استفاده از نعمتهای مادی برای رسیدن به ملکوت
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین والصلاة و السلام علی سید الانبیاء والمرسلین ابی القاسم محمد وعلی اهل بیته الطیبین الطاهرین
کلام در این مسأله بود که تحصیل دو علم برای هر مرد و زن مکلفی از نظر قرآن کریم واجب و لازم است؛ اول علم به نعمتهای الهی که وجود مقدس حضرت حق چه نعمتهای مادی و معنوی را در اختیار ما گذاشته است. وقتی هم چون آگاه شدیم که چه سرمایههای عظیمی در اختیار ماست، نوبت به تحصیل علم دوم میرسد و آن این که تکلیف و مسئولیت ما نسبت به نعمتهای خدا چیست؟ آیا کافی است که ما از نعمتهای مادی خدا تنها برای تمتع و لذت خود استفاده کنیم و نسبت به نعمتهای معنوی هم بیتفاوت باشیم؟ یا این که تکلیف و وظیفه دیگری داریم و باید این نعمتهای مادی را مقدمه قرار دهیم برای استفاده از نعمتهای معنوی؟ مسلم است که شرع، عقل، منطق و وجدان و فطرت این راه دوم را به ما پیشنهاد میکنند؛ یعنی باید از تمام نعمتهای مادی خدا بهره ببریم برای این که قدرت پیدا کنیم برای بهرهوری از نعمتهای معنوی، تا مسیر کمال و رشد خود را بپیماییم و به نقطه نورانی قرب و لقای وجود مقدس حضرت حق برسیم.
ریشه انسان در ملکوت
حرکت در این مسیر و تحصیل این دو علم و عمل کردن به آندو، پدیدآورندۀ خیر دنیا و آخرت است. انسان در این عالم، موجود ممتازی هست که برخلاف گیاهان و حیوانات، ریشهاش به طرف ملکوت عالم است. البته ملکوت عالم هم جهت عُلوّش جهت مادّی بالا نیست، ولی چون طبیعتا بشر برای جهت بالا احترام قائل است، از امور معنوی در جهت بالا یاد میکند، مثلا به هنگام دعا، به آسمان مادی که در جهت بالاست نظر میدوزد.
پس رشد و کمال ما در این است که از ملکوت نیرو بگیریم، هرچند شاخ و برگ ما به طرف زمین است؛ یعنی شکم و شهوت و سنگینی و بار بدنی ما به طرف زمین است ولی ما ریشه در زمین نداریم. نباتات و حیوانات ریشه در زمین دارند و آنهایی که ریشه در زمین دارند طبیعتا باید فدای ما بشوند، اما ما نباید فدای آنها بشویم. انسان که ریشه در ملکوت دارد و شاخ و برگش به طرف زمین است باید توجه به این معنا داشته باشد که ریشه او باید فعالیت بکند نه شکم و شهوتش. اگر فعالیت را از ریشه بگیرد ولی جهت آن را به شهوت و شکم بدهد، حتی به درجه و رتبۀ درختان و حیوانات هم نمیرسد که منفعت محدودی در حد وجود خودشان دارند؛ یعنی انسان در این صورت نه مانند درختان میوه میدهد و نه مانند حیوانات بهرههای دیگر میرساند، بلکه از این جهت به تعبیر قرآن میشود: )بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبيلاً(.[1]
انسان موجودی است که اگر ریشهاش از ملکوت عالم قطع شود، تمام موجودیتش تبدیل به اسلحه تیز و خارهای سنگین و شاخ و دم و سم میشود و هم خودش و هم دیگران را نابود میکند. پس اصل انسان مغز اوست و از این جهت امیرمؤمنان (ع) میفرماید: «اصل الانسان لُبُّه»[2]؛ اصل انسان مغز و خرد اوست.
شکستن شهوات
شما این ریشه ملکوتی را قطع نکنید و همه فعالیت را به شکم و شهوت نسپارید، چراکه آنها ریشه شما نیستند. آنها دو موجودی هستند که گاهی گرسنه میشوند و در حد معمولی هم میتوانید جواب آنها را بدهید؛ یعنی حوایج شکم و شهوت را در حد کم و عادی برآورده کنید. شهوت را میشود عادت داد به این که عادی بگذراند، مثلا مرد به یک زن قناعت کند و شهوت را به طور حلال خرج کند. اسلام برای این که شهوت طغیان نکند و زیادهخواه نشود دستورات بسیاری درباره شکم داده است.[3] اگر شکم را از پرخوری نگه دارند و غذاهای چرب و نرم به او ندهند و آن را از گوشت و مواد شیرینی زیاد پر نکنند، همیشه آرام است و شهوت هم در جنب آرام بودن شکم، آرام خواهد بود. پس برای کنترل شهوت باید سراغ شکم رفت و آن را کنترل کرد. یک کار عمده ماه رمضان هم همین است، البته بشرطی که مردم وقتی روزه میگیرند در سحر و افطار به حداقل قناعت کنند.
