حضرت رقیه علیهاالسلام؛ ستاره درخشان خرابه شام
حضرت رقیه علیهاالسلام، دختر خردسال امام حسین علیهالسلام، یکی از مظلومترین چهرههای واقعه عاشورا و دوران اسارت اهلبیت علیهمالسلام است. نام این کودک خردسال، با تشنگی روز عاشورا، آتشگرفتن خیمهها، رنج اسارت و خرابه شام پیوند خورده است.
گرچه گزارشهای مربوط به زندگی و شهادت ایشان در منابع مختلف، با تعابیر و جزئیات متفاوتی نقل شده، مجموعه این گزارشها تصویری جانسوز از مصائب کودکان خاندان پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله پس از شهادت امام حسین علیهالسلام ارائه میکند.
در برخی روایات آمده است که حضرت سکینه علیهاالسلام در روز عاشورا به خواهر خردسال و سهساله خود، که به احتمال زیاد همان حضرت رقیه علیهاالسلام بوده است، گفت:
«بیا دامن پدر را بگیریم و نگذاریم به میدان برود و کشته شود.»
امام حسین علیهالسلام با شنیدن این سخن، بسیار گریست. در این هنگام حضرت رقیه علیهاالسلام پدر را صدا زد و گفت:
«بابا! مانعت نمیشوم؛ اندکی صبر کن تا تو را ببینم.»
امام حسین علیهالسلام دختر خردسال خود را در آغوش گرفت و لبهای خشکیدهاش را بوسید. آن نازدانه با صدایی آمیخته به عطش و اندوه گفت:
«العطش، العطش، فإنّ الظّمأ قد أحرقنی.»
«بابا! تشنهام، تشنهام؛ شدت تشنگی جگرم را سوزانده است.»
امام حسین علیهالسلام به او فرمود:
«دخترم! کنار خیمه بنشین تا برایت آب بیاورم.»
سپس آن حضرت برخاست تا به سوی میدان حرکت کند؛ اما حضرت رقیه علیهاالسلام بار دیگر دامن پدر را گرفت و گریان گفت:
«یا أبتاه! أین تمضی عنّا؟»
«پدر جان! کجا میروی و چرا از ما جدا میشوی؟»
امام حسین علیهالسلام بار دیگر او را در آغوش گرفت، آرامش کرد و سپس با دلی پرخون از دختر خردسال خود جدا شد.[1]
وداع امام حسین علیهالسلام با اهلبیت علیهمالسلام در روز عاشورا، یکی از جانسوزترین صحنههای تاریخ کربلا بود. در برخی گزارشها، آخرین دیدار آن حضرت با دختر خردسالش چنین نقل شده است:
هلال بن نافع، که در سپاه دشمن حضور داشت، میگوید:
«من در پیشاپیش صف ایستاده بودم. دیدم امام حسین علیهالسلام پس از وداع با اهلبیت خود، به سوی میدان میآید. ناگهان چشمم به دخترکی افتاد که از خیمه بیرون آمد و با گامهایی لرزان، دواندوان خود را به امام رساند. او دامن پدر را گرفت و گفت:
یا أبتاه! انظر إلیّ فإنّی عطشان.
پدر جان! به من نگاه کن؛ من تشنهام.»
شنیدن این سخن کوتاه، اما جانسوز، از زبان کودکی تشنهکام، چنان بر قلب داغدیده امام حسین علیهالسلام اثر گذاشت که بیاختیار اشک از دیدگان آن حضرت جاری شد. امام با چشمانی اشکبار به دختر خود فرمود:
«الله یسقیک، فإنّه وکیلی.»
«دخترم! خداوند تو را سیراب خواهد کرد؛ زیرا او وکیل و پناهگاه من است.»
هلال بن نافع میگوید:
«پرسیدم این دختر کیست و چه نسبتی با امام حسین علیهالسلام دارد؟ پاسخ دادند: او رقیه، دختر سهساله امام حسین علیهالسلام است.»[2]
پس از شهادت امام حسین علیهالسلام، سپاهیان دشمن برای غارت اموال و به آتش کشیدن خیمهها هجوم آوردند. در برخی نقلها آمده است که در میان خیمهها، بیستوسه کودک از خاندان اهلبیت علیهمالسلام حضور داشتند که بر اثر شدت تشنگی، در معرض خطر مرگ قرار گرفته بودند.
