پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

ایمان و آثار آن - جلسه بیست و دوم(1) - (متن کامل + عناوین)

ایمان و آثار آن - جلسه بیست و دوم(1) - (متن کامل + عناوین)

    جايگاۀ نماز در ايمان ابراهيمي

    بسم الله الرحمن الرحيم

    الحمد لله رب العالمين و الصلاۀ و السلام على محمّد و اهل‌بيته الطاهرين صلوات الله عليهم اجمعين

    آثاری که دینداری واقعی از خود نشان می‌دهد، در هیچ حالتی، و در هیچ مکتبی، وقتی که انسان معتقد به آن‌ها باشد، بروز نمی‌يابند. علت آن هم این است که دیندار واقعی از طریق ايمان و باور، وصلِ به پروردگار بوده و نسبت به او تسلیم است. پروردگار مهربانِ عالم، از بندۀ دیندار خود، فقط و فقط خیر مي‌خواهد و از او، راضی به هیچ شری نیست؛ به عبارت دیگر، اخلاق و منش دیندار واقعی، اخلاق خداست. البته، در هر مرحله‌ای، اخلاق پروردگار بی‌نهایت است، ولي اين اخلاق در انسان دیندار، داراي حدود و نهایت است. البته، با همه حدود و نهایتي كه دیندار به اين اخلاق مي‌دهد، اين اخلاق رنگ‌خدايي داشته و ديندار از اين جهت، هم‌اخلاق خدا است.

    خدا در آيه بيست و ششم سورۀ مبارکۀ آل‌عمران خود را در زبان مؤمنان راستينش چنين معرفی می‌کند:

    }بِيَدِكَ الْخَيْر{

    خداوندا! آنچه نزد تو و با تو مي‌باشد، خوبی هست.

    ؛ چون خدا بدی ندارد.

    و در آيۀ هفتاد و نهم سورۀ نساء هم می‌فرماید:

    }ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ{

    خوبی‌‌هایی که به شما می‌رسد، همه از جانب خدا است.

    هزينۀ سترگ ابراهيم عليه السلام براى نماز

    یک اخلاق پروردگار این است که لطف، عنایت و بخشش را دریغ نمی‌کند. دیندار هم همینطور است. او وقتی که وصلِ به خدا باشد، چشمۀ جوشان محبت مهربانی مي‌شود و دریغ هم نمی‌کند. ابراهیم عليه السلام که از انبیاي خداوند متعال بود، می‌دانست نماز از با ارزش‌ترین رشته‌های الهی است و یک نمازگزار وقتی که در چهارچوب نمازِ الهی قرار می‌گیرد، آدم فوق‌العاده با منفعتی می‌شود؛ چنان‌كه ما مي‌بينيم خود ابراهیم كه اهل نماز بود و از این سفرۀ با عظمت بهره‌مند بود، چقدر به انسان‌ها و به نسلش محبت داشته که به خاطر نماز می‌آید یک کار عملی را انجام می‌دهد و هم‌چنين به خاطر نماز، یک مناجات با پروردگار می‌کند. ابراهیم که می‌دانست از طریق نماز می‌شود فیوضات پروردگار مهربان عالم را چه در دنیا و چه در آخرت جمع ‌کرد و خود او هم جمع این فیوضات را هم لمس کرده بود، به خاطر محبتش به دیگران، چه غریبه و چه آشنا، و چه بیگانه و چه خودی، واقعاً هزینه کرد تا دیگران هم بتوانند به این منبع خیر اتصال پیدا نمايند.

    اما کار عملی او که من فکر نمی‌کنم چنین کاری که ابراهیم عليه السلام برای خاطر نماز کرده، انجامش در توان کسی غیر از اولیاي خاص خدا باشد. حالا شاید ما در خیال خود یک پیامبر دیگری را به جاي ابراهیم عليه السلام فرض كنيم كه با همان موقعیت باشد و او هم بخواهد برای نماز چنين هزینه‌اي را بكند؛ اما اين پيامبر، فرضي و خيالي است، و واقعيت اين است كه كاري كه ابراهيم عليه السلام براي نماز كرد، هزینۀ خیلی سنگیني براي نماز است و انجام آن از طاقت عموم بشر خارج است.

    «فراغ» برای اهل محبت، برای اهل مهرورزی و برای انسان‌های رقیق‌القلب، بار بسیار سنگینی است.

