پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

انسان مؤمن در هنگام مرگ

انسان مؤمن در هنگام مرگ

در روايتى آمده است كه: خطاب مى‏رسد: ملك الموت! اين كسى كه الان به تو اعلام شده كه بروى و جانش را بگيرى، مؤمن است و پيش من داراى ارزش است، برو كنار بستر او، با يك دنيا ادب در مقابل او بايست، اول سلام من را به او برسان و بعد از او اجازه بگير، بگو اجازه مى‏دهى جانت را بگيرم.

ملك الموت مى‏آيد. مؤمن او را مى‏بيند، با احترام در مقابل مؤمن مى‏ايستد و سلام خدا را اعلام مى‏كند. اجازه مى‏دهى جانت را بگيرم؟ نه. چرا؟ مى‏خواهم در دنيا بمانم و بازهم حرف خدا را گوش كنم، مى‏خواهم در دنيا بمانم باز هم حلال و حرام خدا را ياد بدهم، مى‏خواهم در دنيا بمانم زيارت عاشورا بخوانم و گريه كنم.

ملك الموت بر مى‏گردد؛ پروردگار مى‏فرمايد: جان بنده من را نياوردى؟ نه. چرا؟ گفت: اجازه نمى‏دهم.

خطاب مى‏رسد: ملك الموت به بهشت برو، يك گلى هست و آن گل را بچين و ببر كنار بستر او و بگذار كنار بينى او. بو كه بكشد، تمام پرده‏ها كنار مى‏رود، جاى خودش را مى‏بيند، بهشت را بيند و مى‏آيد. ملك الموت بر مى‏گردد، گل را مى‏گذارد كنار بينى او، گل را كه بو مى‏كند، تمام بهشت و بهشتيان معلوم مى‏شود. ملك الموت مى‏گويد: جانت را بگيرم؟ مى‏گويد: نه، جانم را نگير.

  دوباره بر مى‏گردد و مى‏گويد: جانش را نمى‏دهد. خطاب مى‏رسد: سريع برگرد الان جان مى‏دهد. ملك الموت تا مى‏آيد، مى‏بيند كه بالاى سر محتضر پيغمبر و على و فاطمه ايستاده‏اند. پائين پاى محتضر حسن و حسين دست هم را گرفته و ايستاده‏اند. طرف راست و چپ محتضر ائمه  عليهم‏السلام ايستاده‏اند، سلمان و ابوذر ايستاده‏اند. به ملك الموت مى‏گويد: چرا جان من را نمى‏گيرى؟ مگر نمى‏بينى حسين سراغ من آمده است، مگر نمى‏بينى على و پيغمبر  سراغ من آمده‏اند؟[12]

منبع
  • پایگاه عرفان