هنگامی که این موضوع به عمر سعد گزارش شد، اجازه داد مقداری آب در اختیار کودکان قرار دهند. وقتی نوبت به حضرت رقیه علیهاالسلام رسید، ایشان ظرف آب را گرفت و دواندوان به سوی قتلگاه حرکت کرد.
یکی از سپاهیان دشمن پرسید:
«کجا میروی؟»
حضرت رقیه علیهاالسلام پاسخ داد:
«پدرم تشنه بود؛ میخواهم او را پیدا کنم و برایش آب ببرم.»
آن مرد گفت:
«آب را خودت بنوش؛ پدرت را با لب تشنه به شهادت رساندند.»
حضرت رقیه علیهاالسلام در حالی که میگریست، فرمود:
«پس من نیز آب نمینوشم.»
این رفتار کودکانه، اما عمیق، نشاندهنده پیوند عاطفی آن دختر خردسال با پدر و درک دردناک او از تشنگی امام حسین علیهالسلام است.
در کتاب «مفاتیح الغیب» ابن جوزی، از صالح بن عبدالله نقل شده است:
«هنگامی که خیمهها را به آتش کشیدند و اهلبیت علیهمالسلام ناچار به فرار شدند، دختر کوچکی را دیدم که گوشه لباسش آتش گرفته بود. او هراسان میگریست، به اطراف میدوید و اشک میریخت. از مشاهده حال او دلم به رحم آمد و با اسب به سویش حرکت کردم تا آتش لباسش را خاموش کنم.
وقتی صدای سم اسب مرا شنید، اضطرابش بیشتر شد. به او گفتم: ای دختر! قصد آزار تو را ندارم.
او با ترس ایستاد. از اسب پیاده شدم، آتش لباسش را خاموش کردم و او را دلداری دادم. ناگهان گفت: ای مرد! لبهایم از شدت تشنگی کبود شده است؛ جرعهای آب به من بده.
با شنیدن سخنش، بسیار متأثر شدم و ظرفی پر از آب در اختیارش گذاشتم. او آب را گرفت، آهی کشید و آهسته به راه افتاد.
پرسیدم: کجا میروی؟
گفت: خواهر کوچکتری دارم که از من تشنهتر است.
گفتم: نترس؛ زمان منع آب گذشته است. اکنون شما میتوانید آب بنوشید.
دختر گفت: ای مرد! سؤالی دارم؛ پدرم حسین علیهالسلام تشنه بود، آیا به او آب دادند؟
گفتم: نه، به خدا سوگند! تا آخرین لحظه میفرمود:
اسقونی شربةً من الماء.
جرعهای آب به من بدهید؛ اما کسی به او آب نداد و حتی پاسخش را نیز ندادند.»
وقتی آن دختر این سخن را شنید، از نوشیدن آب خودداری کرد. برخی از بزرگان گفتهاند که آن کودک، حضرت رقیه خاتون علیهاالسلام بوده است.[3]
در کتاب «سرور المؤمنین» نقل شده است که حضرت رقیه علیهاالسلام هر بار هنگام نماز، سجاده پدر را پهن میکرد و امام حسین علیهالسلام بر روی آن به نماز میایستاد.
ظهر عاشورا نیز آن کودک، طبق عادت همیشگی، سجاده پدر را پهن کرد و چشمبهراه بازگشت آن حضرت نشست؛ اما پس از مدتی، ناگهان شمر وارد خیمه شد.
حضرت رقیه علیهاالسلام از او پرسید:
«آیا پدرم را ندیدی؟»
شمر هنگامی که آن کودک را در کنار سجاده و چشمبهراه پدر دید، به غلام خود دستور داد او را بزند. غلام از اجرای این دستور خودداری کرد. شمر خود پیش آمد و چنان سیلی بر صورت آن نازدانه زد که بنا بر تعبیر نقل، عرش خداوند به لرزه درآمد.
