عيسى بن مريم عليها لسلام به منطقه اى گذشت، اهل و چهارپايان و پرندگانش آن جا همه با هم مرده بودند. به حواريون گفت: اين مرگ، مرگ طبيعى نيست، دليلش هم اين است، اگر اين مرگ مرگ طبيعى بود، همه نمىمردند، يك عدهاى مىماندند و بقيه را دفن مىكردند، گفت: اينها دچار عذاب شدند.
حواريون به عيسى گفتند: از خدا بخواه با يك نفر اينها حرف بزنيم.
عيسى ابن مريم از پروردگار درخواست كرد. خطاب رسيد: يكى از آنها را صدا بزن. يك نگاهى به يك جنازه كرد و او را صدا زد. عيسى كه قدرت مرده زنده كردن داشت.
وقتى بلند شد، خيلى عيسى رنجيده خاطر شده بود، فرياد زد: بدبختها، بىچارهها، گرفتارها، چه كرده بوديد:
«قَالَ عِبَادَةُ الطَّاغُوتِ وَ حُبُّ الدُّنْيَا مَعَ خَوْفٍ قَلِيلٍ وَ أَمَلٍ بَعِيدٍ وَ غَفْلَةٍ فِي لَهْوٍ وَ لَعِبٍ»
بندگى طاغوت و كفر را جايگزين بندگى خدا كرده بوديم، از اينرو گرفتار شديم.
پرسيد: عبادت طاغوتتان چطور بود؟
«قَالَ الطَّاعَةُ لِأَهْلِ الْمَعَاصِي»
از گناهكارها پيروى مىكرديم.
گفت: شب همه ما در كمال سلامت خوابيده بوديم. صبح بلند شديم ديديم همه ما در هاويه هستيم. قرآن مىگويد:
« وَ مَآ أَدْرَيكَ مَاهِيَهْ * نَارٌ حَامِيَةُ »[8]
عيسى سوال كرد: هاويه كجاست؟ گفت: سجّين، گفت: سجيّن كجاست؟ گفت: كوهى از سنگ است كه فعلاً به ما دادهاند و ما آنجا ساكن هستيم.
«تُوقَدُ عَلَيْنَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ»
خداوند به اين كوه گفته است اينها را تا روز قيامت، فقط آتش بزن.
گفت: وقتى شما را روى اين كوه انداختند، به پروردگار التماس نكرديد.
گفت: چرا، به پروردگار گفتيم:
«رُدَّنَا إِلَى الدُّنْيَا فَنَزْهَدَ فِيهَا»
برگردان ما را، كارهايمان را درست مىكنيم؛ ولى پروردگار با صداى بلند گفت:
«كَذَبْتُمْ»
برويد دروغگوها. اگر شما راستگو بوديد و مىخواستيد، حرف اين همه پيغمبر و امام و مجلس مذهبى را گوش مىكرديد.
گفت: تو چطور شد با من حرف زدى؟ گفت: اولاً در تمام كسانى كه اينجا گرفتار عذاب شدهاند، فقط به من دهن بند نزدند، بقيه را همه دهن بند زدند. خدا به ملائكه عذاب گفته است نمىخواهم يك مرتبه اسمم را ببرند، همه را دهن بند بزنيد.
عيسى برگشت به حواريون گفت: يا اولياء اللّه! خوردن نان خشك با نمك و خوابيدن روى زمين، با سلامت زندگى دنيا و آخرت، خيلى بهتر از اين است كه در قصرها و ثروتها باشد، بعد از مردن هم دهن بند به دهانش ببندند و اجازه ندهند يك كلمه حرف بزند.