پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

ارزش عمر و راه هزینه آن - جلسه هجدهم – (متن کامل + عناوین)

ارزش عمر و راه هزینه آن - جلسه هجدهم – (متن کامل + عناوین)

هويت انسان در كلام اميرالمؤمنين عليه السلام

تهران، حسينيه هدايت رمضان 1374

 الحمدلله رب العالمين و صلّى اللّه على جميع الانبياء والمرسلين و صلّ على محمد و آله الطاهرين.

اميرالمؤمنين  عليه‏السلام در نشان دادن هويت انسان و عظمت و شخصيت اين موجود ممتاز، نه جمله دارند. در جمله اول فرمودند: انسانيت بالاترين دليل بر وجود حق است:

«الصُّورَةُ الإنسانِيَّةُ هِىَ أكْبَرُ حُجَجِ اللّهِ عَلى خَلْقِهِ»

در جمله دوم فرمودند:

«وَهِىَ الْكِتابُ الَّذى كَتَبَهُ بِيَدِهِ»[1]

انسان، كتابى است كه پروردگار عزيز عالم اين كتاب را به دست اراده و قدرت خودش نوشته است!

  قرآن مجيد كتاب وجود ما را با كتاب آفرينش همراه با يك واو عاطفه، در آيه شريفه، كنار هم ذكر كرده:

« سَنُرِيهِمْ ءَايَـتِنَا فِى الْأَفَاقِ وَ فِى أَنفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ »[2]

پرده از اسرار عالم خلقت برداشته مى‏شود، پرده از اسرار خلقت انسان هم برداشته مى‏شود، با پرده بردارى از اين دو كتاب پر آيه، براى انسان معلوم مى‏شود كه هر چه هست خداست!

« يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ »

با پرده بردارى از اين دو كتاب است كه انسان توحيدش كامل مى‏شود و جلوه گاه صفات و اسماى حق مى‏شود! انبيا وعده داده‏اند كه روزگارى مى‏رسد كه در تمام كره زمين با آشكار شدن اسرار كتاب خلقت و كتاب وجود انسان، انسان يكپارچه مجذوب حق مى‏شود، در آن زمان از هيچ انسانى شرى صادر نمى‏شود و در آن زمان هيچ خيرى از انسان فوت نمى‏شود. يعنى انسان با تمام وجودش در تمام لحظات زمان همرنگ خدا مى‏شود. خداوند متعال وجود مقدسى است كه در تمام آنات خير از او صادر مى‏شود، و صدور شر در آنجا محال است و انسان هم زمانى كه حق برايش روشن شود آنچنان وجودش با حق يكى مى‏شود كه هيچ شرى از او صادر نمى‏شود؛ چون ديگر عامل صدور شر در وجود انسان نمى‏ماند، يعنى حرارت توحيد ريشه عوامل شر را در وجود انسان مى‏سوزاند! مثل انبياى خدا و ائمه طاهرين  عليهم‏السلام، از وجود مبارك اين صد و بيست و چهار  هزار نفر و اين دوازده نفر و بعضى از زنان مانند مريم، مادر مسيح و فاطمه زهرا! هيچ شرى صادر نشد و هيچ خيرى هم فوت نشد.

حكمت در ساختمان انسان

اما در جمله سوم حضرت مى‏فرمايد:

«وَهِىَ الْهَيكَلُ الَّذى بَناهُ بِحِكْمَتِهِ»[3]

انسان يك ساختمان است، هيكل به معناى ساختمان است. اين انسان، ساختمانى است كه بناى اين ساختمان وجود مقدس حق است.

كلمه حكمت به معناى عدل و دانش و بصيرت است كه نتيجه اين عدل و دانش و بصيرت اگر در هر كسى جلوه داشته باشد محكم كارى است. يعنى يك انسان عادل، عالم و بابصيرت كارى را كه مى‏كند محكم و بى عيب و بى نقص انجام مى‏دهد!

اميرالمؤمنين  عليه‏السلام مى‏فرمايد، ساختمان وجود انسان را خداوند متعال با حكمت بنايى كرده، يعنى يك درياى بى نهايتى از علم و آگاهى و عدالت و محكم كارى در اين ساختمان به كار رفته است!

«أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ عَلَى صُورَتِهِ»[4]

  خداوند متعال آدم را مثل خودش و به شكل خودش خلق كرده، يعنى يك موجودى كه استعداد جلوه دادن تمام اسما و صفات خدا را دارد! مخصوص انبيا هم نيست.

همنشين خوب

يك كسى آمد خدمت پيغمبر، بحثى داشت در رابطه با ارتباط و رفاقت! كه با چه كسى رفاقت كنيم؟ رسول خدا  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: از حضرت عيسى  عليه‏السلام سؤال كردند:

«يَا رُوحَ اللَّهِ مَنْ نُجَالِسُ؟»

با چه كسى بنشينيم؟ ايشان فرمودند: با كسى كه اين سه خصوصيت را داشته باشد، با او حتماً رفت و آمد و نشست و برخاست كنيد:

«يُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ رُؤيَتُهُ»

به محض اينكه چشمتان به قيافه‏اش افتاد، خدا به ياد شما بيايد!

«وَ يَزِيدُ فِي عِلْمِكُمْ مَنْطِقُهُ»

  وقتى ده دقيقه، يك ربع، نيم ساعت، پنج دقيقه پيش او نشستيد و بلند شديد، به علمتان اضافه بشود، حرف زدن او، گفتن او، به علم شما اضافه كند!

«وَ يُرَغِّبُكُمْ فِي الآْخِرَةِ عَمَلُهُ»[5]

كردار او، رفتار او و عمل او، رغبت و ميل شما را به آخرت زياد كند.

