نوشته : حضرت آیت الله حسین انصاریان
ايمان
ايمان كه ظرف پاك و باارزشش قلب است به معناى باور واقعى و تصديق حقيقى است.
باور داشتن خدا و قيامت و فرشتگان و پيامبران و وحى بودن قرآن ايمان است كه محصولش عمل صالح و اخلاق حسنه است و از بركت آن اعمال را مىپذيرند و گناه را مىبخشند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در روايتى بسيار مهم دربارهى ارزش ايمان مىفرمايد:
مَا مِن شىءٍ أحبّ إلى اللَّه مِن الإيمان والعملِ الصالِحِ وَتَركُ مَا أُمِرَ أن يُترَك «1»
. چيزى نزد خدا محبوبتر از ايمان و عمل شايسته و ترك محرماتى كه به ترك آن فرمان دادهاند نيست.
امام صادق عليه السلام دربارهى ارزش مؤمن فرموده:
المُؤمنُ أعظمُ حُرمَةً مِن الكَعْبَة «2»
. مؤمن از نظر حرمت و احترام از كعبه عظيمتر است.
و در روايتى آمده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به كعبه نظر انداخت و فرمود:
مَرحباً بالبيتِ مَا أعظَمَك وأعظمَ حُرمَتك عَلى اللَّه، واللَّه للمؤمِن أعظَمُ حُرمَةً مِنك؛ لأنّ اللَّهَ حَرَّمَ مِنْكَ وَاحِدَةً وَمِنَ الْمُؤْمِنِ ثَلاثَة: مَالَه وَدَمَه وَأن يظن بِه الظن السوء «3»
. خوشا به بيت، چه باعظمتى و چه بزرگ است حرمتت بر خدا، به خدا سوگندن مؤمن حرمتش از حرمت تو بزرگتر است، زيرا خدا يك حرمت براى تو قرار داده و براى مؤمن سه حرمت، حرمت مال، حرمت خون و حرمت اين كه به او گمان بد برده شود.
اميرالمؤمنين عليه السلام دربارهى ايمان فرموده:
الإيمان شجرةٌ أصلُها اليَقين، و فرعُها التُقى، وَنورُها الحياء، وثَمرُها السّخا «4»
. ايمان درختى است كه ريشهاش باور استوار قلبى و تنهاش تقوا و نورش حيا و ميوهاش سخاست.
و نيز از آن حضرت روايت شده است:
أصلُ الإيمانِ حُسنُ التَّسليمِ لِأمرِ اللَّه «5»
. ريشهى ايمان نيكو تسليم بودن نسبت به فرمان خداست.
حضرت رضا عليه السلام فرمود:
الإيمان عقدٌ بِالقلبِ ولَفظٌ باللسانِ وعَملٌ بِالجَوارِح «6»
. ايمان اعتقاد به قلب و گفتن به زبان و عمل بوسيلهى اعضا است.
ايمان بار بسيار سنگين معنوى است كه كشتى زندگى انسان را از ميان امواج و طوفانهاى درياى دنياى مادى و از ميان خطرات و فتنهها با آرامى و استوارى به ساحل نجات مىرساند.
توكل
بادبان كشتى نجاتبخش انسان توكل است، حقيقتى كه قرآن و روايات انسان را براى حل مشكلات و تقويت روح و آسان شدن زندگى و ادامهى حيات دينى به آن دعوت مىكنند.
توكل تسليم بودن به خواستههاى حق و اعتماد صد در صد به قدرت و كارگشاى او و او را در همهى امور زندگى وكيل و كارگذار گرفتن است.
انسان هنگامى كه به طور جدى به خدا اعتماد كند و حضرت او را وكيل خود بگيرد، يقيناً آن محبوب مهربان و آن قادر مشكل گشا همهى زمينههاى مادى و معنوى و انسانى را به گونهاى به نفع انسان هماهنگ مىكند كه امور در جريان اصلى خود قرار مىگيرد و هر كارى در جهت منافع مشروع انسان پيش مىرود.
«... فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ» «7».
هنگامى كه بر انجام كارى پس از طى مقدمات آن و مشورت با صالحان تصميم گرفتى بر خدا اعتماد و توكل نما، زيرا خدا متوكّلان را دوست دارد.
«... فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ وَكِيلًا» «8».
از منافقان و دورويان و سست دينان و ياوه گويان روى گردان و بر خدا توكل كن و خدا از نظر كارسازى و قيام به امور بندگان كافى است.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: ابليس گفت: پنج كس است كه مرا بر آنها تسلطى نيست و ديگر مردمان در قبضهى قدرت من هستند:
مَنِ اعتَصَمَ بِاللَّهِ عَن نيّةٍ صَادِقَةٍ وَاتَّكَلَ عَلَيهِ فِى جَميعِ أُمورِهِ، وَمَن كَثُر تَسبيحَه فى لَيلِه وَنَهارِهِ، وَمَن رَضِىَ لِأخيهِ المُؤمِنِ مَا يَرضاهُ لِنَفسِهِ، ومَن لَم يَجْزَعْ عَلَى المُصيبَةِ حِينَ تُصيبُه، ومَن رَضِىَ بِما قَسَّم اللَّهُ لَه وَلَم يَهْتَمَّ لِرِزْقِه «9»
. كسى كه از روى نيت صادقه به خدا تمسك جويد و در همهى امورش بر خدا توكل نمايد و تسبيحش در شب و روز زياد باشد و براى برادر مؤمنش آنچه را براى خود مىپسندد بپسندد و بر مصيبت چون به او رسد بىتابى ننمايد و به آنچه خدا از روزى، نصيب او نموده، راضى باشد و براى روزى خود تن به زحمت و رنج غيرمتعارف ندهد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از امين وحى جبرئيل پرسيد توكّل بر خدا چيست؟ جبرئيل گفت:
العِلمُ بِأنَّ المَخلُوقَ لَايَضُرُّ وَلَا يَنْفَعُ، وَلَا يُعطِى وَلَا يَمنَعُ، وَإستِعمَالُ اليَأْس مِنَ الخَلقِ. فَإذَا كانَ العَبدُ كَذلك لَم يَعمَل لِأحدٍ سِوَى اللَّهِ، وَلَم يَرْجُ وَلَم يَخفْ سِوَى اللَّهِ، وَلَم يَطمَعْ فِى أحَدِ سِوَى اللَّهِ فَهذا هُوَ التَّوكُّلُ «10»
. آگاهى به اين كه مخلوق زيان و سود نمىزند و عطا و منع به دست او نيست و نااميد بودن از همهى خلق. چون عبد اين چنين باشد براى احدى جز خدا نمىكوشد، و به احدى اميد نمىبندد، و از كسى نمىترسد جز خدا، و طمع در كسى نمىكند جز خدا، اين است توكل.
داستانى از توكل يك انسان باايمان
عبداللَّه هبيرى كه از شخصيتهاى ايمانى و انسانى خدمتگذار و دلسوز بود ساليانى چند فقط به خاطر خدمت به مردم و پيش گيرى از ظلم در ادارات بنى اميه كارگزار بود. پس از سقوط بنى اميه بيكار شد و از خدمترسانى به مردم باز ماند و پس از هزينه كردن آخرين حقوق مالىاش در مضيقه و تنگدستى افتاد.
روزى از شدت تنگدستى و بيكارى به در خانهى احمد بن خالد وزير مأمون كه مردى بداخلاق و تندخو بود آمد. احمد كه او را مىشناخت از ديدن او بسيار ناراحت شد و به او اعتنايى نكرد، عبداللَّه به طور مكرر به خانهى وزير مراجعه كرد ولى پاسخى نشنيد و محبتى نديد. احمد كه از پى در پى آمدن عبداللَّه به ستوه آمده بود به غلامش گفت او را به هر صورتى كه مىدانى از در خانهى من بران و به او اعلام كن كه من هيچ گونه كمكى به تو نخواهم كرد!
غلام كه عبداللَّه را آدم باشخصيت و انسان باوقار و بزرگوارى مىديد از دادن آن پيام تلخ خوددارى كرد و خود از نزد خود سه هزار دينار طلا به خانهى عبداللَّه برد و گفت: وزير سلام رساندند و گفتند اين مقدار پول را مصرف كنيد كه براى آينده هم فكرى خواهيم كرد.
