پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

ایمان و آثار آن - جلسه دهم (1) - (متن کامل + عناوین)

ایمان و آثار آن - جلسه دهم (1) - (متن کامل + عناوین)

    تربيت پدرى در سيرۀ علىعليه السلام(2)

    بسم الله الرحمن الرحيم

    الحمد لله رب العالمين و الصلاۀ و السلام على محمّد و اهل‌بيته الطاهرين صلوات الله عليهم اجمعين

    اميرمؤمنان عليه السلام به فرزندش چنين سفارش كرد: «يَا بُنَيَّ أُوصِيكَ بِتَقْوَى اللَّهِ فِي الْغِنَى وَ الْفَقْرِ، وَ كَلِمَةِ الْحَقِّ فِي الرِّضَا وَ الْغَضَبِ، وَ الْقَصْدِ فِي الْغِنَى وَ الْفَقْرِ، وَ بِالْعَدْلِ عَلَى الصَّدِيقِ وَ الْعَدُوِّ، وَ بِالْعَمَلِ فِي النَّشَاطِ وَ الْكَسَلِ، وَ الرِّضَا عَنِ اللَّهِ فِي الشِّدَّةِ وَ الرَّخَاءِ.»[1]

    اين جملات از وجود مقدس حضرت مولى‌الموحدين، اميرمؤمنان، عليه السلام به عنوان سفارش و وصيت به فرزندشان حضرت سيدالشهداء عليه السلام در كتاب‌هاى مهم ما نقل شده است.

    تقسيم وجود انسان‌ها در قرآن‏

    بنا به عقيدۀ قرآن مجيد، وجود انسان‌ها مركّب از سه ناحيه است: ناحية بدن و جسم، ناحية نفس و جان و روح، و ناحية عقل، انديشه و خرد. خداوند متعال براى حيات هر كدام از اين نواحي، عوامل كاملى را در عالم قرار داده است؛ عواملى كه جوابگوى تمام احتياجات جسم، جان و عقل بنى‏آدم هست. آدمى همان‌طوركه بايد عوامل كمك‌دهنده به حيات جسم، جان و عقل خود را بشناسد، بايد به اندازه‏اى كه احتياج دارد، براى حيات هر سه ناحيه، از عوامل قرارداده شدۀ حق در سفرۀ عالم وجود، بهره‏مند شود و استفاده كند.

    اگر بدن انسان با عوامل عالى طبيعت كه باعث حيات بدن است، ترك رابطه كند، بدن از ادامة حيات متوقّف مى‏شود؛ آدمى از بين رفته و از دنيا مى‏رود، يا اگر انسان عواملى را كه مربوط به بدن نيست و با كارگاه بدن رابطۀ مستقيم ندارد، وارد بدن كند، باز بدنش هلاك مى‏شود، هر چند كه آن عوامل هم مادى است، ولي آن‌ها نمي‌توانند رابطة مستقيمي با كارگاة جسم داشته باشند؛ به طور مثال، گياهان كشنده جزء مواد طبيعت هستند، اما اين گياهان براى كارگاة بدن ساخته نشده‌اند و در اين كارگاه زايد به شمار مي‌آيند. آدمى از دو راه هلاك مى‏شود، اول: با قطع رابطه با مواد مورد احتياج، دوم: با حركت اشتباه براى تأمين احتياجات بدن.

    همان‌طورى كه بدن مرگ و حيات دارد، نفس و جان هم مرگ و حيات دارد، قرآن مجيد در آيات زيادى به حيات و مرگ جان اشاره مى‏كند؛ همين‌طور عقل هم داراى حيات و مرگ است و كتاب الهى هم به اصل حيات و مرگ عقل اشاره مى‏كند. به طور كلي، در قرآن مجيد به نحو كامل و جامعي، عوامل برپا‌دارندة حيات جسم، جان و عقل و عوامل از بين برندة حيات آن‌ها بيان شده است.

    براي همين بايد گفت: ملت بى‌ارتباط با قرآن، از حيات سالم مادى، از حيات روحى و نفسى، و از حيات عقلى دور هستند، هر چند كه آن‌ها بر زمين زندگى كنند. در ارزيابى قرآن، اين زندگان زندة واقعى نيستند؛ بلكه مردگانى زنده‏نما هستند.