اين سه خصوصيت در خود پروردگار است. گفتار حق به علم آدم اضافه مى‏كند، گفتار حق آدم را به آخرت رغبت مى‏دهد، آثار حق انسان را در باطنش به تماشاى جلال و جمال مى‏نشاند!

ارزش مؤمن

خيلى براى انسان ارزش است كه پروردگار مى‏فرمايد: هر كسى در اين دنيا به ولى خدا يا مؤمنى توهين كند، با من جنگ كرده!

«مَنْ أَهَانَ لِي وَلِيّاً فَقَدْ أَرْصَدَ لِمُحَارَبَتِى»[6]

يعنى جايگاه مؤمن كجاست؟ اين ساختمان در اين آفرينش جايگاهش كجاست؟ نمى‏گويد: هر كس به مؤمن توهين كرده به آسمانها توهين كرده! قدر مؤمن آسمان نيست، ارزش مؤمن ملائكه نيست، ارزش انسان مؤمن موجودات  ديگر نيست، او مافوق همه موجودات و مادون حق مى‏باشد، يعنى موجودى است بالاتر از همه موجودات و پايين‏تر از خدا! اگر كسى به مؤمنى ناسزا بگويد به من ناسزا گفته!

در رابطه با افراد معين:

«يَرْضَى اللَّهُ لِرِضَاهَا (فاطِمَةُ) وَ يَغْضَبُ لِغَضَبِهَا»[7]

هر كسى زهرا را خشمگين كند، خشم زهرا، خشم خداست. اين معنى جلوه گاه بودن انسان از اسما و صفات حق است!

«وَهِىَ الْهَيكَلُ الَّذى بَناهُ بِحِكْمَتِهِ»

عجايب ساختمان بدن انسان

اين ساختمان را با حكمت خودش ساخته، يعنى عدل در او به كار رفته كه توضيح اين مطلب مجالى خاص را مى‏طلبد، ولى براى فهم بيشتر مى‏توانيد به كتاب «فيزيولوژى انسان» مراجعه كنيد تا معنى عدالت خدا در ساختمان انسان براى شما روشن شود كه اندازه گيريهاى در اين ساختمان گاهى از ده ميليونيم ميليمتر دقيق‏تر است! يعنى كارگاهى در اين عالم به دقت و ظرافت اين كارگاه پيدا نمى‏شود! سرعتها در اين عالم چقدر عجيب است، شما از كنار مغزتان تا كف پايتان، يك متر و هشتاد، يك متر و هفتاد، يك متر و نود، طول مسير است! شما پايتان مى‏رود روى نوك سوزن، دكمه‏هاى عصبى كنار پوست كف پا، بايد رفتن  پا را روى سوزن به وسيله اعصاب به مغز خبر دهند، مغز به اعصاب پا خبر دهد كه خودت را كنار بكش، كف پا رفته روى يك سوزن! كل اين مخابرات، خبردهى، خبرگيرى، يك سى هزارم ثانيه بيشتر زمان نمى‏برد و ما يك چنين دستگاهى در دنيا نداريم! در مدت يك سى هزارم ثانيه تمام اين فعل و انفعالات انجام مى‏گيرد تا رشته‏هاى عصبى پوست به مغز، مركز گيرندگى خبر دهند، مغز فرمان بدهد براى اين كه پا كنار كشيده شود.

گرفتن و فرمان دادن! شعور محض است، عدل محض است و هر چيزى سر جاى خودش، كار خودش را مى‏كند! اشتباه نمى‏كند، عدالت و حكمت موج مى‏زند، مردم در غذا نمك مى‏ريزند، به ميوه‏ها نمك مى‏پاشند، خيلى از غذاهاى مردم خود به خود مزه شورى دارد! شورى براى مردم يك مزه است، ولى وقتى وارد بدن مى‏شود به اندازه‏اى كه چشم، آب شور نياز دارد، مى‏سازد و به چشم مى‏دهد! و الا اگر بيشتر شورى به چشم بدهد، دائم چشم مى‏سوزد، اگر كمتر بدهد، چشم فاسد مى‏شود! ولى كارگاه بدن تا نود سال مقدار شورى را محاسبه كرده، نه كم و نه زياد! نه يك ميليونيم مثقال شورى اضافه مى‏كند و نه كم مى‏كند! همان مقدارى كه چشم بايد در آب شور قرار داشته باشد.

مواد تلخ هم كه هيچ كس نمى‏خورد! تا زبان مى‏زند دور مى‏اندازد! ولى بدن به اندازه لازم به گوش مواد تلخ مى‏رساند، كه وقتى بشر ساعت هشت شب خوابيد، ساعت پنج صبح بيدار شود، در بيابانها، در جنگلها، در خانه‏هاى قديمى، در هواى آزاد، حشرات در حال خواب وارد گوش نشوند و پرده گوش را نخورند تا انسان كر شود. هم بوى بدى دارد و هم خيلى تلخ است! ما نه بوى بدش به دماغمان مى‏خورد و نه اين تلخى از جايى نشت مى‏كند و داخل دهان مى‏آيد، با اينكه نزديك دهان است! چون گوش از داخل با دهان چندان فاصله ندارد، ولى اين ساختمان را يك طورى ساخته كه نه آب شور نشت مى‏كند از آن پشت كه به  دهان بريزد و نه آب تلخ نشت مى‏كند و به دهان بريزد! و اما اين همه آبهاى رنگارنگ، آب سيب، آب نارنگى، آب سيب، آب ميوه‏هاى ديگر، آب هندوانه، تنها يك آب صافى كه ما مى‏خوريم، همين آب لوله كشى است، خود بدن، آب شيرين تصفيه شده مورد نياز دهان را مى‏سازد و تحويل دهان مى‏دهد و يك لحظه هم آب بند نمى‏آيد،چون اگر آب بند بيايد و دهانمان خشك شود، زبان و اطراف آن همه‏اش زخم مى‏شود. زبان، گوشت خشك شده و جمع مى‏شود.