محدث خبیر، مرحوم حاج شیخ عباس قمی قدسسره، از «کامل بهائی» نقل میکند که زنان خاندان نبوت، در دوران اسارت، خبر شهادت مردان خود را از کودکان پنهان میکردند. هرگاه کودکی پدر خود را طلب میکرد، به او میگفتند:
«پدرت به سفر رفته است و بازخواهد گشت.»
این وضعیت ادامه داشت تا کاروان اسیران را به شام و مجلس یزید بردند.
دخترکی چهارساله، شبی از خواب بیدار شد و گفت:
«پدرم حسین علیهالسلام کجاست؟ همین ساعت او را در خواب دیدم که بسیار پریشان بود.»
با شنیدن این سخن، زنان و کودکان به گریه افتادند و صدای ناله آنان بلند شد. یزید که در خواب بود، از صدای گریه بیدار شد و علت آن را پرسید. هنگامی که از ماجرا آگاه شد، دستور داد سر پدر را نزد آن دختر ببرند.
سر مقدس امام حسین علیهالسلام را آوردند و در کنار آن کودک قرار دادند. دختر پرسید:
«این چیست؟»
به او گفتند:
«این سر پدر توست.»
دختر با مشاهده سر پدر ترسید، فریاد کشید، بیمار و رنجور شد و پس از چند روز، جان به جانآفرین تسلیم کرد.[4]
محدث قمی قدسسره پس از نقل ماجرای آن کودک، مینویسد که برخی این خبر را با تفصیل بیشتری نقل کردهاند و یکی از بزرگان، مضمون آن را به نظم درآورده است:
یکی نوغنچهای از باغ زهرا
بجست از خواب نوشین بلبلآسا
به افغان از مژه خوناب میریخت
نه خونابه، که خون ناب میریخت
بگفت: ای عمه! بابایم کجا رفت؟
بدین دم در برم، دیگر چرا رفت؟
مرا بگرفته بود این دم در آغوش
همیمالید دستم بر سر و گوش
به ناگه گشت غایب از بر من
ببین سوز دل و چشم تر من
حجازی بانوان دلشکسته
به گرداگرد آن کودک نشسته
خرابه جای ایشان با آن ستمها
بهانه طفلشان سربار غمها
ز آه و ناله و از بانگ و افغان
یزید از خواب برخاست، هراسان
بگفتا: کاین فغان و ناله از کیست؟
خروش و گریه و فریاد از چیست؟
بگفتش از ندیمان: کای ستمگر
بود این ناله از آل پیمبر
یکی کودک ز شاه سر بریده
در این ساعت پدر در خواب دیده
کنون خواهد پدر از عمه خویش
وز این خواهش جگرها را کند ریش
چو این بشنید آن مردود یزدان
بگفتا: چاره کار است آسان
سر بابش برید این دم به سویش
چو بیند سر، برآید آرزویش
همان طشت و همان سر، قوم گمراه
بیاوردند نزد لشکر آه
یکی سرپوش بد بر روی آن سر
نقابآسا به روی مهر انور
به پیش روی کودک سر نهادند
ز نو بر دل غمی دیگر نهادند
به ناموس خدا آن کودک زار
بگفت: ای عمه، ای دلریش افگار
چه باشد زیر این مندیل، مستور؟
که جز بابا ندارم هیچ منظور
بگفتش دختر سلطان والا
که آن کس را که خواهی، هست اینجا
چو این بشنید، خود برداشت سرپوش
چو جان بگرفت آن سر را در آغوش
بگفت: ای سرور و سالار اسلام
ز قتلت مر مرا روز است چون شام
پدر! بعد از تو محنتها کشیدم
بیابانها و صحراها دویدم
همیگفتندمان در کوفه و شام
که اینان خارجاند از دین اسلام
مرا بعد از تو، ای شاه یگانه
پرستاری نبود جز تازیانه
ز کعب نیزه و از ضرب سیلی
تنم چون آسمان گردیده نیلی
بدان سر، جمله آن جور و ستمها
بیابانگردی و درد و المها
بیان کرد و بگفت: ای شاه محشر
تو برگو، کی بریدت سر ز پیکر؟
مرا در خردسالی دربهدر کرد
اسیر و دستگیر و بیپدر کرد
همیگفت و سر شاهش در آغوش
به ناگه گشت از گفتار خاموش
پرید از این جهان و در جنان شد
در آغوش بتولش آشیان شد
خدیوی بانوان دریافت آن حال
که پر زد ز آشیان آن بیپر و بال
به بالینش نشست آن غمرسیده
به گرد او زنان داغدیده
فغان برداشتندی از دل تنگ
به آه و ناله گشتندی هماهنگ
از این غم شد به آلالله اطهار
دوباره کربلا از نو نمودار
در برخی نقلها آمده است که در شب دفن آن دختر مظلوم، حضرت امکلثوم علیهاالسلام آرام و قرار نداشت و با ناله و اندوه در اطراف خرابه میگشت.
