استعدادهاى ذاتى انسان
تهران، حسينيه هدايت رمضان 1374
الحمدلله رب العالمين و صلّى اللّه على جميع الانبياء والمرسلين و صلّ على محمد و آله الطاهرين.
كلام در مقام ذاتى انسان بود كه مجموعهاى از استعدادهاى عظيم الهى است، استعدادهايى كه خداوند متعال مخصوص به اين موجود قرار داده و ساير موجودات ديگر عالم، به اين صورت بهره و نصيبى ندارند. به همين خاطر در قرآن مجيد در سوره مباركه جاثيه فرمود: آنچه كه در همه آسمانها و زمين است مسخر انسان هستند يعنى در راه منافع و مصالح او قرار دارد.
سخن ديگر هم در اين مسأله بود كه با قدرت اين مقام ذاتى و با نيروى اين استعدادهاى الهى، انسان مىتواند مقاماتى را تحصيل كند و از خداوند متعال فيوضاتى را دريافت كند.
كتاب خدا در سوره مباركه فاطر آيه نوزدهم، مردم را دو گروه معرفى مىكند:
گروهى كه استعدادهاى داده شده حق را فقط در راه امور مادى مصرف مىكنند، و به تعبير اهل حال، گرفتار گردش وضعى هستند.[1] اين تعبير از وجود مبارك اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل شده كه مىفرمايد: اين گروه فقط دور خودشان مىچرخند و در اين چرخ مجبور هستند.[2]
از اين حركتش در طول هفتاد سال، استعدادهايش را بكار بگيرد چيزى به دست نمىآورد؛ چون راهى را طى نكرده است. در يك نقطه هفتاد سال گشته، كهنه شده، پوك شده، پوچ شده مىافتد و مىميرد و دست خالى از رحمت خدا وارد عالم بعد مىشود! چنين آدمى با اين گردش عين گوشت در چرخ گوشت مىماند، يك تعبيرى قرآن در سوره انعام دارد:
« وَلاَ تَتَّبِعُواْ السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ »[3]
اين آدم، تكه تكه شده و هيچ چيز از او نمىماند كه بتواند در بازار قيامت به مشترى آن يعنى خدا تحويل دهد و در مقابل آن عوض بگيرد: چرا كه در سوره توبه مىفرمايد:
« إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ »[4]
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
فقط يك مقدار پوست و گوشت و خون باقى مىماند، چون رشدى كه نكرده و حركت الى اللّه نداشته است! و اين مقدار گوشت و پوست و استخوان را هم حيوانات دارند و خدا هم با حيوانات طرف معامله نيست. خدا در هيچ كجاى قرآن مجيد نفرموده كه من با حيوان هم معامله مىكنم! طرف معامله انسان است. جنسى كه اين انسان مىتواند به پروردگار عالم ارائه دهد نفس تزكيه شده است كه هدف بعثت انبياء مىباشد:
« هُوَ الَّذِى بَعَثَ فِى الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِّنْهُمْ يَتْلُواْ عَلَيْهِمْ ءَايَـتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ »[5]
حالا اگر كسى نفس را تزكيه و تصفيه نكند، جنس قابل فروش در بازار قيامت نخواهد داشت. يعنى بايد نبوت انبياء و امامت امامان و آيات قرآن در اين نفس تجلى بكند. و نفس از پيغمبران و از ائمه و از قرآن شكل بگيرد، البته با رعايت:
« لاَ يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا »[6]
حالا هيچ كس به ما نمىگويد كه مطابق با ابراهيم بايد شكل بگيرى، نه، ولى به ابراهيم اقتدا كن، حالا صف اول نمىتوانى بايستى امام شوى، مأموم كه مىتوانى باشى! ابراهيم توانست امام شود:
« إِنِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا »[7]
حالا من كه نمىتوانم امام شوم، مأموم كه مىتوانم بشوم، تا قابل خريد خدا شوم.