    آيات: }لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها{[2] }وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ{[3] در قرآن مجيد هم همين مسير را دنبال مى‏كند؛ يعنى مرگ جان را نشان مى‏دهند، و همين‌طور در قرآن مجيد نشان داده مي‌شود كه چه عواملى باعث مى‏شود جان بميرد، و اين كه چه عواملى باعث مى‏شود روان و نفس داراى حيات انسانى و الهى گردد، و همين‌طور چه عواملى باعث مى‏شود عقل زنده بماند و رشد ‏كند، و نيز چه عواملى باعث مى‏شود عقل حالت درك خودش را از دست بدهد، و هم‌چنين چه عواملى باعث مرگ و يا حيات بدن است. آشنايى با اين عوامل و عمل به اين عوامل، جامعه‏اى مى‏سازد كه خدا مى‏خواهد و انبيا به خاطر آن به رسالت مبعوث شدند، ولى جهل به اين عوامل و قهراً دور ماندن از عمل به اين عوامل، جامعه‏اى مى‏سازد كه خدا به آن رضايت نمى‏دهد؛ جامعه‌اي كه سير و حركت آن بر خلاف هدف پيغمبران خدا است. در قرآن مجيد اين جامعه به عنوان جامعه‌اي زنده مورد توجّه نيست، هر چند در اين جامعه، ظاهر زندگى آراسته به زرق و برق هم باشد؛ چون داشتن زرق و برق در اسلام ملاك حيات نيست. در اسلام به معناى عام كلمه، و در حريم هدايت؛ يعنى از زمان ورود آدم به كرة خاك كه انسان هدايت خدا را دنبال كرده تا روز قيامت، زرق و برق مادى يا صنعت و تكنيك، بدون نور عالم ملكوت خيلى اهميت ندارند؛ بلكه عامل هلاكت هستند.

    در نوشته‏هاى دانشمندان و افراد شاخص سياسي عالم ملاحظه مى‏كنيد كه ترس و وحشت بر بشر حاكم است؛ از اين كه او اين تمدن از درون خودش را نابود كند، و مسلّم است كه بدون نور الهى، اين تمدن منفجر مى‏شود؛ چون اين تمدن تمام سرزمينها و بنى‏آدم را به سمت شعله‏هاى عجيب و غريب جنگ‌ها، رنج‌ها و ناراحتى‏ها رهنمون مى‏سازد.

    عاقبت فاصلۀ انسان از معرفت و عمل‏

    قرآن مجيد مى‏فرمايد: ملتي كه از معرفت و از عمل به برنامه‏هاى معرفت جدا مي‌شود، بايد منتظر باشد كه رنج، اضطراب، تشويش، نگرانى و عذاب، از بالاى سر و از پايين پا، او‌ را محاصره ‏كند؛ اين سنت الهى است كه در جوامع انسانى جارى بوده. در هر صورت، توجّه به اين موضوع بايد خيلى براى شما و هر فرد مسلمانى مهم باشد كه بدن غذا مى‏خواهد، و غذاى بدن هم هر چيزى نيست؛ بلكه آن غذا موادى است كه عامل حيات بدن مي‌باشند و مي‌توانند با كارگاة هستى بدن رابطۀ مستقيم داشته باشند. هر چيزى در اين عالم، گر چه مي‌تواند تحت عنوان موادي از مواد عالم باشد، ولى ممكن هست آن موارد خوردنى نباشد. همين معنا را بايد در چهره‌اي عالى‏تر، در حريم جان، مشاهده كنيد؛ روح گرسنه، از عوامل عالى اخلاقى است. جان و نفسى كه خطوط عالى اخلاقى در او نقش نبندد و صاحب جانى كه از عواطف عالى انسانى و فضايل اخلاقى بهره‏مند نباشد، جانش مى‏ميرد. عقل هم اگر گرسنه بماند، هدف خلقت آدمى را متلاشى مى‏كند.

