منابع مقاله:
کتاب : تفسير و شرح صحيفه سجاديه، جلد هشتم
نوشته: حضرت استاد حسین انصاریان
طغيان و سركشى، يا نفسى است يا غيرى، يعنى كسى ظرفيت وجود خود را نداند و پا فراتر از خود بگذارد، به درجهاى از خودبينى برسد كه خويشتن را برتر و كاملتر از هر چيز بداند.
فلسفه هويتِ سركشى اين است كه انسان، اندازه وجودش را نمىشناسد و در اثر رهايى نفس، وجود را مستقل و بىنياز مىپندارد و براى رسيدن به خواستههاى شيطانى نفس، به هر پستى و جنايتى دست مىزند.
شناخت نفس كه مقدمه شناخت ربّ است در برابر سركشىِ نامحدود نفس مىباشد، به اين مفهوم كه هر كسى درظرف نورى و ظهورى خود، حق را بشناسد و خويش را تنها نبيند و خويش را نيازمند حقيقى به حق مشاهده نمايد، خداوند را شناخته است. هر كس به حقيقت ظهورى خويش پى ببرد كه از كجاست و در كجا و به سوى كجا روانه مىشود. خداوند او را مورد رحمت و فيضِ بىحد و لطف ويژه خويش قرار مىدهد.
حضرت على عليه السلام در باب معرفت نفس و نشانههاى آن مىفرمايد:
أَفْضَلُ الْحِكْمَةِ مَعْرِفَةُ الْإِنْسانِ نَفْسَهُ وَ وُقُوفُهُ عِنْدَ قَدْرِهِ. «1»
برترين حكمت، اين است كه انسان خود را بشناسد و اندازه خويش نگه دارد.
يعنى حكمت، در عمل انسان خردمند دو چيز است:
اوّل: دانش و انديشه درست او در شناخت نفس است.
دوّم: اخلاق و منش نيك او در ايستادگى بر نفس است.
زيرا هرگونه دانايى و تفكّر زيركانه در احوال نفس و مراتب آن سبب شناخت مسائل مبدأ و معاد مىشود و سلوك رفتارى صحيح با مردم و رعايت حقوق و احترام ديگران و حفظ بزرگوارى خود در جامعه سبب اجتناب از گناهان و شبههها مىگردد و خود به خود نفس كنترل مىگردد.
و نيز مىفرمايد:
نالَ الْفَوْزَ الْأَكْبَرَ مَنْ ظَفَرَ بِمَعْرِفَةِ النَّفْسِ. «2»
كسى كه موفق به خودشناسى شود به بزرگترين پيروزى دست يافته است.
از آن جا كه انسان چهره ظهور كامل حق است؛ پس اگر كسى حق را در اين چهره شناخت، به راستى حق را در آينه تماميت ظهور شناخته است. پس معرفت او فيض اكبر و برترين معارف است.
انسان هنگامى سركشى مىكند كه خود را مستقل از حق ببيند. در قرآن كريم، حق تعالى از اين راز مهم پرده برداشته و فرموده است:
عَلَّمَ الْإِنسنَ مَا لَمْ يَعْلَمْ* كَلَّآ إِنَّ الْإِنسنَ لَيَطْغَى* أَن رَّءَاهُ اسْتَغْنَى» «3»
[و] به انسان آنچه را نمىدانست تعليم داد.* اين چنين نيست [كه انسان سپاس گزار باشد] مسلماً انسان سركشى مىكند.* براى اين كه خود را بىنياز مىپندارد.
رمز موفقيّت انسان، اين است كه خود را از سركشى نجات دهد، چنانكه نبايد خمود و خاموش باشد؛ زيرا هر دو انحراف مىآورد. جهل انسان از حيث ظهورى خود، سركشى يا سرافكندگى دارد و آگاهى از آن بندگى و وابستگى به ربوبيت و استغناى نفس به همراه دارد و عبوديت درعين ربوبيت تجلّى مىكند.
خداوند انسان را به گونهاى آفريده كه تلقينپذير است و القائات خوب يا بدى كه در ضميرش نفوذ مىكند، مىتواند در كوتاه مدت يا دراز مدت در وى اثر بگذارد و آگاهانه يا ناآگاه او را به همان مسير سوق دهد.