سه جفت چشمه زير زبان است، به كجاى بدن وصل است، به كدام كارخانه آب شيرين كن وصل است، نمى‏دانيم؛ ولى دائم آب شيرين مى‏دهد و كم هم نمى‏كند! نشت هم نمى‏كند، كه حالا زير چانه ما سوراخ شود و قطره قطره بريزد!

يك بنايى را ساخته كه اگر خود مردم با اشتباه در غذا، اشتباه در كار، اشتباه در حرام و گناه، آن را دست نزنند و خرابش نكنند، صد سال بدون ايجاد زحمت ايجاد كردن زندگى مى‏كند. مرض امر عارضى است، آدم مى‏تواند مريض نشود، امام عصر مريض نمى‏شود، وقتى هم بعد از صدها سال ظاهر مى‏شود، همه او را به صورت يك جوان سى و پنج ساله و چهل ساله مى‏بينند؛ چون مى‏داند كه با بدن چكار بكند! اين بناى وجود انسان!

ساختمان درون انسان

حالا در درون چه مى‏گذرد، دنياى خيلى عجيبى است! خود بدن عالى‏ترين مركز بهداشتى، درمانى، بيمارستانى و دوادهى است! ما بدنمان زخم مى‏شود، خود بدن دوا دارد، عامل ساختن دارد، عامل ترميم دارد! شما پوست بدنتان كه مى‏سوزد، خود بدن پوست درست مى‏كند، خود بدن جلوى خون را بند مى‏آورد، خود بدن كمبود سلول را تأمين مى‏كند، خود بدن اصلاً مى‏فهمد كه الان يك ميليون و دويست و چهل هزار سلول مرده‏اند و اينها بيرون مى‏رود، يك ميليون و  دويست و چهل هزار سلول كبد مى‏سازد، نه يكدانه كم و نه يك دانه اضافه، و رها مى‏كند در كارگرهاى بدن كه كار بدن را انجام دهد! اين حسابگرى دست بناى اصلى است.

«وَهِىَ الْهَيكَلُ الَّذى بَناهُ بِحِكْمَتِهِ»

اما آنچه كه قابل توجه است؛ اين بدن، با اين همه عظمت، با اين همه بنا و كارخانه‏هاى عظيم و فعاليت‏هايى كه دارد، با توجه به اينكه بدن، خودش يك بيمارستان است، يك درمانگاه است، يك داروخانه است، يك پرستار است، يك كارگاه هضم غذاست، كارخانه آب شيرين و شور و تلخ است، ولى اين بدن پوستى است براى وجود اصلى انسان، و يك مقدمه و يك مركب و يك ظرف است، بايد با آن عادى معامله كرد، به عنوان يك مركب بايد او را نگاه كرد كه انسانيت را به منزل مقصود برساند، اگر ما انسانيت را غفلت بكنيم، بدن ما زندان مى‏شود، انسانيت و آن چهره حقيقى تو در اين زندان مى‏پوسد، ضعيف مى‏شود، مى‏ميرد و تو اهل جهنم مى‏شوى! همه اوقات زندگى را به اين بدن نده! همه خرجها را براى اين بدن نگذار! تو يك حقيقت ديگرى هستى كه اين بدن، ظرف آن حقيقت است!

مراحل خلقت انسان

« وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاْءِنسَـنَ مِن سُلَــلَةٍ مِّن طِينٍ »[8]

من اين موجود را عصاره‏اى از گل خلق كردم، خمير اولش را از گل ريختم:

  « ثُمَّ جَعَلْنَـهُ نُطْفَةً فِى قَرَارٍ مَّكِينٍ »[9]

بعد اين عصاره گل را به صورت يك نطفه در رحم مادر قرار دادم:

« ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَـمًا فَكَسَوْنَا الْعِظَـمَ لَحْمًا »

سپس اين نطفه را در رحم مادر تبديل به يك خون بسته كردم! بعد اين خون بسته را تبديل به گوشت كردم! بعد در اين گوشت استخوان درست كردم! روى اين استخوان هم گوشت درست كردم، تركيب ظاهر اين ساختمان تا چهار ماه در رحم مادر ساخته شد، ولى اين آن چيزى نيست كه من مى‏خواهم، اين فعلا يك بدن است، يك ساختمان ظاهرى است، يك گل شكل گرفته است!

« ثُمَّ أَنشَأْنَـهُ خَلْقًا ءَاخَرَ »[10]

« وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى »[11]

وقتى كه شكل ظاهر اين ساختمان درست شد، خلقت ديگرى را در باطن او آغاز كردم و از روح خودم در اين ساختمان دميدم! وقتى از روح خودم در اين ساختمان دميدم، اولين حركتى كه بعد از دميده شدن روح در رحم مادر كرد،   برگشتم به خودم گفتم:

« فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَــلِقِينَ »[12]

بنا، عجب بنايى كردى! عجب مخلوقى ساختى! الان اين جنين چهار ماهه، پنج ماه ديگر به عمرش اضافه شده وارد دنيا مى‏شود و موسى كليم اللّه، ابراهيم خليل اللّه، نوح نجى اللّه، عيسى روح اللّه، محمد رسول اللّه، على ولى اللّه مى‏شود.

از يك ذره گل يك ساختمان ظاهر درست كردى، بعد از روح خودت در آن دميدى، بعد ابراهيم خليل اللّه، موسى كليم اللّه شد، انسان مؤمن، مافوق ملائكه شد!

