علماى بزرگ در سالنى نشستهاند، مرجعيت مربوط به وجود مبارك آيت اللّه حاج ميرزا حسن شيرازى، صاحب فتواى معروف تحريم تنباكو! بزرگان دين، شخصيتهاى والا، زياد هستند. مجلس آرام است، يك مرتبه ديدند كه يك آخوندى با عمامه كوچك، عباى نيمدار، قباى كهنه، محاسن معمولى از در وارد شد، ميرزا تمام قد ايستاد، كنار دست خودش جا باز كرد و ايشان آمد نشست، ده دقيقهاى با ميرزا حرف زد و بلند شد رفت، ميرزا تا بيرون درب خانه او را بدرقه كرد! همه هم ماتشان برده بود، چون چنين برخوردى را از ميرزا، با كسى نديده بودند. خيلى علماى بزرگى در عراق و ايران بودند كه به ملاقات ميرزا مىرفتند، شاگردان عجيبى داشت، سيد جمال الدين اسد آبادى] از شاگردان اوست و شيخ انصارى[ آخوند خراسانى، حاج ميرزا حسين نورى، مرحوم حاج شيخ فضل اللّه نورى[، اينها شاگردان ميرزا هستند.
به ميرزا گفتند: اين چه كسى بود كه تمام وجود شما را گرفت! اشك ميرزا ريخت، گفت: ايامى كه جوان بودم، در نجف هم درس من بود، خوب هم درس خواند، محقق بود، دقيق بود. نزديك تابستان بود كه به من گفت: ميرزا من حدود هفت، هشت سال است نتوانستهام كه به ايران بروم، پول نداشتم، با نان خشك در اينجا طلبگى كردم، اقوامم را نديدم، اگر مانعى نداشته باشد يك پولى به اندازه اينكه پياده از اينجا به ايران بروم، خرجىام را بدهم و برگردم، پس انداز كردهام، اقوام من هم در دهات تربت حيدريه هستند، من بروم اقوامم را ببينم و برگردم! من از او ضمانت شرعى گرفتم كه اگر رفتى برگرد! چون مىدانستم كه اگر اين برود در خراسان و تربت حيدريه، استقبال عظيمى از او مىشود، و همه مردم پاى برهنه به استقبال او مىآيند؛ چون از نظر علمى، تقوا، عدالت، پاكى شناخته شده بود! گفت: بر مىگردم! حتماً؟ بله حتماً؟ گفتم: برو به سلامت، خوب حالا چقدر طول مىكشد؟ سه ماه!
درس كه شروع شد نيامد، دو سه ماه كه گذشت نيامد، شش ماه گذشت نيامد، يك سال گذشت نيامد، چهار سال گذشت نيامد! آدرسى هم ندارد، پنج سال گذشت نيامد، هفت سال گذشت، ما ديگر براى خودمان كسى شده بوديم، يك روز ديدم كه آمد! به او گفتم: آقا مگر شما به ما ضمانت نداده بوديد كه بروى و برگردى، هفت سال را كجا رفته بودى؟ رفتى قوم و خويشانت را ديدى؟ نه! ايران نرفتى؟ رفتم! مشهد نرفتى؟ نه! تربت نرفتى؟ نه! چرا نرفتى؟ چون براى من حرام شرعى شد! حرام شد كه بروى پدر و مادر و خواهر و برادرت را ببينى؟ گفت: بله! چطور؟ گفت: ميرزا من از غرب كشور ايران وارد ايران شدم، بيابانها را طى كردم تا حدود استان كرمانشاه! اول غروب وارد يك بخش شدم، به چهار پنج نفر گفتم مسافر هستم، غريب هستم، مرا به خانه ببريد! اول غروب بود هيچ كس ديگر نبود، گشتم در محل ديدم يك نفر هنوز بيرون است، به او گفتم: آقا مسجد كجاست؟ نشان داد. رفتم مسجد، ديدم كه خود مسجد، آن مقدارى كه زير طاق است، انبار كود كشاورزى است! كنار همين انبار كود خوابيدم تا صبح شد. آمدم بيرون يك گردشى در بخش زدم، ديدم كه اينجا يك نفر دين ندارد! يا شيطان پرستند يا صوفيه و يا على اللهى هستند.
مسجد را هم قبلا متدينين ساختهاند و صد سال است كه ديگر اين مسجد متروكه و انبار كود شده و كسى به كسى نيست! صبح، آفتاب كه زد، آمدم در كوچه! چند تا بچه بازى مىكردند، ما هم وارد بازى بچهها شديم! آنها هم ديدند كه يك آدم گنده با ريش و عبا و عمامه آمده، بازى مىكند، هر بازى كه بچهها مىكردند ما هم با آنها بازى مىكرديم! گاهى مىگفتند: دولا شو تا از روى تو بپريم مىگفتم: چشم! دولا مىشدم تا بپرند. گاهى بچههاى كوچك مىگفتند: ما را كول بگير و بچرخان! مىگفتم: چشم! يواش يواش از بچهها پرسيدم كه اينجا آيا كسى نماز مىخواند؟ اصلا نمىدانستند كه نماز چيست! نمىدانستند كه روزه چيست! به بچهها گفتم: من تا ظهر با شما بازى مىكنم، عصر هم كه ناهار خورديد و آمديد بياييد بازى. الا اينكه در روز يك ساعت يا نيم ساعت بياييد تا من قرآن به شما ياد دهم! اول رفتيم سراغ بچهها با قرآن، يواش يواش مسأله، نماز! يواش يواش پدرها آمدند، مادرها آمدند! هفت سال است كه تمام موجوديم را آنجا خرج كردم، بين عشاير رفتم، در بيابان ها، در پشت كوهها، در درهها، ميرزا در اين هفت سال ده هزار ساختمان خراب شده انسانيت را آباد كردم! ده هزار نفر شيعه شدند! ده هزار نفر نماز خوان شدند! ده هزار نفر روزه گير شدند! حالا هم خسته نشدهام، بعد از هفت سال گفتم بيايم يك سلامى به مولايم اميرالمؤمنين عرض كنم و دو روزى بيشتر نمىمانم و بر مىگردم! و رفت و تا امروز ديگر او را نديده بودم! پنج سال است كه او را نديدم! مىدانم كه يك روز بيشتر نمىماند، حتى حاضر نيست كه يك ناهار هم بماند، مىگويد: بايد بروم ساختمانها را حفظ كنم! و ميرزا زار زار گريه كرد و گفت: اى كاش خدا جاى مرا با اين مرد عوض مىكرد! خدا در قرآن گفته:
« مَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَآ أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا »
هر كس يك ساختمان خراب شده انسانيت را آباد كند، ثواب همان هدايت يك نفر، مساوى با هدايت كردن كل انسانهايى است كه من در خداييم خلق كردم!!
«وَهِىَ الْهَيكَلُ الَّذى بَناهُ بِحِكْمَتِهِ»
نصف ساختمان را خدا ساخته و نصف ديگرش را شما بايد زحمت بكشيد و خودتان را بسازيد.
« قُواْ أَنفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ نَارًا »
ما اول تمام گناهان را ترك كنيم، اول به همه خيرها وصل شويم، بعد كه متخصص شديم، ساختمان را دست ما بدهيد تا عيبهايش را بگوييم، خرابى هايش را آباد كنيم، آينه كاريش كنيم، و اين ساختمان را لايق حريم خدا كنيم!