بسم الله الرحمن الرحیم
«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین».
یک مسئلهای که برای همهٔ انسانها روشن و معلوم است و بحث علمی و عقلی هم ندارد، بلکه امری طبیعیِ بسیار روشنی است و کسی هم منکر آن نیست، این است که هر سازندهای ساختهٔ خودش را دوست دارد؛ اگرچه این ساختهٔ خودش را برای خودش نگه ندارد و در معرض فروش بگذارد، ولی ارتباط باطنی بین سازنده و ساختهشده بهشکل طبیعی برقرار میشود که سازنده به کارش علاقهمند میشود و به قول پروردگار عالم، به خودش آفرین میگوید. بارکالله با این کاری که کردی، بارکالله به تو با این فرشی که بافتی، به این نقشهای که کشیدی، به این تابلویی که بهوجود آوردی، به این ساختمانی که ساختمانسازی آن را قبول کردی. خود پروردگار هم همینطور است؛ نزدیک چند آیه پشت سرِ هم در سورهٔ مؤمنون است که انسان را از نطفه شروع کرده تا وقتی که در رحم مادر با یک اندام متناسب متعادلی رخ نشان میدهد، حالا دیگر باید بهدنیا بیاید. روح در او دمیده شده و بدن کامل و جامع شده است که در آخرین آیات سیر خلقت انسان میفرماید: «ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ»(سورهٔ مؤمنون، آیهٔ 14)، یعنی دیگر وقتی آن را تکمیل کردم و آمادهٔ ورود به دنیاست، در آن تاریکخانهٔ رحم که به آن نگاه میکند، میگوید: «فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ».
ما یک «الله» داریم، اما میلیونها نفر خالق داریم. خَلق و خالق یعنی کسی که مواد و عناصر را با نظم خاصی با همدیگر ترکیب و صورتبندی میکند و چیز خاصی از آب درمیآید. به نجار میگویند خالق در و پنجره، خالق میز و صندلی؛ به آهنگر میگویند خالق این در و پنجره با این گرهزنیهای زیبا. منظور از لغت جمعِ «خالقین» چنین برداشت نشود که مگر ما چند خالق داریم! هر کسی هر کار خوبی که بلد است انجام بدهد، خالق است؛ ولی «الله» نیست.
فرق بین خالقیت خدا و خالقیت مردم هم این است که پروردگار لغتی را در قرآن درباره کل عالم هستی و روزی دارد که میخواسته بهوجود بیاورد؛ اگر حال داشته باشید، این کلمه را شب یا بعدازظهر در خطبهٔ اوّل «نهجالبلاغه» ببینید، حضرت توضیح داده است: «بدیع السماوات و الأرض»، بدیع بدینمعناست که خدا بدون بهکارگرفتن ابزاری مثل پرگار، خطکش و ابزار سنجش هندسی و بدون سابقهٔ مواد، یعنی مواد ساخت آسمانها و زمین را در گوشهای دپو نکرده بود که از این مواد بردارد و یک مقداری منظومهٔ شمسی بشود، یک مقداری کهکشان بشود، یک مقداری سحابی بشود. اصلاً موادی در کار نبود، خودش بود و خودش، جهان را بدون بهکارگرفتن ابزار و موادی بهوجود آورد. این حرف دیوانهکننده نیست؟
عقل ما حسابی در اینجا لنگ است، یعنی هر دانشمند باانصافی که وارد کار شده، مات است و این فرق بین خالقیت خدا و خالقیت ماست. ما میخواهیم یک کتوشلوار درست کنیم، حتماً باید در شهر گرگان پنبه بکارند و یا گوسفندها و شترها پشم بدهند، یکی پشم آنها را با قیچی بچیند، یکی بیاورد و بشورد، یکی باید به کارخانه ببرد تا نخ بکنند؛ تازه بعد از گذشتن از هفتخان رستم، من باید آن نخ را بخرم، بیاورم و ببافم، بعد از بافتن هم باید به بازار بدهم، خیاط هم برود و هفت-هشت توپ بخرد و در مغازه بگذارد، من بروم و بگویم یک کتوشلوار از این پارچه برای من درست کن. این هم خالق کتوشلوار من میشود، ولی تمام آن باسابقه است؛ اما جهان را که آفرید، میگوید: «بدیع السماوات و الأرض»، یک کار نو انجام داد، کار نویی که به هیچچیزی تکیه نداشت؛ یعنی نه میزان سنجشی داشت که خورشید را بسنجد تا ببیند چندمیلیون تن باشد، خوب است و نه متری داشت که بین خورشید و زمین بسنجد تا ببیند اگر 150میلیون کیلومتر فاصله باشد، زمین برای زندگی موجودات زنده و نباتات آمادگی دارد.