    بچه‌دار نشدن ابرهيم عليه السلام و ازدواج با هاجر عليها السلام

    ابراهیم عليه السلام طبق آیات قرآن مجید تا مرز هشتاد سالگي که دیگر اوج پیری است، بچه‌دار نشد. خداوند متعال که داراي قدرت بی‌نهایت است، بعد از این که زمینۀ ازدواج ابراهیم عليه السلام را با یک دختر خانمی به نام هاجر عليها السلام فراهم کرد، اراده فرمود که ابراهیم در این سن کهولت و پیری، از این خانم بزرگوار، باادب، با تربیت و پاک بچه‌دار بشود.

    خیلی از جوان‌ها و مردها به اهل دعا مراجعه می‌کنند؛ اهل دعای واقعی؛ یعنی آن‌هایی که دعانویس نيستند و دعا را محل درآمد زندگی قرار نداده‌اند. به اهل دعا، یعنی به اهل خدا. حقّ هم دارند. می‌گویند، ما ده سال است ازدواج کردیم، امّا پانزده سال است كه بچه‌دار نشدیم. شما از خدا بخواهید که ما بچه‌دار بشویم. حالا خداوند يا مصلحت می‌داند كه با دعای اولیايش به ما بچه بدهد، و یا آن را به مصلحت ما نمی‌داند. اما اگر خداوند به اين زن و شوهر ناامید، بچه عنایت کند، ما مي‌بينيم، چه شور و چه نشاطی در قلب این زن و شوهر نا‌امید پدید می‌آید. انگار كه همۀ دنیا را به آن‌ها داده‌اند. تا بچه ناله‌اي می‌کند، او را پیش بهترین طبیب متخصص اطفال می‌برند. بچه را با لباس مناسب می‌پوشانند، تا سرما نخورد، و يا آن قدر گرمش نشود كه مريض شود؛ چون آن‌ها می‌ترسند که دیگر بچه‌دار نشوند. حالا خدا آمد و به مردی که فرض مي‌كنيم، در بيست سالگی ازدواج کرده و شصت سال است كه با همۀ وجود دلش بچه می‌خواسته، و اين خواستن هم امر طبیعی و فطری برای انسان است، بعد از شصت سال انتظار، به او بچه داد. البته، شاید تا آن موقع، چراغ این انتظار در ابراهیم عليه السلام خاموش شده بود. به هر حال، خدا به او یک پسر داد كه ابراهيم عليه السلام اسم او را اسماعیل گذاشت.

    البته، کسی که با خدا صاف باشد، کسی که پاک زندگی بکند، از بس كه خدا عاشقِ صافی و پاکی است، به علت اين پاکی و صافی، درهای رحمت خود او را به روی چنين كسي باز می‌کند. هاجر کُلفَت و کنیز بود که در قلمروي زندگی ابراهیم عليه السلام قرار گرفت. امّا این کنیز چقدر صاف، پاک و پاکدامن بود که شوهری، مانند: ابراهیم عليه السلام نصیبش ‌شد، و خود او هم با کمال اشتیاق با ابراهیم عليه السلام ازدواج کرد، هر چند مي‌دانست که ابراهیم با او تفاوت سنی زيادي دارد. شاید چهل سال و یا بیش‌تر، هاجر عليها السلام با ابراهيم عليه السلام تفاوت سنی داشت.[1] ولی کمالات، عظمت، ادب ابراهیم باعث شد که این خانم با ایشان ازدواج بکند. در حقیقت، هاجر عليها السلام با یک پیرمرد ازدواج نکرد؛ بلكه او با ارزش‌ها ازدواج کرد. این بهترین نوع ازدواج است. البته، اين ازدواج با اختیار خود هاجر عليها السلام صورت گرفت.

