بنابراین خداوند بر اساس حکمتش افراد را حفظ میکند، اما ما زود کسل میشویم و میگوییم خدایا چرا دشمنان را نابود نمیکنی؟ ما فقط الان را میبینیم ولی او تا قیامت را میبیند.
یعقوب پیامبر(ع) سی سال برای فراق یوسفش اشک ریخت، اما یکی از بچههایش نمردند و سی سال شبها چاق و چله و سالم به خانه پدر میآمدند و چون یعقوب آنها را میدید زار زار گریه میکرد و میپرسید که با بچه من چه کردید؟ اما پشت این حادثه دو مسأله بود: یکی نجات ملت مصر، که نجات پیدا کردند، و دیگری این که از نسل همین ده فرزند، چه پیامبران بزرگی به وجود آمدند که یکی از آنها حضرت موسی(ع) بود. اتفاقا موسی از نبیرههای یهودا بود که سیلیهای محکمی هم به یوسف زد. پس خدا ارحم الراحمین است و ما میفهمیم مگر این که دین به ما روشنایی بدهد و ما را بیدار کند.
آن شخصی که صحبتش بود خدمت حضرت هادی(ع) آمده بود که بگوید این چه بساطی است؟! وقتی حضرت او را دید قبل از این که او شروع به سخن کند، فرمود: راستی نعمتهایی را که خدا به تو داده میتوانی بشماری؟ و بعد حضرت خود شروع به شمردن کرد و فرمود:
اول، ایمان؛ که من میدانم تو داری و روز قیامت به واسطه آن، درِ هفت طبقه جهنم به روی تو بسته است.
دوم، عافیت؛ حضرت برایش توضیح دادند که در پرتو این نعمت چه کارهای خیری که انجام دادهای و میتوانی انجام بدهی.
سوم، نعمت قناعت؛ من تو را میشناسم و میدانم گناهان بسیاری برای تو پیش آمده و انجام ندادهای، الان هم همین فقر تو، میتواند تو را وادار کند که چاپلوس بنیعباس شوی و اصلا از ما ببری. آنها میخواهند یکی از ما کم شود و به آنها اضافه شود. اما تو به سوی آنها نرفتهای. همین امروز فقر تو را جبران میکنم. آن شخص میگوید: براستی من خواب بودم و حضرت هادی(ع) مرا بیدار کرد و بعد که خواستم خداحافظی کنم صد دینار پول نیز به من مرحمت فرمود.