همهٔ اینها با اراده انجام گرفته و ارادهاش با سخن منتقل نشده است. حکمای الهی میگویند: کار او با «کُن» وجودی صورت گرفت، نه همینطوری اراده بکند که خورشید، زمین، ستاره و درخت بهوجود بیاید، یک لفظی را بهکار ببرد و بگوید: درخت، موجود شو! خورشید موجود شو! بعد درخت یا خورشید بهوجود بیاید. «إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»(سورهٔ یس، آیهٔ 82)، «کن» یعنی «کن» ارادی است و نه «کن» امری و لفظی که کلمهٔ باش را بهکار بگیرد. اصلاً هیچ کلمهای بهکار نگرفته و اراده کرده است که آسمانها و زمین در شش دوره به این شکل بدون سابقهٔ مواد بهوجود بیایند. در این بحث، همهٔ دانشمندان فلاسفه و حکما متوقف هستند، یعنی هیچچیزی ندارند که بگویند. چه بگویند!
این حقیقت را در ذهن مبارکتان داشته باشید که باور هم دارید و یک امر طبیعیِ صد درصد است، بحث علمی و عقلی هم لازم ندارد؛ سازنده به ساختهشدهاش علاقه دارد، ولو اینکه از دست بدهد. ما سازنده کودک خودمان نیستیم، بلکه واسطه هستیم. ما برای ساختن کودک ازدواج کردیم و نطفهای که خودمان در این ازدواج نساختیم و یکنفر دیگر ساخته و در سُلب ما قرار داده است، به رحم زن انتقال دادیم. نطفهٔ زن را هم خود زن نساخته و یکنفر دیگر ساخته و در رحم زن قرار داده است؛ پس ما در تولید فرزند کارهای نیستیم و تنها یک ازدواج است، هیچ کار دیگری نکردهایم.
حالا کودک از هر کسی بهدنیا آمده، به او بگویید دوستش داری؟ میگوید برای او میمیرم. حالا شما دو ساعت به او بگو نطفهٔ او که ساخت خودت نبوده، نطفهٔ زنت هم که ساخت خودش نبوده است. این را 1500سال پیش قرآن گفت، آنهم در مکه! اصلاً عرب مکه، یک وحشیِ غارتگرِ عرقخورِ قاتل و جنگجو، چه خبری از درون رحم زن داشت؟! عرب باید بدن زن را میدید، چه میدانست در رحم چه خبر است! پروردگار میگوید: من این نطفهٔ دختر یا پسر را در پشت سه تاریکی صورتگری کردم و بهصورت پدر مادر یا نقشی مشترک بین پدر و مادر بهوجود آوردم. ما در صورتگری هم که نقشی نداشتیم، در رشددادن بچه هم نقشی نداشتیم، ما یکدانه از موی بچه را هم در رحم مادر به او ندادهایم و هیچچیزی برای ما نیست. ما ازدواج کردهایم و بچهدار شدهایم، حالا هر کسی به آدم بچهدار میرسد، میگوید دوستش داری؟ میگوید: دیوانه هستی که میپرسی؟ چه میگویی؟ به جونم بسته است و توان دیدن سردرد او را هم ندارم؛ با اینکه هیچچیز کودک برای خودمان نیست.