تلقينپذيرى ازجمله عطاياى خداوند است كه به مشيت حكيمانه او در ضمير بشر مستقر گرديده است. اين عطيه گرانقدر از سرمايههاى تكامل انسانهاست به شرط آن كه در مسير صحيح قرار گيرد و غذاى عقلى و عملى در آن راه يابد.
اولياى معصوم ما براى اين كه پيروان خود را از خطر تمنيّات نفس يا وسوسههاى شيطان تا حد ممكن حفظ كنند، در پارهاى از معاشرتهاى اجتماعى كه مىتواند زمينهساز تلقينهاى نادرست باشد، نكتههايى را آموختهاند؛ زيرا تمنيات انسانى كه همان اميال و اشتها به چيزهاى مورد علاقه و رغبت نفس است كه در خاطر و دل پرورانده مىشود چه شدنى باشد يا نباشد.
آرزوهاى آدمى از جمله عطاياى پروردگار است كه به انسانها ارزانى داشته است كه مايه آبادى دنيا و ريشه تحرك و فعاليت است. آرزوى نيل به كمال؛ اهل علم را به حوزههاى علمى مىكشاند و آرزوى سوديابى؛ مردم را به تجارت و كشاورزى وادار مىكند، همه اينها رحمت و لطفى براى امت اسلام است تا پويايى و كوشش داشته باشند و از بركت آن كافران و گمراهان همه بهره ببرند.
آرزوهايى كه رنگ حقيقت و واقعيتبينى دارد؛ سرچشمه سعادت مادى و معنوى است. تمنّيات باطل و آرزوهاى خيالى كه مايه تضييع عمر و سد راه تكامل است، نه تنها رحمت نيست، بلكه از القائات شيطانى و ابزار گمراه سازى اوست.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
الْامَلُ سُلْطانُ الشَّياطينِ عَلى قُلُوبِ الْغافِلينَ. «4»
آرزو، غلبه شيطانها بر دلهاى بىخبران است.
البته مقصود، اميدها و آرزوهاى باطل است كه بر انسانها مسلّط مىشود و چشم دل را كور كرده و اسباب فريب دادن انسانها را فراهم مىكند. و همچنين صفات رذيله ديگر مانند حسدورزى و بدگمانى كه از كليدهاى شرارت و سركشى است و انسان را از ياد حق غافل مىسازد.
امام صادق عليه السلام درباره گفته خداوند متعال كه فرمود: وَ لِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبّهِجَنَّتَانِ» «5» مىفرمايد:
كسى كه بداند خداوند او را مىبيند و گفتههايش را مىشنود و از كارهاى خوب و بدى كه انجام مىدهد، آگاه است؛ اين عقيده جلوگير كارهاى ناپسند او مىشود. پس چنين كسى؛ از مقام خداوند واهمه دارد و نفس خويش را از هوسها و تمنيات ناروا باز مىدارد. «6» بنابراين مؤمن بايد دل را از آرزوها و بدگمانى و حسادت، پاك نگه دارد تا نعمتهاى خداوند آلوده به شيطنت و وسوسهها نگردد. اگر چنين حالتى در كسى پديد آمد و دلش به انديشه زوال نعمت گرايش يافت، آن تمنا را متوجه دشمنان خداوند كند و تدبيرى بينديشد تا در عرصه جنگهاى نفسانى غلبه يابد و شكست و نااميدى به جبهه باطل و كفر و نفاق وارد گردد و او حق را يارى نمايد.
