حى صفت مشبهّه است كه از نظر معنا دلالت بر ثبوت، دوام، هميشگى و سرمديت و ابديت مىكند. حىّ نسبت به حضرت حق واقعيتى حقيقى است و امرى كامل و واجب، و مبراى از هر نقص و عيب و جداى از شائبه عوارض و به عبارت ديگر هستى و وجود مطلق است كه اول و آخرى براى او نيست، حيات او ازلى و ابدى است، و حيات ديگر موجودات عارضى و در معرض فنا و امرى تبعى و افاضه وجود مقدس پروردگار به آنهاست.
حصر حىّ در آيه شريفه حصر حقيقى است نه حصر اضافى، و حياتى است كه مرگ و فنا و زوال ابداً در آن راه ندارد، و واقعيتى است كه حيات همه موجودات بر آن تكيه دارد، و تحقق آن بدون اتصال به او و اشاره حضرتش، و قرار گرفتنش در گردونه امر كُن محال است.
وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لا يَمُوتُ:
و بر زندهاى كه مرگ به او راه ندارد تكيه كن و اعتماد و توكل داشته باش.
مفهوم حيات در ابتداى امر، و در حال تصور و نگاه اوليه معلوم و بديهى است و آن حقيقتى است كه ادراكات و احساسات بر آن مبتنى است، و ملازم با علم و قدرت است و با منتفى شدن و از دست رفتنش چراغ همه احساسات و ادراكات و آثارش خاموش مىشود و چنين حياتى داراى مراتبى از نظر شدت و ضعف است.
حيات انسان، حيات حيوان، حيات نبات، حيات فرشتگان و مجردات.
اين حيات حياتى است كه اولًا قائم به خودش و استقلالى نيست، و ثانياً در معرض فنا و مرگ و از دست رفتن است، ولى حيات حق كه اصيل، ذاتى و قائم به خود است، و عين هستى و وجود است اولًا ازلى و ابدى و دائمى و سرمدى است، ثانياً مبدء و منشأ و سرچشمه حيات همه موجودات جهان هستى و عرصه پهناور عالم آفرينش است، و حقيقت آن چه نسبت به حق و چه نسبت به ديگر موجودات براى احدى قابل درك نيست، آنچه از حيات قابل درك است آثار آن از قبيل احساسات، حركات، آگاهى، علم، قدرت، رحمت، محبت و ديگر امور است، بنابراين راهى به بحث از حقيقت آن وجود ندارد، تنها راهى كه براى بحث در آن باز است راه به سوى آثار و عوارض آن است.
قرآن مجيد بدون بيان حقيقت حيات، از حيات به عنوان اينكه افاضه حق به موجودات است، و در معرض مرگ و فناست، و حيات دنيائى حياتى اندك، داراى كاستى، و در معرض فناء و مرگ، و حيات آخرتى كه آن هم افاضه پروردگار است حياتى كامل و بدون مرگ و فنا و حيات حقيقى است در آياتى ياد كرده است.
وَ ما يَسْتَوِي الْأَحْياءُ وَ لَا الْأَمْواتُ:
زندگان با مردگان يكسان و مساوى نيستند.
اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها:
بدانيد كه خدا زمين را بعد از مردنش زنده مىكند.
وَ مِنْ آياتِهِ أَنَّكَ تَرَى الْأَرْضَ خاشِعَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ إِنَّ الَّذِي أَحْياها لَمُحْيِ الْمَوْتى إِنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: «3»
و از نشانههاى قدرت و ربوبيت اوست كه تو زمين را خشك و بىگياه مىبينى، پس هنگامى كه باران بر آن نازل مىكنيم به شدت به جنبش در آيد و بر آيد بىترديد كسى كه زمين مرده را زنده كرد مردگان را زنده مىكند زيرا او بر هر كارى تواناست.
رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ:
خداوندا ما را دو بار ميراندى و دو بار زنده نمودى.
منظور از دو حيات در آيه شريفه حيات برزخى و حيات آخرتى است.
زندگى و حيات دنيائى چنان كه خود ما حس مىكنيم و با آن سر و كار داريم نه اين كه داراى كمال و جامعيت نيست بلكه در معرض انواع حوادث و بلايا و نهايتاً مرگ و فناست، ولى حيات آخرت حياتى داراى كمال و جامعيت است و مرگ و فنا در آن راه ندارد و نقصى در عيش دارندگان آن به وجود نمىآيد.
وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ:
و اين حيات دنيا جز سرگرمى و بازى نيست، [حياتى كامل و بدون نقص و هميشگى نيست] و بىترديد سراى آخرت همان حيات حقيقى و ابدى است، اگر اينان به اين حقيقت آگاهى داشتند، حيات دنيا را به قيمت از دست دادن حيات آخرت انتخاب نمىكردند.