« ثُمَّ أَنشَأْنَـهُ خَلْقًا ءَاخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَــلِقِينَ »

حالا كه به دنيا آمد، تا پانزده سالگى فقط سفت كارى اين ساختمان را من انجام دادم. حالا آينه كارى و گچ كارى و كارهاى ديگر و آرايش اين خانه و زينت آن و زيبايى و خوشگلى آن مانده، فقط فعلا تا پانزده سالگى و نه سالگى فقط اين موجود سفت كاريش تمام شده، بقيه كارهايش را كه تبديل به موجودى شود كه در عرش باشد و بدن در فرش، آن را به اختيار خودش گذاشتم!

« إِنَّا خَلَقْنَا الاْءِنسَـنَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَـهُ سَمِيعَا بَصِيرًا »[13]

  سفت كارى تا اينجا تمام شد،

« إِنَّا هَدَيْنَـهُ السَّبِيلَ »[14]

حالا براى او پيغمبر فرستادم، قرآن فرستادم، امام فرستادم، به او مى‏گويم: همه اينها ابزار آرايش باطن است، از حالا به بعد اين ساختمانى كه سفت كاريش را من تمام كردم؛ بايد با ايمان و معرفت و عشق به من، عشق به انبيا، اخلاق حسنه، عمل صالح، گچ كارى و آينه كارى و شيشه كارى شده و آرايش داده شود، اين هم چهل، پنجاه سال طول مى‏كشد، آرايش خودت را كه تمام كردى، آنوقت به تو مى‏گويم:

« يَـأَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَـئِنَّةُ * ارْجِعِى إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً * فَادْخُلِى فِى عِبَـدِى * وَ ادْخُلِى جَنَّتِى »[15]

كسانى كه قبل از تو اسكلت وجودشان را دست خودشان دادم و گفتم بقيه‏اش را خودتان خرج كنيد، از نبوت انبيا خرج كنيد، از آيات قرآن خرج كنيد، از امامت امامان خرج كنيد، آنها همه آمده‏اند اين طرف و به انتظار تو هستند! حالا اگر كسى اين بنايى كه سفت كاريش تمام شده را، به همين حالت رها كند، آن را قير و گونى نكند، در و پنجره نگذارد، شيشه نيندازد، ساختمانى كه سفت كاريش تمام شده، اگر رها كنيم و برويم مى‏بينيم برف و باران طاقها را خراب كرده، چون بى پنجره بوده، بارانهاى سيل آسا داخل ساختمان آمده و آجرها را هم خراب كرده، حالا مى‏خواهيم ساختمان را بفروشيم، هر معمارى كه مى‏آيد مى‏گويد:  بايد خرابش كنيم و دوباره درست كنيم! يا اصلاً آن را نمى‏خرند!

ديگر قرآن مجيد نمى‏گويد كه اين انسان است، بلكه مى‏گويد:

« إِنَّ اللَّهَ يُدْخِلُ الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّــلِحَـتِ جَنَّـتٍ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَـرُ وَ الَّذِينَ كَفَرُواْ يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَمَا تَأْكُلُ الْأَنْعَـمُ وَ النَّارُ مَثْوًى لَّهُمْ »[16]

اين يك حيوان است! يا مى‏گويد: يك وحشى درنده است:

« فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَث »[17]

سگ هار شده! اگر كارش داشته باشى پارس مى‏كند، كارى هم كه با او نداشته باشى پارس مى‏كند! يا مى‏گويد: شيطان است!

عقبة بن ابى معيط[18]، يكى از افراد مكه است، قرآن او را چنين معرفى مى‏كند:

« كَانَ الشَّيْطَـنُ لِلاْءِنسَـنِ خَذُولاً »[19]

يك نفر اگر بخواهد دنبال شهوات و حرص و آز و طمع خودش بدود، يك نفره نمى‏تواند كارى كند، مجبور است كه بيايد انسان‏ها را استخدام كرده و براى  رسيدن به شهوات خودش از نيروى ديگران بهره‏گيرى كند! براى رسيدن به مطامع خودش از نيروى ديگران بهره بردارى كند! معاويه يك تنه نمى‏توانست به همه اهدافش برسد، هزاران نفر را دزديد، بندكرد، غلام حلقه به گوش كرد، خريد و از خدا جدا كرد تا توانست به اهدافش برسد! ساختمان را بايد تمام كرد و بعد هم بست و محافظت كرد.

حكايتى از عالمى خودساخته

علماى بزرگ در سالنى نشسته‏اند، مرجعيت مربوط به وجود مبارك آيت اللّه حاج ميرزا حسن شيرازى[20]، صاحب فتواى معروف تحريم تنباكو! بزرگان دين، شخصيت‏هاى والا، زياد هستند. مجلس آرام است، يك مرتبه ديدند كه يك آخوندى با عمامه كوچك، عباى نيمدار، قباى كهنه، محاسن معمولى از در وارد شد، ميرزا تمام قد ايستاد، كنار دست خودش جا باز كرد و ايشان آمد نشست، ده دقيقه‏اى با ميرزا حرف زد و بلند شد رفت، ميرزا تا بيرون درب خانه او را بدرقه كرد! همه هم ماتشان برده بود، چون چنين برخوردى را از ميرزا، با كسى نديده بودند. خيلى علماى بزرگى در عراق و ايران بودند كه به ملاقات ميرزا مى‏رفتند، شاگردان عجيبى داشت، سيد جمال الدين اسد آبادى[21] از شاگردان اوست و شيخ انصارى[22]، آخوند خراسانى[23]، حاج ميرزا حسين نورى[24]، مرحوم حاج   شيخ فضل اللّه نورى[25]، اينها شاگردان ميرزا هستند.

