یک روز رسول خدا (ص) به خانه امیرمؤمنان (ع) آمد و مشاهده نمود که رنگ فاطمهزهراء (س) و رنگ حسن و حسین (ع) پریده و چیزی هم برای خوردن در منزل ندارند. حضرت علی نیز (ع) از بیابان و کشاورزی آمده بود و محصول کارش هم هنوز درنیامده بود تا بفروشد و نان جوی برای زن و فرزندانش بخرد. این زن و شوهر پول هم نداشتند، اما دارای شیرینترین زندگی در این عالم بودند و در افق دیگری سیر و سلوک میکردند. آنهایی که ملکوتی زندگی میکنند چیزی از اوصاف ناسوتیان را ندارند. پایینیها، درگیر شکم و شهوت و قیود و اینگونه گرفتاریها هستند، اما بالاییها بدون قید زندگی میکنند و قیدشان فقط خداست. در اینگونه زندگیها دیگر جای دعوا نیست، بلکه جای عشق است؛ یعنی زهرا (س) اعتقادش این بود که اگر امشب شوهرم نان جوین خشک آورد، روزی ماست و میخوریم و شکر میکنیم و اگر چیزی نیاورد، با هم دعوا نداریم. این لازمه ایمان است، ولی دعواهای ما ادامه دارد تا وقتی که یکی از ما در دنیا نباشیم.
این واقعه را من بدون کم و زیاد و همانگونه که اهل سنت نقل کردهاند میگویم. امیرمؤمنان (ع) آرام با حضرت زهرا (س) خداحافظی کرد و از خانه خارج شد. در بازار مدینه عبای خود را در معرض فروش قرار داد. شخصی رسید و آن عبا را به قیمت شش درهم خرید. امیرمؤمنان (ع) خوشحال شد و حرکت کرد که برای زن و فرزندانش غذا بخرد. همان زمان شخصی را دید که در گوشهای زمزمه میکرد که: «من ذا الذی یقرض الله قرضا حسنا». حضرت بلافاصله شش درهم را به او داد و باز مثل اول شد و به خانه برگشت و قضیه را برای حضرت زهرا (س) تعریف کرد. آن حضرت هم گفت: «یا ابا الحسن وفقت و لم تزل فی خیر[12]؛ ای علی! تو مردی هستی که خدا عجیب به تو خیر داده و من هم در این چهارچوب دعا میکنم که هیچ وقت از خیر جدا نشوی». اینها یک زن و شوهر بودند که در فضای رحمت الهی میزیستند.
برادران و خواهران! قسم به جان علی (ع)، اگر تمام کره زمین را بگردید این مسائل در هیچ مکتبی جز در مکتب شیعه یافت نمیشود. موالیان شما اینگونه بودهاند. خانمهایی که هنوز یک مقدار بویی از فرهنگ غرب را دارند والله در همه عالم نمونه این خانواده الهی را نمییابند، پس بیایند و از اینها رنگ بگیرند که براستی خیر فقط در این مکتب است و بس.
حضرت علی (ع) دوباره امیدوار به فضل الهی از خانه بیرون میآید. در کوچه کسی را میبیند که میگوید: علی جان از من یک شتر باقی مانده، آیا آن را میخری؟ حضرت میفرماید که پول ندارم، اما آن شخص شتر را نسیه و به قیمت 60 دینار طلا به حضرت میدهد. در همین اثنا شخص دیگری میرسد و آن شتر را به قیمت 120 دینار طلا از حضرت میخرد. حضرت علی (ع) به خانه میآید و با خوشحالی قضیه را گزارش میدهد. سپس برای آنکه نفر اولی را پیدا کند و بدهیاش را بپردازد از خانه بیرون میآید. در بیرون خانه، پیامبر (ص) را میبیند و داستان را تعریف میکند و میگوید که الان هم در پی فرد اولی هستم که بدهیام را بپردازم. پیامبر (ص) میفرماید که ای علی جان! فروشنده اولی، جبرئیل بود و خریدار دوم هم میکائیل بود.
آری! آن دو فرشته خدا از این معامله بسیار لذت بردند که با علی(ع) ملاقات کردند؛ ملاقات با کسی که: «رحم الله امرأ قدّم خیرا». بتابراین، رحمت خدا از آنِ کسی است که همواره اقدام به خیر میکند.