لا يَذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَةَ الْأُولى وَ وَقاهُمْ عَذابَ الْجَحِيمِ:
در آخرت مرگ را نمىچشند، مرگ آنان همان مرگى بود كه در دنيا چشيدند، و خدا آنان را از عذاب دوزخ مصون مىدارد.
در هر صورت حيات حقيقى چنان كه از آيات و روايات و لغات و از قواعد محكم فلسفه و حكمت و دلايل و براهين استفاده مىشود حياتى است كه چنگال مرگ در آن فرو نمىرود، و فنا به آن راهى ندارد، و زوال بر او محال است و اين نيست مگر اين كه حيات عين ذات صاحب آن باشد و از ديگرى به او افاضه نشده باشد و چنين حيات حقيقى حيات خداست، بنابراين حيات حضرت او حيات حقيقى و كامل و مبراى از نقص و عيب و عين ذات و بدون اول و آخر و
ازلى و ابدى است و ديگر صفات حضرتش نيز مانند صفت حىّ عين ذات اوست، و اينگونه حيات منحصر به ذات حضرت ربّ است و بس.
حياتش مبدء حيات هر حياتدار است و همه حياتداران در بقاء حياتشان از او مدد مىگيرند، و براى تحقق آثار حياتشان به يارى او نيازمندند.
افاضه حيات به هر موجودى ويژه حضرت حق است و احدى تا ابد قدرت حياتبخشى نخواهد داشت.
«آنچه از منابع اسلامى استفاده مىشود اين است كه ساختن موجود زنده حتى حشرات كوچك از قبيل پشه و مگس غير ممكن است.
بايد توجه داشت كه موجودات زنده علاوه بر مولكول حيات، داراى سرمايههاى غريزى و طبيعى بهتآورى هستند كه همه با محاسبه و اندازهگيرى صحيح از طرف خداوند به آنها اعطا شده و در پرتو آن سرمايهها مىتوانند زندگى كنند و به حيات خود ادامه دهند.
مثلًا پشه علاوه بر اصل حيات، حب ذات دارد و به زندگى خود علاقهمند است و تا جائى كه قادر است در حفظ حيات خود مىكوشد، هوش دارد و در محيط خطر نمىرود و اگر فرضاً به خطر افتاد مجاهده مىكند تا خود را از آن محيط نجات دهد، اراده و تصميم دارد بر وفق تشخيص خود پرواز مىكند و راهى را در پيش مىگيرد و گاهى به اراده خود مسير خويش را عوض مىكند و اگر بخواهد طيران را قطع مىنمايد و مىنشيند، دوستى و دشمنى دارد، شهوت و غضب دارد، نر و ماده دارد، تخمريزى مىكند و محيط مساعد تخمريزى را براى پرورش فرزندانش به خوبى تشخيص مىدهد، هاضمه دارد، جاذبه و دافعه دارد، غذاى خود را مىشناسد، براى به دست آوردن غذا پرواز اكتشافى مىكند، و هر جا غذاى خود را پيدا كرد فرود مىآيد، از تمام اعضائى كه خداوند به وى اعطا نموده درست و در جاى خود استفاده مىكند.
خلاصه پشه علاوه بر حيات، ودايع حكيمانهاى در نهادش سپرده شده است كه بعضى از آنها براى بشر امروز شناخته شده و برخى ناشناخته است، چنين موجود عجيبى را با تمام جهات كمال و جامعيت بشر نيافريده و هرگز نمىآفريند.
اميرمؤمنان (ع) مىفرمايد:
«لَوِ اجْتَمَعَ جَمِيعُ حَيَوانِها مِنْ طَيْرِها وَ بَهائِمِها، .. وَ مُتَبَلِّدَةِ اءُمَمِها وَ اءَكْياسِها عَلَى إِحْداثِ بَعُوضَةٍ ما قَدَرَتْ عَلى إِحْداثِها، وَ لا عَرَفَتْ كَيْفَ السَّبِيلُ إِلَى إِيجادِها، وَ لَتَحَيَّرَتْ عُقُولُها فِى عِلْمِ ذلِكَ وَ تاهَتْ، وَ عَجَزَتْ قُواها وَ تَناهَتْ وَ رَجَعَتْ خاسِئَةً حَسِيرَةً عارِفَةً بِاءَنَّها مَقْهُورَةٌ، مُقِرَّةً بِالْعَجْزِ عَنْ إِنْشائِها:»
اگر همه موجودات زندهى جهان از پرندگان و چارپايان و ديگر حيوانان و همه امتهاى كودن و هوشمند، دست به دست هم بدهند كه پشهاى به وجود آورند، هرگز قادر نخواهند بود، نه تنها قدرت آفريدن آن را ندارند، بلكه راه به وجود آوردن آن را نيز نمىشناسند، اگر انسانها روزى نقشه چنين كارى را در سر بپروارنند كه پشهاى زنده بسازند عقولشان حيرتزده و مضطرب مىشود، نيروهائى كه در وجودشان ذخيره است رفته رفته ناتوان شده و سرانجام پايان پذيرد و از راهى كه رفتهاند مطرود و غمزده باز مىگردند، در حالى كه از شكست خود آگاهى دارند و به ناتوانى خويش از آفريدن پشه ناچيز اعتراف مىكنند.
