خانواده مجنون نشسته بودند گريه مىكردند، يك نفر گفت: كه چى شده؟ گفتند: مجنون تب شديدى كرده و ما را به وحشت انداخته، تب ممكن است كه او را بكشد! گفت: من يك رگ زن سراغ دارم واقعا دكتر خوبى است، او اگر بيايد رگش را بزند حرارتش پايين مىآيد. گفتند: برو دنبالش! دويد و رگ زن را آورد. به مجنون گفت: دستت را بالا كن! دو طرف دست را بست، رگ پيدا شد، به رگ زن گفت: اين رگ را نزن! گفت: براى چه؟ گفت: خونى كه در اين رگ در جريان است، به عشق ليلى جريان پيدا مىكند، اين حيف است. گفت باشد، باز كرد. گفت: آن دستت را بده! آن دستش را بست، رگ پيدا شد. گفت: رگ زن اين رگ را نزن، خونى كه در اين رگ است به عشق ليلى در حركت است. گفت باشد، دستش را باز كرد، و گفت: پايت را بياور! هر رگى را كه خواست بزند مجنون گريه كرد گفت: اين رگ را نزن! گفت: پس من چه رگى را بزنم؟ گفت: من رگى در وجودم نيست كه به عشق او آميخته نباشد! شمشير مىخواهد معشوق را از من بگيرد؟ نمىتواند! پول مىخواهد معشوق را از من بگيرد؟ نمىتواند! صندلى مىخواهد معشوق را از من بگيرد؟ نمىتواند! دخترى در راه من قرار گرفته و با دو تا نامه و دو تا عكس كه باطنش بدترين عكس است، مىخواهد معشوق را از من بگيرد؟ نمىتواند! پسرى در راه من قرار گرفته و مىخواهد معشوق مرا از من بگيرد؟ نمىتواند! من عقل دارم و دلخوش به آنچه كه خراب شدنى، فانى شدنى، و از دست رفتنى است، نمىشوم.
رشتهاى بر گردنم افكنده دوست
مىكشد هر جا كه خاطر خواه اوست
* * *
فاش مىگويم از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
كه در اين دامگه حادثه چون افتادم
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم
نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار
چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم
سايه طوبى و دلجويى حور و لب حوض
به هواى سر كوى تو برفت از يادم
كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت
يا رب از مادر گيتى به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق
هر دم آيد غمى از نو به مبارك بادم
پاك كن چهره حافظ به سر زلف ز اشك
ور نه اين سيل دمادم بكند بنيادم
بصير! جان به قربان بصير! جان فداى انسانى كه اينقدر همتش بلند است كه مىگويد اگر عالم را به من بدهيد من قانع نمىشوم! خدا را به من بدهيد! من او را مىخواهم و هر ابزارى هم به من بدهيد قبول مىكنم، ولى خرج معشوقم مىكنم! ولى خودم خرج ابزار نمىشوم.