پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

امنيت در برابر غرور

امنيت در برابر غرور

نوشته: حضرت استاد حسین انصاریان

صفت غرور

غرور، از صفات بسيار ناپسند و از رذايل اخلاقى و سيّئات نفسانى است.

غرور، حالتى است در وجود انسان كه از بينش غلط او نسبت به مظاهر زندگى و امور دنيايى و مادّى پيدا مى‏شود و گاهى هم محصول غفلت انسان از واقعيت‏هاى الهيّه است كه بر اثر كثرت كار مادى و توسعه يافتن مال و زر و زيور پديدار مى‏گردد و در هر صورت رابطه انسان با حق و توجّه او به آبادى آخرت قطع مى‏گردد و علّت شقاوت دنيا و آخرت و خرابى خانه سعادت مى‏شود.

كتب لغت لغت مغرور را اين چنين معنا مى‏كنند:

مغرور، يعنى فريب خورده، كسى كه به باطل چشم طمع دوخته، آن كس كه فريفته شده.

با توجه به آيات و روايات و نظر محققان لغت، مغرور كسى است كه فريفته دنيا و ظاهر زندگى و مال و اولاد و مقام و رياست و علم و شهرت و شكم و شهوت شده به اين امور آن چنان دل بسته و فريفته شده كه گويى حيات و زندگى همين است و هميشه بر اين منوال جارى است و آنچه از دنيا در دست اوست براى او هميشگى است، در حالى كه روزى چشم باز مى‏كند و به اين حقيقت متوجّه مى‏شود كه هر چه در اختيارش بوده، از دنيا و زر و زيور و مال و اولاد و مقام و رياست و شكم‏ و شهوت و دانش و شهرت از دستش رفته و چيزى، جز بدنى مريض و عليل و گوشت و استخوانى پوسيده و قلب و روحى مرده و پرونده‏اى سياه و باطل، برايش نمانده و دقايقى چند با مرگ فاصله ندارد؛ در حالى كه پاسخى براى سؤالات دادگاه‏هاى برزخ و قيامت در اختيارش نيست و جاى عذرى در برابر غفلت و غرور و بدبختيش ندارد!!

روز بيداريش روزى است كه غرورش را فرو نشانده‏اند، پنجه مرگ تمام هويّتش را گرفته است، بين او و برزخ پرده برداشته شده است، تمام اموال او به اولاد ناخلف و بى‏تربيتش منتقل شده است و كارى از دست احدى، حتى عزيزترين افرادش برنمى‏آيد كه آن بيدارى در آن موقعيت، كم‏ترين سودى براى او ندارد، گرچه حالت توبه به او دست دهد.

در اين زمينه به قرآن مجيد با كمال دقت توجّه كنيد:

[وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ حَتَّى إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنِّي تُبْتُ الْآنَ وَ لَا الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفَّارٌ أُولئِكَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً] «1».

و براى كسانى كه پيوسته كارهاى زشت مرتكب مى‏شوند، تا زمانى كه مرگ يكى از آنان فرا رسد [و در آن لحظه كه تمام فرصت‏ها از دست رفته‏] گويد:

اكنون توبه كردم. و نيز براى آنان كه در حال كفر از دنيا مى‏روند، توبه نيست.

اينانند كه عذابى دردناك براى آنان آماده كرده‏ايم.

آرى، وقتى چشم دل از تماشاى حقيقت ببنديم و از ديدار حضرت دوست ديده برداريم و فراموش كنيم كه صاحب جهان و مالك همه آشكار و پنهان، وجود مقدّس اللّه است كه صفاتش در قرآن مجيد تحت اين عناوين آمده:

حىّ، قيّوم، مالك، خالق، بارى، مصوّر، قدير، محيط، سميع، عليم، بصير، خبير، كريم، حكيم، عزيز، غفور، رحيم، لطيف ...