بحث حيات در گذشته از مباحث مهم علمى بوده و در جهان كنونى، با پيشرفت صنعت و تهيه وسايل دقيق آزمايشگاهى ارزش و اهميت زيادترى كسب كرده و توجه دانشمندان محقق بيش از پيش به شناخت حيات معطوف شده است.
ولى آنچه هم اكنون مىتوان گفت اين است: كه مسأله حيات در جهان نبات و حيوان و انسان يكى از حقايق ناشناخته عالم طبيعت است، هيچ دانشمندى در گذشته و حال به حقيقت زندگى و عمق حيات پى نبرده و نتوانسته است از اين راز نهفته پرده بردارد.
آن چه را كه از نظر طبيعى به نام تغذيهو هضم و جذب درباره حيات گفتهاند و همچنين آن را كه از نظر معنوى به عنوان صلاحيت علم و قدرت ذكر كردهاند همه و همه بيان آثار و نشانههاى حيات در جهان طبيعت است و هيچ يك از آنها روشنگر حقيقت زندگى نيست، مثل اين كه در معرفى الكتريسته بگويند: نيروئى است كه لامپ را روشن مىكند و بلندگو را به صدا درمىآورد، اطو را گرم مىكند، ماشينهاى كارخانه را به راه مىاندازد، هيچ يك از اينها حقيقت الكتريسته را روشن نمىكند بلكه تنها بيان آثار و نتايج اين نيروى ناشناخته است.
وقتى بشر از درك حقيقت حيات يك بوته خار يا يك حشره ناچيز عاجز باشد، وقتى انسان نتواند حقيقت زندگى و حيات خود و ساير موجودات زنده كره زمين را كه پيوسته با آنها در تماس است درك نمايد، بديهى است كه مىتواند به حيات خداوند بزرگ پى ببرد و از حقيقت آن آگاه شود.
به راستى احدى نمىداند اين چه حقيقتى است كه عناصر طبيعى و املاح معدنى مرده اين عالم را با موازنه و محاسبه مخصوص از مخازن طبيعت مىگيرد و طبق قانون حيات به موجودات زنده تبديلشان مىنمايد، به آنها نيروى تحرك حياتى مىبخشد و به فعاليتهاى گوناگون زندگى وادارشان مىسازد؟!
مرگ نيز مانند حيات يك حقيقت حيرتزا و بهتآورى است. هيچ يك از موجودات زنده اين عالم از نبات و حيوان حيات ابدى ندارند، همه آنها با تفاوتهائى كه در نظام آفرينش مقرر شده داراى يك عمر طبيعى معينى هستند، وقتى دوران حياتشان سپرى مىشود مرگ طبيعى فرا مىرسد، موجود زنده مىميرد، عناصر طبيعى و مواد تشكيل دهنده اندامهاى وى با برنامه مخصوصى كه در كتاب خلقت مقرر شده تجزيه مىشوند و دوباره به صورت مواد مرده به مخازن طبيعت برمىگردند. قرآن مجيد اين تحول پىگير و دگرگونى متناوب را كه ناشى از قانون حيات و مرگ است يكى از نشانههاى قدرت و ربوبيت حكيمانه الهى معرفى كرده و آن را كار خداوند توانا مىداند.
يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ كَذلِكَ تُخْرَجُونَ:
خداست كه زنده را از مرده بيرون مىآورد، و مرده را از زنده بيرون مىكشد و زمين را پس از مردنش زنده مىكند و اينگونه از گورها پس از مرگ بيرون آورده مىشويد.
اميرمؤمنان (ع) مىفرمايد:
«و اعلم ان مالك الموت هو مالك الحياة و ان الخالق هو المميت:»
آگاه باش كه مالك و فرمان رواى مرگ در جهان خلقت همان كسى است كه مالك زندگى و حيات است و خالقى كه آفريننده موجود زنده است ميراننده اوست هيچ يك از الهيون و ماديون از رمز پيدايش حيات و چگونگى به وجود آمدن سلولهاى گياهى و حيوانى آگاهى ندارند، با اين تفاوت كه الهيون به اصل آفرينش معتقدند و مىگويند:
اين خداوند حكيم و دانا و پروردگار حىّ تواناست كه با اراده الهى و حكيمانه خود جهان را پايهگذارى كرده و حيات را آفريده و هر موجود زندهاى را به قوا و نيروهائى كه لازمه ادامه حيات اوست مجهز فرموده است.