به ميرزا گفتند: اين چه كسى بود كه تمام وجود شما را گرفت! اشك ميرزا ريخت، گفت: ايامى كه جوان بودم، در نجف هم درس من بود، خوب هم درس خواند، محقق بود، دقيق بود. نزديك تابستان بود كه به من گفت: ميرزا من حدود هفت، هشت سال است نتوانسته‏ام كه به ايران بروم، پول نداشتم، با نان خشك در اينجا طلبگى كردم، اقوامم را نديدم، اگر مانعى نداشته باشد يك پولى به اندازه اينكه پياده از اينجا به ايران بروم، خرجى‏ام را بدهم و برگردم، پس انداز كرده‏ام، اقوام من هم در دهات تربت حيدريه هستند، من بروم اقوامم را ببينم و برگردم! من از او ضمانت شرعى گرفتم كه اگر رفتى برگرد! چون مى‏دانستم كه اگر اين برود در خراسان و تربت حيدريه، استقبال عظيمى از او مى‏شود، و همه مردم پاى برهنه به استقبال او مى‏آيند؛ چون از نظر علمى، تقوا، عدالت، پاكى شناخته شده بود! گفت: بر مى‏گردم! حتماً؟ بله حتماً؟ گفتم: برو به سلامت، خوب حالا  چقدر طول مى‏كشد؟ سه ماه!

درس كه شروع شد نيامد، دو سه ماه كه گذشت نيامد، شش ماه گذشت نيامد، يك سال گذشت نيامد، چهار سال گذشت نيامد! آدرسى هم ندارد، پنج سال گذشت نيامد، هفت سال گذشت، ما ديگر براى خودمان كسى شده بوديم، يك روز ديدم كه آمد! به او گفتم: آقا مگر شما به ما ضمانت نداده بوديد كه بروى و برگردى، هفت سال را كجا رفته بودى؟ رفتى قوم و خويشانت را ديدى؟ نه! ايران نرفتى؟ رفتم! مشهد نرفتى؟ نه! تربت نرفتى؟ نه! چرا نرفتى؟ چون براى من حرام شرعى شد! حرام شد كه بروى پدر و مادر و خواهر و برادرت را ببينى؟ گفت: بله! چطور؟ گفت: ميرزا من از غرب كشور ايران وارد ايران شدم، بيابانها را طى كردم تا حدود استان كرمانشاه! اول غروب وارد يك بخش شدم، به چهار پنج نفر گفتم مسافر هستم، غريب هستم، مرا به خانه ببريد! اول غروب بود هيچ كس ديگر نبود، گشتم در محل ديدم يك نفر هنوز بيرون است، به او گفتم: آقا مسجد كجاست؟ نشان داد. رفتم مسجد، ديدم كه خود مسجد، آن مقدارى كه زير طاق است، انبار كود كشاورزى است! كنار همين انبار كود خوابيدم تا صبح شد. آمدم بيرون يك گردشى در بخش زدم، ديدم كه اينجا يك نفر دين ندارد! يا شيطان پرستند يا صوفيه و يا على اللهى هستند.

مسجد را هم قبلا متدينين ساخته‏اند و صد سال است كه ديگر اين مسجد متروكه و انبار كود شده و كسى به كسى نيست! صبح، آفتاب كه زد، آمدم در كوچه! چند تا بچه بازى مى‏كردند، ما هم وارد بازى بچه‏ها شديم! آنها هم ديدند كه يك آدم گنده با ريش و عبا و عمامه آمده، بازى مى‏كند، هر بازى كه بچه‏ها مى‏كردند ما هم با آنها بازى مى‏كرديم! گاهى مى‏گفتند: دولا شو تا از روى تو بپريم مى‏گفتم: چشم! دولا مى‏شدم تا بپرند. گاهى بچه‏هاى كوچك مى‏گفتند: ما را كول بگير و بچرخان! مى‏گفتم: چشم! يواش يواش از بچه‏ها پرسيدم كه اينجا  آيا كسى نماز مى‏خواند؟ اصلا نمى‏دانستند كه نماز چيست! نمى‏دانستند كه روزه چيست! به بچه‏ها گفتم: من تا ظهر با شما بازى مى‏كنم، عصر هم كه ناهار خورديد و آمديد بياييد بازى. الا اينكه در روز يك ساعت يا نيم ساعت بياييد تا من قرآن به شما ياد دهم! اول رفتيم سراغ بچه‏ها با قرآن، يواش يواش مسأله، نماز! يواش يواش پدرها آمدند، مادرها آمدند! هفت سال است كه تمام موجوديم را آنجا خرج كردم، بين عشاير رفتم، در بيابان ها، در پشت كوهها، در دره‏ها، ميرزا در اين هفت سال ده هزار ساختمان خراب شده انسانيت را آباد كردم! ده هزار نفر شيعه شدند! ده هزار نفر نماز خوان شدند! ده هزار نفر روزه گير شدند! حالا هم خسته نشده‏ام، بعد از هفت سال گفتم بيايم يك سلامى به مولايم اميرالمؤمنين عرض كنم و دو روزى بيشتر نمى‏مانم و بر مى‏گردم! و رفت و تا امروز ديگر او را نديده بودم! پنج سال است كه او را نديدم! مى‏دانم كه يك روز بيشتر نمى‏ماند، حتى حاضر نيست كه يك ناهار هم بماند، مى‏گويد: بايد بروم ساختمانها را حفظ كنم! و ميرزا زار زار گريه كرد و گفت: اى كاش خدا جاى مرا با اين مرد عوض مى‏كرد! خدا در قرآن گفته:

« مَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَآ أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا »[26]

هر كس يك ساختمان خراب شده انسانيت را آباد كند، ثواب همان هدايت يك نفر، مساوى با هدايت كردن كل انسان‏هايى است كه من در خداييم خلق كردم!!