سقوط انسان
چنين انسانى كه فقط دور خودش چرخيده و به تعبير واضحتر قرآن مجيد:
« الَّذِينَ كَفَرُواْ يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَمَا تَأْكُلُ الْأَنْعَـمُ »[8]
هفتاد سال كار چارپايان را كرده و شهوت شكمى را پر كرده و ديگر كارى به حرام آن نداشته و اين انسان قطعه قطعه شده! عقلش نمانده، فطرتش نمانده، وجدانش نمانده، كرامتش نمانده، هويت انسانيش نمانده، و
« كَالأَْنْعَـمِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ »[9]
شده و جنسى در بازار قيامت براى فروش به خداوند ندارد.
شما در سوره مباركه توبه مىشنويد كه خدا مشترى و انسان هم فروشنده، جنس هم نفس تزكيه شده و مال خرج شده در راه خدا، ثمن هم بهشت ابد، اما شما فكر كنيد كه ما در يك گوشه از اين سياره خاكى هستيم، به كجا مىرسيم كه خدا دنبال ما مىآيد و مىگويد: مشترى جنس تو هستم، بفروش!
صياد پى صيد دويدن عجبى نيست
صيد از پى صياد دويدن عجب اين است
معامله خداوند با انسان
در قرآن مجيد مىفرمايد: من دنبال شما مىدوم:
« أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ ءَامَنُواْ أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ »[10]
طبيعى مسأله اين است كه او نبايد با ما وارد معامله شود، چون او يك مقام بى نهايت است و ما هم بى مقام هستيم، هر چه مقام هم پيدا كنيم از خود او كسب كردهايم!
داستانى آموزنده
يك وقت يك دهاتى با لباس معمولى با يك كلاه نمدى مشهد رفته بود. اين دهاتى، كار و بارش خيلى خوب بود، اما رنگ و آب دهاتى گرى را نريخته و شهرى نشده بود. وقتى كه مشهد پياده شد، سوار تاكسى شد، گفت: مرا ببر كنار يك هتل! راننده تاكسى در آينه نگاه كرد، قيافه دهاتى را ديد، پيش خودش گفت: اين بنده خدا، كرايه ما را هم ندارد بدهد، چرا مىگويد مرا ببر هتل؟ او را كنار يك هتل درجه يك مشهد، پياده كرد، گفت: آقا چقدر مىشود؟ گفت: پنج تومان! اين پنج تومان! آمد كنار دفتر هتل، گفت: من چهار شب مىخواهم مشهد بمانم، اتاق خوب مىخواهم كه همه چيز داشته باشد! مدير هتل نگاهى به او كرد و گفت: آقا! خدا روزى تو را جاى ديگر حواله كند، اشتباه آمدهاى! هوا خوب است و صحن امام رضا هم شبها تا صبح باز است، برو آنجا بخواب! گفت: هتل شما شبى چقدر مىشود؟ گفت: با غذا مىخواهى؟ گفت: بله، با همه چيز! گفت: شبى دوازده هزار تومان! گفت: مىدهم! گفت: تو ما را دست انداختى؟
گفت: اصلاً كل هتل چند است؟ گفت: مىخرى؟ گفت: بله كه مىخرم! نقد هم مىخرم! گفت: آقا هتل ما را چهل ميليون تومان قيمت گذاشتهاند! گفت: تلفن محل ما را بگير؛ تلفن محل را گرفت و به بانك ملى وصل كرد و گفت: همين الان چهل ميليون تومان به اين حساب حواله كنيد مشهد! گفت: آقا! نمىخواهد بخرى، تو روى سر ما جا دارى! بفرماييد ما بهترين اتاق را به شما بدهيم!
ما يك آدمهايى هستيم كه اگر با اين قيافه، به خريداران بشرى مراجعه كنيم، ما را نمىخواهند قبول كنند.
حكايتى از شيخ عباس قمى
شيخ عباس قمى[11] كه هفتاد جلد كتاب نوشته و از اولياى خدا و آخوند كم نظيرى بوده، آيت اللّه العظمى حاج شيخ عبدالكريم حائرى[12] به طلبهها مىگفت: هر كس منبر شيخ عباس را گوش كند، من حاضرم تا سه روز نمازهاى واجبم را به او اقتدا كنم؛ چون يك منبر ايشان تا سه روز عدالت خدا را در انسان پابرجا مىكند!