خود را همه كاره و مالك پنداشته، فريفته مظاهر شده و به آنچه در دست داريم كه به طور حتم همه آن‏ها از بين رفتنى است، مغرور شده و گول مى‏خوريم و به هر چيزى چشم طمع دوخته براى به دست آوردن و يافتنش دين و دل و جان و نفس و عقل و فطرت را فدا مى‏كنيم!!

چون در فضاى فريفته شدن و مغرور شدن و گول خوردن قرار بگيريم، درهاى رحمت و روزنه‏هاى عنايت به روى ما بسته مى‏شود و مرگ عقل و روح ما مى‏رسد و از هويّت و حيثيت ما جز بدنى كه شهوت و شكم بر آن حاكم و غالب است چيزى نمى‏ماند و در پايان اين راه است كه درمى‏يابيم بود و نبود ما از دست رفته و در درون جز حسرت سخت و در برون جز عذابى دردناك حاصلى از تمام عمر براى ما باقى نمانده است، آن وقت است كه با كمال ذلت و زارى و خضوع و خشوع و ترس و وحشت از حضرت حق، مى‏خواهيم ما را به دنيا بازگرداند تا به تدارك اين همه خسارت برخاسته و به عمل صالح روى آوريم، در پاسخ ما مى‏گويند: هرگز كه اين زمان بايد آماده ورود به برزخ براى پاسخگويى به جنايات و اشتباهات و غرور و غفلت خود باشى.

[حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ‏] «2».

[دشمنان حق از دشمنى خود باز نمى‏ايستند] تا زمانى كه يكى از آنان را مرگ در رسد، مى‏گويد: پروردگارا! مرا [براى جبران گناهان و تقصيرهايى كه از من سر زده به دنيا] بازگردان؛* اميد است در [برابر] آنچه [از عمر، مال و ثروت در دنيا] واگذاشته‏ام كار شايسته‏اى انجام دهم. [به او مى‏گويند:] اين چنين نيست [كه مى‏گويى‏] بدون ترديد اين سخنى بى‏فايده است كه او گوينده آن است، و پيش رويشان برزخى است تا روزى كه برانگيخته مى‏شوند.

علّت ستم ستمگران و زورگويى قلدران و اجحاف متجاوزان و جنايت جانيان و ظلم ظالمان و گناه بدكرداران و خطاى خطاپيشگان و معصيت نابكاران همين صفت ناپسند غرور بوده و از طرفى علّت حكمت حكيمان، عرفان عارفان، عبادت مشتاقان، عشق عاشقان حق، بندگى سر مستان از معرفت، فضيلت بيداران، كمال نابينايان، تواضع متواضعان، خشيت خاشعان، توجه به حق و فريفته نشدن به زر و زيور دنيا و گول نخوردن از مظاهر زندگى مادى بوده است.

يكى از عرفاى قرن هفتم بنام مؤيد الدين جندى در نصيحت به نفس و برحذر داشتن او از خطرها مى‏گويد:

مؤيّدا چه دل آلوده جهان دارى‏

 

كه جز خداى نشايد كند جهاندارى‏

دل تو جاى تجلّى است چون تخلّى يافت‏

 

زنقش نفس نگر كز هواش باز دارى‏

گذر زدنيى دون در دلش گذار مده‏

 

كه همچو رهگذرى بگذرى و بگذارى‏

رضا به كسوت عار معار اين عالم‏

 

كسى دهد كه شد زحيله خرد عارى‏

     

تو آنى آن كه توانى كه نور حق باشى‏

 

ولى زظلمت كَوْنى گذر نمى‏آرى‏

به روح پاك مفرماى خدمت تن را

 

زگل نيايد هرگز وظيفه خارى‏

ترا چه كم كه فزون از همه غمت باشد

 

تو شادمان چو به يارى زغم چه غم دارى‏

     

امنيت در برابر غرور

نفس را مؤدب به آداب حق كنيد تا از غرور در امان بمانيد.

