پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

راستگويى، جذب كننده دل مردم‏

راستگويى، جذب كننده دل مردم‏

اين خصلت اول مؤمن است. در شهرى رفته بودم كه مواد دارويى گياهى در آنجا فراوان است. با خود گفتم: كمى از اين مواد دارويى گياهى با خودم بخرم و به تهران ببرم. از صاحب مغازه شناختى نداشتم، اما در پياده‏رو داخل مغازه را نگاه كردم، ديدم چند مشترى ايستاده‏اند، يكى از مشترى‏ها را شناختم. از محترمين تهران بودند، فهميدم صاحب اين مغازه شخص درستى است.

به داخل مغازه رفتم. سلام كردم و او نيز جواب داد و اسم مرا برد و گفت: من در عمره، در كاروانى كه بودم، شما آمديد و براى ما سخنرانى كرديد. مغازه او معمولى بود. چقدر جالب بود كه به من گفت: بفرماييد روى نيمكت بنشينيد تا نوبت شما شود.
گفتم: چشم. نشستم و شكل كسب اين شخص را نگاه مى‏كردم. نوبت پيرزن مسافرى شد. گفت: براى نوه‏ام شيرخشت مى‏خواهم، گفت: اين شيرخشت هندى است و اين شيرخشت ايرانى. فكر نمى‏كنم اين ايرانى اثر شيرخشت هندى را داشته باشد، كدام را مى‏خواهى به تو بدهم؟
نوبت يكى ديگر از مشترى‏ها شد، گفت: خاكشير مى‏خواهم. گفت: خاكشيرى كه پارسال از من بردى، خيلى عالى بود، اما خاكشير امسال قدرى خاك دارد، ولى نشان نمى‏دهد. مى‏خواهى به تو بدهم؟
سومى گفت: گل گاو زبان مى‏خواهم. گفت: اين گل گاو زبان با اين كه رنگش نپريده و به نظر مى‏آيد كه براى امسال است، ولى براى پارسال است، بدهم؟ بعد نوبت من شد. گفت: شما چه مى‏خواهيد؟ گفتم: من چند قلم جنس مى‏خواهم، براى من هم فرقى نمى‏كند كه خارجى باشد يا ايرانى، هر كدام كه بهتر است بده.

قناعت به حلالِ مورد مصلحت‏

گفتم: چند سال است كه در اين مغازه هستى؟ گفت: چهل و پنج سال. من از پول اين مغازه هفت دختر شوهر داده‏ام. دخترها و دامادهايم خيلى خوب هستند.
به خدا گفتم: تو هفت دختر به ما دادى، يك پسر نيز به ما بده، گويا صلاح ما نمى‏ديد كه به ما پسر بدهد.
خانم من حامله شد و پسر زاييد. بعد پسرش را صدا كرد، گفت: اين اكنون چهل ساله است، اما عقب مانده است. البته من راضى هستم و چهل سال است كه دارم به او خدمت مى‏كنم، ولى نبايد من اين كار را مى‏كردم؛ يعنى بايد به آن هفت دختر قانع مى‏بودم.
گفتم: من ياد روايتى از حضرت رضا عليه السلام افتادم كه مى‏فرمايد: حضرت يوسف عليه السلام بعد از نُه سال زندانى شدن به پروردگار عرض كرد: خدايا! آخر تا كى بايد در زندان باشم؟ خطاب رسيد: مگر من تو را به زندان انداخته‏ام كه به من مى‏گويى؟ نه سال قبل وقتى زليخا به تو گفت: اگر كام مرا برنياورى، تو را به زندان مى‏اندازم، خودت به من گفتى:
«رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ» 
خدايا! زندان از اين كاخ و اين درخواست زليخا براى من بهتر است. خودت گفتى كه مرا به زندان ببر.
حال تو نيز به صلاحت نبود كه پسر دار شوى، مى‏گويى: بده، خدا مى‏گويد:
باشد، اين هم پسر. مگر مادر مريم نگفت:
«رَبِّ إِنِّي نَذَرْتُ لَكَ ما فِي بَطْنِي مُحَرَّراً»

خدايا! اين بچه‏اى كه درون شكم دارم- صد در صد يقين داشت كه پسر است- من او را براى خدمت‏گذارى به بيت المقدس نذر كردم، اما وقتى زاييد، گفت:

«رَبِّ إِنِّي وَضَعْتُها أُنْثى‏ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثى‏» 
من دختر زاييدم، ولى پسر مى‏خواستم. اما هيچ پسرى با اين دخترى كه به او دادم قابل مقايسه نيست. اگر طبق خواسته خودش به او پسر مى‏دادم، انسانى معمولى مى‏شد، اما من صلاح او نديدم كه به او پسر بدهم، دختر دادم كه اين دختر مادر پيغمبر اولوالعزم چهارم من بشود. اگر پسر مى‏دادم، به قيمت اين دختر نبود.

منبع
  • پایگاه عرفان