} إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا {، اين آيه از آيات عجيب قرآن است؛ چون با كلمه و حرف «انما» شروع شده است. }إِنَّمَا{؛ يعنى راه فقط منحصر به همين يكى است، و ديگر، دومى ندارد كه پيغمبر صلى الله عليه وآله آن دومى را نشان بدهد و عقل هم سومى را نشان بدهد. }إِنَّمَا{؛ يعنى يك راه فقط است، و اگر غير از اين راه، به هر راه ديگري بروي، باطل است و تو را به هدف نميرساند. }إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ{، مؤمن واقعى كسى است كه از اول، از كساني باشد كه }الَّذينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ{، و از درون با خدا و با پيغمبر صلى الله عليه وآله رابطه داشته باشد، }ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا {، و اگر او را بخوابانند و گوشت او را با قيچى جدا كنند، شك در پيغمبر صلى الله عليه وآله نكند، و الا الان كسى كه در خانهاش همۀ امكانات رفاهى برايش فراهم است و هيچ مشكلى هم ندارد، اگر بگويد: الهى! صد هزار مرتبه شكر، خيلى مهم نيست؛ بلكه شاكر آن مردى است كه در بارگاۀ ابنزياد وقتي ابنزياد به او گفت: از عقيده به على دست بردار، جواب داد: دست بر نمىدارم. ابنزياد به او گفت: تمام مفصلهاى دست و پايت را زنده زنده قطع مىكنم. او جواب داد: قطع كن، و مأموران ابنزياد شروع به قطع كردن مفصلهاي دست و پاي او كردند. وقتى گوشت را هم برداشتند، ابنزياد باز به او گفت: از على دست بردار. او هم بار ديگر جواب داد: هر كارى مىخواهى بكن، خون، جان، عقل و وجود من، يعنى على.} ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا{، يعني شك نياورند. ما از زبان سعدى مىخوانيم و شرح حال ما نيست؛ بلكه اين حال انبيا و ائمه عليهم السلام است:
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم ازوست عاشقم بر همه عالم كه همه عالم ازوست
به غنيمت شمر اى دوست! دم عيسى صبح تا دل مرده مگر زنده كني كاين دم ازوست
نه فلك راست مسلم، نه ملك را حاصل آنچه در سر سويداى بنىآدم ازوست
به حلاوت بخورم زهر كه شاهد ساقيست به ارادت ببرم درد كه درمان هم ازوست
زخم خونينم اگر به نشود، به باشد خنك آن زخم كه هر لحظه مرا مرهم ازوست
پادشاهى و گدايى بر ما يكسانست كه برين در همه را پشت عبادت خم ازوست
سعديا گر بكند سيل فنا خانۀ عمر دل قوى دار كه بنياد بقا محكم ازوست[10]
وحدت كرمانشاهي هم در وصف اين حال چنين سروده است:
زاهد تو و رب أرنى اين چه تمناست با ديده خودبين نتوان ديد خدا را
از درد مناليد كه مردان ره حق با درد بسازند و نخواهند دوا را
در حضرت جانان سخن از خويش مگوييد قدرى نبود در بر خورشيد سها را
وحدت كه بود زنده خضروار مگر خورد از چشمه حيوان فنا آب بقا را