ماديون كه مىخواهند پديده حيات را ناشى از تصادف و عمل كوركورانه طبيعت معرفى نمايند در بنبست علمى عجيبى قرار گرفتهاند، و براى توجيه و تبيين عقلى اين پديده ناشناخته فرضيههاى گوناگونى عرضه كردهاند ولى هيچ يك از آن فرضيهها، روشنگر اين معماى پيچيده نشده و نتوانسته است از اين راز ناشناخته پرده بردارد.
مفضل به حضرت صادق (ع) گفت: مولاى من كسانى گمان مىكنند كه اين نظم و حساب در اين پهن دشت هستى كار طبيعت است!
فرمود: از آنان بپرسى طبيعت چيست؟ آيا طبيعت از كارهاى حساب شده و منظمى كه انجام مىدهد آگاهى دارد يا ندارد؟ آيا با اراده و اختيار خود عمل مىكند يا نه؟
اگر مثبت جواب دادند و گفتند: طبيعت، عالم و آگاه و قادر است پس چه چيز در اثبات وجود خالق سد راه آنهاست؟ خالقى كه طبيعت ساخته و مصنوع اوست، يعنى اينان به مبدء آگاه و عالم و قادر اعتراف دارند و الهى چيزى جز اين نمىگويد.
اگر گمان مىكنند كه طبيعت بدون علم و اراده عمل كند، با آن كه مىبينيم كارهاى طبيعت نادان آن قدر حساب شده و حكيمانه است مىفهميم كه منشأ اصلى اين همه نظم و حكمت خداوند خالق حكيم است و چيزى را كه آنان طبيعت ناميدهاند. سنت و قانونى است كه آفريدهگار در آفريده خود مقرر كرده و مسيرى را مىپيمايد كه خداوند آن را در آن مسير به حركت آورده است. «1» آية الكرسى در آغازش خداوند را يگانه معبود شايسته پرستش معرفى كرده، به اين معنا كه جز ذات اقدس او هيچ معبودى لايق بندگى و پرستش نيست، سپس صفات كمال معبود واقعى را كه يكى پس از ديگرى خاطر نشان ساخته كه اول آنها حيات است.
حيات مانند وجود مفهومش روشن ولى حقيقتش ناشناخته ومجهول است، حيات مانند وجود داراى مراتب و درجات مختلف است:
غنى بالذات و فقير بالذات، واجب بالذات و ممكن بالذات حيات ازلى و ابدى، حيات حادث و پايانپذير.
كلمه حىّ در مورد حيات بارى تعالى كه عين ذات و قائم به ذات اوست، و ذاتش اصلى و حقيقت حيات است و همچنين در مورد حيات ممكنات كه عارض بر ذات و قائم به ذات بارى تعالى است نيز اطلاق مىشود.
حيات يك كمال حقيقى است و ذات اقدس الهى كه معبود واقعى و جامع جميع كمالات است بايد قطعاً داراى حيات باشد، و اگر صفت حيات براى خداوند ثابت و محقق نباشد، لازمهاش اين است كه بعضى از ممكنات كه داراى صفت حيات هستند از خداوند خالق و معبود حقيقى كاملتر و برتر باشند.
پديده حيات در مكتب مادى به شرحى كه اشاره شد يك مشكل بزرگ و غير قابل توجيه است، زيرا وقتى از يك فرد مادى سئوال شود ماده مرده و بىشعور كه فاقد حيات بود از كجا و چگونه زندگى به دست آورد؟ در پاسخ فقط تئورىهاى متزلزل و ناثابتى را عرضه مىكند، نمىتواند به اين پرسش پاسخ قطعى بدهد، و قادر نيست پديده حيات را با منطق علمى توجيه و تبيين نمايد، ولى كسى كه پيرو مكتب الهى است و با تكيه به فطرت و عقل و برهان و دليل به خداوند آفريننده ايمان دارد و مىگويد: پروردگار هستى بخش خود زنده و حىّ است، همان طور كه اصل وجود را به آفريدههاى خود افاضه فرموده، حيات را نيز به موجودات زنده اعطا نموده است اعلام مىدارد: جهان زنده از خداوند حىّ به وجود آمده است ولى ما نه از حقيقت حيات آگاهى داريم و نه مىدانيم خداوند حيات را چگونه افاضه فرموده است، در نتيجه يك فرد الهى با منطق آفرينش و سئوال پديده حيات پاسخ مىدهد.»