هرچه او را دلداری میدادند، آرام نمیشد. هنگامی که علت این بیقراری را پرسیدند، فرمود:
«شب گذشته این کودک مظلوم بر سینه من بود. وقتی بیدار شدم، دیدم بهشدت گریه میکند و آرام نمیگیرد. علت گریهاش را پرسیدم. گفت:
عمه جان! آیا در این شهر کسی مانند من یتیم، اسیر و آواره است؟ عمه جان! مگر اینان ما را مسلمان نمیدانند؟ پس چرا آب و نان را از ما دریغ میکنند و به ما یتیمان غذا نمیدهند؟
شنیدن این سخنان، مرا به گریه انداخته و توان خوابیدن را از من گرفته است.»
در ادامه این مصیبت، چنین سرودهاند:
بپیچ ای قلم، قصه شهر شام
که شد صبح عالم ز غصه چو شام
تو شیخا نمودی قیامت پدید
به مردم عیان گشته یومالوعید
ز فرط بکا بر حسین شهید
چو یعقوب شد چشم خلقی سفید[5]
در کتاب «مبکی العیون» آمده است که در شب شام غریبان، حضرت زینب سلاماللهعلیها در زیر خیمهای نیمسوخته، اندکی به خواب رفت. در عالم رؤیا، مادر خود حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها را دید و به ایشان عرض کرد:
«مادر جان! آیا از حال ما خبر داری؟»
حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها فرمود:
«من طاقت شنیدن ندارم.»
حضرت زینب سلاماللهعلیها عرض کرد:
«پس شکوه و شکایت خود را به چه کسی بگویم؟»
حضرت زهرا سلاماللهعلیها فرمود:
«هنگامی که سر از پیکر فرزندم حسین علیهالسلام جدا کردند، من حاضر بودم و آن صحنه را مشاهده کردم. اکنون برخیز و رقیه را پیدا کن.»
حضرت زینب سلاماللهعلیها از خواب بیدار شد و حضرت رقیه علیهاالسلام را صدا زد؛ اما پاسخی نشنید. سرانجام همراه خواهرش، حضرت امکلثوم علیهاالسلام، در حالی که میگریستند و ناله میکردند، از خیمه بیرون آمدند و به جستوجوی آن کودک پرداختند.
در نزدیکی قتلگاه، صدای حضرت رقیه علیهاالسلام را شنیدند. جلوتر رفتند تا به پیکرهای آغشته به خون رسیدند. در آنجا مشاهده کردند که حضرت رقیه علیهاالسلام خود را بر روی پیکر پاک و مطهر پدر بزرگوارش انداخته، دستهایش را بر سینه پدر گذاشته و با او درد دل میکند.
حضرت زینب سلاماللهعلیها او را نوازش کرد. در همین هنگام حضرت سکینه علیهاالسلام نیز آمد و همگی به سوی خیمهگاه بازگشتند.
