پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

عاقبتى تكان دهنده‏

عاقبتى تكان دهنده‏

عاقبت كار فضیلرا به دو شکل نقل كرده‌اند: یکی از آن روايت‌ها اين است كه مى‏گويند به دختری علاقه پیدا کرده بود. لذا روزی به يكى از نوچه‌هايش گفت: به بغدادمى‏روى و در فلان خانه را مى‏زنى. آن‌ها دختر زيبايى دارند. به پدر و مادرش مى‏گويى امشب او را آرايش كنند و بيدار هم بمانند، زیرا نیمه شب به آن خانه خواهم رفت. در غیر این صورت، كشته خواهند شد.

وقتی این مرد پيغام فضیل را رساند، پدر و مادر دختر به سختی گريه كردند و هر چه فكر كردند چه باید بکنند به جایی نرسیدند. می‌خواستند به كلانترى خبر دهند، ولی دیدند ممكن است آن‌ها را زیر نظر داشته باشند تا اگر به كلانترى خبر دادند، همگی‌شان را بکشند. از اين رو تسلیم شدند و گفتند: حال که چاره‌ای نیست دختر را به آن‌ها می‌دهیم.

نیمه‌های شب، فضیلمی‌خواست از راه پشت‌بام خود را به خانه آن دختر برساند كه صدایی شنید. شخصى از همان انسان‏هايى كه زندگى را براى شب و شب را براى عبادت و روز را براى روزه و خدمت به مردم مى‏خواهند، با حال عجیبى این آيه سوره حديد را مى‏خواند:

«ألم يأن للذين آمنوا أن تخشع قلوبهم لذكر الله وما نزل من الحق ولا يكونوا كالذين أوتوا الكتاب من قبل فطال عليهم الأمد فقست قلوبهم وكثير منهم فاسقون».[24]

آيا براى اهل ايمان وقت آن نرسيده كه دل هايشان براى ياد خدا و قرآنى كه نازل شده نرم و فروتن شود؟ و مانند كسانى نباشند كه پيش از اين كتاب آسمانى به آنان داده شده بود، آن گاه روزگار [سرگرمى در امور دنيا و مشغول بودن به آرزوهاى دور و دراز] بر آنان طولانى گشت، در نتيجه دل‌هايشان سخت و غير قابل انعطاف شد، و بسيارى از آنان نافرمان بودند.

با شنیدن این کلمات، فضیل روى پشت‌بام نشست و به فكر فرو رفت و گفت: چرا وقتش شده و از وقتش نیز گذشته است!

كار بزرگى است كه انسان از چنين شهوت پرقدرتى دست بردارد. فضیل از پشت‌بام پائین آمد و از دروازه بغدادبيرون رفت. از قضا، كاروانى در حال حركت بود. خواست از كنار خرابه‏اى كه در مسير حركت كاروان بود بگذرد كه ناگاه شنيد قافله‌سالار با کاروانیان مى‏گويد: عجله كنيد و راه بیفتید كه اگر به فضیلبرخورد كنيم، اموال و دارائی‌هایمان بر باد رفته است.

فضیل وقتی این سخن را شنيد، كنار خرابه آمد و صدا زد: عجله نكنید آرام باشید، به شما مژده می‌دهم که فضیل توبه کرد و صاحبش به دادش رسيد و دست و پايش را بست.

از آن شب، فضیل سى سال در مقام توبه بود. كشور هم جمعيت زیادی نداشت و مى‏توانست صاحبان مال را پيدا كند. همه را پيدا كرد و اموالشان را پس داد. البته، عده‌ای هم به سبب توبه‏اى كه كرده بود پولشان را نگرفتند.

سرانجام، فضیل به مكهرفت و مجاور خانه خدا شد. در اواخر عمر، او استاد عرفان شده بود و درس مى‏داد و شاگرد داشت. نقل است که در شب نهم ذیحجه در مسجدالحرامنشسته بود. عده‏اى از مردم نماز مى‏خواندند و عده‌ای دیگر مشغول مناجات بودند. فضيل هم گوشه‏اى نشسته بود و اشك مى‏ريخت. از او پرسیدند: فضيل، خدا امشب با مهمان‏هايش در شب نهم ذیحجه چه مى‏كند؟

گفت: به خدا قسم، تمام اين‌ مردم را امشب مى‏آمرزد، به شرط اين‏كه من در ميانشان باشم!

او اين ‏قدر واقعى توبه كرده بود. به راستی، خوب است انسان از پروردگار حيا كند!

منبع
  • پایگاه عرفان