    فضايل و كمالات على عليه السلام‏

    اميرمؤمنانعليه السلام پدرى است كه از ابتداى ولادت فرزندانش، به اين سه معنا توجّه كامل دارد؛ او مردى است كه در دامن پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله و سلّم براي داشتن جميع فضايل و كمالات تربيت شده است. هر كجا در قرآن مجيد آيه‏اى را در جنبه‌هاي مثبت مسايل انسانى قرائت مى‏شود، بعد از رهبر عالي‌قدر اسلام، بدون ترديد مصداق اتم و اكملى جز على بن أبي‌طالب عليه السلام براي آن جنبه‌ها وجود نداشته است. على عليه السلام مردى است كه در شصت و سه سال زندگي‌اش، عيبي در او ديده نشد؛ بلكه هر چه از او در خطوط عقلى، روحى و بدنى مشاهده شد، داراي خطي كامل و جامع بود. اين مرد بيدار كه همۀ مقررات تربيتى الهى در وجودش به صورت انرژى و فعاليت جلوه كرد، با بيدارى كامل، متوجّه خانه، خانواده و جامعة انسانى بود؛ او مى‏دانست كه بنى‏آدم، از اولادش گرفته تا آخرين فردى كه در آب و خاكش، يا در حريم انسانيتش، تا قيامت مى‏خواهد زندگى كند، سه نفقه احتياج دارد: نفقۀ جسمى، نفقۀ عقلى، و نفقۀ روحى. او در مدت عمرش با هر انسانى كه برخورد كرد، اين برنامه را پياده كرد؛ يعنى در حدّ استعداد و امكان وجودي و جان او، از جسم و عقلش رفع نقص احتياج كرد. او منبع پرفيضى بود كه به هر سه معنا متوجّه بود و براى جوابگويى به احتياجات جسمى، عقلى و روحى بشر، برنامه‏هاي شايسته‌اي از كارگاة هستى‌اش تراوش مى‏كرد. او مردى است هميشگى؛ يعنى با همان شدتى كه در زمان حياتش، براى رفع نقايص مادى، عقلى و روحى در جوشش و كوشش بود، الان هم، همان جوشش و كوشش على بر روى خط اسلام و قرآن در حال حركت است، به قول جلال‌الدين:

    رگ رگ است اين آب شيرين وآب شور در خلايق مى‏رود تا نفخ صور[4]

    البته، ما با آب شيرينش كار داريم. ما انسان‌ها بايد خود را از اين سرچشمه سيراب كنيم.

    فاصله گرفتن انسان از اولياى الهى‏

    هر مقدار، فاصلۀ خانواده‏ها و جوامع انسانى از اولياى الهى و مردان پاك راه حق زياد شود، حكومت بيچارگى و ذلت بر آن‌ها زياد مى‏شود، و هر مقدارى كه انسان به مخلصين پيشگاۀ حضرت ربوبى نزديك گردد، شيطان و عوامل شيطانى از او دور مى‏شوند.

    بعد از اين كه خداوند شيطان را از جايگاهي كه داشت، راند و او را مورد لعنت خود قرار داد، او از خداوند خواست كه تا روز رستاخيز به او مهلت بدهد و خداوند نيز اين مهلت را به او داد. آن جا شيطان بنى‏آدم را به دو قسمت تقسيم كرد؛ نسبت به عمومشان گفت:

    }فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ{ [5]

    به عزتت سوگند، همۀ آنان را گمراه مى‏كنم

    و عده‌اي را استثنا كرد و نسبت به آن‌ها گفت:

    }إِلاَّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ{ [6]

    مگر بندگان خالص شده‏ات را.

    ؛ يعني نسبت به اين عده‏، من اصلاً دسترسى ندارم؛ نه اين كه من دلم نمى‏خواهد آن‌ها را گمراه كنم؛ بلكه نمي‌توانم به آن‌ها دسترسى پيدا كنم. آن‌ها در حال پروازند؛ يعني نسبت به كسانى كه با تو در ارتباط هستند، من نمى‏توانم كارى انجام دهم. پروردگار عالم، آن قدر حريم امن دارد كه هر كسى داخل در اين حريم امن قرار گيرد، شيطان و عوامل شيطانى به او دسترسي ندارند؛ مثلاً «ايمان» حرم أمن پروردگار است، البته، در صورتى كه خود آدم براى راه دادن به شيطان و عوامل شيطانى، اين ديوارهاى حرم أمن را خراب نكند. خداوند متعال چقدر در آيۀ هشتاد و دوي سورة انعام اين مطلب را لطيف بيان مى‏كند:

    }الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ{

    خدا مى‏فرمايد: اگر ايمان مى‏آوريد، ديگر حريم ايمانتان را به تجاوز آلوده نكنيد؛ چون راه براى ورود دشمن باز مى‏شود، و آن وقت، تعادل زندگى‌تان به هم مى‏خورد. وقتى كه تعادل زندگى‌تان به هم خورد، فرياد ناله همة بلند مى‏گردد و خطوط زندگى هم پر از مشكلات مى‏شود. به طور خلاصه، آيه مي‌گويد، يكي از حرم‌هاي امن پروردگار، ايمان است. در روايت است كه يكي ديگر از اين حرم‌هاي امن، ولايت علي بن ابي‌طالب هست:

    «يَقُولُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى: وَلَايَةُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ نَارِي.» [7]

    واقعاً بايد گفت، مالك اشتر، سلمان فارسى و حبيب بن مظاهر و... در اين دژ قرار داشتند و دشمن نمي‌توانست به آنان دستيابي پيدا كند؛ چرا كه با ورود انسان در اين دژ، دشمن هر چه قدرت داشته باشد، نمى‏تواند بر او تسلّط پيدا كند.