در همين تهران مفاتيح او را جلدى پنج ريال مىفروختند، صاحب كتابفروشى به شاگردش گفته بود، با احترام دست اين آشيخ را بگير از دكان بيرون ببر، اين ده شاهى ندارد پول آب بدهد بخورد، نمىتواند پول اين كتاب را بدهد. مردم معمولى حاضر نيستند ما را بپذيرند، اما خدا حاضر شده در يك نقطهاى از كمال و پاكى مشترى ما شود. اين چه مقام و ارزشى است؟
اقسام مردم
در آيه نوزده سوره مباركه فاطر، مردم را دو قسمت كردهاند، يك عده تمام اين استعدادها را مدار بسته كرده و از آن در راه شكم و شهوت بهره گرفتند، پوك و پوچ و هيچ شدند. عدهاى هم نه شكمشان را سير كردند، با شهوتشان هم ازدواج كردند، انبيا و ائمه عليهمالسلام هم زن گرفتند، پسر دار شدند، دختر دار هم شدند.
آنها هم بيل زدند، آنها هم كارگاه درست كردند، آنها هم خياطى مىكردند، سد سازى مىكردند، كارخانه شيشه سازى داشتند، اينطور كه قرآن مىگويد. آنها هم كارخانه ذوب مس درست كردند. ريشه اين تمدن در كار انبياى خداست.
حضرت مسيح عليهالسلام عالىترين مراتب طبى را در فلسطين انجام مىداد. رسول بزرگوار ما تجارت داشت و هيچ وقت هم ضرر نكرد. على بن ابى طالب كشاورزى بالايى داشت، اما اينها خودشان را و هر چه نعمت در اختيارشان بود، با استعدادهايشان، خرج يافتن ارزشها كردند. خوردند كه ارزش پيدا كنند. ازدواج كردند كه ارزش پيدا كنند.
به عقيل گفت: براى من يك دخترى را در قبيلههاى عرب پيدا كن با اين خصوصيات! گفت: آقاجان، اگر اين خصوصيات را نخواهيد دختر فراوان است. فرمود: نه، من چنين دخترى مىخواهم، مىخواهم خدا از او پسرانى به من بدهد كه به عالم عَلَم حسين مرا در كربلا عَلَم كند! دنبال ارزش بودند. بعد از شهادت فاطمه دنبال زنى بود كه قمر بنى هاشم پيدا كند، نه اينكه زن بگيرد و دو شب، سه شب، ده شب، سى شب، يك لذت مادى ببرد و بعد هم دو نفرى پير شوند و سپس بميرند! تمام استعدادها و نعمتها را خرج كردند براى يافتن ارزشها و حركت الى اللّه! يك عدهاى هم حركت به طرف اسفل سافلين كردند:
« وَ مَا يَسْتَوِى الْأَعْمَى وَ الْبَصِيرُ »[13]
ما با اين دو تا چشم فقط، نمىتوانيم به مقصد برسيم، ما بصيرت مىخواهيم، يعنى غير از چشم سر، مشاهده قلب هم مىخواهيم كه اين مشاهده با ارتباط با پروردگار براى ما حاصل مىشود. الان نظر شما نسبت به زندگى غير از نظر يهودى و مسيحى و زرتشتى مىباشد، به اندازهاى كه چشم پيدا كردهايم، مىبينيم! يك كم جلوتر برويم و مقدار لجن گناه را در خود وزن كنيم و كانالهاى باطن را پاك كنيم، آنوقت ما هم مىتوانيم آنچه را كه آنها ديدند ببينيم!
«لسمعتم ما اسمع و لرأيتم ما أرى»[14]
پيغمبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
آنچه را كه من شنيدم آنوقت شما هم مىشنويد، آن چه را كه من ديدم، شما هم مىبينيد! الا اينكه گوش شما بسته نيست، ولى لجن هم دارد. گوش آنها به كل بسته، صمٌ بكم، هستند. ما صم بكم نيستيم، ولى گوش به تمام معنا باز هم نداريم! به همين خاطر گاهى گوش مىدهيم و گاهى هم گوش نمىدهيم، گاهى مىبينيم و گاهى هم نمىبينيم، گاهى در عبادت عاشقانه وارد مىشويم و گاهى هم گناه مىكنيم! اين به خاطر اين است كه وجود ما به طور كامل كانالهايش پاك نيست.