مقدمه مؤدب شدن به آداب، معرفت است، معرفت حلال و حرام، واجب و مستحب، خير و شرّ، دنيا و عقبى، حسنات و سيّئات.

و اين معرفت از طريق تحصيل علوم دينيه، يا شاگردى در پيشگاه يك عالم واجد شرايط ميسّر است.

چون آگاهى به واقعيت‏هاى مكتب الهى حاصل شد، آن واقعيت‏ها بايد به مرحله عمل و اجرا درآيد و در مسئله عمل خلوص و اخلاص مراعات شود، تا انسان از خطر غرور و ساير رذايل در امان بماند.

نفس را اگر بگذاريد و توجه خود را از وى برداريد، مركز هجوم خطرها و زيان‏ها و خسارت‏ها خواهد شد.

اگر به تربيت نفس و آراستنش به حقايق اقدام نكنيد، مركز تاخت و تاز انواع شرور و بدى‏ها مى‏گردد.

نفس را در حصار بلند عقايد حقّه و در پناه عمل صالح و خالص و اخلاق الهى ببريد، تا از هر شرى در دنيا و آخرت در امان بمانيد.

ضياء الدين ابو نجيب در اين زمينه مى‏گويد:

جهد كند كه نفس را مراعات كند و معرفت اخلاق نفس بداند كه نفس فرماينده باشد به بدى و غافل نشود از نفس و اگر چه به انتهاى معرفت رسيده باشد كه مصطفى عليه الصّلاة پناه گرفت به خداى از شرّ نفس.

و اميرالمؤمنين على مى‏گويد:

نيستم من و نفس من، مگر شبانى كه گوسفند را مى‏چراند، هرگاه كه از جايى گوسفندان را به هم مى‏آورد، از ديگر جانب پراكنده مى‏شود.

ورّاق رحمه الله گفت:

نفس رياكننده است بر جمله احوال ونفاق كند در بيشترين احوال و شرك آورنده است در بعضى احوال.

واسطى رحمه الله گفت:

نفس بتى است و بدان نظر كردن شرك است و نظر نكردن در آن عبادت است.

و گفته‏اند:

مثل نفس در پيدا كردن نيكى و پوشيده داشتن بدى هم چون اخگر «3» است كه رنگ اخگر نيكو باشد ولكن سوزاننده.

و اگر نفس را برنجانند زود توبه كند و اگر او را فرو گذارند از پى مرادها برود و از خداى اعراض كند، خداى تعالى مى‏گويد:

[وَ إِذا أَنْعَمْنا عَلَى الْإِنْسانِ أَعْرَضَ وَ نَأى‏ بِجانِبِهِ وَ إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ فَذُو دُعاءٍ عَرِيضٍ‏] «4».

و هنگامى كه به انسان نعمت عطا مى‏كنيم [از طاعت و عبادت‏] روى بر مى‏گرداند و [با كبر و نخوت‏] از ما دور مى‏شود، و چون آسيبى به او رسد [براى برطرف شدنش‏] به دعاى فراوان و طولانى روى مى‏آورد.

و گفته‏اند:

مَثَل نفس چون آبى ايستاده است كه صافى شده باشد، اگر آب را بجنبانى هر چه در زير آن باشد از لوش‏ «5» و نتن‏ «6» پديد آيد.

و بداند كه خداى تعالى از نفس همان طلب مى‏كند كه از بندگان طلب مى‏كند و در هر چه خداى تعالى از بندگان كه خداى را ثنا گويند و خداى را شكر كنند نفس را همين مى‏فرمايد و خداى تعالى بندگان را مى‏فرمايد تا مخالفت امر و نهى او نكنند و نفس را هم چنين مى‏فرمايد.

و از بندگان در مى‏خواهد كه موصوف شوند به سخا و كرم و از نفس، همين طلب مى‏كند.

و گفته‏اند:

نفس لطيفه‏اى است كه آن را به وديعت در قالب نهاده‏اند و نفس محلّ اخلاق نيك است، هم چنان كه بصر محل رؤيت است و گوش محلّ سمع است و بينى محلّ شمّ‏ «7».