    مردم مسلمان بايد به اين مسأله توجّه كنند كه به اندازه‏اى كه افراد بشر براى جوابگويى به احتياجات جسمى، در حال فعاليت هستند، بايد به همان مقدار هم براى جان و عقل قيام كنند و به نداى روح جواب مثبت بدهند؛ به فرياد عدل جواب مثبت بدهند. نفس، قواعد عالى اخلاقى مى‏خواهد، و براى پيدا كردن اين قواعد عالى اخلاقى، آگاهى از قرآن و حيات انبيا لازم است. براي همين بايد خطوط روحى انبيا را بخوانيم، و در كتاب جان خود بنويسيم.

    انبيا و ائمه عليهم السلام عاقل‏ترين انسان‌ها

    از نظر انديشه و عقل هم عالى‏ترين عقل، عقل انبيا و ائمة طاهرينعليهم السلام است. روش انديشه را بايد از آن‌ها ياد گرفت، و بعد از ياد گرفتن هم بايد به آن عمل كرد. در روز قيامت نمى‏توان آلودگى‏ها، ناپاكى‏ها، ظلم و تجاوزها را جواب داد. وقتى آدم به اين رواياتى كه در باب گناه و در باب محاكمات محشر وارد شده، نگاه مى‏كند، مى‏ترسد و وحشت مى‏كند.

    روزى مردى پيش مادرش آمد و گفت: اى مادر! گاهى هنگام عبادت حالت كسالت مختصرى به من دست مى‏دهد، و من هر چه فكر مى‏كنم، مي‌بينم خودم عامل اين كسالت نيستم. اسلام هم كه قانون وراثت را قبول دارد و علوم جديد هم كه مسأله وراثت را خيلى خوب ثابت كرده‌ است. اسلام براي همين، پنج هزار قانون دربارة ازدواج دختر و پسر به خاطر ايجاد نسل آورده است، يعني از اين جهت به نسلى كه مى‏خواهد به وجود بيايد، اهتمام دارد؛ چون اسلام اين معنا را قبول دارد كه صفات، حالات و برنامه‏هاى نسل قبل، از روى پل ارتباط بين نسلي؛ يعني وراثت، به نسل بعد سرازير مى‏شود.

    مرد گفت: اين عامل كسالت در خود من كه نيست، تو چه كار كردى كه اين زاوية تاريك در جان من هست؟ اين زاوية تاريك از آن تو است؛ چون خود من هر چه فكر مى‏كنم، مي‌بينم چنين عامل تاريكى را ندارم؟ مادرش گفت: پسرم من پاك زندگى كردم و پاك هم تو را تربيت كردم. به فكرم نمى‏رسد كه كارى كرده باشم كه باعث اين تاريكى شده باشد.

    تاثير اخلاق پدر و مادر در تربيت فرزندان‏

    علامه حلى[8] اعلى الله مقامه الشريف كه از بزرگ‌ترين دانشمندان دين ما است، در يكى از خيابان‌هاى حله داشت عبور مى‏كرد كه بچه‏اى برگشت و به او ناسزايى گفت. علامه به نوكرش گفت: ببين! پدر اين بچه چه كسى است؟، و او رفت پدر بچه را پيدا كرد و پيش علامه آورد. علامه گفت: با چه خانواده‏اى وصلت كردى؟ پدرگفت: با فلان خانواده. علامه ديد كه خانوادة آن زن، خانوادة محترمى است. از پدر بچه پرسيد: چه كسى اين خانم را براى تو عقد كرد؟ او گفت: فلان شخص. علامه گفت: او را صدا بزنيد كه پيش من بيايد. علامه به عاقد گفت: صيغة عقد و طلاق را بخوان. عاقد محضرى هم صيغة عقد و طلاق را خواند، و علامه ديد كه او قسمت صيغة عقد را اشتباه مى‏خواند. براي همين، علامه صيغة عقد را به او ياد داد، و بعد هم به پدر گفت: كه بيش‌تر از اين بچه مواظبت كن. حالا شب عروسى، مردم مهمان دعوت مى‏كنند و انواع فسادها را انجام مى‏دهند. خدا مى‏داند با اين كارها چه بر سر نسل آيندۀ اين زنان و مردان مى‏آيد.