در میان راه، حضرت سکینه علیهاالسلام از حضرت رقیه علیهاالسلام پرسید:
«چگونه در این شب تاریک، پیکر پدر را پیدا کردی؟»
حضرت رقیه علیهاالسلام پاسخ داد:
«آنقدر پدر را صدا زدم و گفتم پدر، پدر، تا اینکه صدای پدرم را شنیدم که فرمود: دخترم! اینجا بیا؛ من اینجا هستم.»[6]
در کتاب «بحر الغرائب»، با مضمونی نزدیک به این گزارش، از حارث، یکی از سربازان لشکر یزید، نقل شده است:
یزید دستور داد اهلبیت علیهمالسلام را سه روز در کنار دروازه شام نگاه دارند تا آذینبندی و چراغانی شهر کامل شود.
حارث میگوید:
«در شب نخست، خود را به خواب زدم. دیدم دختر کوچکی برخاست و اطراف خود را نگاه کرد. وقتی دید سپاهیان از خستگی راه خوابیدهاند و کسی بیدار نیست، چند قدم به سوی سر مقدس امام حسین علیهالسلام رفت که بر درختی نزدیک خرابه و دروازه شام آویخته شده بود.
آن کودک از ترس چند بار به سوی سر حرکت کرد و بازگشت؛ اما سرانجام زیر درخت ایستاد. در این هنگام سر مقدس امام حسین علیهالسلام پایین آمد و در برابر آن نازدانه قرار گرفت.
حضرت رقیه علیهاالسلام گفت:
السلام علیک یا أبتاه! وامصیبتاه بعد فراقک واغربتاه بعد شهادتک.
سلام بر تو، ای پدر! چه مصیبتی است جدایی از تو و چه غربتی است پس از شهادت تو.»
سپس سر مقدس با زبانی فصیح فرمود:
«دخترم! دوران رنج، تازیانه، دویدن بر روی خارهای مغیلان و اسارت تو به پایان رسیده است. ای نور دیده! چند شب دیگر به نزد ما خواهی آمد. بر آنچه بر شما وارد شده، صبر کن که پاداش این صبر، مقام شفاعت است.»
حارث میگوید:
«خانهام نزدیک خرابه شام بود. چون شنیده بودم آن حضرت به دخترش فرموده است بهزودی نزد ما خواهی آمد، منتظر بودم ببینم چه زمانی از دنیا میرود؛ تا آنکه شبی صدای ناله و فریاد از خرابه بلند شد.
پرسیدم: چه اتفاقی افتاده است؟
گفتند: حضرت رقیه علیهاالسلام از دنیا رفته است.»[7]
همچنین حجتالاسلام صدرالدین قزوینی در جلد دوم کتاب «ثمرات الحیوه»، به سند خود نقل کرده است که حضرت رقیه علیهاالسلام لبهای خود را بر لبهای پدرش امام حسین علیهالسلام نهاد و آن حضرت فرمود:
«إلیّ، إلیّ، هلمّی، فإنّی لک بالانتظار.»
«دخترم! به سوی من بیا؛ بیا که من چشمبهراه تو هستم.»
در همین هنگام مشاهده کردند که روح حضرت رقیه علیهاالسلام از بدن جدا شده است.[8]
صاحب کتاب «مصباح الحرمین» مینویسد:
کودک سهساله امام حسین علیهالسلام شبی پدر خود را در عالم رؤیا دید. از دیدار پدر شادمان شد و در سایه مهر و محبت او آرام گرفت؛ اما هنگامی که از خواب بیدار شد، پدر را در کنار خود ندید و شروع به گریه کرد.
هرچه اهلبیت علیهمالسلام او را دلداری دادند، آرام نشد. وقتی علت گریهاش را پرسیدند، گفت:
«أین أبی؟ ائتونی بوالدی وقرّة عینی.»
«پدرم کجاست؟ پدر و نور چشمم را نزد من بیاورید.»
اسیران اهلبیت علیهمالسلام دریافتند که آن کودک، پدر خود را در خواب دیده است. آنان نیز که در جستوجوی بهانهای برای گریستن بودند، با آن دختر خردسال همنوا شدند. صدای گریه و ناله، سکوت شب را شکست و تا کاخ یزید رسید.