وقتی ارادهٔ او به این تعلق میگیرد که بچه را در زمان زندهبودن من و مادرش ببرد یا شهید بشود، مگر تا آخر عمر، چیزی که خودمان نساختهایم، یادمان میرود؟ مگر گریهمان را هر وقت بهیادش میافتیم، بند میآید؟ مگر ارتباط ما قطع میشود؟ نه، با اینکه خودمان نساختهایم، ولی همین ارتباط پدر مادری و فرزندی بین ماست که این ارتباط هم او داده است و آنهم ساخت خودمان نیست. خیلی جالب است که انسان در این عالم نسبت به امور اصلی و جریانات هیچکارهٔ هیچکاره است، اما بیخودی هم سینهسپر میکند و میگوید: منم! خب تو هستی، تو چهکاره هستی؟
ترامپ کدامیک از موی مژهاش را خودش ساخته و در پلک کرده است؟ غلط کردهای که من هستی! تو چهکاره هستی که میگویی منم! هیچچیزی هم در این عالم در دست تو نیست. چهچیزی در دست توست؟ هیچچیزی را هم مالک نیستی و فقط شصت-هفتاد سال دویدهای و جان کَندهای و یقه پاره کردهای تا مالک یک بخش جهنم شدهای که در قیامت میگویند این ملک خودت است، برای خودت، برو به دَرَک! او هم کاری به کار تو ندارد، منم یعنی چه؟
اگر من آگاه باشم که منیّت و منم ندارم؛ من یکنفر در این عالم است و همان یکنفر من است که طبق آیات سورهٔ طه در کوه طور به موسی فرمود: «إِنِّني أَنَا اللَّهُ»، منم! یعنی موسی تو هم من نیستی و اگر بخواهی بگویی من، کاری ندارد! از عالم ملکوت به قلب تو اشاره میکنم که بسته نشو، باز نشو؛ آنوقت باید بیل و کلنگ بیاورند و خاک را بکَنند و جنازهات را درون آن بیندازند. من یعنی چه؟ من یکنفر است، پس ما چهکاره هستیم؟ ما مملوک هستیم و یک مالک داریم که کارگردان همهچیز ماست و ما کارگردان هیچچیزی نیستیم.
خداوند داستان جالبی را در سورهٔ کهف نقل میکند که خیلی جالب است! همین دیشب داستان را میخواندم؛ البته نه در کتاب، بلکه در آیات میخواندم. دو همشهری که همدیگر را میشناختند، هر کدام باغی داشتند که هکتار باغ یکی از آنها کمتر بود، میوههایش کمتر بود، عدد درختانش هم کمتر بود؛ اما باغ دومی در یک گوشهٔ هکتارها باغ آن شخص جا میگرفت. خدا میفرماید: بین این دو باغ هم که یکخرده فاصله داشت، من تمام آن زمین وسط را سرسبز کرده بودم و گل درمیآمد، گیاه درمیآمد، گیاه معطر درمیآمد و خیلی منطقهٔ باصفایی بین این دو باغ بود. آبی را هم جریان داده بودم، چه آبی! این باغی که چند هکتار بیشتر بود، از انواع درختان میوه پوشیده بود و اطرافش هم نخلهایی را تربیت کرده بودم که تماشای این نخلها خستگی آدم را برطرف میکرد.
