ـ معنای لغوی و اصطلاحی واژه تناسخ
«تناسخ» از ریشه «نسخ» گرفته شده و كاربرد لغوی آن با دو ویژگی همراه است:
1. تحول و انتقال.
2. تعاقب دو پدیده كه یكی جانشین دیگری گردد.[1]
از اینرو، واژه «نسخ» در اصطلاح فقه و اصول فقه عبارت است از اینكه حكمی در شریعت به وسیله حكم دیگر برطرف شود، كه هر دو ویژگی معنای لغوی به روشنی در آن موجود است: ولی هرگاه این واژه در مسایل كلامی مانند «تناسخ» به كار میرود، تنها ویژگی اول مورد نظر است، زیرا چنانكه خواهیم گفت: «تناسخ» عبارت است از اینكه: روح از بدنی به بدن دیگر منتقل شود، كه در اینجا تحول و انتقال هست، ولی حالت تعاقب، كه یكی پشت سر دیگری درآید، وجود ندارد.
در هر حال، انتقال و تحول درباره نفس انسان، گونههایی دارد كه عبارتند از:
1. انتقال نفس انسانی از این جهان به سرای دیگر.
2. انتقال نفس در سایه حركت جوهری، از مرتبه قوه به مرتبه كمال، مانند نفس نوزاد كه كمالات در آن، كاملاً به صورت بالقوه و زمینه است، به تدریج به حد كمال میرسد.
3. انتقال نفس پس از مرگ به جسمی از اجسام مانند سلول نباتی و یا نطفه حیوان و یا جنین انسان؛ و به دیگر سخن: قایلین به تناسخ به این معنا معتقدند كه آنگاه كه انسان میمیرد، روح او به جای انتقال به نشأه دیگر، باز به این جهان باز میگردد در این بازگشت، نفس برای خود بدنی لازم دارد، كه با آن بدن به زندگی مادی خود ادامه دهد و این بدن كه ما از آن به جسم تعبیر آوردیم، گاهی نبات است، و گاهی حیوان است، و گاهی انسان. این همان تناسخ است كه در فلسفه اسلامی و قبلاً در فلسفه یونان، بلكه در مجامع فكری بشر مطرح بوده است و غالباً كسانی كه تجزیه و تحلیل درستی از معاد نداشتند به این اصل پناه بردند، با این توجیه كه گویی اصل تناسخ اصل عدالت در باب كیفر و پاداش را تأمین میكند. مثلاً كسانی كه در زندگی دیرینه خود درستكار و پاكدامن بودهاند، بار دیگر به این جهان باز میگردند، و از زندگی بسیار مرفه و دور از غم و ناراحتی (به عنوان پاداش) برخوردار میشوند، برعكس، آن گروه كه در زندگی پیشین خود تجاوزكار و ستمگر بودهاند، برای كیفر، به زندگی پستتر باز میگردند. و در نتیجه، اگر امروز گروهی را مرفه، و گروه دیگر را گرسنه و برهنه میبینیم، این به خاطر نتیجه اعمال پیشین آنها است كه به این صورت تجلی كرده است، و هرگز تقصیری متوجه فرد یا جامعه نیست.
اعتقاد به تناسخ به این شكل، گذشته از اینكه از نظر فلسفی نادرست است، از نظر اجتماعی نیز پیآمدهای ناشایستی دارد. زیرا میتواند اهرمی محكم در دست جهانخواران باشد كه عزت و رفاه خود را معلول پارسایی دوران دیرینه، و بدبختی بیچارگان را نتیجه زشتكاریهای آنان در زندگیهای قبلی قلمداد كنند، از این طریق، بر دیگ خشم فروزان و جوشان تودهها كه پیوسته خواستار انقلاب و پرخاشگری بر ضد مرفهان و مستكبران میباشند، آب سرد بریزند و همه را خاموش نمایند.