[ «14» اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ لَا أُظْلَمَنَّ وَ أَنْتَ مُطِيقٌ لِلدَّفْعِ عَنِّي وَ لَا أَظْلِمَنَّ وَ أَنْتَ الْقَادِرُ عَلَى الْقَبْضِ مِنِّي وَ لَا أَضِلَّنَّ وَ قَدْ أَمْكَنَتْكَ هِدَايَتِي وَ لَا أَفْتَقِرَنَّ وَ مِنْ عِنْدِكَ وُسْعِي وَ لَا أَطْغَيَنَّ وَ مِنْ عِنْدِكَ وُجْدِي «15» اللَّهُمَّ إِلَى مَغْفِرَتِكَ وَفَدْتُ وَ إِلَى عَفْوِكَ قَصَدْتُ وَ إِلَى تَجَاوُزِكَ اشْتَقْتُ وَ بِفَضْلِكَ وَثِقْتُ وَ لَيْسَ عِنْدِي مَا يُوجِبُ لِي مَغْفِرَتَكَ وَ لَا فِي عَمَلِي مَا أَسْتَحِقُّ بِهِ عَفْوَكَ وَ مَا لِي بَعْدَ أَنْ حَكَمْتُ عَلَى نَفْسِي إِلَّا فَضْلُكَ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ تَفَضَّلْ عَلَيَّ «16» اللَّهُمَّ وَ أَنْطِقْنِي بِالْهُدَى وَ أَلْهِمْنِي التَّقْوَى وَ وَفِّقْنِي لِلَّتِي هِيَ أَزْكَى وَ اسْتَعْمِلْنِي بِمَا هُوَ أَرْضَى «17» اللَّهُمَّ اسْلُكْ بِيَ الطَّرِيقَةَ الْمُثْلَى وَ اجْعَلْنِي عَلَى مِلَّتِكَ أَمُوتُ وَ أَحْيَى «18» اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ مَتِّعْنِي بِالاقْتِصَادِ وَ اجْعَلْنِي مِنْ أَهْلِ السَّدَادِ وَ مِنْ أَدِلَّةِ الرَّشَادِ وَ مِنْ صَالِحِ الْعِبَادِ وَ ارْزُقْنِي فَوْزَ الْمَعَادِ وَ سلَامَةَ الْمِرْصَادِ]
خدايا! بر محمد و آلش درود فرست، و بر من ستم نشود، در حالى كه به دفعش از من توانايى، و بر ديگرى ستم نكنم، در حالى كه بر نگاه داشتنش از من قادرى، و گمراه نشوم در حالى كه بر هدايت من نيرومندى، و تهى دست نشوم، در حالى كه فراخى روزى من نزد توست، و طغيان نكنم، در حالى كه توانگرى من از جانب توست.
خدايا! به سوى آمرزشت آمدم، و به جانب بخششت روى كردم، و به گذشتت مشتاقم، و به احسانت اعتماد كردم. چيزى نزد من نيست كه به خاطر آن سزاوار بخششت شوم، و پس از اين كه عليه خود داورى كردم، به اين نتيجه رسيدم كه چيزى جز احسانت برايم نيست؛ پس بر محمد و آلش درود فرست و به من احسان كن.
خدايا! به هدايت، گويايم كن و تقوا را به من الهام فرما، و به پاكيزهترين روش توفيقم ده، و به امورى كه پسنديدهتر است به كارم گير.
خديا! مرا به بهترين راه بر، و مرا بر آيينت قرار ده كه بر اساس آن بميرم و بر مبناى آن زنده باشم.
خدايا! بر محمد و آلش درود فرست، و مرا در تمام امور زندگى از ميانهروى بهرهمند كن، و اهل صواب و درستى، و از زمره راهنمايان به خير، و از بندگان شايستهات قرار ده، و رستگارى روز قيامت و سلامت از كمينگاه عذاب را روزيم فرما.
[ «19» اللَّهُمَّ خُذْ لِنَفْسِكَ مِنْ نَفْسِي مَا يُخَلِّصُهَا وَ أَبْقِ لِنَفْسِي مِنْ نَفْسِي مَا يُصْلِحُهَا فَإِنَّ نَفْسِي هَالِكَةٌ أَوْ تَعْصِمَهَا «20» اللَّهُمَّ أَنْتَ عُدَّتِي إِنْ حَزِنْتُ وَ أَنْتَ مُنْتَجَعِي إِنْ حُرِمْتُ وَ بِكَ اسْتِغَاثَتِي إِنْ كَرِثْتُ وَ عِنْدَكَ مِمَّا فَاتَ خَلَفٌ وَ لِمَا فَسَدَ صَلَاحٌ وَ فِيمَا أَنْكَرْتَ تَغْيِيرٌ فَامْنُنْ عَلَيَّ قَبْلَ الْبَلاءِ بِالْعَافِيَةِ وَ قَبْلَ الْطَّلَبِ بِالْجِدَةِ وَ قَبْلَ الضَّلَالِ بِالرَّشَادِ وَ اكْفِنِي مَؤونَةَ مَعَرَّةِ الْعِبَادِ وَ هَبْ لِي أَمْنَ يَوْمِ الْمَعَادِ وَ امْنِحْنِي حُسْنَ الْإِرْشَادِ]
خدايا! از نَفْس من آنچه كه او را رهايى و نجات مىدهد، براى خود دريافت كن و براى نفس من از نفس من آنچه كه او را اصلاح مىكند باقى گذار. همانا نفس من در معرض هلاكت است؛ مگر اين كه تو حفظش كنى.
