بالاترين توفيقى كه خدا در تاريخ به بشر داده، شناخت دين است، در سالي، در يكى از مجالس مهم تهران، پنج جمله از حضرت سيدالشهداء عليه السلام عنوان بحثم بود، كه من كنار يك جمله از حضرت، ده شب معطل شدم و ديدم اين جمله، عجب دريايى است. نزديك شب عاشورا بود، شبي تاريك، و دشمن غرق در لذت، و ياران حضرت هم آماده براى كشته شدن. حضرت دستور داد همه يارانش به چادرش بيايند. همه آمدند. شمار آنها هفتاد و دو نفر بود كه هفده و هيجده نفر از آنها بچه بودند، از بچه ششماهه تا يازده و دوازده ساله، و بقيه هم جوان بودند و بزرگ. وقتي همه نشستند، حضرت شروع به سخن كرد: «أُثْنِي عَلَى اللَّهِ أَحْسَنَ الثَّنَاءِ وَ أَحْمَدُهُ عَلَى السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ اللَّهُمَّ إِنِّي أَحْمَدُكَ عَلَى أَنْ أَكْرَمْتَنَا بِالنُّبُوَّةِ وَ عَلَّمْتَنَا الْقُرْآنَ وَ فَقَّهْتَنَا فِي الدِّينِ وَ جَعَلْتَ لَنَا أَسْمَاعاً وَ أَبْصَاراً وَ أَفْئِدَةً فَاجْعَلْنَا مِنَ الشَّاكِرِينَ»، ياران من، پايان عمر خودم و شما را اعلام مىكنم كه امشب خوشحال بشويد كه ما از چه جادهاى حركت كردهايم تا به اين جا رسيدهايم. جادة اول، جادة نبوت بود. اگر ما از جادة حريم نبوت نيامده بوديم، به اين جا نمىرسيديم. جادة دوم: جادة فهم قرآن بود. ما اگر قرآن مجيد را نفهميده بوديم، امشب اين جا نبوديم و در خانههايمان سر سفرة يزيد بوديم؛ چون وقتى مىديديم جان، مال، زن و بچه ما در خطر است، با كفر آشتى مىكرديم و مىنشستيم و بقية عمر را لذت مىبرديم. الان چرا اين جا هستيم؟ چون ما از جادة قرآن آمديم؛ چون قرآن با پليدى نمىسازد. چرا اين جا آمديم؟ چون قرآن با دروغ نمىسازد. اگر در جادة قرآن نبوديم، الان ما يا در شام بوديم، يا در مدينه، يا دركوفه و همه هم در لذت بوديم. ديگر براي چه لازم بود تشنه و گرسنه اين جا بياييم تا محاصره بشويم، و جادة سوم: جادة فهم دين بود. اين جمله بود كه ما را ده شب معطل كرد. آن جا واقعاً ما هر بار كه اين جمله را تجزيه و تحليل مىكرديم، مىديديم هر شب از دين، از اسلام و از فهم دين كم داريم. امام حسين عليه السلام فرمود: اگر ما دين را نفهميده بوديم، امشب اين جا نبوديم؛ بلكه در ميان سى هزار جمعيت عمرسعد، يا در ميان هفتاد هزار جمعيت عبيدالله بن زياد بوديم. البته، در ميان آنها، يك نفر دين را فهميده بود، حر بن يزيد و بقيه دين را نفهميده بودند، ولى نماز مىخواندند و روزه مىگرفتند.
مطلب مهمى را براى شما بگويم، پيغمبر صلّى الله عليه وآله و سلّم و على عليه السلام جنگ كردند، ولى اميرمؤمنان عليه السلام سه جنگى كه در زمان خودش كرد، با هفتاد جنگ زمان پيامبر صلّى الله عليه وآله و سلّم فرق داشت، علىعليه السلام معصوم است، پيغمبر صلّى الله عليه وآله و سلّم در ميدان جنگ با كفار رو به رو بود، پيامبر صلّى الله عليه وآله و سلّم با مشركين، با يهوديها و با روميهاى كافر رو به رو بود؛ ولي در ميدان جنگ جمل، نود هزار نفري كه على عليه السلام با آنها رو به رو بود و حضرت دستور كشتنشان را هم داد، كساني بودند كه ظهر اذان مىگفتند و نماز مىخواندند و قرآن هم تلاوت ميكردند؛ يعنى بين جنگ علىعليه السلام و پيغمبر صلّى الله عليه وآله و سلّم اين فرق بود كه دشمن در ميدان جنگ پيغمبر صلّى الله عليه وآله و سلّم مىگفت: خدا را قبول ندارم، و دشمن در ميدان جنگ على عليه السلام مىگفت: اشهد ان لا اله الا الله، و علىعليه السلام مىفرمود: با اين شهادت، اين دشمن را بكش؛ چون آنها دين را نفهميدند. در جنگ صفين هم علىعليه السلام با اهل قرآن رو به رو بود. آنها پانصد قرآن را سر نيزه كردند، و على عليه السلامگفت: اين اهل قرآن كذايي را بكشيد. در جنگ نهروان هم چنين بود و على عليه السلام با كسانى جنگيد كه دربارة خدا خيلى داغ بودند و مىگفتند: }إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّه. {على عليه السلام با آنها رو به رو بود و مىگفت: اين اهل قرآن را بكشيد. خدا نكند كه ما دين را نفهميده باشيم.