«وَهِىَ الْهَيكَلُ الَّذى بَناهُ بِحِكْمَتِهِ»

  نصف ساختمان را خدا ساخته و نصف ديگرش را شما بايد زحمت بكشيد و خودتان را بسازيد.

« قُواْ أَنفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ نَارًا »[27]

ما اول تمام گناهان را ترك كنيم، اول به همه خيرها وصل شويم، بعد كه متخصص شديم، ساختمان را دست ما بدهيد تا عيبهايش را بگوييم، خرابى هايش را آباد كنيم، آينه كاريش كنيم، و اين ساختمان را لايق حريم خدا كنيم!

حكايت سيدالشهدا با غلام يهودى

امام حسين  عليه‏السلام مى‏فرمايد: يك روزى بيرون مدينه من تنها از كنار يك باغى داشتم عبور مى‏كردم، ديوار باغ كوتاه بود، سرم را برگرداندم باغ را تماشا بكنم، ديدم يك مردى نشسته، قيافه‏اش غمناك است، يك سگى جلوى او نشسته، يك دانه نان را تكه تكه مى‏كند و لقمه مى‏كند و به سگ مى‏دهد.

حضرت مى‏فرمايد: من ايستادم كنار ديوار، او مرا نمى‏ديد، ولى من او را مى‏ديدم، تمام اين نان را به سگ داد، تمام كه شد، من از بيرون ديوار سلام كردم! يك دفعه سرش را بلند كرد، نگاهى به من كرد، من به او گفتم: چه مى‏كردى؟ گفت: يابن رسول اللّه!  يك دانه نان جيره امروز ناهارم بود، يكروز اين جيره را خودم مى‏خورم و يك روز هم به اين سگ مى‏دهم! امروز جيره خودم بود اما از بس كه دلگير بودم، گفتم: بدهم به اين سگ سير بشود يك دمى تكان دهد، يك سرى بلند كند، شايد خدا غصه مرا برطرف كند. فرمود: غصه‏ات براى چيست؟ گفت: من غلام يك يهودى هستم، او مرا خريده، اين باغ هم مال اوست، از اينكه  اربابم يهودى است خيلى كسل هستم. حضرت فرمود: من چهارصد دينار طلا برداشتم رفتم در مغازه يهودى! گفتم: غلامت را به من بفروش! يك نگاه به چهره من كرد و گفت: حسين جان! فداى قدمت، تا درِ دكان من آمدى غلام را به تو بخشيدم، پولش را نمى‏خواهم. من در مغازه ايستاده بودم كه غلام آزاد شد، گفتم: پولش را بگير! گفت: نمى‏خواهم. اصرار كردم، گفت: پس پول را ببر بده به خود غلام! اما كل باغ را به خودت بخشيدم! حضرت فرمود: من هم اين باغ را به غلام بخشيدم! پس الان غلام هم آزاد شده، هم چهارصد دينار پول و هم باغ دارد.

من وقتى به يهودى گفتم، باغى كه به من بخشيدى، من هم به آن غلام بخشيدم،آمدم برگردم،زن يهودى در پنجره نشسته بود و اوضاع را ديد، به شوهرش گفت: كل مهرم حلالت، مرا طلاق بده، من مى‏خواهم شيعه ابى عبداللّه شوم.

مرد از مغازه بيرون آمد و گفت: براى چه تو شيعه شوى؟ من هم شيعه مى‏شوم، سپس به زنش گفت: حالا كه تو باعث شدى من شيعه شوم، كل اين خانه‏ام را به تو بخشيدم.[28]

والسلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته


[1] ـ شرح الاسماء الحسنى: 1/12، به نقل از ابن ابى جمهور؛ تفسير الصافى: 1/92، ذيل آيه 2 سوره بقره؛ «قَالَ عَلىٌّ  عليه‏السلام: الصُّورَةُ الإنسانِيَّةُ هِىَ أكْبَرُ حُجَجِ اللّهِ عَلى خَلْقِهِ، وَهِىَ الْكِتابُ الَّذى كَتَبَهُ بِيَدِهِ، وَهِىَ الْهَيكَلُ الَّذى بَناهُ بِحِكْمَتِهِ، و هِىَ مَجْمُوعُ صُوَرِ الْعالَمينَ، و هِىَ الْمُخْتَصَرُ مِنَ اللَّوحِ الْمَحفُوظِ، وَهِىَ الشّاهِدَةُ عَلى كُلِّ غائِبٍ، وَهِىَ الْحُجَّةُ عَلى كُلِّ جاحِدٍ، وَهِىَ الطَّريقُ الْمُستَقيمُ إلى كُلِّ خَيْرٍ، وهِىَ الْجِسْرُ الْمَمْدُودُ بَيْنَ الْجَنَّةِ وَالنّارِ.»

[2] ـ فصلت 41 : 53؛ «به زودى نشانه‏هاى خود را در كرانه‏ها و اطراف جهان و در نفوس خودشان به آنان نشان خواهيم داد تا براى آنان روشن شود كه بى‏ترديد او حق است .»

[3] ـ شرح الاسماء الحسنى:1/12، به نقل از ابن ابى جمهور؛ تفسير الصافى: 1/92، ذيل آيه 2 سوره بقره.

