهد و مردم را گمراه كند.
4-/ آن كس كه به كار مجسمه و پيكرهسازى سرگرم گردد.
حضرت على عليه السلام فرمود:
دو فرد، مبغوضترين خلق نزد خداوند هستند:
1-/ فردى كه خداوند متعال او را به خود واگذاشته و مآلًا از راه راست منحرف گشته و شيفته و مغرور رأى و گفتار بدعتآميز شده و دم از نماز و روزه مىزند، چنين فردى عامل و انگيزهاى براى فتنه و شيفتگى و فريب مردم است.
راه هدايت و رشد پيشينيان را گم كرده است، آرى، او عامل و موجب گمراهى پيروانش چه در زمان حيات و چه پس از مرگ خود مىباشد و بار گران اشتباهات و لغزشهاى ديگران را به دوش مىكشد!
2-/ كسى كه جهل و نادانى خويش را هم چون قماش و كالايى در ميان مردم ناآگاه و فاقد علم رواج مىدهد و اسير و گرفتار تيرگىها و تاريكىهاى فتنه شيفتگى به دنياست و او را انساننماها عالم و دانشمند مىنامند، در حالى كه چنين فردى هيچ روز كاملى را صرف علم و دانش نكرده است.
آن گاه كه بامدادان از بستر خواب برمىخيزد، خواستهها و تمايلات او در مورد چيزهايى فزاينده است كه اندك آن از فزونى آن بهتر مىباشد «يعنى دنبال دنيا يا معارف و معلومات كمارزش است».
آن گاه نيز كه از آب گنديده و لجنزار دنيا سيراب گشت و مطالب بىفايدهاى را اندوخت و در ميان مردم بر كرسى قضا و داورى نشست تا به اصطلاح به حل و فصل مشكلات بپردازد و درصدد جبران لغزشهاى ديگران برآيد، اگر با مطالب پيچيده و مهمّى مواجه گردد، اراجيفى را با استمداد از رأى و نظر شخصى مىپردازد و سپس براساس آن حكم و فرمان قطعى صادر مىكند!
پس بنابراين چنين فردى در امر شبههبافى و لغزشپردازى و ياوهسرايى هم چون عنكبوتى است كه تاروپودى سست مىتند و نمىداند كه آيا طريق صواب و راه حق را مىپيمايد و يا دچار اشتباه مىباشد.
او نبايد چنين تصور كند كه نسبت به آنچه درباره آنها حسّ پذيرش ندارد، از علم و آگاهى برخوردار نيست، لذا چنين شخصى جز معتقدات خويش روش و شيوهاى به رسميّت نمىشناسد.
اگر او چيزى را با چيزى قياس كند و آنها را با معيارهاى سليقه شخصى با هم بسنجد و نتيجه باطلى از رهگذر آن به دست آرد، در عين حال از رأى و نظر شخصى خود هراسى ندارد و آن را تكذيب نمىكند.
و چنانچه مطلبى از نظر او تاريك و مبهم باشد، به خاطر جهل و ناآگاهى نسبت به آن در اخفا و كتمان آن مىكوشد تا به وى نگويند نمىداند و با وجود اين اظهار نظر كرده، حكم و فتوا صادر مىكند.
او را بايد كليد تمام تيرگىها و نادانىها دانست و ابواب جهل و بىاطلاعى را در برابر ديدگان جامعه مىگشايد و سخت مرتكب اشتباه مىگردد و در وادى بىخبرىها كوركورانه گام برمىدارد و از آنچه كه بدان آگاهى ندارد پوزشخواهى نمىكند تا از دست و زبان مردم سالم بماند و بىنقص و عيب تلقى گردد!!
او نمىتواند در علم و دانش قاطعيتى كسب كند تا بهره و نصيبى براى خويش فراهم آورد، روايات و منقولات را درهم مىريزد و آنها را از هم متلاشى مىسازد، آن چنان كه باد و طوفان، گياهان خشكيده و خس و خاشاك را از هم مىپراكند.
ميراثهاى به ناحق از دست رفته از او گريان و خونهاى به ناحق ريخته از او نالان مىباشند، به حكم او ناموس حرام، حلال تلقى مىشود.