ما در کتابهای مهم خودمان بابی به نام «کسر الشهوهٔ» داریم.[4] این به معنای شکستن شهوت است نه کشتن شهوت. تنها راه برای شکستن شهوت، در درجه اول، کنترل شکم است و ملتهای اروپایی و امریکایی که اینقدر شهوترانند، با این که منطقه آنها از نظر آب و هوایی نباید اینقدر شهوت باحرارت بسازد، برای همین است که غذاهای قوی و الکل زیاد و گوشتهای حیوانات عجیب و غریب مثل خوک و کرگدن به خورد شکمشان میدهند. پس شکم، تنور عجیبی است برای دمیدن به آتش شهوت، و اگر ما بخواهیم شهوت را کم کنیم باید خوراکمان را کنترل کنیم.
اما کسی که در امور معنوی توجه به ریشه خود در ملکوت دارد، به دنبال کسب امور مادی نیست و کسب امور مادی را به مقدار ضرورت واگذار میکند. او میگوید که ما نوکر و بنده و غلام حلقهبهگوش امور مادی نیستیم. امام علی (ع) به حضرت مجتبی و ابیعبدالله (ع) توصیه میفرماید که اگر روزی هم دنیا از دست شما رفت، یک ذره غصهاش را نخورید، چون چیزی که ارزشمند باشد از دست شما نرفته است:
)وَ أَلَّا تَبْغِيَا الدُّنْيَا وَ إِنْ بَغَتْكُمَا وَ لَا تَأْسَفَا عَلَى شَيْءٍ مِنْهَا زُوِيَ عَنْكُمَا(؛[5]
به شما سفارش مىكنم كه دنیا را طلب نكنید هر چند كه دنیا به دنبال شما بیاید و بر چیزى از این دنیاى گذرا، كه از شما كناره جسته است، افسوس مخورید.
پیامدهای قطع ریشة ملکوتی
منظور این است که عاشقانه به دنبال دنیا نروید، گرچه دنیا عاشقانه به دنبال شما بیاید، و بگذارید ریشه شما از ملکوت نیرو بگیرد. اگر کسی خدای ناکرده این ریشه را قطع کند که ارّۀ قطع کنندۀ این ریشه جهل است، انسان مثل دو سنگ آسیاب در حال چرخش میشود که گندم به او نرسد. سنگ آسیاب وقتی گندم به او ندهند و همینطور بچرخد، خودش را میساید. انسان بیهدف هم در چرخ زدن، خودش را میساید و وقتی که تمام شد و منتقل به عالم بعد گردید، میبیند که کاری نکرده است. اما همین آسیاب وجود انسان از ملکوت برسد، این جنس را تبدیل میکند به لقا، قرب، شوق، عشق و محبت، و در حقیقت معرکه میکند.
بنابراین، ما باید علم به نعمتها و علم به تکلیفمان در برابر نعمتها پیدا کنیم. البته علم که پیدا کردیم، احتمال دارد با موانعی در هنگام ادای مسئولیت مواجه شویم. پس باید این موانع را بشناسیم و دایم هم باید مشتمان گره کرده باشد که به سینه این چهار مانع بزنیم و ردّشان بکنیم.
شیطان، اولین مانع در انجام مسئولیت در برابر نعمتها
یکی از این موانع، شیطان است. از آیات قرآن کریم نیز استفاده میشود که او سه شکل دارد؛ یک شیطان جنّی است که ما او را نمیبینیم ولی میتواند با ما حتی در رگ و ریشهمان ارتباط داشته باشد و عواملی را در مقابل ما قرار بدهد که ما را برای افتادن در مسیر غیرخدا وسوسه کند. در عین حال این شیطان جنّی که از دستیاران و بچههایش هم بهرهمند است قدرتش ضعیف است.[6]
یک شیطان هم شیطان انسی است، مانند رفیق بد، پدر و مادر بد، برادر و خواهر بد، زن و شوهر بد، همسایه بد، معلم بد و دولت بد.[7] اینهایی که قرآن کریم میگوید بد هستند، یعنی این که اینها موجوداتی بریده از خدا هستند و کارشان هم این است که هر وسیله اتصالی را ببرند. اصلا شیاطین موجودات حسود و عجیبی هستند و وقتی میبینند شما اهل حال، اهل دل، اهل گریه و اهل نماز و روزه هستید، عجیب به شما حسادت میورزند و میخواهند که شما را مثل خودشان گمراه کنند. شیطان سوم هم خود انسان است برای خودش.