و گفته‏اند:

روح، كان‏ «8» خير است و نفس معدن شر كه عقل و روح را در زندان كند و آرزو نفس را در زندان كند و توفيق خداى مدد روح كند و خذلان‏ «9» خداى مدد نفس كند و دل با يكى باشد كه غالب‏تر بود از دو لشگر.

و مريد را بايد دانست كه كارها سه گونه باشد: يكى آن كه راستى آن هويدا است، متابعت آن واجب باشد و كارى كه بى‏راهى آن روشن است، واجب باشد دورى از آن و كارى كه در مشيّت باشد يعنى كه نداند خير است يا شرّ؛ واجب باشد ترك كردن آن تا هويدا گردد نيك و بد از جهت علم يا از جهت عقل.

و بر مريد واجب است كه تبديل اخلاق بد كند، چون كبر و كينه و حرص و اميد و حسد و منازعت و غيبت و در برادران افتادن و بدگمان شدن و شوخى كردن و جز اين‏ها از اخلاق بد كه او را ضدّ كند به اخلاق پسنديده‏ «10».

آرى، وقتى دل به نور معرفت روشن شد و روح با جرقّه الهى به حرارت عشق محترق شد و نفس از رذايل تخليه و به حسنات محلّى‏ شد و معلوم شد كه انسان محكوم به حكومت خدا و مغلوب دست حضرت ربوبيّت است و روشن شد كه مظاهر زندگى مادّى امانتى چند روزه در دست انسان است و اين بدن عنصرى به سوى متلاشى شدن و درهم پاشيدن در حركت است و دير يا زود در خانه گور رفته و از تمام ما يَمْلَكَش جدا مى‏گردد و در آن خانه غربت بند از بندش جدا و گوشت و پوست و مفاصلش به دندان مار و مور از هم گسيخته مى‏گردد، جايى براى غرور و چشم طمع دوختن به غير حق خود و گول خوردن از اندكى از عناصر مادى باقى نمى‏ماند.

آنان كه نسبت به زندگى و وسايل آن بينش صحيح نداشتند، يعنى با كمك معارف جان‏پرور الهيه به جهان و حيات چند روزه آن نظر نكردند، جدّاً از زندگى‏ و حيات خود كامى نجسته و بهره‏اى نگرفتند، آلوده بودن به گناه و عصيان لذت نيست، كمال بدبختى و هجوم بردن به انسانيت و پايمال كردن حق ديگران است.

آنان كه در تمام دوره تاريخ بدين سان زيست و زندگى داشتند، قبل از افتادن به كام مرگ پشيمان شدند و با كوله بارى از حسرت و اندوه و ماتم و شقاوت و بدبختى، در بستر رنج و مرض و ناكامى جان به مالك دوزخ سپردند!!

آنان چند روزى به جوانى و نشاط و به سلامت بدن و به زر و زيور و به اندكى مال و تعدادى اطرافى جاهل و نادان و بدبخت مغرور شده و گول خورده و فريفته شدند و پس از صرف عمر در باطل و از دست دادن وقت پرقيمت در برابر كارهاى لغو و بيهوده، تك و تنها و با دلى پرغصه همراه با پرونده‏اى سياه و دچار بودن به غضب الهى از دنيا رفتند!

پی نوشت ها:

______________________________

(1)- نساء (4): 18.

(2)- مؤمنون (23): 99- 100.

(3)- اخگر: پاره آتش، جرقه.

(4)- فصلت (41): 51.

(5)- لوش: لجن.

(6)- نتن: بوى ناپسند.

(7)- شمّ: بويايى.

(8)- كان: معدن.

(9)- خذلان: مدد نكردن.

(10)- آداب المريد: 98.

 مطالب فوق برگرفته شده از 

کتاب : عرفان اسلامی جلد نهم

منبع
  • پایگاه عرفان