براى پاسخ به پرسشهايى كه به دست او مىرسد، احساس خلأ و تهيدستى مىنمايد و بالاخره فاقد شايستگى رياستى است كه خود مدّعى آن مىباشد به ناحق مدّعى علم به حق است «9».
فيض آن عارف بيدار مىگويد:
|
هشدار كه هر ذره حساب است دراينجا |
ديوان حساب است و كتاب است اينجا |
|
|
حشراست و نشور است و صراط است و قيامت |
ميزان ثواب است و عقاب است اينجا |
|
|
فردوس برين است يكى را و يكى را |
آزار و جحيم است و عذاب است اينجا |
|
|
آن را كه حساب عملش لحظه به لحظه است |
با دوست خطاب است و عتاب است در اينجا |
|
|
بيدار نگردد مگر از صور سرافيل |
مستغرق غفلت كه به خواب است در اينجا |
|
|
هشدار كه سنجد عمل خويشتن اى فيض |
سر سوى حق و پا به ركاب است در اينجا |
|
زرارة بن اعين از حضرت امام باقر عليه السلام چنين روايت كرده است:
از آن حضرت پرسيدم: حق خداوند متعال بر بندگانش چيست؟
فرمود: آنچه را كه مىدانند بگويند و بر زبان آرند و راجع به چيزى كه نمىدانند توقف و درنگ نموده و سخنى درباره آن به ميان نياورند «10».
از ابى عبيده حذّا از امام باقر عليه السلام است:
مَنْ افْتى بِغَيْرِ عَلْمٍ وَلا هُدىً لَعَنَتْهُ مَلائِكَةُ الرَّحْمَةِ وَمَلائِكَةُ الْعَذابِ وَلَحِقَهُ وِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِفُتْياهُ «11».
كسى كه بدون آگاهى و علم كافى و در عين فقدان هدايت به حق به صدور فتوا براى مردم دست يازد، فرشتگان رحمت و فرشتگان عذاب او را لعنت كرده و بار سنگين گناه كسانى كه به فتواى او عمل كردند بدو مىپيوندد.
مفضّل مىگويد:
حضرت صادق عليه السلام به من فرمود: تو را از دو خصلت و دو شيوه نهى مىكنم، دو شيوهاى كه مردم به علّت دچار شدن به آن دو گرفتار هلاك و نابودى گشتند:
1-/ با شيوهاى باطل و نادرست ديندارى كنى.
2-/ ندانسته و نسنجيده به مردم فتوا دهى «12».
ابى شبرمه فقيه بزرگ اهل سنت مىگويد:
هر زمان حديثى را كه از جعفر بن محمد مىشنيدم به ياد مىآورم مىخواهد قلبم از هم بشكافد كه آن حضرت فرمود:
پدرم از جدم و او از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده است- و سوگند به خداوند متعال كه پدرش بر جدش و جدش بر رسول خدا دروغ نبسته است «13»- كه آن حضرت فرمود:
هر كس به قياس و معيارهاى شخصى عمل كند، خود دچار نابودى گشته و ديگران را به نابودى كشانده و آن كه ندانسته به مردم فتوا دهد و با آن كه احكام ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه را شناسايى نكرده، دست به صدور فتوا زند، موجبات هلاكت و نابودى خود و ديگران را فراهم مىآورد «14».
فتوا از نگاه بزرگان
از يكى تابعين چنين آوردهاند كه گفت:
من محضر صد و بيست نفر از انصار را درك كردم كه همگى آنها از اصحاب و ياران رسول خدا بودند، اگر يكى از آنان از ديگرى درباره مسئلهاى پرسش مىكرد اين يكى به آن ديگرى و آن ديگر به شخص ديگر پاسخ اين پرسش را ارجاع مىداد، تا آن گاه كه اداى پاسخ به همان فرد اول باز مىگشت.
هم او اضافه مىكند:
من در همين مسجد صد و بيست نفر از اصحاب رسول خدا را درك نمودم، هيچ يك از آنها حديثى را بازگو نمىكرد مگر آن كه علاقهمند بود برادر دينى او بجاى او سخن بگويد و هيچ كسى نيز راجع به فتوايى پرسش نمىكرد مگر آن كه مىخواست برادر ايمانى او پاسخ آن فتوا را بيان كند.
براء مىگويد:
من سيصد نفر از ياران پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله را در جنگ بدر ديدم، همه آنها به گونهاى به سر مىبردند كه مايل بودند يار و رفيقش به جاى آنها فتوا صادر كند «15».
ابن عباس مىگفت:
اگر كسى در هر مسئلهاى بدون مطالعه به مردم فتوا دهد ديوانهاى بيش نيست «16».
پيشينيان فرمودهاند:
عالم و دانشمند دينى در فضايى خالى ميان خدا و خلق او قرار دارد، بايد بنگرد با چه كيفيتى در ميان آنها قرار مىگيرد و اين خلأ را جبران مىكند.
يكى از بزرگان به يكى از اصحاب فتوا گفت:
چنان مىبينم كه به مردم فتوا مىدهى، آن گاه كه شخصى نزد تو مىآيد و درباره مسئلهاى از تو سؤال مىكند، اهتمام و كوشش تو نبايد در اين جهت محدود و مصروف گردد كه او را صرفاً از آن حالتى كه دچار آن است رهايى بخشى، بلكه بايد سعى و همت تو در آن جهت صرف گردد كه خويشتن را نيز از آنچه راجع به آن سؤال شده نجات دهى!
عطاء بن سائب تابعى گفته است:
من گروهى از بزرگان دين را چنين يافته بودم كه اگر از آنها راجع به موضوعى سؤال مىكردند اندامشان به لرزه مىافتاد «17».
از عبداللّه بن مسعود است كه مىگفت:
ممكن است كسى بگويد خداوند چنين دستور داده است ولى خدا به او بگويد:
دروغ مىگويى!
از يحيى بن سعيد نقل شده است كه مىگفت:
سعيد بن مسيب هرگز فتوايى صادر نمىكرد مگر آن كه مىگفت: بار خدايا! مرا سالم نگهدار و حفظ كن، ديگران را نيز از لغزش و نادرستى رأيم و نظرم حفظ بفرما «18».
از مالك بن انس درباره چهل و هشت مسئله سؤال شد در پاسخ آنها گفته بود:
جواب سى و دو مسئله را نمىدانم.
و در روايت ديگرى آمده است كه:
از او راجع به پنجاه مسئله و موضوع پرسش شد ولى درباره هيچ يك از آنها پاسخ نگفت و چنين اظهار كرد: هر كه مىخواهد درباره مسئلهاى پاسخ ايراد كند شايسته است پيش از ايراد جواب، خويشتن را بر بهشت و دوزخ عرضه كرده و كيفيت رهايى خود را از دوزخ در نظر بگيرد و سپس به آن مسئله پاسخ گويد «19».
روزى از مالك بن انس درباره مسئلهاى سؤال كردند؛ او در پاسخ گفت:
نمىدانم. به وى گفتند: مسئله ساده و آسانى است، چرا پاسخ نمىدهى؟ انس خشمگين شد و گفت: در محدوده و حوزه علم و دانش هيچ مسئله ساده و آسانى وجود ندارد، مگر گفتار خداوند به گوش تو نرسيده كه فرمود:
[إِنَّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلًا] «20».
به يقين ما به زودى گفتارى سنگين [چون آيات قرآن] به تو القا خواهيم كرد.
بنابراين علم و دانش و دين اصولًا سنگين و تمام قسمت آن مشكل و دشوار مىباشد.
از قاسم بن محمد بن ابىبكر- كه يكى از فقهاى مدينه بوده- درباره مطلبى سؤال كردند، وى گفت:
جواب صحيح اين مسئله را نمىدانم، سائل گفت: من بدين منظور به سوى تو شتافتم كه غير از تو شخص ديگرى را به شايستگى نمىشناسم.
قاسم گفت: به طول لحيه و بلندى محاسن و كثرت مردم در پيرامون من منگر.
به خداوند متعال قسم! كه من پاسخ پرسش تو را نمىدانم.
در اين اثنا يكى از بزرگان افراد سالمند قريش به او گفت: برادرزاده در كنار اين شخص بنشين و جواب مسئله را براى او بيان كن، سوگند به خداوند در هر مجلسى كه تو را در جمع ديگران مشاهده كردم، كسى را فاضلتر و دانشورتر از تو باشد تاكنون نديدهام.
قاسم گفت: به خدا قسم! اگر زبانم را از بيخ و بن بركنند براى من محبوبتر از آن است كه درباره چيزى سخن بگويم كه بدان علم و آگاهى ندارم «21».
درباره حسن بن محمد بن شرف شاه استرآبادى چنين آوردهاند كه:
روزى زنى بر او وارد شد و راجع به مسائل مشكل و پيچيده حيض و عادت ماهانه سؤالاتى مطرح ساخت ولى او نتوانست پاسخ دهد، آن زن به حسن گفت:
پتههاى عمامه تو به كمرت رسيده، لكن از ايراد پاسخ به سؤال يك زن عاجز هستى؟ حسن به او گفت: اى خاله! اگر من پاسخ هر مسئلهاى را مىدانستم پتههاى عمامه من قعر زمين را نيز درمىنورديد و به ژرفاى آن راه مىيافت «22»!!
|
جان در مقام عشق به جانان نمىرسد |
دل در بلاى درد به درمان نمىرسد |
|
|
درمان دل وصال و جمالست وين دو چيز |
دشوار مىنمايد و آسان نمىرسد |
|
|
ذوقى كه هست جمله درآن حضرتست نقد |
وز صد يكى به عالم عرفان نمىرسد |
|
|
وز هر چه نقد عالم عرفانست از هزار |
جز وى به كلّ گنبد گردان نمىرسد |
|
|
وز صد هزار چيز كه در چرخ مىرود |
صد يك به سوى جوهر انسان نمىرسد |
|
|
وز هر چه يافت جوهر انسان ز شوق و ذوق |
بويى به جنس جمله حيوان نمىرسد «23» |
|
شرايط مفتى
بايد دانست كه لازم است مفتى، مسلمان و مكلّف و فقيه و عادل باشد.
شرائط فقاهت آن گاه در مفتى فراهم مىآيد كه او به شناخت احكام از طريق استنباط آنها از ادلّه تفصيلى آن يعنى كتاب و سنت و اجماع و ادلّه عقل و امثال آنها قيام كند، ادلهاى كه در جاى خود مورد بحث و تحقيق قرار گرفته است.
شناخت احكام شرعى با چنين شرايط در صورتى كامل مىگردد كه مسائل مطالب زيربنايى آن از قبيل: اثبات صانع و صفات او شناخته شود، شناختى كه حصول ايمان انسان بر آن متوقف است، بايد پيش از استنباط احكام شرعى، مسائل مربوط به نبوت، امامت، معاد كه از مسائل كلامى است شناسايى شود، چنان كه بايد علوم زيربنايى شناخت ادله از قبيل: صرف، نحو، لغت، در محدوده ادبيّات عرب و شرايط حدود برهان در علم منطق و اصول فقه و حقايق مربوط به احكام شرعى از آيات قرآنى و احاديث مربوط به احكام شرعى و علوم حديث، چه از لحاظ متن و چه از لحاظ سند را تحصيل كند و آن كه اين تحصيل براساس اطلاع از اصل صحيحى انجام گيرد، اصلى كه بتواند به هنگام نياز بدان مراجعه نمايد.
مفتى بايد موارد اختلاف و اتفاق علما و فقها را در مسائل شرعى بشناسد به اين معنى كه بايد بداند مسئلهاى را كه درباره آن فتوا مىدهد مخالف اجماع علما نباشد.
بلكه بايد بداند كه رأى او با رأى و نظر عدهاى از فقهاى پيشين موافقت دارد، يا رأى او به ظنّ قوى درباره مسئلهاى است كه فقهاى پيشين درباره آن سخنى به ميان نياوردهاند، بلكه آن مسئله از مستحدثات بوده كه در عصر او و يا عصرى نزديك به زمان او پديد آمده است و يا آن كه خود داراى ملكه نفسانى و قوه و نيرويى قدسى و ملكوتى باشد كه بتواند فروع و جزئيات احكام را از اصول و كليات آن به دست آورده و هر قضيهاى را به ادلّه مناسب آن ارجاع دهد.
