اگر قانون فعلى جهان قانون جهانى بود، يك گرسنه هم پيدا نمىشد؛ چون پيدا شدن اين انسان گرسنه، براى آن است كه قانون ناقص است. او هم انسانى مانند ما، از ما، متعلّق به ما و براى ما هست؛ ما هم براى اويم، و او هم براى ماست، و زمين متعلّق به انسان است. انسان حكومت لازم دارد و براى سلامت قانون مىخواهد، هم در روابطش با انسانهاي ديگر و هم در ارتباط با شخصيت خودش، و اين قانون بايد جهانى باشد، قانون در صورتى مىتواند جهانى باشد كه قانونگذارش بينشي جهانى و انسانى داشته باشد، علاوه بر اين، از همة اغراض بيرون باشد؛ براى اين كه اگر غرضي داشته باشد، ممكن است قانون را به نفع خودش وضع بكند؛ براى اين كه اگر غرض داشته باشد، ممكن است قانون را به نفع مردم خودش وضع كند و تنها در صدد اين باشد كه زندگي مردم خودش آباد باشد، هر چند چنين آباد شدني منجر به بيچارگى ديگران شود. به طور مثال، چهارصد سال بود كه انگلستان داشت در مجلس عوام خود قانون وضع مىكرد و مردم انگلستان با اين قانونگذاري كاملاً در امنيت و آسايش و راحتى بودند، ولى همين قانونگذاري موجب ميشد قاره آسيا از دست انگلستان خون گريه كند. چرا؟ چون قانونگذار غرض شخصى و منطقهاى داشت و مىگفت: من بايد زنده بمانم و ديگرى بايد پايمال بشود: «الحكم لمن غلب.» تاريخ هند را مطالعه كنيد تا بدانيد چگونه به خاطر ظلم و ستم دويست سالة انگلستان در هندوستان، چند صد ميليون انسان هندي با داشتن كشوري با آن همه سرمايههاى طبيعى، در خيابانها گرسنه از دنيا رفتند.
انسان حكومت لازم دارد؛ قانون لازم دارد؛ به دليل اين كه جهان متكى بر قانون است و انسان جزء جهان ميباشد و جهان متعلّق به انسان. اين قانون در صورتى مىتواند سلامتى ايجاد بكند و عدل را در همة شؤون بگستراند كه واضع و مقنّن آن، جهانبينى و انسانبينى داشته باشد، و از اغراض هم به دور باشد.
دينداران و كسانى كه با حريم انبيا مربوط بودند، مىگفتند: بشر قانون مىخواهد. از طرفي، از زمان آدم تا الان، بىدينها هم مىگفتند، بشر قانون و حكومت مىخواهد، امّا چه قانونى و چه حكومتى؟ تمام محلّ نزاع و بحث همين جا است. بىدين و بادين هر دو فرياد قانون مىزنند، و الان مىبينيد جهان مىگويد، قانون و مقررات، و به خداهم كارى ندارد؛ به انبيا هم كارى ندارد؛ به قرآن هم كارى ندارد؛ به دين هم كارى ندارد. قارههاى بزرگ عالم، اصلاً قرآن را نمىشناسند؛ دين را نمىشناسند؛ خدا را نمىشناسند، اما مرتّب مىگويند، قانون؛ جهان مىگويد: قانون؛ انبيا هم مىگفتند: قانون. خدا هم مىگويد: قانون. على هم مىگفت: قانون. معاويه هم مىگفت: قانون. يزيد هم مىگفت: قانون. چرا؟ چون همه درك مىكردند كه بدون حكومت و بدون قانون بشر نمىتواند زندگى كند. قوانينى كه انبيا براى زندگى دادند، چون به بينش وجود مقدس لايزال متكي بود، خارج از اغراض و هوى بود؛ زيرا خدا نمىتواند غرض داشته باشد؛ چنان كه خدا هوى ندارد؛ خدا شهوت ندارد؛ خدا منطقهاى نيست؛ خدا يك ملت خاص ندارد؛ خدا براى سير كردن ديگران لازم ندارد كه ديگران را بكشد و زمين ديگران را ببلعد؛ خدا حاكم بر مقدّرات عالم است، و خالى از اغراض، قوانيني جهانى دارد.