[4] ـ الكافى: 1/134، باب الروح حديث 4؛ «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ  عليه‏السلام عَمَّا يَرْوُونَ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ عَلَى صُورَتِهِ فَقَالَ هِيَ صُورَةٌ مُحْدَثَةٌ مَخْلُوقَةٌ وَ اصْطَفَاهَا اللَّهُ وَ اخْتَارَهَا عَلَى سَائِرِ الصُّوَرِ الْمُخْتَلِفَةِ فَأَضَافَهَا إِلَى نَفْسِهِ كَمَا أَضَافَ الْكَعْبَةَ إِلَى نَفْسِهِ وَ الرُّوحَ إِلَى نَفْسِهِ فَقَالَ بَيْتِيَ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِى.»

بحار الأنوار: 4/11، باب 2، حديث 1؛ التوحيد: 152، باب 12، حديث 11؛ «عَنْ عَلِيِّ بْنِ مَعْبَدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ خَالِدٍ قَالَ قُلْتُ لِلرِّضَا  عليه‏السلام يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنَّ النَّاسَ يَرْوُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله قَالَ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ عَلَى صُورَتِهِ فَقَالَ قَاتَلَهُمُ اللَّهُ لَقَدْ حَذَفُوا أَوَّلَ الْحَدِيثِ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مَرَّ بِرَجُلَيْنِ يَتَسَابَّانِ فَسَمِعَ أَحَدَهُمَا يَقُولُ لِصَاحِبِهِ قَبَّحَ اللَّهُ وَجْهَكَ وَ وَجْهَ مَنْ يُشْبِهُكَ فَقَالَ عليه‏السلام يَا عَبْدَ اللَّهِ لاَ تَقُلْ هَذَا لِأَخِيكَ فَإِنَّ اللَّهَ  عز و جل خَلَقَ آدَمَ عَلَى صُورَتِهِ.»

بحار الأنوار: 4/12، باب 2، حديث 6؛ «عَنْ عَلِيٍّ  عليه‏السلام قَالَ سَمِعَ النَّبِيُّ  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله رَجُلاً يَقُولُ لِرَجُلٍ قَبَّحَ اللَّهُ وَجْهَكَ وَ وَجْهَ مَنْ يُشْبِهُكَ فَقَالَ  عليه‏السلام مَهْ لاَ تَقُلْ هَذَا فَإِنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ عَلَى صُورَتِهِ.»

[5] ـ الكافى: 1/39، باب مجالسة العلماء و صحبتهم، حديث 3؛ بحار الأنوار: 14/331، باب 21، حديث 71؛ «عَنِ الْفَضْلِ بْنِ أَبِي قُرَّةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ  عليه‏السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله قَالَتِ الْحَوَارِيُّونَ لِعِيسَى يَا رُوحَ اللَّهِ مَنْ نُجَالِسُ قَالَ مَنْ يُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ رُؤيَتُهُ وَ يَزِيدُ فِي عِلْمِكُمْ مَنْطِقُهُ وَ يُرَغِّبُكُمْ فِي الآْخِرَةِ عَمَلُهُ.»

[6] ـ الكافى: 2/351، باب من آذى المسلمين و احتقرهم، حديث 3؛ بحار الأنوار: 72/155، باب 57، حديث 24؛ «عَنْ حَمَّادِ بْنِ بَشِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ  عليه‏السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى مَنْ أَهَانَ لِي وَلِيّاً فَقَدْ أَرْصَدَ لِمُحَارَبَتِى.»

[7] ـ إرشاد القلوب: 2/232؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فِي  حَقِّهَا فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي مَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِي يَرْضَى اللَّهُ لِرِضَاهَا وَ يَغْضَبُ لِغَضَبِهَا وَ هِيَ سَيِّدَةُ نِسَاءِ الْعَالَمِين.»

بحار الأنوار: 43/20، باب 3، حديث 8؛ «عَنْ جَعْفَرٍ الصَّادِقِ  عليه‏السلام أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله قَالَ لِفَاطِمَةَ يَا فَاطِمَةُ إِنَّ اللَّهَ  عز و جل يَغْضَبُ لِغَضَبِكِ وَ يَرْضَى لِرِضَاكِ.»

[8] ـ مؤمنون 23 : 12؛ «و يقيناً ما انسان را از [ عصاره و ]چكيده‏اى از گِل آفريديم.»

[9] ـ مؤمنون 23 : 13؛ «سپس آن را نطفه‏اى در قرارگاهى استوار [ چون رحم مادر ] قرار داديم .»

[10] ـ مؤمنون 23 : 14؛ «آن گاه آن نطفه را علقه گردانديم ، پس آن علقه را به صورت پاره‏گوشتى درآورديم ، پس آن پاره‏گوشت را استخوان‏هايى ساختيم و بر استخوان‏ها گوشت پوشانديم ، سپس او را با آفرينشى ديگر پديد آورديم.»

[11] ـ ص 38 : 72؛ «و از روح خود در او دميدم.»

[12] ـ مؤمنون 23 : 14؛ «پس هميشه سودمند و بابركت است خدا كه نيكوترين آفرينندگان است.»

[13] ـ انسان 76 : 2؛ «ما انسان را از نطفه آميخته و مختلطى [ از مواد و عناصر ] آفريديم و او را از حالتى به حالتى و شكلى به شكلى [ از نطفه به علقه ، از علقه به مضغه ، از مضغه به استخوان تا طفلى كامل ] درآورديم ، پس او را شنوا و بينا قرار داديم .»

[14] ـ انسان 76 : 3؛ «ما راه را به او نشان داديم.»

[15] ـ فجر 89 : 27 ـ 30؛ «اى جان آرام گرفته و اطمينان يافته ! * به سوى پروردگارت در حالى كه از او خشنودى و او هم از تو خشنود است ، باز گرد . * پس در ميان بندگانم درآى * و در بهشتم وارد شو .»