حكايتى از چشم و گوش بصير
حاج ملا آقا جان مىفرمودند: از زنجان داشتم تهران مىآمدم، يك دهه عاشورا دعوت داشتم. اول غروب بود، از كنار يك دهى مىخواستم گذر كنم كه يك دهاتى بيل بدست كلاه نمدى جلويم را گرفت، گفت: كجا؟ گفتم: تهران! براى چه؟ گفتم: نوكر حضرت سيد الشهدا هستم، مىروم روضه بخوانم! گفت: امام حسين تو را قبول دارد يا نه؟ گفتم: نمىدانم! گفت: پس بيخود مىروى منبر! بعد به من گفت: رو به كربلا بايست، يك سلام بده، با اين ريش سفيدت شصت سال نوكرى كردى، اگر جوابت را داد كه مىتوانى بروى، اگر نه با اين بيل سرت را روى سينهات مىگذارم!
گفت: درون دلم شهادتين را گفتم، از آنطرف هم دل به اميد حضرت سيدالشهدا بسته بودم كه بعد از شصت سال، رو به كربلا سلام مىكنم، سلامى كه مستحب است، ولى جوابش كه خودشان گفتهاند واجب است. اشكم ريخت، رو به كربلا سلام كردم، دهاتى هم گوشهايش را تيز كرد كه جواب بشنود.
واللّه از ترس جانم گفتم:
«السلام عليك يا اباعبداللّه»
همين، چيزى بيشتر هم نگفتم. ديدم دهاتى مثل ابر بهار گريه مىكند، گفت: نه، قبولت دارند، چون آقا جوابت را داد.
اگر بصير و بينا شويد گوش شما هم مثل گوش ما خواهد شنيد! دل شما هم مثل دل ما خواهد ديد!
شنيدستم كه مجنون دل افكار
بشد از مردن ليلى خبر دار
گريبان چاك كرده تا به دامان
بسوى تربت ليلى شتابان
بديدش كودكى آنجا ستاده
به هر سو ديده حسرت گشاده
سراغ تربت ليلى از او جست
پس آن كودك بخنديد و به او گفت
كه اى نشنيده عشق مجنون
كهاى نابرده نام عشق مجنون
تو را مجنون اگر كه عشق بودى
زمن كى اين تمنا مىنمودى
برو مجنون به مدفن گه رجوع كن
ز هر خاكى كفى بردار و بو كن
از آن خاكى كه بوى عشق برخاست
يقين دان تربت ليلى همانجاست[15]
والسلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
[1] ـ فاطر 35 : 19 ـ 22؛ « وَ مَا يَسْتَوِى الْأَعْمَى وَ الْبَصِيرُ * وَ لاَ الظُّـلُمَـتُ وَ لاَ النُّورُ * وَلاَ الظِّـلُّ وَ لاَ الْحَرُورُ * وَ مَا يَسْتَوِى الْأَحْيَآءُ وَ لاَ الْأَمْوَ تُ إِنَّ اللَّهَ يُسْمِعُ مَن يَشَآءُ وَ مَآ أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَّن فِى الْقُبُورِ »
[2] ـ الاختصاص: 245؛ بحار الأنوار: 1/208، باب 5، حديث 10؛ «قَالَ أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ عليهالسلام
الْمُتَعَبِّدُ عَلَى غَيْرِ فِقْهٍ كَحِمَارِ الطَّاحُونَةِ يَدُورُ وَ لاَ يَبْرَحُ وَ رَكْعَتَانِ مِنْ عَالِمٍ خَيْرٌ مِنْ سَبْعِينَ رَكْعَةً مِنْ جَاهِلٍ لِأَنَّ الْعَالِمَ تَأْتِيهِ الْفِتْنَةُ فَيَخْرُجُ مِنْهَا بِعِلْمِهِ وَ تَأْتِي الْجَاهِلَ فَتَنْسِفُهُ نَسْفاً وَ قَلِيلُ الْعَمَلِ مَعَ كَثِيرِ الْعِلْمِ خَيْرٌ مِنْ كَثِيرِ الْعَمَلِ مَعَ قَلِيلِ الْعِلْمِ وَ الشَّكِّ وَ الشُّبْهَةِ.»