خدايا! اگر اندوهگين شوم، تو ذخيره و مايه دل خوشى منى، و اگر از هر درى محرومم كنند، تو محلّ رفت و آمد منى، و اگر در فشار و سختى قرار گيرم، كمك خواهيم از وجود توست، و آنچه از دستم رود، عوض و بدلش نزد توست، و براى هر چه فاسد شود، مايه اصلاح پيش توست، و هر آنچه را ناپسند دارى، تغييرش به دست توست.
خدايا! پيش از بلا به عافيت، و قبل از درخواست، به توانگرى، و پيش از گمراهى، به هدايت بر من منّت گذار، و مرا از سختى و دشوارى، آزار بندگان كفايت فرما، و ايمنى روز قيامت را نصيبم كن، و ارشاد كردن نيكو و خوب را به من عطا فرما.
كفايت از رنج و آزار بندگان
دراين فرازها حضرت سجّاد عليه السلام با استفاده از كلماتى همچو
«انْتَ» ، «بِكَ» و«عِنْدَكَ»
تنها پناه و دستگيره نجات انسان را، خداوند متعال معرفى كرده است؛ زيرا مفهوم درخواست عافيت در برابر بلاها و عطاى نعمت بدون منت و دورى از عيبجويى و آزار مردم اين است كه خداوند مراقب ما باشد تا زندگى به ناهموارى نيفتد. چرا كه سرزنش مردم به هنگام درخواست از آنان به خوبى نمايان مىشود، پس انسان عاقبتِ اعتمادِ به خدا را درمىيابد. گشايش امور در اثر اعتماد به حضرت حق است. اگر كسى بخواهد كرامتها و الطاف بزرگوارانه پروردگار را كه به خاطر توكّل و تقوا نصيب بندگان صالح خدا مىشود، گردآورى كند، بسيار حيرتانگيز و شگفتى آفرينش رب را مىرساند.
بنابراين به فرمايش حق، خدا را در همه جا مىيابى كه فرمود:
وَ الَّذِينَ كَفَرُواْ أَعْملُهُمْ كَسَرَابِ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمَانُ مَآءً حَتَّى إِذَا جَآءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيًا وَ وَجَدَ اللَّهَ عِندَهُ فَوَفَّيهُ حِسَابَهُ وَ اللَّهُ سَرِيعُ الْحِسَابِ» «6»
و كافران اعمالشان مانند سرابى در بيابانى مسطّح و صاف است كه تشنه، آن را [از دور] آب مىپندارد، تا وقتى كه به آن رسد آن را چيزى نيابد، و خدا را نزد اعمالش مىيابد كه حسابش را كامل و تمام مىدهد، و خدا حسابرسى سريع است.
دنياى مردم براثر بدزبانى و آزار روحى به تلخى و رنجش خاطر مىگذرد و در روز قيامت به خاطر گناه زبان، مورد كيفر قرار مىگيرند.
براى آن كه تاحد ممكن وزر و وبال گناه زبان كاهش يابد، بايد موجبات هدايت و ارشاد مردم فراهم شود.