    حضرت علي عليه السلام بعد از ضربت شمشير ابن‌ملجم ملعون داشت جان مى‏داد، ولى در همين جان دادن، ديد فرصتى دارد. در همين فرصت كوتاه، اين پدر واقعي دلش داشت براى حيات روحى و عقلى فرزندانش مى‏جوشيد و فرياد مى‏زد. او در آن حال رو به بچه‏هايش كرد و گفت: حسن جان! حسين جان! من اين حرف‌ها را فقط براى شما دو نفر، و يا تنها به خانواده‏ام نمي‌گويم؛ بلكه براى هر كسى مي‌گويم كه مي‌خواهد به اين سخنان گوش بدهد و آن را به نسل بعد انتقال دهد. او بايد بگويد: مردم! تا روز قيامت با تربيت باشيد؛ شخصيت و فضيلت داشته باشيد.

    در روايات قدسى دارد كه خدا به پيغمبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم گفت: به عزت و جلال خود قسم ياد مى‏كنم، من هر آينه از بندۀ خود، از زن و مرد آنان كه در اسلام موى خود را سفيد كرده‏اند، حيا مى‏كنم كه آن‌ها را عذاب نمايم. بعد از گفتن اين جمله، پيغمبر صلّي الله عليه و آله و سلّم گريست. عرض كردند: يا رسول اللَّه! براى چه گريه مى‏كنيد؟ حضرت پاسخ داد: گريه‏ام براى كسانى است كه خدا از عذاب كردن آن‌ها حيا مى‏فرمايد، در حالي كه آنان از گناه و معصيت خدا حيا نمى‏كنند.[9]

    پى‌نوشت‌

    1. تحف العقول عن آل الرسول صلّي الله عليه و آله وسلّم، ص 88 ـ.90 .

    2. اعراف: 179: [زيرا] آنان را دل‏هايى است كه به وسيله آن [معارف الهى را] در نمى‏يابند...

    3. فاطر:.22: و تو نمى‏توانى [دعوت حق را] به كسانى كه در قبرهايند بشنوانى‏

    4. مثنوي معنوي، حكايت پادشاه جهود ديگر كه در هلاك دين عيسي سعي نمود با اين مطلع:

    يك شه ديگر از نسل جهود

    در هلاك قوم عيسي رو نمود

    5. ص: 82.

    6. ص: 83.

    7. أمالي الصدوق، ص35، المجلس الحادي و الأربعون.

    8. العلامة الحلي (648- 726): جمال الدين الحسن بن يوسف بن زين الدين علي بن المطهر الحلي. وصفه ابن داود الحلي المعاصر له بقوله: «شيخ الطائفة و علّامة وقته و صاحب التحقيق و التدقيق، كثير التصانيف، انتهت رئاسة الإمامية إليه في المعقول و المنقول»، و في الرياض: «انّه كان من أزهد الناس و أتقاهم، و من زهده ما حكاه السيد حسين المجتهد في رسالة النفحات القدسية عنه، انه قدّس سرّه أوصى بجميع صلواته و صيامه مدة عمره، و بالحج عنه مع أنه كان قد حج كما نقله في شأن الشيخ علي الكركي أيضا». و مما قال شيخنا العلامة: « بلغ أسماء تصانيفه نحوا من ألف عنوان، و في عصره استبصر السلطان خدابنده و تشيع و ضرب النقود باسم الائمة عام 708 ﻫ ». من آثاره: إرشاد الأذهان في أحكام الإيمان، الألفين، في إمامة أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السّلام، الباب الحادي عشر، تبصرة‌المتعلمين، تذكرة الفقهاء،رجال العلامة الحلي خلاصة الأقوال، قواعد الأحكام، كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد للطوسي، كشف اليقين في فضائل أمير المؤمنين عليه السلام ، مبادئ الوصول. فهرس‏التراث، ج‏1، ص 705

    9. ديلمي، إرشاد القلوب إلى الصواب، ج‏1، ص42:

    وَ قَالَ صلّي الله عليه و آله و سلّم، قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: وَ عِزَّتِي وَ جَلَالِي إِنِّي لَأَسْتَحِي مِنْ عَبْدِي وَ أَمَتِي يَشِيبَانِ فِي الْإِسْلَامِ أَنْ أُعَذِّبَهُمَا ثُمَّ بَكَى صلّي الله عليه و آله و سلّم فَقِيلَ مِمَّ تَبْكِي يَا رَسُولَ اللَّهِ!؟ فَقَالَ: أَبْكِي لِمَنِ اسْتَحَى اللَّهُ مِنْ عَذَابِهِمْ وَ لَا يَسْتَحُونَ مِنْ عِصْيَانِهِ‏.

    ادامه دارد . . .

منبع
  • پایگاه عرفان