پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

طاعت رسول طاعت خداست‏

طاعت رسول طاعت خداست‏

مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ وَ مَنْ تَوَلَّى فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً

هر كسى از پيامبر اطاعت كند در حقيقت از خدا اطاعت كرده و هر كه روى برتابد حسابش با ماست ما تو را بر آنان مسئول اعمالشان كه به طور اجبار از فسق و فجور حفظشان كنى نفرستاديم.

عظمت وجودى و هويت معنوى، و ظرفيت روحى، و گستردگى باطن و رفعت مقام، و سعه قلب، و اخلاص در عبادت و خدمت، و قدرت عقلى و فكرى پيامبراسلام (عليهما السلام) تا كجاست كه خداوند جهان آفرين در اين آيه شريفه قاطعانه اعلام مى كند اطاعت از فرستاده او هم وزن اطاعت از خود اوست.

اين به اين معناست كه پيامبر اسلام افق طلوع علم خدا و رحمت و احسان و رأفت و حكمت حضرت حق است، و وجود او از همه نقائص و عيوب مبرّا و حضرتش جامعه همه كمالات و فضائل است، و البته بايد چنين انسانى كه خداوند او را براى هدايت بشر و نجات وى از مهالك و رساندنش به سعادت دنيا و آخرت مبعوث به رسالت كرده، لزوماً اطاعت شود، و اطاعتش هم وزن اطاعت از خدا باشد.

اين كه در ديگر آيات به صورت فرمان قطعى اطاعت از او را واجب نموده و سرپيچى از او را كفر دانسته معلوم مى شود كه حضرتش از نظر علم و بصيرت و دانائى و دانش و عصمت و پاكى در مقام ويژه اى قرار دارد مقامى كه مقامات همه صاحب مقامات اولين و آخرين زير مجموعه مقام او و پرتوى از عظمت مقام اوست.

براى شناخت عظمت روحى و معنوى و انسانى و الهى پيامبر بزرگ اسلام، تدبر و دقت در همين يك آيه براى اهل خرد و انصاف كافى است.

شخصيت با عظمت او را كه دريائى بى كران و بحرى بى ساحل است از زبان امام اهل معرفت و پيشواى اهل بصيرت، و رهبر و امام مؤمنان كه چون او كسى پيامبر را نشناخت يعنى على (ع) ملاحظه كنيد:

گواه اين حقيقت هستم كه محمد بنده و فرستاده خداست، او را به دين مشهور و نشانه معروف و كتاب مسطور، و نور درخشان، و چراغ فروزان و دستور روشن به سوى مردم فرستاد، تا شبهه هاى آنان را نسبت به حقايق‏ برطرف سازد، و با دلايل آشكار بر آنان اتمام حجت نمايد، و با آيات قرآن مردم را از هلاكت بر حذر دارد، و از عواقب شوم معصيت بترساند.

«حتى بعث الله محمدا (عليهما السلام) شهيدا و بشيرا و نذيراً، خيرالبرية طفلا، وانجبها كهلا، واطهر المطهرين شيمة، واجود المستمطرين ديمة:»

تا خداوند محمد (عليهما السلام) را گواه و بشارت دهنده و ترساننده برانگيخت، در كودكى بهترين مردم، در بزرگسالى نجيب ترين انسان، در اخلاق پاك ترين پاكان و دوام جود و سخايش از همه بيشتر بود.

«اختاره من شجرة الانبياء، و مشكاة الضياء، و ذؤاية العليا، و سرة البطحاء، و مصابيح الظلمة، و ينابيع الحكمة:»

او را از شجره پيامبران، و چراغدان نور، و از مرتبتى بلند و از مركز بطحا و از چراغ هاى برافروخته در ظلمت و چشمه هاى حكمت انتخاب كرد.

وجود مقدسش در معرفى خودش مى فرمايد:

«انا محمد، و انا احمد، و انا الماحى الذى يمحى بى الكفر، و انا الحاشر الذى يحشر الناس على عقبى و انا العاقب، والعاقب الذى ليس بعده نبى:»

من ستوده شده در زمين و آسمانم، من محو كننده ام كه با نبوت من كفر نابود مى شود، من حاشرم كه مردم در قيامت به دنبال من محشور مى گردند، من عاقب هستم، و عاقب كسى است كه پس از او پيامبرى نيامد.

«انا محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب، ان الله تعالى خلق الخلق فجعلنى فى خيرهم، ثم جعلهم فرقتين فجعلنى فى خيرهم فرقة، ثم جعلهم قبايل فجعلنى فى خيرهم قبيلة، ثم جعلهم بيوتا فجعلنى فى خيرهم بيتاً فانا خيركم بيتاً و خيركم نفساً:» «1»

من محمد فرزند عبدالله فرزند عبدالمطلب هستم، خداوند متعال مخلوقات را آفريد و مرا در ميان بهترين آنان قرار داد، سپس آنان را به دو گروه تقسيم نمود و مرا در بهترين گروه آنان گذاشت، آنگاه آنان را قبيله قبيله نمود، و مهر در بهترين قبيله از آنان قرار داد، سپس آنان را به خاندان ها تقسيم كرد و مرا در بهترين خاندان جاى داد. پس من از بهترين خاندان ها و پاك ترين شما از نظر هويت وجودى هستم.

هنگامى كه از ابن عباس درباره آيه شريفه‏ أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى‏ سئوال شد، پاسخ داد:

«انما سمى يتيما لانه لم يكن له نظير على وجه الارض من الاولين و الآخرين فقال عزوجل ممتّنا عليه نعمه: «الم يجدك يتيما فآوى اى وحيد الانظيرلك فآوى اليك الناس و عرفهم فضلك حتى عرفوك:»

به اين خاطر يتيم ناميده شد كه در همه روى زمين از اولين و آخرين مانند او وجود نداشت، لذا خداى عزوجل با ذكر نعمت هايش بر او منت نهاده مى فرمايد:

مگر نه اين است كه تو را يتيم يافت يعنى بى مثل و مانند پس پناه داد يعنى مردم را به سوى تو جلب نمود و ارزش ها تو را به آنان شناساند و آنان تو را شناختند.

گروهى از اصحاب رسول خدا گردهم آمدند و گفتند: چه نيكوست كسى را نزد همسران رسول خدا فرستيم و از شيوه رفتار آن حضرت در خانه اش بپرسيم تا او را سرمشق خود قرار دهيم، آنان كسى را نزد تك تك همسران پيامبر فرستادند و او نزد همه آنان يك پاسخ آورد:

«وخلقه القرآن:»

اخلاق او و روش و منش آن انسانى الهى حقايق قرآنيه بود.

«كان على (ع) اذا نعت النبى قال: هو خاتم النبيين، اجود الناس كفا، و اجرأ الناس صدراً، واصدق الناس لهجة، و اوفى الناس ذمة والينهم عريكة، واكرمهم عشرة من رآه بديهة ها به و من خالطه معرفة احبه، يقول فاعته: لم ار قبله ولابعده مثله:»

هرگاه اميرمؤمنان على (ع) پيامبر را وصف مى كرد مى فرمود: او خاتم پيامبران است، بخشنده ترين مردم بود، و از نظر شجاعت دليرترين و از جهت كلام راستگوترين و از نظر وفاى به پيمان پاى بندترين و از نظر اخلاق نرم خوترين و رفتارش نسبت به مردم بزرگوارانه ترين انسان ها بود، هر كس با او همنشين مى شد و وى را مى شناخت عاشقش مى شد، هر كس در مقام توصيف او برمى آمد مى گفت: همانند او را در گذشته و حال نديدم.

هنگامى كه در رابطه با اخلاق او از همسرش پرسيدند پاسخ داد:

«كان احسن الناس خلقا، لم يكن فاحشا ولامتفحّشا ولاضحابا فى الاسواق ولايجزى بالسيئته مثلها ولكن يعفو و يصفح:»

خوشخوترين مردم بود، ابداً اهل دشنام نبود، بد زبانى نسبت به كسى نداشت، در كوچه و بازار هياهو و داد و فرياد راه نمى انداخت، بدى را به بدى جبران نمى كرد، بلكه مى بخشيد و چشم پوشى مى نمود.

شما تا داستان فاتحان جنگ هاى شرق و غرب را نخوانيد، و روش و رفتار آنان را با ملت هاى مغلوب و اسيرانشان و زن و فرزندان بى گناهشان را ملاحظه نكنيد نمى توانيد به عظمت اخلاق رسول اسلام به ويژه هنگامى كه در اوج قدرت و بسط يد بر دشمنان پيروز مى شود پى ببريد.

ناپلئون بناپارت هنگامى كه در جلسه اى از سران اروپا وارد شد، پادشاه روس به او سلام نكرد، ناپلئون بخاطر سلام نكردن پادشاه روس به روسيه حمله كرد و تا جائى كه توانست مناطقى از آن كشور را به آتش كشيد و به ويژه عامل سوختن شهر مسكو شد و آن مملكت را به خاك سياه و به تيره روزى نشانيد.

او به اين مقدار عاطفه و گذشت نداشت كه سلام نكردن پادشاه روس را به حساب نياورد، و يا سلام نكردن او را به جاى سلام كردن بپذيرد، و كلًا اين برخورد را نديده بگيرد، و كشورى را كه ملت و متاعش و زنان و فرزندانش و پير و جوانش در اين داستان هيچ دخالت و گناهى نداشتند به آتش نكشد، شما اگر جنايات مردم طائف را به پيامبر بخوانيد و اين كه پيامبر پس از رسيدن به اوج قدرت نظامى فقط و فقط به قصد هدايت مردم طائف و قلاع آن را در محاصره قرار داد و چون ملاحظه كرد محاصره به طول مى انجامد نيمه كاره از محاصره دست برداشت و با بزرگوارى خاص خودش به مكه بازگشت و پس از مدتى سران طائف را كه به قصد مسلمان شدن به مدينه آمدند با خوش روئى پذيرفت همه وجودتان غرق حيرت و شگفتى مى شود!

منبع
  • پایگاه عرفان