بحار الأنوار: 23/214، باب 12، حديث 2؛ معانى الأخبار: 104، حديث 1؛ «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْعَلَوِيِّ بِإِسْنَادٍ مُتَّصِلٍ إِلَى الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عليهالسلام أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عز و جل ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ بِإِذْنِ اللّهِ فَقَالَ الظَّالِمُ يَحُومُ حَوْمَ نَفْسِهِ وَ الْمُقْتَصِدُ يَحُومُ حَوْمَ قَلْبِهِ وَ السَّابِقُ يَحُومُ حَوْمَ رَبِّهِ عز و جل.»
[3] ـ انعام 6 : 153؛ «و از راههاى ديگر پيروى مكنيد كه شما را از راه او پراكنده مىكند.»
[4] ـ توبه 9 : 111؛ «يقيناً خدا از مؤمنان جانها و اموالشان را به بهاى آنكه بهشت براى آنان
باشد خريده.»
[5] ـ جمعه 62 : 2؛ «اوست كه در ميان مردم بىسواد ، پيامبرى از خودشان برانگيخت تا آيات
او را بر آنان بخواند و آنان را [ از آلودگىهاى فكرى و روحى ] پاكشان كند.»
[6] ـ بقره 2 : 286؛ «خدا هيچ كس را جز به اندازه توانايىاش تكليف نمىكند .»
[7] ـ بقره 2 : 124؛ «من تو را براى همه مردم پيشوا و امام قرار دادم .»
[8] ـ محمد 12 : 12؛ «و در حالى كه كافران همواره سرگرم بهرهگيرى از [ كالا و لذت هاى
زودگذر ] دنيايند و مىخورند ، همان گونه كه چهارپايان مىخورند.»
[9] ـ اعراف 7 : 179؛ «آنان مانند چهارپايانند بلكه گمراهترند.»
[11] ـ شرح حال ايشان در كتاب تواضع و آثار آن، جلسه 15 آمده است.
[12] ـ شرح حال ايشان در كتاب عرفان در سوره يوسف، جلسه 1 آمده است.
[13] ـ فاطر 35 : 19؛ «نابينا و بينا [ كافر و مؤمن ، ] يكسان نيستند.»
[14] ـ مسند احمد: 5/266؛ كنز العمال: 643/15، حديث 42542؛ «عبد الرحمن يحدث عن أبي
أمامة قال مر النبي صلى اللّه عليه وسلم في يوم شديد الحر نحو بقيع الغرقد قال فكان الناس يمشون خلفه قال فلما سمع صوت النعال وقر ذلك في نفسه فجلس حتى قدمهم امامه لئلا يقع في نفسه من الكبر فلما مر ببقيع الغرقد إذا بقبرين قد دفنوا فيهما رجلين قال فوقف النبي صلىاللهعليهوآله فقال من دفنتم ههنا اليوم قالوا يا نبي اللّه فلان وفلان قال إنهما ليعذبان الآن ويفتنان في قبريهما قالوا يا رسول اللّه فيم ذاك قال أما أحدهما فكان لا يتنزه من البول وأما الآخر فكان يمشي بالنميمة وأخذ جريدة رطبة فشقها ثم جعلها على القبرين قالوا يا نبي اللّه ولم فعلت قال ليخففن عنهما قالوا يا نبي اللّه وحتى متى يعذبهما اللّه قال غيب لا يعلمه الا اللّه قال ولولا تمريغ قلوبكم أو تزيدكم في الحديث لسمعتم ما أسمع.»
تفسير الميزان: 5/270؛ «رواه الجمهور عن النبي صلىاللهعليهوآله قال: لولا تكثير في كلامكم وتمريج في قلوبكم لرأيتم ما أرى ولسمعتم ما أسمع.»