در روایتی دیگر، طاهر بن عبدالله دمشقی میگوید:
«من از ندیمان یزید بودم و بیشتر شبها با سخنان خود او را سرگرم میکردم. شبی نزد او بودم. ساعتی از شب گذشته بود که گفت:
ای طاهر! امشب وحشت بر من غلبه کرده، قلبم بهشدت میتپد و دلم از اندوه و نگرانی پر شده است. توان نشستن و سخنگفتن ندارم. بیا سرم را بر دامان خود بگیر و از کارهای گذشتهام برایم سخن بگو.
من سر او را بر دامان گرفتم و او به خواب رفت. سر نورانی سیدالشهدا علیهالسلام نیز در طشتی از طلا مقابل ما قرار داشت.
پس از مدتی، ناگهان صدای ناله بانوان حرم امام حسین علیهالسلام از خرابه بلند شد. به سوی طشت نگاه کردم و دیدم از چشمان امام حسین علیهالسلام اشک جاری است. سپس لبهای مبارکش به حرکت درآمد و صدایی اندوهناک شنیدم که میفرمود:
اللهم هؤلاء أولادنا وأکبادنا وهؤلاء أصحابنا.
خداوندا! اینان فرزندان و جگرگوشههای ما هستند و اینان نیز یاران ما هستند.»
طاهر ادامه میدهد:
«از مشاهده این صحنه، ترس و حیرت بر من چیره شد و شروع به گریه کردم. به بالای عمارت یزید رفتم؛ زیرا خرابه در پشت آن عمارت قرار داشت. گمان کردم شاید یکی از خاندان پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله از دنیا رفته است و این نالهها به سبب مرگ اوست.
وقتی به بالای قصر رسیدم، دیدم همه اهلبیت اطهار علیهمالسلام، کودکی خردسال را در میان گرفتهاند. آن دختر خاک بر سر میریزد و با ناله میگوید:
یا عمّتی، ویا أخت أبی، أین أبی؟ أین أبی؟
ای عمه من! ای خواهر پدرم! پدرم کجاست؟ پدرم کجاست؟
آنان را صدا زدم و پرسیدم: چه اتفاقی افتاده که چنین گریه و ناله میکنید؟
گفتند: این کودک خردسال سیدالشهدا علیهالسلام، پدرش را در خواب دیده و اکنون پس از بیدارشدن، پدر خود را میخواهد. هرچه او را دلداری میدهیم، آرام نمیشود.»
طاهر میگوید:
«پس از مشاهده آن صحنه دردناک، نزد یزید بازگشتم. دیدم از خواب بیدار شده و به سر امام حسین علیهالسلام نگاه میکند. از شدت وحشت و ترس، مانند برگ بید میلرزید.
در همان هنگام، سر مطهر امام حسین علیهالسلام رو به یزید کرد و فرمود:
ای پسر معاویه! من در حق تو چه بدی کرده بودم که چنین ظلمی بر من روا داشتی و اهلبیتم را در خرابه جای دادی؟
سپس سر شریف آن حضرت به سوی خداوند توجه کرد و فرمود:
اللهم انتقم منه بما عامل بی وظلمنی وأهلی، وسیعلم الذین ظلموا أیّ منقلب ینقلبون.
خداوندا! به سبب رفتاری که با من کرد و ظلمی که بر من و خاندانم روا داشت، از او انتقام بگیر؛ و بهزودی ستمکاران خواهند دانست که به چه سرانجامی بازمیگردند.»
هنگامی که یزید این سخنان را شنید، بدنش به لرزه افتاد. سپس علت گریه اهلبیت علیهمالسلام را پرسید و دستور داد سر امام حسین علیهالسلام را به خرابه ببرند و در برابر آن کودک قرار دهند، شاید با دیدن پدر آرام گیرد.
مأموران یزید سر مقدس سیدالشهدا علیهالسلام را به سوی خرابه بردند. هنگامی که اهلبیت علیهمالسلام دریافتند سر امام حسین علیهالسلام را آوردهاند، همگی به استقبال آن رفتند و بار دیگر مجلس ماتم برپا شد.