    معناى ‌هم‌كفو بودن در ازدواج

    ممکن است كه پدری به دختر بيست سالۀ خود ‌بگوید كه شما با یک مرد پنجاه ساله ازدواج بکنید، و آن دختر هم بگويد، نمي‌خواهم با چنين فردي ازدواج ‌كنم؛ چون سن او خیلی زياد است، و من حس می‌کنم که او نمی‌تواند به نیازها، عواطف و محبت‌هايم پاسخ مناسب بدهد. او می‌تواند چنين بگوید؛ چون ازدواج از روي اجبار، شرعي نیست. ولی اگر پسری، و يا دختری بخواهند ازدواج نامناسب بکنند. حالا که زمینۀ دیدنی‌ها برای کل مردم کرۀ زمین آزاد شده و آدم می‌تواند به راحتي هر کسي را ببیند، ممکن است جوانی عاشق یک دختر یهودی بشود كه همکلاسش است، و یا عاشق دختري بهایی بشود، و يا نه، پسر بهایی، عاشق دختري مسلمان بشود. در چنين جايي، پدر می‌تواند از ولایت خود استفاده بکند و جلوی اين ازدواج را بگیرد، و اگر آن دختر و پسر ازدواج بکنند، در حالي كه پدر و مادر ناراضی هستند، آن‌ها عاق می‌شوند. ازدواج با بهایی که باطل است و عقد با او واقع نمی‌شود، و چنين ازدواجي زنای دايم می‌شود. ازدواج با جوان بی‌دینی که ضروریات دین را قبول ندارد، و می‌گوید، من قرآن را، و يا پیغمبر را، و يا امام حسین را قبول ندارم و خلاصه، من دین را قبول ندارم، هم باطل است، و اگر به هزار محضر بروند، و آن‌ها هم بین این دو عقد بخوانند، آن عقد بسته نمی‌شود، و آن دو نسبت به هم نامحرم باقي مي‌مانند، و اگر هم بچه‌دار شوند، آن بچه هم حرام‌زادۀ قطعی مي‌شود. بنابراين، بايد حریم‌ها حفظ بشود.

    این مسايل را من از اين جهت گفتم که یک وقت کسی فکر نکند که اسلام می‌گوید، وقتی خانواده به دختر گفتند، با این مرد شصت ساله ازدواج بکن، او باید به اين ازدواج تن در دهد. نه، چنين نيست. در ماجراي ازدواج هاجر با ابراهيم، این هاجر بود که با میل و با انتخاب خود، اين ازدواج را انتخاب كرد.

    اگر قضيۀ انتخاب خود در ميان باشد، و انتخاب هم درست باشد و بعد هم دختر بگوید، من فقط به خاطر عواطف و احساساتم، به اين ازدواج راضي نمي‌شوم؛ براي اين كه من می‌دانم که این مرد هشتاد ساله پاسخگوی حالات من نیست؛ بلكه با انتخاب خودم می‌خواهم با این مرد ازدواج بکنم، آن دختر چنين حقي دارد؛ چون اسلام در جایی به کسی زور نمی‌گوید؛ چون خود آن دختر می‌خواهد اين ازدواج انجام شود.

    آنچه اسلام آن را برای ازدواج محور قرارداده، هم‌کفو بودن است[2]، چه در سن، و چه در قیافه، و چه در خانواده. ممکن است یک پسر خیلی خوش اندام باشد و چهرۀ زیبايي هم داشته باشد، و مادرش بگوید، باید با دختر خاله‌ات ازدواج كني، و من به ازدواج تو با غیر دخترخاله‌ات، رضايت نمی‌دهم، و دختر خالۀ آن پسر هم دو سال از پسر کوچک‌تر است؛ پسر بيست سالش است و دختر خاله‌اش‌ هجده سال دارد. علاوه بر اين، دماغ اين دختر کج است، و لبي بی‌تناسب قیافه خود دارد. آيا بر این پسر واجب است که با این دختر ازدواج بکند؟ و ممکن است دختر خیلی زیبا باشد، و پدر بگوید، باید با پسر برادر من ازدواج بکنی، و پسر برادر؛ یعنی پسرعموی دختر هم هیچ امتیاز و قيافه‌اي نداشته باشد، آيا اين دختر باید به اين ازدواج تن در دهد؟ مي‌گويم، نه. دين می‌گوید، ملاک ازدواج، هم‌کفو بودن است. این که رسم قبیله و عشیرۀ ما این است. اصلاً دین این رسم‌ها را قبول ندارد. دین آزادی، اختيار و انتخاب را به معنای الهی‌شان ‌قبول دارد، و بعد هم ازدواج‌های زوری و اجباری، در دين باطل است. اما هنوز در کشور ما، ازدواج نامناسب، زیاد هست. می‌گویند، رسم قبیلۀ ما این است که دخترعمو و پسرعمو در عقد هم دربيايند؛ چون عقد دخترعمو و پسرعمو در آسمان‌ها خوانده شده است. مگر آسمان‌ها جای دفتر ازدواج است؟ دفتر ازدواج، متعلّق به زمین و زیر نظر دفتر دادگستری است. خدا در آسمان‌ها دفتر ازدواج ندارد. هر کس كه گفته عقد دخترعمو و پسرعمو در آسمان‌ها خوانده شده، سخن غلطی گفته است؛ هم‌چنين اين سخن که رسم طایفۀ ما این است نيز سخن نادرستي است.

    پاداش هاجر و اسماعيل عليهما السلام، داشتن مزار در همسايگى خانۀ خدا

    در این‌جا ما هاجر را می‌بینيم كه در برابر این انسانِ جامع تمام ارزش‌ها و کمالات می‌گوید، من از احساسات و عواطف دو روزه‌ام گذشت می‌کنم تا شاید، بلکه یقیناً در این ازدواج برکاتی به وجود آيد. خدا هم در برابر اين ازدواج، اسماعیل را به این زن داد. عجب خانمی، و چه بچه‌ای. اين خانم فقط همین یک پسر را پیدا کرد. امّا این بچه، ریشۀ پاک‌ترین، کامل‌ترین و بهترین نسل عالم شد.

    به راستي هاجر کیست؟[3] و مادر چه زنان و مردانی است؟ او مادر خدیجۀ کبری، فاطمۀ زهرا، زینب کبری سلام الله عليهم است؛ هم‌چنين او مادر پیامبر اسلام، امیرمؤمنان، امام حسن و امام حسین سید الشهداء و باقي ائمه و امام زمان صلوات الله عليهم است. تمام سادات عالم، چه از طریق مادری و چه از طريق پدری، به هاجر می‌رسند. قبر این مادر و این فرزند که مدت كمی در دنیا زندگی کردند، در كنار كعبه است. من هر وقت كه به آن محل مي‌رفتم، به یاد جریانات زندگی نورانی و ملکوتی ابراهیم، هاجر و اسماعیل می‌افتادم. ما كه اغلب یا به حج واجب رفته‌ايم، یا به حج عمره، و يا در فیلم‌ها و در عکس‌ها ديده‌ايم كه در یک طرف کعبه، دیواري کوتاه و بیضی شکل وجود دارد كه این قطعه، جزء طواف نیست. خداوند متعال، داخل این دیوار را، قطعه بیضی شکل را، از طواف استثنا کرده است و کسی حق ندارد از آن جا طواف خود را آغاز كند؛ چون آن جا جزء مطاف نیست. این قطعه در روزگاری خانۀ این مادر و این فرزند بود، و پنج هزار سال است كه اسم آن را "حجر اسماعیل" [4] گذاشته‌اند. ناودان بام کعبه به طرف حجر است. آیات رحمت خدا بر روی پردۀ کعبه هم بر روی حجر اسماعیل است؛ هم‌چنين قبر هاجر و اسماعیل زیر ناودان است؛ یعنی خدا قبر این زن و بچه ابراهيم عليه السلام را آورده و آن را دیوار به دیوار خانۀ خودش قرار داده است. مي‌پرسم بهتر از این وضع می‌شود که آدم، همسایۀ خانۀ خدا بشود؟

    پى‌نوشت‌

    1. در تفسير مفاتيح‌الغيب دربارۀ سن حضرت ابراهيم عليه السلام گفته شده:

    اعلم أن القرآن يدل على أنه تعالى إنما أعطى إبراهيم عليه السلام هذين الولدين أعني إسماعيل و إسحاق على الكبر و الشيخوخة، فأما مقدار ذلك السن فغير معلوم من القرآن و إنما يرجع فيه إلى الروايات فقيل لما ولد إسماعيل كان سن إبراهيم تسعا و تسعين سنة، و لما ولد إسحاق كان سنه مائة و اثنتي عشرة سنة و قيل ولد له إسماعيل لأربع و ستين سنة و ولد إسحاق لتسعين سنة، و عن سعيد بن جبير: لم يولد لإبراهيم إلا بعد مائة و سبع عشرة سنة، و إنما ذكر قوله: عَلَى الْكِبَرِ لأن المنة بهبة الولد في هذا السن أعظم، من حيث إن هذا الزمان زمان وقوع اليأس من الولادة و الظفر بالحاجة في وقت اليأس من أعظم النعم، و لأن الولادة في تلك السن العالية كانت آية لإبراهيم(مفاتيح الغيب، ج‏19، ص106 ـ .105). البته، قرآن دربارۀ سن هاجر به صراحت سخني نگفته است.

