چون نور يقين در دل تابيد ، به تماشاى عنايتى نايل مىشود كه قبل از يقين از آن عنايات بىبهره بود ، اين چه يقينى است كه سود آن بيشتر مشمول الطاف الهى شدن است . اين چه يقينى است كه حصول آن در قلب و تابش آن در دل باعث مىگردد كه فاصله بين انسان و خدا كم شود و در نتيجه به مقام قرب رسيده و آنچه را قبل از آن نمىديد مىبيند البته براى يافتن اين يقين بايد به كتاب خدا و روايات كه منعكس كننده اصول عرفان واقعى هستند مراجعه كرد .
مراتب يقين
قبل از هر چيز بايد دانست كه از نظر عارفان ، يقين داراى سه مرتبه است :
1 ـ علم اليقين .
2 ـ عين اليقين .
3 ـ حقّ اليقين .
علم اليقين به معناى تصوّر و تصديق موضوع به صورتى است كه در واقع چنان است و البته حصول اين يقين جز به كمك دانش و علم و استدلال و منطق ميسّر نيست . عين اليقين به معناى ديدن و مشاهده كردن واقعيّت است و اين مرتبه درجهاى از مرتبه قبل بالاتر است ، چون بين چيزى را به چشم ديدن و باور كردن تا شنيدن
و قبول كردن خيلى فرق است . حق اليقين به معناى متّحد شدن وجود با واقعيّت است ؛ به نحوى كه هيچگونه
راه شك و ترديدى به آن براى انسان نماند و واقعيّت خارجى يا موجوديّت انسان يكى گردد ، به قول بابا طاهر عريان :
بود درد مو و درمانم از دوست
بود وصل مو و هجرانم از دوست
اگر قصابم از تن واكره پوست
جدا هرگز نگردد جانم از دوست
حق اليقين به معناى فناى در حق و بقاى به اوست ، علماً و شهوداً و حالاً و مراد از لقاى حق در آيات قرآن همين مرتبه است ، مرتبهاى كه كار دليل و برهان كار ديده نيست ، بلكه نتيجه حركت الهى قلب است ، قلبى كه خانه اوست و عرصه تجلّى نور او و چون ديده قلب كه از آن تعبير به بصيرت مىشود ، به نور يقين روشن گردد انسان مستحقّ عنايات خاصّه و الطاف رحمانيه مىگردد و مىشنود آنچه را قبل از اين يقين نمىشنيد و مىبيند آنچه را نمىديد و مىيابد ، آنچه را نمىيافت . «منازل السائرين» كه يكى از بهترين كتب عرفانى است در باب يقين چنين مىگويد : و يقين را سه درجه است :
اوّل علم اليقين و آن قبول چيزى است كه از حق ظاهر شده و به ما رسيده و قبول چيزى است كه مربوط به حق است و از ما غايب است و استقامت بر چيزى است كه قائم به حق است » . در شرح مطلب فوق مىفرمايد : « علم اليقين قبول برنامههايى است كه از طريق انبيا از قبيل ايمان و اسلام و احكام و معجزات كه همه دلالت دارند از جانب حقّند به ما رسيده و نيز قبول آخرت و احوال روز قيامت و بهشت و جهنّم وهرچه كه متعلّق به فرد است مىباشد . و نيز ايستادگى و پابرجايى بر امورى است كه بندگان به آن هدايت مىشوند
و يقين آنان تقويت مىگردد .
درجه دوّم عين اليقين است و آن بىنيازى انسان از يافتن واقعيّت به كمك استدلال است و بىنيازى انسان از خبر ، به وسيله ديدن است و پاره شدن حجاب علم به مشاهده واقعيّت است . سپس در شرح مىفرمايد : عين اليقين شهود اشياء به كشف است ، به همانطور كه اشياء هستند و اين گونه مشاهده با كمك فطرت پاك و قلب سليم است و در صورت پاك شدن عالم جان از غبار گناه و كدورت شك و ترديد ميسّر است . منظور از حجاب علم هم معلوم است كه گاهى انسان ، صورتى مطالب با واقع در ذهن خود تصوّر مىكند و در حالى كه شىء غايب از او است ؛ ولى در صورت حضور شىء در برابر انسان و انعكاس آن شىء برابر در قلب اين عين اليقين است .