حضرت زینب کبری سلاماللهعلیها پروانهوار گرد آن شمع محفل نبوت میگشت.
هنگامی که چشم آن کودک به سر مبارک افتاد، پرسید:
«ما هذا الرأس؟»
«این سر کیست؟»
به او گفتند:
«هذا رأس أبیک.»
«این سر پدر توست.»
آن مظلومه، سر پدر را از میان طشت برداشت، در آغوش گرفت و با گریه گفت:
«پدر جان! کاش من فدای تو میشدم. کاش پیش از امروز نابینا بودم و کاش پیش از دیدن این صحنه از دنیا رفته و در زیر خاک آرمیده بودم. نمیخواستم محاسن مبارکت را ببینم که به خون خضاب شده است.»
سپس دهان خود را بر دهان پدر گذاشت و آنقدر گریست تا از هوش رفت.
هنگامی که اهلبیت علیهمالسلام او را حرکت دادند، دریافتند که روح پاکش از بدن جدا شده و در آشیان قدس، در کنار جدهاش حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها آرام گرفته است.
با شهادت این کودک، صدای گریه و ناله اهلبیت علیهمالسلام بار دیگر بلند شد و مصیبتهای عاشورا در خرابه شام تجدید گردید.
در برخی منابع آمده است دختر خردسالی که در خرابه شام از دنیا رفت، از دختران امام حسین علیهالسلام بود و به احتمال زیاد «رقیه» نام داشت؛ زیرا مزاری که در شام قرار دارد، از دیرباز به این بانوی بزرگوار منسوب بوده و به نام مزار حضرت رقیه علیهاالسلام شناخته میشود.[9]
درباره نام این کودک در برخی گزارشها اختلاف وجود دارد. گروهی او را رقیه، برخی زینب و برخی سکینه نامیدهاند؛ اما شهرت تاریخی و مردمی این مزار و صاحب آن، با نام حضرت رقیه علیهاالسلام پیوند خورده است.
در منابع همچنین از چگونگی وفات آن کودک در خرابه شام، سخنان او با حضرت زینب سلاماللهعلیها و غسلدادن پیکر او به دست حضرت زینب و حضرت امکلثوم علیهماالسلام گزارشهایی نقل شده است؛ گزارشهایی چنان جانسوز که یادآوری آنها دل هر انسان آزادهای را متأثر میکند.
در برخی نقلها آمده است که به دستور یزید، عمارتی ساختند و وقایع روز عاشورا، شهادت شهیدان و اسارت خاندان امام حسین علیهالسلام را بر دیوارهای آن به تصویر کشیدند. سپس اهلبیت علیهمالسلام را وارد آن عمارت کردند.
اگر این گزارش صحیح باشد، عمق اندوه خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله از مشاهده دوباره صحنههای عاشورا، جز برای خداوند متعال قابل درک نیست.[10]
سخن پایانی
حضرت رقیه علیهاالسلام، تنها یک کودک مصیبتدیده در حاشیه واقعه عاشورا نیست؛ بلکه نماد مظلومیت کودکانی است که در راه دفاع از حقیقت، سنگینترین مصیبتها را تحمل کردند. تشنگی، آوارگی، تازیانه، اسارت و شهادت این کودک، بخشی از چهره واقعی حکومت اموی و ستمی است که بر خاندان پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله روا داشته شد.
نام حضرت رقیه علیهاالسلام، یادآور پیوند عمیق و پاک یک دختر با پدر، و مزار نورانی او در شام، سندی زنده بر غربت و مظلومیت اهلبیت علیهمالسلام است. هنوز پس از قرنها، هر دلی که داستان این کودک را میشنود، در برابر عظمت صبر خاندان امام حسین علیهالسلام و عمق جنایت دشمنان آنان به تأمل فرو میرود.
برگرفته از کتاب ستاره درخشان شام، حضرت رقیه سلاماللهعلیها
پینوشتها: