پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

آزادى اميرمؤمنان از امور دنيايى

آزادى اميرمؤمنان از امور دنيايى

اميرالمؤمنين  عليه‏السلام در زد، حضرت زهرا  عليهاالسلام در را باز كردند، خيلى شاد حضرت داخل تشريف آوردند، ديدند رنگ حضرت زهرا پريده، رنگ حسن پريده، رنگ حسين پريده! سه شبانه روز روى زمين صحرا كار مى‏كرده و خانه نيامده بود! خيلى آرام سؤال كرد: دختر پيغمبر! غذا چه داريم؟ ايشان هم خيلى  آرام فرمودند: هيچى!! پس شما صبح چه خورديد؟ هيچى!! ديشب؟ هيچى!! ديروز ظهر؟ هيچى!! ديروز صبح؟ هيچى!! شما دختر پيغمبر با اين حسن و حسين من، اين سه روز چه خورديد؟ آب!! تو كه همسايه پدرت هستى، چرا به او نگفتى؟ گفت: نه، آقاجان! من شوهرم را تحقير نمى‏كنم؛ حالا اين ديگى كه بار گذاشتى چيست؟ گفت: آقاجان! آب.

اميرالمؤمنين به بازار آمد و عباى خود را به شش درهم فروخت تا غذايى تهيه كند، حالا با شش درهم براى همسر و فرزندام چه بخرم؟

يك كسى به اميرالمؤمنين عبور كرد، حرف نزد، فقط عبور كرد، گفت: كيست كه ما را از مشكل نجات دهد؟ حضرت او را صدا كرد، گفت: مشكلى دارى؟ گفت: زن و بچه گرسنه هستند، نمى‏دانيم كه چه كنيم؟ فرمود: من پول دارم شش درهم، بيا! برو غذا بخر براى زن و بچه‏ات! لا اله الا اللّه از اين آزادى! على  عليه‏السلام در دايره دنيا و ماديت زندگى نمى‏كند! على  عليه‏السلام مسافر به سوى حق است:

 «وَ أَنَّ الرَّاحِلَ إِلَيْكَ قَرِيبُ الْمَسَافَةِ»

 مى‏گويد: ما با زن و بچه مان سه شبانه روز است كه چيزى نخورده‏ايم، حالا يك شبانه روز ديگر هم نمى‏خوريم! نمى‏ميريم، خدا هست جبران مى‏كند! آمد خانه و فاطمه زهرا  عليهاالسلام فرمود: على جان! عبايت كو؟ فرمود: فروختيم شش درهم! پولش را چه كردى؟ رفتيم غذا بخريم ديديم يك نفر گرسنه‏تر از خودمان است، به او داديم! فاطمه زهرا با يك حال شادى برگشت به اميرالمؤمنين عليه‏السلام  گفت: على جان! خداوند يك چشم به هم زدن تو را از كار خير قطع نكند!

پس اين زن هم معلوم مى‏شود كه خيلى آزاد است، اين هم در اين دايره زندگى نمى‏كند. اين زن و شوهر تمام دنيا را با آن روان گسترده شان به بازى گرفتند و دنيا، يك بار اين زن و شوهر را بازى نداد.

يك عرب پا برهنه به اميرالمؤمنين  عليه‏السلام رسيد و گفت: ما اين شتر را لازم نداريم از ما بخر! فرمود: من يك درهم پول ندارم! گفت: نسيه بخر! قبولت دارم، هر وقت دلت مى‏خواهد پولش را بده! چند؟ گفت: آقا جان، صد درهم. فرمود: قيمتش خوب است، تو آدم با انصافى هستى. حالا اين شترت را لازم ندارى؟ گفت: نه، مال تو، پولش را هم هر وقت خواستى بده! دست اميرالمؤمنين را هم بوسيد و خداحافظى كرد. گفت: خوب شد، با اين شتر خيلى كارها مى‏توان كرد. مهار شتر را گرفت و حركت كرد، به عربى رسيد. عرب گفت: به به، على جان! خوش به حال تو، عجب شترى، فروشى است؟ فرمود: آن را مى‏خواهى؟ گفت: بله! فرمود: مال تو! چند؟ خودت قيمت بزن! گفت: على جان شتر مال توست، خودت قيمت بزن! گفت: نه، چند مى‏خرى؟ گفت: من شتر به اين خوبى كم   ديدم، صد و هفتاد درهم خوب است كه بدهم؟ فرمود: من صد درهم خريدم، مى‏خواهى بخر! پول دارى؟ گفت: وضعم خيلى خوب است. حالا اين صد و هفتاد درهم را بدهى به مشكل بر نمى‏خورى؟ گفت: نه! گفت: مال تو! پولش را كى مى‏دهى؟ گفت: همين الان! خوب، خدا پدرت را بيامرزد، بده! اميرالمؤمنين با اين پول غذا خريد و برد. نشستند غذا بخورند، پيغمبر خدا در زد: سريع در را باز كرده و فرمود: على جان! خدا به اين معامله هايت بركت دهد... .

كسى كه اسير هوا نشود، كسى كه اسير شهوت نشود، كسى كه در مقابل تجاوزات خودش بايستد، كسى كه در مقابل هوسهاى غلط مقاومت كند، كسى كه به حق خودش قانع باشد، كسى كه به مشكلات زندگى صبر كند، كسى كه راحت باشد:

 « يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا * وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاَ يَحْتَسِبُ »

  از جايى براى او پول مى‏فرستم كه فكر نمى‏كرد!

 «الدُّنْيَا سُوقٌ رَبِحَ فِيهَا قَوْمٌ وَ خَسِرَ الآخَرُونَ»

 امام باقر  عليه‏السلام مى‏فرمايد:

 «تقدير المعيشة»

 حساب شده بايد در زندگى خرج كرد.

منبع
  • پایگاه عرفان