پروردگار میفرماید: صاحب باغ کوچک و محدود با صاحب این باغ چندهکتاریِ بسیار آباد که پول حسابی داشت و به تکتک درختها میرسید، نشسته بودند و با هم صحبت میکردند که صاحب باغ بزرگ گفت: ببین هیچچیز تو به من نمیماند؛ نه باغت، نه زندگیات، نه خانهات، نه اثاثت و نه زن و بچهات! من باغم از تو بزرگتر است، پرمیوهتر است، آب باغم فراوانتر است، محصولاتم خیلی زیبا و قابلفروش است، اولادم هم از تو بیشتر است، زنم هم از زن تو بهتر است. تمام خطر همینجاست و همهٔ خطر در همین نقطه است! گفت: کل اینها را من با زرنگی خودم، به پول خودم، با فکر خودم و با خواست خودم بهوجود آوردهام. حرف این شخص که تمام شد، آن یکی به او گفت: این قطعه باغی که الآن در دست من هست، خدا به من داده و درختهایش هم خدا رویانده است. ما میوه را میفروشیم، میوهای که خدا مالک آن است، میفروشیم و نان و گوشتی برای زن و بچهمان میبریم. زن ما را هم خدا به ما داده، بچهمان را هم خدا به ما داده و هیچیک از اینهایی که در دست ماست، خودمان انجام ندادهایم. تو همه چیز را خودت انجام دادهای، ولی آن که زمینِ باغت، درختهای باغت، آبی که در جریان است و زن و بچههایت را به تو داده، اگر یک لحظه اراده کند که از تو بگیرد، کل آن را میگیرد. گفت: برو پیِ کارت! تو هم مثل اینکه هوا خوب و بهار است، برای ما شعر میبافی. چهچیزی را از من میگیرد؟ این حرفها چیست!
خدا نکند آدم به روشنفکری بیفتد و خدا نیاورد آدم از فرهنگ توحید فاصله بگیرد! خدا نیاورد آدم حالت مملوکبودن خودش، یعنی هیچکاره بودنش را که یکنفر دیگر همهٔ کارهایش را اداره میکند، از یاد ببرد. خدا نکند آدم در فراموشی بیفتد که آن منِ منبودنش جلوی او خیلی بزرگ بشود. وقتی هم کلمهٔ من را میگوید، دهانپرکن بگوید.
پروردگار عالم میفرماید: این بندهٔ صالح من که با او گفتوگو میکرد، به او گفت: اولاً اگر خدا بخواهد بیشتر از باغ تو را به من بدهد، میدهد و اگر نخواهد که ما نوکرش هستیم، به ما چه که فضولی کنیم! اگر بخواهد بدهد، عنایت میکند و نخواهد هم که میگوید با همین که به تو دادهام، بساز و جفتک نینداز؛ او که همهچیز تو را اداره میکند، برای چه یقه پاره میکنی، بالا و پایین میپری، حلال و حرام را قاتی میکنی، سندسازی میکنی تا روزها در اداره بدزدی؟ با همین بساز! سعدی جالب میگوید:
این شکم بیهنرِ پیچپیچ(رودهها را میگوید)
صبر ندارد که بسازد به هیچ
میگوید نه، دوتا نان سنگک و ششتا تخممرغ و نیمکیلو گوشت و پنجتا فرش ماشینی و خانهٔ 150متری و ماشین پراید کم است؛ من در خیابانها میبینم که مردم عجب خانههایی دارند، عجب ماشینهایی دارند! مگر چهچیز ما از اینها کمتر است؟! حقوقمان نمیرسد؟ درآمد مغازه نمیرسد؟ به کاهدان میزنیم، کاری ندارد! مال ملت را غارت میکنیم؛ یعنی وقتی آدم گرفتارِ من باشد، ضرورتاً وارد دزدی و غصب و رشوه و خیانت و جنایت میشود؛ اما وقتی خدا در کار باشد، میگوید همین را خدا به من عنایت و لطف کرده است.
این داستان را چند شب پیش برای بعضی از دوستان گفتم؛ یکروز برای نماز جماعت به مسجدی رفته بودم که از خانهمان دور هم بود. نزدیک ظهر بود، گفتیم اینهمه به مردم میگوییم نماز جماعت که از یازدهنفر بگذرد، ملائکه نمیتوانند ثوابش را بنویسند؛ پس ما خودمان هم به آقای مسجد اقتدا کنیم. حالا آقای مسجد چه کسی هست؟ هر کسی میخواهد باشد! وقتی چهار متدین در صف جلو اقتدا میکنند، معلوم میشود که فعلاً آدم خوبی برای آنهاست و خدا اجازهٔ متّه لای خشخاش گذاشتن هم به ما نداده است که بگرد و ببین عدالت این پیشنماز بهاندازهٔ حضرت ابراهیم هست یا نه؛ اگر هست، اقتدا کن و اگر نه، برو. همین که گناهی را از او سراغ نداری، مسجدیها هم سراغ ندارند، از دونفر بپرسید که چطور آدمی است، میگویند چندسال است که پیشنماز ماست و آدم خوبی است، کار هم میکند و زحمت هم میکشد، برو اقتدا کن.