مردى به حضور نبى معظّم اسلام صلى الله عليه و آله شرفياب شد. عرض كرد:
اى رسول خدا! به من سفارشى بنما. حضرت فرمود: زبانت رانگه دار. او دوباره درخواست سفارش كرد. فرمود: زبانت را نگهدار. مرتبه سوم در خواست نمود، حضرت فرمود: زبانت را نگه دار، سپس با تندى فرمود: واى بر تو! مگر چيزى جز محصول زبان موجب عذاب مردم مىگردد و آنان را به رو در آتش دوزخ مىافكند. «7» معرّة در لغت رسوايى و عمل زشت است و در مواردى به كار مىرود كه كسى نسبت به ديگرى مرتكب بدى شود و عيبى را به او نسبت دهد و بدگويى و نسبت عيب دادن از آفات زبان است. واين زبان مهمترين ابزارى است كه اسباب آزار و اذيت مردم را پديد مىآورد، پس او را به هلاكت مىاندازد.
رسول الله صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
نَجاةُ الْمُؤْمِنِ فِى حِفْظِ لِسانِهِ. «8»
رهايى مؤمن از كيفر خداوند در نگهدارى زبان اوست.
بشر به طور طبيعى و غريزى به حبّ ذات علاقمند است؛ دوست دارد هميشه و همه جا مردم از او به خير و خوبى ياد كنند و هرگز نامش را به بدى و زشتى نبرند، امّا چه بايد كرد كه زبان آدمى كنترل و افسار ندارد.
علقمه مىگويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم؛ اى فرزند رسول خدا! مردم به ما كارهاى زشتى نسبت مىدهند به گونهاى كه سينه ما تنگ شده است؛ حضرت فرمود: اى علقمه!
إِنَّ رِضَا النَّاسِ لايُمْلَكُ وَ أَلْسِنَتَهُمْ لاتُضْبَطُ. «9»
خشنودى مردم به دست نمىآيد و زبان آنان نظم و مقررات برنمىدارد.
يعنى چيزى جلوى زبان گزنده آنان را نمىگيرد. پيامبران خداوند از گزند آزار زبانى و روحى و نسبتهاى دروغ و درگيرىهاى جسمى قوم خود مصونيّت نداشتند و همواره اهانتها تا پايان عمرشان ادامه مىيافت.
ازجمله پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كه به فرمايش ايشان سختترين هجمهها را تحمل كرده است مىفرمايد:
ما أُوذِىَ نَبىٌّ مِثْلَ ما أُوذيتُ. «10»
هيچ نبىّ به مانند من آزار و سختى نديده است.
بسيار خطرات و نقشهها براى حضرت پديد آمد كه اگر عنايت و دست غيبى پروردگار نبود، اسلام از صفحه گيتى پاك مىشد وانسانهاى شرور و فاسد بر دنيا حكومت مىكردند.
اين فشارها حتى درباره معصومان و اولياى الهى هم در ولايت و امامت ايشان ادامه يافت و با شدّت وحشيانهاى رفتار مىشد تاجايى كه در باب مذاهب و اعتقادات به ذات مقدس خداوند هم اهانتها و پرسشهاى موهومى طرح گرديد.
حضرت صادق عليه السلام ازحال تلخ حضرت موسى عليه السلام بازگو مىفرمايد:
وَ قالَ مُوسى عليه السلام فى مُناجاتِهِ أَسْأَلُكَ يا رَبِّ أَنْ لايُقالَ فى ما لَيْسَ فىَّ فَقالَ: يا مُوسى! ما فَعَلْتُ هذا لِنَفْسى فَكَيْفَ لَكَ. «11»
حضرت موسى عليه السلام در مناجاتش به خداوند عرض كرد: خدايا! از تو مىخواهم كه درباره من چيزى گفته نشود كه سزاوار من نيست. خطاب رسيد: موسى من اين كار را درباره خود نكردم چگونه درباره تو انجام دهم.
يا در نقل ديگر آمده است كه:
حضرت موسى عليه السلام از خداوند درخواست كرد كه كارى كن كه مردم درباره من به خير و نيكى ياد كنند. خداوند فرمود: من درباره خودم اين كارنكردم.
يعنى اى موسى! نه فقط تو را به بدى ياد مىكنند، بلكه رفتار مردم درباره آفريدگارشان نيز چنين است.