شاید به خاطر همین انگیزه بوده است كه اندیشه تناسخ در سرزمینهای مانند «هند» رشد نموده كه از نظر بدبختی، و گسترش فاصله طبقاتی وحشتزا و هولناك میباشد. به طور مسلم، صاحبان زر و زور برای توجیه كارهای خود، و برای فرونشاندن خشم ملتهای گرسنه و برهنه به چنین اصلی پناه میبردند، و رفاه خود و تهیدستی مرگبار مستمندان و تهیدستان را از این طریق توجیه مینمودند، تا آن هندی بیچاره به جای فكر انقلاب، بر زندگی قبلی خود تأسف ورزد، و با خود بگوید: من هزاران سال پیش كه در این جهان زندگی میكردم، چنین و چنان كردم، و اینك همان دامنگیرم شده است، ولی خوشا به حال آن خواجگان كه هم اكنون میوه نیكوكاری خود را میچینند، بدون آن كه ستمی به كسی بنمایند!
اقسام تناسخ
تناسخ فلسفی گونههایی دارد كه عبارتند از:
1. تناسخ نامحدود.
2. تناسخ محدود به صورت نزولی
3. تناسخ محدود به صورت صعودی
هر چند هر سه نظریه، از نظر اشكال تصادم با معاد یكسان نمیباشند؛ زیرا قسم نخست از نظر بحثهای فلسفی كاملاً در تضاد با معاد میباشد، در حالی كه قسم سوم فقط یك نظریه فلسفی غیر صحیح است، هر چند اعتقاد به آن، مستلزم مخالفت با اندیشه معاد نیست، همانگونه كه قسم دوم نیز مخالفت همه جانبه با اندیشه معاد ندارد، ولی چون همگی در یك اصل اشتراك دارند، و آن انتقال نفس از جسمی به جسم دیگر میباشد، به همین دلیل قسم سوم را نیز در شمار اقسام تناسخ آوردیم.
1. تناسخ نامحدود یا مطلق
مقصود از آن این است كه نفس همه انسانها، در همه زمانها پیوسته از بدنی به بدن دیگر منتقل میشوند، و برای این انتقال، از نظر افراد، و نیز از نظر زمان محدودیتی وجود ندارد: یعنی نفوس تمام انسانها در تمام زمانها به هنگام مرگ، دستخوش انتقال، از بدنی به بدن دیگر میباشند، و اگر معادی هست جز بازگشت به این دنیا آن هم به این صورت، چیز دیگری نیست. و چون این انتقال از نظر افراد و از نظر زمان، گسترش كامل دارد، از آن به تناسخ نامحدود یا مطلق تعبیر نمودیم.
قطب الدین شیرازی(ره) در تشریح این قسم از تناسخ چنین میگوید:
«گروهی كه از نظر تحصیل و آگاهی فلسفی در درجه نازل میباشند به یك چنین تناسخ معتقدند، یعنی پیوسته نفوس از طریق مرگ و از طریق بدنهای گوناگون، خود را نشان میدهند و فساد و نابودی یك بدن مانع از عود ارواح به این جهان نمیباشد.»[2]
2. تناسخ محدود به شكل نزولی
قایلان به چنین تناسخی معتقدند انسانهایی كه از نظر علم و عمل، و حكمت نظری و عملی، در سطح بالاتری قرار گرفتهاند، به هنگام مرگ بار دیگر به این جهان باز نمیگردند، بلكه به جهان مجردات و مفارقات (از ماده و آثار آن) میپیوندند، و برای بازگشت آنان به این جهان، وجهی نیست.
ولی آن گروه كه از نظر حكمت علمی و عملی در درجه پایین قرار دارند، و نفس آنان آیینه معقولات نبوده و در مرتبه «تخلیه نفس» از رذایل، توفیق كامل به دست نیاوردهاند، برای تكمیل در هر دو قلمرو (نظری و عملی)، بار دیگر به این جهان باز میگردند، تا آنجا كه از هر دو جنبه به كمال برسند، و پس از كمال به عالم نور بپیوندند.
در این نوع تناسخ دو نوع محدودیت وجود دارد:
یكی، محدودیت از نظر افراد، زیرا تمام افراد به چنین سرنوشتی دچار نمیگردند، و افراد كامل بعد از مرگ به جای بازگشت به دنیا، به عالم نور و ابدیت ملحق میشوند.
