ابوذر نزد عثمان رفت و مشاهده کرد که یک صدهزار دینار طلا پیش او ریخته است. به عثمان گفت: اینها چیست؟ گفت: از استانهای مختلف آوردهاند و من منتظرم صد هزار دیگر هم بیاورند تا بنشینم و آنها را تقسیم کنم. ابوذر به او گفت: این صد هزار دینار طلا بیشتر است یا چهار درهم نقره که شش درهم باقی داشت که بشود ده درهم؟ عثمان گفت: صد هزار دینار طلا کجا و چهار درهم نقره کجا؟ گفت: آیا یادت هست که یک شب من و تو خدمت رهبر بزرگوار اسلام در مسجد رسیدیم و مشاهده کردیم چهره پیامبر(ص) به قدری گرفته بود که ما جرات نکردیم با آن حضرت حرف بزنیم و صبح دو نفرمان باز با هم آمدیم نزد پیامبر(ص) و دیدیم که چهره ایشان بسیار شاد بود؟ من از ایشان پرسیدم که دیشب چه شده بود و امروز چه شده است؟ آن حضرت فرمود: دیشب چهار درهم زکات از بیت المال نزد من بود و من امروز آن را تقسیم کردم و خوشحال هستم.
امیرمؤمنان(ع) یک درهم پول که به دست میآورد کف دستش میگذاشت و با آن حرف میزد. میگفت: تا پیش من هستی هیچ منفعتی برای من نداری و من فقط باید غصۀ تو را بخورم و تو را نگه دارم، اما از نزد من که رفتی تازه من کاسبی کردهام و در ضمن خیالم نیز راحت شده است. چون من وقتی تو را انفاق کنم شامل این آیه قرآن کریم میشوم که فرموده است: )فَلَهُ عَشْـرُ أَمْثالِها( یعنی ده برابرش را طلبکار میشوم. پیامبر فرمود: چهار درهم از بیت المال نزد من بود و من کسی را نیافته بودم که خرجش بکنم و میخواستم ببرم خانه ولی میترسیدم که مرگم برسد و به دست خودم خرج نشود، اما امروز صبح مورد خرجش را پیدا کردم و پرداختم و این خوشحالی من برای آن است. بنابراین وای به حال من که هشتاد سال چشم، گوش، زبان، استعداد، فطرت، عقل، دست و پا، شکم و پوست و شکل و قیافه پیش من است و من نسبت به آنها مسئولم. علاوه بر اینها، خانه و زن و بچه هم دارم و بعدا عروس و داماد و نوه و نتیجه هم به من اضافه میشود. سرمایه هم دارم، از عالم هم که سهم میبرم، غذاها را نیز مصرف میکنم، پارچهها و مواد معدنی را هم مصرف میکنم، پس من چه کنم با مسئولیت خودم در برابر این همه نعمتهای الهی؟! بنابراین مسأله خیلی مشکل است.