    2. الكافي، ج5، ص339 ، حديث 1 :

    قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلّي الله عليه وآله و سلّم : مُؤْمِنٌ وَ الْمُؤْمِنُ كُفْوٌ لِلْمُؤْمِنَةِ وَ الْمُسْلِمُ كُفْوٌ لِلْمُسْلِمَةِ

    3. هاجر: نام همسر حضرت ابراهیم و مادر حضرت اسماعیل علیهما السلام می‌باشد. وی کنیزی بود که حاکم مصر، سنان بن علوان، در سفر ابراهیم و همسرش به آن دیار، به ساره بخشید. سال‌ها گذشته بود و حضرت ابراهیم از ساره دارای فرزند نشده بود؛ چون ساره دریافت که ابراهیم از این بابت دل آزرده است، هاجر را به وی بخشید. پس از مدتی هاجر، اسماعیل را به دنیا آورد. ساره از این پیشامد ناراحت شد و قادر نبود که این ماجرا را ببیند، چرا که خودش فرزند نداشت. لذا به حضرت ابراهیم علیه السلام گفت که من طاقت تحمل اینان را ندارم و آنها را از نزد من ببر، در این حال پیام الهی نیز به ابراهیم علیه السلام رسید که آنها را به سوی سرزمین دیگری ببر. ابراهیم علیه السلام ، هاجر و فرزندش اسماعیل به راهنمایی جبرئیل به سرزمین مکه که در آن زمان بیابانی بی‌آب و علف بود، برد و آنان را آن جا گذاشت و خود بازگشت، در هنگام بازگشت ابراهیم علیه السلام گفت: خدایا من ذریه خود را در این سرزمین بدون کشت و زرع در کنار خانه‌ات مسکن دادم (سوره ابراهیم آیه 37). به زودی، ذخیرۀ آب و غذای آنان تمام شد و تشنگی در صحرای سوزان مکه بر آنان چیره شد. هاجر به گمان این که از دور چشمه‌ای آبی را می بیند، هفت بار مسیر را دوید و چون بدان جا رسید، درمی‌یافت که سرابی بیش نبوده است. این مسیر، مسیر بین دو کوه کوچک صفا و مروه بود که هم اکنون نیز حجاج بیت الله الحرام هفت بار این مسیر را می‌پیمایند. اما در همین هنگام چون نزد طفل شیر‌خوار خویش بازگشت، دید که اسماعیل پاشنه بر زمین می‌زند و کم کم از زیر پایش آب جوشیدن گرفت و چشمه‌ای پدیدار شد که همان چشمه زمزم و آبش همین آب زمزم است که تاکنون نیز می‌جوشد و بر زمین می‌آید.کم کم قبائلی از جُرهمیان که از آن منطقه گذر می کردند، چون دریافتند که چشمه آبی پدید آمده، بدان جا آمدند و اقامت گزیدند. پس از مدتی، ابراهیم بدانجا بازگشت و با مشاهدۀ آن جا خدای را شکر گفت.بعدها به همراه پسرش اسماعیل کعبه را کنار همین چشمه زمزم بنا کرد. منبع: دانشنامۀ رشد

    4. حجر اسماعیل: حجر اسماعیل میان رکن شامی و رکن غربی مکه قرار دارد. حجْر به معنای پناه و دامن است و از این رو به اسماعیل علیه السلام منسوب داشته اند که چون دیوارهای کعبه به دست او و پدرش بنا شد، وی برای پناه بردن از گرمای خورشید در سایه و کنار این دیوار می‌نشست و یا این که سایبانی کنار آن برای خود برافراشته و در آن جا پناه می گرفت، چون از گرمای مکه نزد خداوند شکوه کرد، خدا به او وحی فرمود که من در این مکان برای تو روزنه‌ای به بهشت می‌گشایم که تا روز قیامت از آن نسیم روح افزا بر تو بدمد. حضرت اسماعیل علیه السلام چون درگذشت، او را در همان مکان مدفون ساختند. عبدالله بن زبیر هنگام تجدید بنای کعبه، حجر را حفر کرد و در آن سنگی به رنگ سبز یافت. از قریش در این باره پرسید، عبدالله بن صفوان گفت: این قبر حضرت اسماعیل علیه السلام است، به آن دست نزن. لذا ابن‌زبیر آن را به حال خود رها کرد. گویند مدفن آن حضرت بین ناودان طلا و در غربی کنونی حجر› قرار داشته و غیر از او، مادرش هاجر و دختران او و نزدیک به هفتاد پیامبر نیز در این مکان مدفون شده‌اند. حجر اسماعیل بخشی از خانۀ کعبه بوده است که طی چند نوبت در دوران‌های مختلف تعمیر و بازسازی کعبه، از خانه خارج شده است. منبع: دانشنامۀ رشد با تلخيص

    ادامه دارد .. .

منبع
  • پایگاه عرفان