بیزاری شیطان از انسان فریبخورده
خداوند متعال درباره شیطان بیان میدارد که او زوال رابطه شما را با خدا میخواهد که این رابطه قطع شود[8]، چون زوال رابطه باعث بسته شدن درهای سعادت به روی انسان میشود و درِ سعادت که به روی انسان بسته شد، انسان در دنیا و آخرت جهنمی میگردد. پروردگار عالم هشدار میدهد که ای انسان! دست آخر که خوب برای شیطانها حمّالی کردی و خوب بارشان را کشیدی و حرفشان را گوش دادی و همرنگشان شدی آنها از تو بیزاری میجویند. این مسأله دیگر خبر تنها هم نیست، بلکه در تجربه هم ثابت شده است. قرآن مجید میفرماید:
)كَمَثَلِ الشَّيْطانِ إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قالَ إِنِّي بَريءٌ مِنْك([9].
میفرماید که شیطان میخواهد تمام هویت شما را از وجود مقدس پروردگارتان ببرد و شما را که از خدا جدا کرد آخرکار مزدتان را اینطور کف دستتان میگذارد که میگوید: برو که من از تو بدم میآید! یک مصداق روشن آن شاه بود که سی و هفت سال با تمام وجود، خودش و زنش و بچهاش و اطرافیانش حمالی آمریكا و شوروی و انگلیس را انجام دادند اما وقتی شما ملت الهی شاه را بیرون کردید یک سال تمام این بیچاره به هر شیطانی که برایش خدمت کرده بود گفت جایی به من بدهید تا با زن و بچهام تا آخر عمر در آنجا زندگی کنم اما آنها به او گفتند: )إِنِّي بَريءٌ مِنْك(؛شما دیگر مقام مسئول نیستی و ما کاری با تو نداریم.
ای برادران و خواهرانی که رفیق ناباب دارید، وقتی به دردشان نخورید آنها به شما میگویند: )إِنِّي بَريءٌ مِنْك(.
فریب دختران معصوم
نامههای بسیاری دارم که خیلی عجیباند. دختران معصوم و مظلومی نامه نوشتهاند و درد دل کردهاند که چگونه شیاطین شهوتران کثیف سرراهشان دام گذاشتهاند و آنان را مسحور خودشان کردهاند و بعد که اینها را بردهاند و یکی دو سال با آنها بودهاند و پدر و مادرانشان هم خبر نداشتهاند و گوهر گرانبهای عفت را از دستشان ربودهاند، از آنها ابراز برائت کردهاند و گفتهاند که ما دیگر به شما کاری نداریم و خدمتی هم به شما نمیکنیم و رهایشان کردهاند. البته قبلا به اینها قول داده بودند که ترس نداشته باشید ما عاشق شما هستیم و با شما ازدواج میکنیم، اما وقتی گوهر عفت را از دستشان گرفتهاند، مثل شیطان گفتهاند: )إِنِّي بَريءٌ مِنْك(. یکی از آنها نوشته بود شانزده سال است بیشتر شبها را نشستهام گریه کردهام و اجازه این که برای من خواستگاری هم بیاید به کسی ندادهام، چون نمیدانم به پدر و مادرم و به برادران محترمم و به آن کسی که میخواهد به خواستگاری من بیاید چه بگویم. آن وقت نوشته بود من یک بار فریب خوردم و پشیمان هم شدم و تا آخر عمرم هم باید بسوزم و آن کسی هم که مرا فریب داده بعد از این کارش تمام شده از من بیزاری جسته است.
بنابراین، باید مردم را آگاه کرد. فرعون در مملکت مصر برای گمراه کردن مردم، خود را پروردگار معرفی میکرد. قرآن کریم میفرماید:
)إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَها شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ وَ يَسْتَحْيي نِساءَهُمْ إِنَّهُ كانَ مِنَ الْمـُفْسِدين([10]
در عین حال، خداوند در کوه طور و در اولین باری که لباس پیامبری را بر موسی (ع) پوشاند، فرمود: اول سراغ مردم و بنیاسرائیل نرو، بلکه اول با برادرت دست به دست هم بدهید و سراغ فرعون بروید: )اذْهَبا إِلى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى([11]، سراغ آنکه از همه مریضتر است و من برای او بیشتر ناراحتم بروید، همان بنده من که از دستم رفته است بروید: )فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى([12].