درجه سوم حق اليقين است و آن تلألؤ نور صبح كشف است ، سپس راحت شدن از سنگينى تعيّن بر دوش جان سپس فنا در حق اليقين . آنگاه در شرح اين مطلب مىفرمايد : حق اليقين به تحقّق به حقيقت علم حق
است با فنا از بود خود و علم خود ، به اين معنى كه تجلّى نور حقيقت است بر ظلمت منيّت انسان ، به طورى كه انسان بر اثر آن تجلّى از ميان برخيزد ، چون از ميان برخاست و خودى برجاى نماند از سنگينى بار يقين رها مىشود ؛ زيرا قبل از آن تجلّى موجودى بود آراسته به صفت يقين ، ولى اكنون وجودى نمانده كه حامل
صفت يقين باشد و متحمّل حقيقى كه يقين بر او بار كرده ، بلكه به جايى رسيده كه دست حق و گوش حق و چشم حق و علم حق و راه حق و قدم حق شده و او نيست كه به سيرش ادامه مىدهد ، بلكه او را در مسير مىبرند و از خود حركتى ندارد ، حركتش مىدهند ، آنگاه فنا در حق اليقين كه ديگر از او عين و اثرى نمىبينى . همه حق است و بس ، همه فنا است و بس ، همه تعلّق و ربط است و بس و به فرموده اميرالمؤمنين عليهالسلام در مناجات مسجد كوفه :
مَوْلاى يا مَوْلاى أَنْتَ الْمَوْلى وَأَنَا الْعَبْدُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْعَبْدَ إِلاّ الْمَوْلى ، مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ أَنْتَ الْمالِكُ وَأَنَا الْمَمْلُوكُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْمَمْلُوكَ إِلاّ الْمالِكُ ، مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ أَنْتَ الْعَزيزُ وَأَنَا الذَّليلُ وَهَلْ يَرْحَمُ الذَّليلَ إِلاّ الْعَزيزُ ، مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ أَنْتَ الْخالِقُ وَأَنَا الْمَخْلُوقُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْمَخْلُوقَ إِلاّ الْخالِقُ ، مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ أَنْتَ الْعَظيمُ وَأَنَا الْحَقيرُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْحَقيرَ إِلاّ الْعَظيمُ ، مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ أَنْتَ الْقَوِىُّ وَأَنَا الضَّعيفُ وَهَلْ يَرْحَمُ الضَّعيفَ إِلاّ الْقَوىُّ ، مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ أَنْتَ الغَنِىُّ وَأَنَا الْفَقيرُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْفَقيرَ إِلاّ الغَنِىّ ، مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ أَنَا السَّائِلُ وَأَنْتَ الْمُعْطى وَهَلْ يَرْحَمُ
السَّائِلَ إِلاّ الْمُعْطى ، مَوْلاى يا مَوْلاى أَنْتَ الْحَىُّ وَأَنَا المَيِّتُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْمَيِّتَ إِلاّ الْحَىُّ ، مَوْلاىَ يا َمَوْلاىَ أَنْتَ الْباقى وَأَنَا الْفانى وَهَلْ يَرْحَمُ الفانِىَ إِلاّ الْباقى .
آرى ، به آنجا مىرسد كه شخصيتى مانند امير مؤمنان عليهالسلام كه از نظر سرمايه ايمانى و عملى و اخلاقى پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله در تمام ادوار خلقت بىنظير است ، چنان فانى در او مىشود كه خود را ذليل ، فقير ، ضعيف ، ميّت و فانى مىداند و اين پرثمرترين حالتى است كه انسان نسبت به حق پيدا مىكند و اين مرحله حق اليقين است . البته با تدبّر در آيات قرآن و روايات معلوم مىشود كه انسان از طريق علم اليقين
به مرتبه عين اليقين و از عين اليقين به مرحله حق اليقين مىرسد . در علم اليقين فعاليّت مغزى و عقلى دخالت دارد و در عين اليقين فعاليت قلب و در حقاليقين جذبه الهى و عنايت خداوندى كه همان كشش معشوق به عاشق است مىباشد .
اگر از جانب معشوق نباشد كششى
كوشش عاشق بيچاره به جايى نرسد