مطالب فوق مجموعه شرايط و امورى است كه درباره مفتى مطلق و مستقل معتبر و لازم مىباشد، تا بتواند در مورد تمام احكام فرعى و ابواب مختلف فقهى اظهار نظر نموده و مستقلًا فتوا صادر كند.
اگر شرايط و اوصاف مذكور در فردى فراهم آيد بر او واجب است كه در مورد هر مسئله فقهى و احكام فرعى مورد نياز خود و ديگران تمام وسع و طاقت و كوشش خود را به كار گيرد تا به توضيح و بررسى آن از طريق ادله تفصيلى بپردازد.
با توجه به مقدماتى كه گذشت و تا اندازهاى عظمت و اهميت مسئله فتوا روشن شد اكنون وقت آن است كه به توضيح روايت حضرت صادق عليه السلام در كتاب «مصباح الشريعة» توجه كنيد.
كسى كه با باطن پاكش و خلوص علم و نيّتش و طهارت ظاهر و باطنش و برهان و مستمسكى از خدايش، دنبال پيدا كردن احكام شرعى از ادله تفصيليهاش نباشد حق فتوا ندارد و حكم دادن بر او حلال نيست كه فتوا حق نفس زكيّه و باطن پاك از آلودگىها و عقل سالم و نيت خالص و صفاى درون و دارنده حكمت الهى است.
فتوا دادن، حكم كردن در مسائل شرعى است و حكم جازم و قاطع در دين الهى جايز نيست مگر به اذن حق و به دليل و برهان قائم از كتاب و سنت.
در صورتى كه مفتى فتوا دهد به تكيه بر حديث يا خبرى از رسول خدا و ائمه عليهم السلام و خود آن خبر و حديث را نديده باشد و جزم و قطع به آن برايش حاصل نشده باشد، آن مفتى جاهل است و در آن فتوا اهل گناه و معصيت. كه رسول اسلام فرمود: جسورترين شما بر فتوا جسورترين شما بر خداست!!
يكى از فقهاى بزرگ را به خواب ديدند و از كيفيت حالش پرسيدند:
جواب داد: دو چيز براى سرعت نجات من كمك كرد و گرنه مسئله فتواها مرا معطّل مىكرد: يكى نوشتن كتابى در دو هزار دليل بر حقانيت ولايت و خلافت بلافصل حضرت مولى الموحّدين و دوم زيارت حضرت سيدالشهدا عليه السلام.
[أوَ لا يعلم المُفتى أنَّهُ هُوَ الذى يَدْخُلُ بَيْنَ اللّهِ وَبَيْنَ عِبادِهِ وَهُوَ الحائِلُ بَيْنَ الجنَّةِ وَالنّارِ]
آيا نمىدانيد مفتى در وقت فتوا دادن ميان جناب عزت و بنده قرار دارد تا حكم خدا را به او برساند و در حقيقت مفتى كار پيامبر را انجام مىدهد و اين چنين شخصى بر سر دو راهى بهشت و جهنم است. اگر در آنچه مىگويد و فتوا مىدهد صادق باشد و گفتهاش موافق با اصول شرعى، اهل نجات ورنه اهل هلاك است و عذاب!
[قال سُفيانُ بن عُيَيْنَةَ: كَيْفَ يَنْتَفِعُ بِعِلْمى غَيرى وَأنا حَرَمْتُ نَفسى نَفْعَها.
وَلا تَحِلُّ الفُتْيا فى الحلالِ وَالحَرامِ بَيْنَ الخَلْقِ إلّالِمَن كانَ أَتْبَعَ الخَلْقِ مِنْ أهلِ زمانِهِ وناحيَتِهِ وَبَلدِهِ بالحقِّ. قال النبى صلى الله عليه و آله: وذلك لَرُبَّما وَلَعَلَّ وَلَعَسى، لِأنَّ الفُتيا عَظيمَةٌ]
سفيان بن عُيَيْنَه گفت:
از دانش من ديگران چگونه بهرهمند شوند در حالى كه نفس من از آن منتفع نباشد و به آنچه مىگويم عمل نمىكنم «24»؟
فتوا دادن حق كسى است كه در ميان اهل زمان و بين مردم منطقه افضل و اتقى و اصلح باشد.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
بهتر است مفتى كمال احتياط را در فتوا رعايت كرده و بگويد آنچه را من فتوا دادهام شايد حكم الهى باشد و يا نزديك به خواسته حضرت حق «25».
