(خواب حضرت سکینه)
از واقعههای عجیبی که در شام اتفاق افتاده و در کتاب منتخب طریحی و بحارالأنوار مجلسی جلد چهل و پنج صفحهی صد و چهل و مثیر الأحزان ابن نما و لهوف نوشتهی سید ابن طاووس صفحهی دویست و بیست و عوالم، نقل کردهاند، خواب حضرت سکینه است.[1]
بانو سکینه در بارگاه یزید به یزید فرمود: خوابی را دیدم، اگر گوش دهی بگویم. یزید حاضر شد بشنود. فرمود: دیشب پس از نماز و دعا و مناجات و گریهی زیاد خسته شدم، خوابم برد. خواب دیدم درهای عالم بالا باز شد، خود را در نوری که از آسمان تا زمین می درخشید، دیدم. ناگهان خود را در باغی یافتم، خادمی از خادمان بهشت را دیدم. در آن باغ قصری را مشاهده کردم که با پنج نفر وارد آن قصر شدم. به خادم گفتم: این قصر کیست؟ خادم گفت: پدرت حسین (ع) ، در برابر شکیبایی و صبری که داشت. گفتم: این پنج انسان بزرگ چه کسانی هستند؟ گفت: اول آدم ابوالبشر، دوم نوح، سوم ابراهیم خلیل، چهارم موسی، گفتم پنجمی که دست به محاسن دارد و اندوه و حزن و سراسر وجودش را گرفته و با شدت از دیدگانش اشک می بارد، سکینه جان او را نمی شناسی؟ گفتم: نه، گفت: جدّت رسول خداست، که به دیدن حسین (ع) می رود.
به سرعت به طرف جدّم رفتم، گفتم «یا جدّاه قُتِلتَ وَ الله رِجالِنا وَ سُفِکت وَ الله دِماءُنا وَ هُتِکَت حَریمُنا وَ حُمِلنا عَلی الأقطاب مِن غَیرِ قِطاعٍ وَ نِصابٍ إلی یَزید» جدّ بزرگوار، به خدا قسم مردان ما را کشتند، به خدا خون ما را ریختند، به خدا قسم به ما بی حرمتی کردند و ما را بر شتران برهنه سوار کردند و به جانب یزید بردند.
یزید، پیغمبر مرا در آغوش گرفت، رو به آدم و نوح و ابراهیم و موسی کرد و گفت: «أما تَرَونَ ما صَنِعتَ اُمَّتی بِوَلَدی مِن بَعدی» آیا می بینید امت من با جگرگوشهی من بعد از من چه کردند؟ که خادم گفت: سکینه جان ساکت باش، پیامبر جدّ تو سخت غمناک و محزون و گریان کردی.
دستم را گرفت درون قصر برد. پنج زن را دیدم که خدا نهادشان را نیکو داشته و سرشتشان را با نور انباشته بود. بین آن ها زنی ممتاز و ویژه دیدم که موی سرش را پریشان کرده بود، لباس سیاه پوشیده بود، پیراهنی خون آلود به دست داشت، وقتی از جا بلند میشد همه بلند میشدند، وقتی مینشست همه مینشستند. گفتم: این زنان چه کسانی هستند؟ خادم گفت: حوّا، مریم، خدیجه، هاجر، ساره، و زنی که پیراهن خون آلود به دستش است، سیده ی زنان فاطمهی زهرا (س) است. سپس رفتم پیش مادرم زهرا (ع) و گفتم: «یا جَدَّتا، قُتِلَ وَ اللهُ أبی وَ اُتِمتُ عَلی صِغَرِ سِنّی» به خدا قسم پدرم را کشتند و من را در این سن کم یتیم کردند. فاطمه (ع) مرا در آغوش گرفت، سخت گریه کرد. آن پنج زن هم گریه کردند و گفتند: خدا میان تو و یزید داوری میکند. سپس فاطمهی زهرا (س) به من گفت: «کُفّی صوتَک یا سَکینه» دخترم جلوی گریهات را بگیر، بندهای دل من را پاره کردی، «فَقَد قَطَعتِ نیّاط قَلبی هذا قَمیصُ أبیکَ الحُسِین» این پیراهن پدرت حسین است، «لا یُفارِقُنی حَتّی أَلقَی الله به» از خودم جدا نمی کنم تا با این پیراهن خون آلود خدا را ملاقات کنم.
پی نوشت ها:
[1] - المنتخب، بحارالأنوار، ج45، ص140-141، باب39؛ مثیرالاحزان،ص105؛ لهوف، ص188-189؛ عوالم، ص440
منابع:
مروری بر مقتل سيدالشهداء علیه السلام
نوشته: حضرت استاد حسین انصاریان