دیگری، محدودیت از نظر زمان، یعنی حتی آن افرادی كه برای تكمیل به این جهان باز گردانده میشوند، هرگز در این مسیر پیوسته نمیمانند، بلكه روزی كه نقصانهای علمی و عملی خود را برطرف كردند بسان انسانهای كامل قفس را شكسته و به عالم نور میپیوندند.
3. تناسخ صعودی
این نظریه بر دو پایه استوار است:
1. از میان تمام اجسام، نبات آمادگی و استعداد بیشتری برای دریافت فیض حیات دارد.
2. مزاج انسانی برای دریافت حیات برتر، بیش از نبات شایستگی دارد. او شایسته دریافت حیاتی است كه مراتب نباتی و حیوانی را پشت سر گذاشته باشد.
به خاطر حفظ این دواصل (آمادگی بیشتر در نبات، و شایستگی بیشتر در انسان)، فیض الهی كه همان حیات و نفس است، نخست به نبات تعلق میگیرد و پس از سیر تكاملی خود به مرتبه نزدیك به حیوان، در «نخل» ظاهر میشود، آنگاه به عالم جانوران گام مینهد، و پس از تكامل و وصول به مرتبه میمون، با یك جهش به انسان تعلق میگیرد و به حركت استكمالی خود ادامه میدهد، تا از نازلترین درجه به مرتبه كمال نایل گردد.[3]
تناسخ مطلق وعنایت الهی
درباره تناسخ مطلق دو مطلب را یادآور میشویم:
1. هرگاه نفوس به صورت همگانی و همیشگی راه تناسخ را بپیمایند، دیگر مجالی برای معاد نخواهد بود، در حالی كه با توجه به دلایل عقلی ـ كه پیش از این بیان گردید ـ معاد امری ضروری و حتمی است.
شاید قایلان به این نظریه، چون به حقیقت (معاد) پی نبردهاند «ره افسانه زدهاند»، و تناسخ را جایگزین معاد ساختهاند: و این در حالی است كه دلایل ضرورت معاد چنین بازگشت را غایت معاد نمیداند، زیرا انگیزه معاد منحصر به پاداش و كیفر نیست، تا تناسخی هم آهنگ با زندگی پیشین انسان، تأمین كننده عدل الهی باشد، بلكه ضرورت معاد دلایل متعدد دارد كه جز با اعتقاد به انتقال انسان به نشأهای دیگر تأمین نمیشود.
2. نفس كه از بدنی به بدن دیگر منتقل میشود، از دو حالت بیرون نیست، یا موجودی است منطبع و نهفته در ماده، و یا موجودی است مجرد و پیراسته از جسم و جسمانیت.
در فرض نخست، نفس انسانی حالت عرض یا صور منطبع و منقوش در ماده به خود میگیرد، كه انتقال آن از موضوعی به موضوع دیگر محال است، زیرا واقعیت عرض و صورت منطبع، قیام به غیر است، و لازمه انتقال این است كه نفس منطبع، در حال انتقال بدون موضوع بوده و حالت استقلال داشته باشد.
به عبارت دیگر: باید نفس منطبع در بدن نخست و پس از انتقال، دارای موضوع بوده، و در حال انتقال فاقد موضوع باشد، یعنی از نظر موضوع مستقل و بینیاز باشد. و این فرض، مستلزم تناقض است؛ زیرا واقعیت این صورت، قیام به غیر است. بنابراین، اگر با این واقعیت وابسته، وجود مستقلی داشته باشد، این همان جمع میان دو نقیض در آن واحد است.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . در اقرب الموارد مینویسد: النسخ فی الاصل النقل النقل: نیز راغب در مفردات خود میگوید: النسخ ازاله شیء بشیء یتعاقبه كنسخ الشمس الظل، و الظل الشمس، و الشیب الشباب؛ نسخ از بین بردن یك چیز است، چیز دیگر را به صورت متعاقب؛ مانند خورشید كه سایه را، یا سایه كه خورشید را محو میكند، و پیری كه جوانی را فرسود میسازد؛ و در همه این موارد نسخ به كار میرود.
[2] . شرح حكمه الاشراق، ص 476.
[3] . اسرار الحكم، ص 293ـ294.