[وَقالَ أَميرُالمُؤمنين عليه السلام لِقاضٍ: هَلْ تَعْرِفُ الناسِخَ وَالْمَنسُوخَ؟ قالَ: لا. قالَ: إذاً هَلَكْتَ وأَهْلَكْتَ.
والمُفتى يَحْتاجُ إلى مَعرِفَةِ مَعانِى القُرآنِ وَحَقائِقِ السُّنَنِ وَبَواطِنِ الاشاراتِ وَالادابِ وَالاجْماعِ وَالْاختلافِ والاطِّلاعِ عَلى اصولِ ما أَجْمَعُوا عَلَيْهِ وَمَا اخْتَلَفُوا فيهِ ثُمَّ إِلى حُسْنِ الاخْتِيارِ ثُمَّ العَمَلِ الصَّالِحِ ثُمَّ الحِكْمَةِ ثُمَّ التَّقْوى ثمَّ حينَئِذٍ إنْ قَدَرَ]
معرفت ناسخ و منسوخ
اميرالمؤمنين عليه السلام از يك قاضى پرسيد:
ناسخ و منسوخ قرآن و حديث را مىشناسى؟ قاضى گفت: نه، حضرت هم فرمود: هم خود را هلاك كردهاى، هم آنان را كه به فتوايت عمل مىكنند «26».
مفتى نياز به فهم چند حقيقت دارد:
1-/ شناختن معانى قرآن، به خصوص آياتى كه محور استنباط احكام شرعى است.
2-/ شناخت حقايق سنن و اخبار و روايات معصومين و راه بردن به ظواهربواطن اشارات و تأويلات و صحت و فساد اسناد روايات و روات اخبار.
3-/ تميز دادن مسائل اجماعى از اختلافى و اطلاع يافتن بر اصول اجماعيات و اختلافيات.
4-/ قدرت بر ترجيح آنچه قابل ترجيح است.
5-/ داشتن ملكه عدالت كه عامل اتيان واجبات و ترك محرمات است.
6-/ ملازمت بر حكمت و حميّت كه وى را از افراط و تفريط در همه امور باز دارد.
7-/ تقوا و پرهيزكارى.
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- نساء (4): 176.
(2)- يونس (10): 53.
(3)- يوسف (12): 46.
(4)- نحل (16): 116.
(5)- يونس (10): 59.
(6)- الحاقه (69): 44- 46.
(7)- منية المريد: 281؛ بحار الأنوار: 2/ 123، باب 16، حديث 48.
(8)- منية المريد: 281؛ بحار الأنوار: 2/ 123، باب 16، حديث 49.
(9)- الكافى: 1/ 54، باب البدع والرأى...، حديث 6؛ وسائل الشيعة: 27/ 39، باب 6، حديث 33155. (10)- الكافى: 1/ 43، باب النهى عن القول بغير علم، حديث 7؛ منية المريد: 282.
(11)- الكافى: 1/ 42، باب النهى عن القول بغير علم، حديث 3؛ منية المريد: 283.
(12)- الكافى: 1/ 42، باب النهى عن القول بغير علم، حديث 1؛ بحار الأنوار: 2/ 114، باب 16، حديث 5.
(13)- جمله بين دو خط مربوط به ابى شبرمه مىباشد.
(14)- الكافى: 1/ 43، باب النهى عن القول بغير علم، حديث 9؛ منية المريد: 283.
(15)- منية المريد: 283.
(16)- منية المريد: 284.
(17)- منية المريد: 284.
(18)- منية المريد: 285.
(19)- منية المريد: 285.
(20)- مزمل (73): 5.
(21)- منية المريد: 286.
(22)- منية المريد: 286.
(23)- عطار نيشابورى. (24)- بحار الأنوار: 2/ 121، باب 16، در ضمن حديث 34؛ مستدرك الوسائل: 17/ 343، باب 15، حديث 21530.
(25)- مستدرك الوسائل: 17/ 343، باب 15، حديث 21530.
(26)- بحار الأنوار: 2/ 121، باب 16، در ضمن حديث 34؛ مستدرك الوسائل: 17/ 343، باب 15، حديث 21530.