حضرت لقمان عليه السلام در وصيت خود براى اين كه فرزند خود را از انتظار تعريف و تلخى بدگويى مردم رهايى بخشد و دل او را از اين امور راحت كند، فرمود:
دلبسته به رضاى مردم و مدح و مذمت آنان مباش كه اين نتيجه به دست نمىآيد هر قدر آدمى در تحصيل آن بكوشد و آخرين درجه توان خويش رابه كار گيرد. «12»
[ «21» اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ ادْرَأْ عَنِّي بِلُطْفِكَ وَ اغْذُنِي بِنِعْمَتِكَ وَ أَصْلِحْنِي بِكَرَمِكَ وَ دَاوِنِي بِصُنْعِكَ وَ أَظِلَّنِي فِي ذَرَاكَ وَ جَلِّلْنِي رِضَاكَ وَ وَفِّقْنِي إِذَا اشْتَكَلَتْ عَلَيَّ الْأُمُورُ لِأَهْدَاهَا وَ إِذَا تَشَابَهَتِ الْأَعْمَالُ لِأَزْكَاهَا وَ إِذَا تَنَاقَضَتِ الْمِلَلُ لِأَرْضَاهَا «22» اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ تَوِّجْنِي بِالْكِفَايَةِ وَ سُمْنِي حُسْنَ الْوِلَايَةِ وَ هَبْ لِي صِدْقَ الْهِدَايَةِ وَ لَا تَفْتِنِّي بِالسَّعَةِ وَ امْنِحْنِي حُسْنَ الدَّعَةِ وَ لَا تَجْعَلْ عَيْشِي كَدّاً كَدّاً وَ لَا تَرُدَّ دُعَائِي عَلَيَّ رَدّاً فَإِنِّي لَا أَجْعَلُ لَكَ ضِدّاً وَ لَا أَدْعُو مَعَكَ نِدّاً]
خدايا! بر محمد و آلش درود فرست، شرور را به لطف خود از من دفع كن، و به نعمتت مرا پرورش ده، و به بزرگواريت، مرا اصلاح كن، و به احسانت مرا مداوا فرما، و در سايه پناهت جاى ده، و خلعت خشنوديت را بر من بپوشان، و زمانى كه امور بر من مبهم و مشكل شود، به هدايت آميزترينش، و هنگامى كه اعمال برايم مشتبه شود، به پاكيزهترينش، و چون آيينها دچار اختلاف شوند، به پسنديدهترينش، موفقم دار.
خدايا! بر محمد و آلش درود فرست، و تارك وجودم را به تاج كفايت بياراى، و به حسن سرپرستى، بلند مرتبهام گردان، و مرا صدق هدايت بخش، و به گشايش در امور زندگى آزمايشم مكن، و آرامش نيكو به من عطا فرما، و زندگيم را دشوار و سخت قرار مده، و دعايم را به من بر مگردان؛ برگرداندنى تلخ و ناهنجار، همانا من براى تو ضدى در اعتقادم قرار نمىدهم، و با تو همانند و شبيهى نمىخوانم.
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- غرر الحكم: 232، حديث 4632.
(2)- غرر الحكم: 232، حديث 4641.
(3)- علق (96): 5- 7.
(4)- غرر الحكم: 312، حديث 7206.
(5)- الرحمن (55): 46.
(6)- الكافى: 2/ 70، حديث 10؛ بحار الأنوار: 67/ 364، باب 59، حديث 8.
(6)- نور (24): 39.
(7)- الكافى: 2/ 115، حديث 14؛ بحار الأنوار: 68/ 303، باب 78، حديث 78.
(8)- الكافى: 2/ 114، حديث 9؛ بحار الأنوار: 68/ 300، باب 78، حديث 73.
(9)- بحار الأنوار: 67/ 2، باب 39، حديث 4؛ الأمالى، شيخ صدوق: 102، حديث 3.
(10)- بحار الأنوار: 39/ 56، باب 73، ذيل حديث 15؛ كشف الغمة: 2/ 537. (11)- ارشاد القلوب، ديلمى: 1/ 134، باب 42؛ بحار الأنوار: 75/ 205، باب 23، حديث 44.
(12)- بحار الأنوار: 13/ 433، باب 18، حديث 27؛ فتح الابواب: 307.