عبداللَّه گفت: من به گدايى در آن خانه نيامدم، نيازى به پول وزير ندارم، من اعتماد و توكلم به خداست، خدا كليد حلّ مشكلات مشكل داران را به دست اهل قدرت و مكنت و ثروت و مال و منال قرار داده است، امروز كه احمد بن خالد وزير مملكت است، كليد حل مشكل من از جانب خدا در دست اوست. من اگر در خانهى او مىآيم به شخص خودش كار ندارم، مرتب مىآيم كه اگر كليد حل مشكل من در دست اوست از آن دست بيرون آورم و اگر نيست پس از ثابت شدنش رفت و آمدم را قطع مىكنم، پول را به صاحبش برگردان كه من فردا هم به محل نخستوزيرى خواهم آمد.
احمد بن خالد روز ديگر چون چشمش به عبداللَّه افتاد، بسيار ناراحت شد و به نديمش گفت: مگر پيام مرا به او نرساندى؟ غلام داستان برخوردش را با عبداللَّه گفت. وزير به خشم آمد و گفت: با قدرتى كه در اختيار دارم به حسابش خواهم رسيد!
احمد بن خالد هنگامى كه پس از گفتگويش با غلام وارد بر مأمون شد، مأمون گفت: يكى دو روز است تصميم دارم براى استان مصر كه استانى ثروتمند است استاندارى بفرستم. به نظر تو چه شخصى براى آن منطقه لياقت دارد؟
نخستوزير كه تصميم داشت يكى از دوستان نزديكش را معرفى كند و به قول معروف رابطه را بر ضابطه ترجيح دهد خواست بگويد عبداللَّه زبيرى، زبانش بىاختيار پيچانده شد و گفت: عبداللَّه هبيرى. مأمون گفت: مگر عبداللَّه هبيرى زنده است؟ او مردى است عاقل و كاردان و براى اين پست بسيار مناسب است. وزير گفت: او دشمن خاندان بنى عباس است. مأمون گفت: آنقدر به او محبت مىكنيم تا دوست ما شود. وزير گفت: او به سن كهولت رسيده و براى اين پست شايسته نيست. مأمون گفت: او عقل فعال و دنيايى از تجربه است، فعلًا سيصد هزار درهم جهت خرج سفر در اختيارش بگذار تا به مصر رود و به كارگردانى آن منطقهى حاصل خيز مشغول شود.
لقمان حكيم در پايان موعظهاش به فرزندش فرمود: بايد عقل ملاح كشتى زندگى و قطبنمايش دانش و علم و سكّانش صبر باشد «11»، بىترديد اين گونه زندگى كه كشتىاش تقوا و بارش ايمان و بادبانش توكل و ملاحش عقل و قطبنمايش دانش و سكّانش صبر باشد زندگى معقول و پربار و مفيدى است و ساحل نجاتش بهشت الهى است.
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- بحار الانوار: 64/ 71، الأخبار، حديث 37.
(2)- خصال: 1/ 27، حديث 95؛ بحار الانوار: 65/ 16، باب 15، حديث 20.
(3)- روضة الواعظين: 2/ 293، مجلس فى ذكر مناقب أصحاب الأئمة؛ بحار الانوار: 64/ 71، الأخبار، حديث 39.
(4)- غرر الحكم: 87، حقيقة الايمان، حديث 1441.
(5)- غرر الحكم: 87، حقيقة الايمان، حديث 1444؛ هداية العلم: 62.
(6)- معانى الاخبار: 186، حديث 2؛ بحار الانوار: 66/ 65، باب 30، حديث 13.
(7)- آل عمران (3): 159.
(8)- نساء (4): 81.
(9)- خصال: 1/ 285، حديث 37؛ بحار الانوار: 90/ 177، باب 3، حديث 4.
(10)- معانى الاخبار: 260، حديث 1؛ بحار الانوار: 68/ 138، باب 63، حديث 23.
(11)- كافى: 1/ 16، كتاب العقل و الجهل، حديث 12؛ تحف العقول: 383؛ وسائل الشيعه: 15/ 206، باب 8، حديث 20291.
مطالب فوق برگرفته شده از
کتاب : زيبائى هاى اخلاق