[16] ـ محمد 47 : 12؛ «بى‏ترديد خدا كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده‏اند ، در بهشت‏هايى كه از زيرِ [ درختانِ ] آن نهرها جارى است در مى‏آورد ، و در حالى كه كافران همواره سرگرم بهره‏گيرى از [ كالا و لذت هاى زودگذر ] دنيايند و مى‏خورند ، همان گونه كه چهارپايان مى‏خورند و جايگاهشان آتش است .»

[17] ـ اعراف 7 : 176؛ «پس داستانش چون داستان سگ است [ كه ] اگر به او هجوم برى ، زبان از كام بيرون مى‏آورد ، واگر به حال خودش واگذارى [ باز هم ] زبان از كام بيرون مى‏آورد .»

[18] ـ شرح حال ايشان در كتاب ارزش عمر و راه هزينه آن، جلسه 19 آمده است.

[19] ـ فرقان 25 : 29؛ «و شيطان همواره انسان را [ پس از گمراه كردنش تنها و غريب در وادى هلاكت ] وامى‏گذارد.»

[20] ـ شرح حال ايشان در كتاب حلال و حرام مالى، جلسه 22 آمده است.

[21] ـ شرح حال ايشان در كتاب ارزش عمر و راه هزينه آن، جلسه 11 آمده است.

[22] ـ شرح حال ايشان در كتاب ارزش عمر، جلسه 17 آمده است.

[23] ـ شرح حال ايشان در كتاب عرفان در سوره يوسف، جلسه 20 آمده است.

[24] ـ ميرزا حسين بن محمد تقى بن محمد نورى مازندرانى معروف به ميرزا حسين نورى در سال 1254 ق در شهرستان نور مازندران به دنيا آمد. ايشان فقيه امامى، محدث، مفسر و شاعر، نزد عبد الحسين تهرانى، شيخ مرتضى انصارى، حاج ملا على كنى، ميرزا محمد حسن شيرازى و سيد مهدى قزوينى تلمذ نمود. ميرزا حسين همچنين از استادان شيخ آقابزرگ تهرانى، حاج شيخ عباس قمى، محمد حسين كاشف الغطاء و سيد شرف الدين عاملى در حديث نيز بوده است. در ترويج اصول مذهب جعفرى و نشر آثار ائمه اطهار  عليهم‏السلام كوشش بسيار كرد. در عبادت، پرهيزگارى، تقوى و كمالات نفسانى، انسانى نمونه بود. از آثار مهم ايشان مستدرك الوسائل در فقه است. وى داراى كتابخانه جامع و معتبرى بود كه در ايران و عراق نظير آن در كميت و كيفيت يافت نمى‏شد ولى اين كتابخانه پس از وفات ميرزا به كلى متفرق شد. سرانجام در 17 جمادى الثانى سال 1320 قمرى در 66 سالگى بدرود حيات گفت و در نجف اشرف مدفون گشت. معارف و معاريف: 4/564

[25] ـ شرح حال ايشان در كتاب مرگ و عالم آخرت، جلسه 9 آمده است.

[26] ـ مائده 5 : 32؛ «هر كس انسانى را از مرگ برهاند و زنده بدارد ، گويى همه انسان‏ها را زنده داشته است .»

[27] ـ تحريم 66 : 6؛ «خود و خانواده خود را از آتشى كه هيزم آن انسان ها و سنگ ها است ، حفظ كنيد .»

[28] ـ بحار الأنوار: 44/194، باب 26، حديث 7؛ المناقب ابن شهر آشوب: 4/75؛ «وَ رُوِيَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ  عليه‏السلام أَنَّهُ قَالَ صَحَّ عِنْدِي قَوْلُ النَّبِيِّ  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله أَفْضَلُ الْأَعْمَالِ بَعْدَ الصَّلاَةِ إِدْخَالُ السُّرُورِ فِي قَلْبِ الْمُؤمِنِ بِمَا لاَ إِثْمَ فِيهِ فَإِنِّي رَأَيْتُ غُلاَماً يُؤاكِلُ كَلْباً فَقُلْتُ لَهُ فِي ذَلِكَ فَقَالَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنِّي مَغْمُومٌ أَطْلُبُ سُرُوراً بِسُرُورِهِ لِأَنَّ صَاحِبِي يَهُودِيٌّ أُرِيدُ أُفَارِقُهُ فَأَتَى الْحُسَيْنُ إِلَى صَاحِبِهِ بِمِائَتَيْ دِينَارٍ ثَمَناً لَهُ فَقَالَ الْيَهُودِيُّ الْغُلاَمُ فِدَاءٌ لِخُطَاكَ وَ هَذَا الْبُسْتَانُ لَهُ وَ رَدَدْتُ عَلَيْكَ الْمَالَ فَقَالَ  عليه‏السلام وَ أَنَا قَدْ وَهَبْتُ لَكَ الْمَالَ قَالَ قَبِلْتُ الْمَالَ وَ وَهَبْتُهُ لِلْغُلاَمِ فَقَالَ الْحُسَيْنُ  عليه‏السلام أَعْتَقْتُ الْغُلاَمَ وَ وَهَبْتُهُ لَهُ جَمِيعاً فَقَالَتِ امْرَأَتُهُ قَدْ أَسْلَمْتُ وَ وَهَبْتُ زَوْجِي مَهْرِي فَقَالَ الْيَهُودِيُّ وَ أَنَا أَيْضاً أَسْلَمْتُ وَ أَعْطَيْتُهَا هَذِهِ الدَّارَ.»

منبع
  • پایگاه عرفان