خداوند در پی آشتی با انسان
خداوند متعال به موسی وهارون (ع) میفرماید بروید و وسایل آشتی کردن فرعون را با من فراهم سازید. او با من قهر است اما من که با او قهر نیستم، او مرا نمیخواهد، اما من که او را میخواهم! چندین بار موسی آمد و با فرعون سخن از آشتی گفت که جگر آدم میسوزد! حضرت صادق (ع) میفرماید: بیست و پنج سال این دو برادر میآمدند جلوی دربار فرعون و میگفتند: خدا میگوید بیا آشتی کنیم[13]؛ آنکه همیشه و در تمام حالات تو را میخواهد میگوید بیا تا آشتی کنیم. مگر نفرمود و پیغام نداد که:
)يا عِبادِيَ الَّذينَ أَسْـرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللهِ إِنَّ اللهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيم([14]
این آیه خیلی عجیب است. غافر و راحم هم نمیگوید، بلکه میفرماید: )إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيم( غفور و رحیم صیغه مبالغه است، یعنی خدا آنقدر غفور و رحیم است که همه گناهان را میبخشد.
در شان نزول این آیه نوشتهاند که شخص گناهکاری به نزد پیامبر (ص)آمد و گفت: من آنقدر گناه دارم که میدانم خدا مرا نمیبخشد. پیامبر فرمود: آیا گناه تو از کف دریاها بیشتر است؟ گفت: بیشتر است. فرمود: از تمام ریگهای بیابانها بیشتر است؟ گفت: آری، بیشتر است. فرمود: بیشتر از عرش خداست؟ باز گفت: آری، بیشتر است. پیامبر فریادش بلند شد و گفت گناه تو سنگینتر و بزرگتر است یا رحمت خدا؟ آن شخص گفت: من آن را نمیدانم، اما میدانم که مرا نمیبخشد. در اینجا پیامبر (ص)عصبانی شد به طوری که در عمرش اینقدر عصبانی نشده بود. فرمود: حالا که اینطور میگویی بلند شو و برو! او هم از مسجد بیرون رفت، اما به خانه خودش نرفت، بلکه به بیرون از مدینه و به کوههای احد رفت و در آنجا به گریه و توبه مشغول شد. پس از این قضیه، جبرئیل نازل شد و این آیه و خبر آمرزش آن فرد گناهکار را آورد.[15]
[1]. فرقان (25): 44؛ ...آنان جز مانند چهارپایان نیستند، بلکه در اوج گمراهیاند.
[2]. امالی «صدوق»: 240؛ المجلس الثاني و الأربعون؛ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ (ع) قَالَ كَانَ أَمِيـرُ الْمُؤْمِنِينَ (ع) يَقُولُأَصْلُالْإِنْسَانِ لُبُّهُ وَ عَقْلُهُ وَ دِينُهُ وَ مُرُوَّتُهُ حَيْثُ يَجْعَلُ نَفْسَهُ وَ الْأَيَّامُ دُوَلٌ وَ النَّاسُ إِلَى آدَمَ شَـرَعٌ سَوَاءٌ.
[3]. مصباح الشریعه: 77، باب الرابع و الثلاثون فی الاکل؛ الکافی: 3/205.
[4]. هدایهٔ الامهٔ ای احکام الائمه:: 7/74.
[6]. نساء (4) : 76... إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعيفا...
[9]. حشر (59) 16؛ داستان منافقانی که کافرانِ اهل کتاب را با وعدة دروغ فریفتند چون داستان شیطان است، که به انسان گفت: کافر شو! وقتی کافر شد، شیطان گفت: من از تو بیزارم.
[10]. قصص (28): 4؛ مسلّماً فرعون در سرزمین مصر تکبّر و طغیان ورزید، و مردمش را به صورت گروهگروه، و ملزم به پیرویِ بیچون و چرای از خود کرد، طایفهای از آنان را به زبونی و درماندگی کشاند، پسرانشان را سر میبرید و دخترانشان را زنده میگذاشت، بیتردید او از تبهکارانِ فتنهانگیز بود.
[11]. طه (20): 43؛ هر دو به سوی فرعون حرکت کنید؛ زیرا او دچار سرکشی شده.
[12]. همان؛ پس با گفتاری نرم پیام مرا به او بگویید، باشد که هشیار گشته، آیین حق را بپذیرد، یا برای بازایستادن از سرکشی بترسد.
[14]. زمر (39): 53؛ بگو: ای بندگانم که به زیان خود در ارتکاب گناه زیادهروی کردهاید! از رحمت خدا نا امید نشوید، همانا خداوند همة گناهانتان را میآمرزد؛ زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است.