ایستادیم، ظهر هم بود، نماز ظهر تمام شد. یکی که بغل دست من نشسته بود، مصافحه کرد(بعد از نماز دیدهاید که بههم دست میدهند؟ این هم هیچ مدرکی در اسلام ندارد و یک چیز مندرآوردی است. مردم میخواهند بعد از سلام تسبیحات حضرت زهرا بگویند، یکی از جلو برمیگردد و دست میدهد، یکی از پشت سر خیز برمیدارد و از بالای شانه دست میدهد، این کارها چیست! مدرکی هم ندارد. دعایت را بخوان و تسبیحات بگو!)، فکر کنم مرا شناخت، اما اسمم را نبرد و گفت: آقا، من از شما یک درخواست دارم. ما فکر کردیم کار اداری یا دادگاهی دارد، مثلاً میخواهد بگوید این مشکل ما را حل کن. دیدیم کاری ندارد! ادارات که الحمدلله مشکل مردم را خیلی راحت حل نمیکنند، ما هم به هر کجا نامه نوشتیم، خدا را شکر تا حالا جواب داده نشده است. فکر کنم نامهها سنگین است، مچاله میکنند و در سطل میاندازند. باز خوب است که در روز قیامت به آنها بگویند یکی برای مظلومی شفاعت کرد و شهادت داد، گوش ندادید؛ سرت را پایین بینداز و به جهنم برو. همین خوب است و اتمام حجت است.
حالا هم که اوضاع این همراهها چیزی شده که اگر آدم نامهای برای یک مظلوم به یکجا بنویسد، فردا در کل ایران نامه پخش است که ببین چه جیبی دوختهاند و چه بخور بخوری است! کدام بخور بخور؟ چهلسال از انقلاب گذشته و این چند دولتی که در ایران سرکار آمدهاند، بیایند اعلام بکنند که فلانکس تا حالا وامی، پولی گرفته است! چه بخور بخوری؟ درست حرف بزنید، درست موبایل بزنید!
یک هتل چهل طبقه نزدیک حرم حضرت رضا ساختهاند که هنوز افتتاح نشده، پنج-شش طبقهاش آتش گرفت. سازندهٔ این هتل هملقب من در ایران است و من اصلاً نمیدانم چه کسی هست، ولی نصف فامیل مرا دارد و برای او انصاری است، یعنی دیگر «الف» و «نون» ندارد. وقتی آتش گرفت، فردا صبح به ما گزارش دادند، من خودم تلفن همراه ندارم، اما در تمام همراهها آمده بود این آقایی که برای مردم از عرفان و زهد و میل به آخرت میگوید، خودش یک هتل در مشهد دارد که این آدرسش است. چهل طبقه بوده که چهار طبقهاش هم آتش گرفته است.
من حساب کردم اگر پدرانم تا زمان آدم پولهایشان را بغل هم میگذاشتند، نصف پول این هتل هم نمیشد؛ البته بعداً عدهای فهمیدند و حمله کردند و جمع کردند. حرف میخواهید بزنید، درست و راست بگویید، حقیقت را بگویید، دروغ نگویید! به خودتان هم دروغ نگویید! نگویید من، این دروغ است.
گفت: من یک خواهش از شما دارم. گفتم: بفرمایید! گفت: یکروز برای ناهار به خانهٔ ما بیا. گفتم: خیلی دوست دارم، کِی بیایم؟ گفت: کِی میتوانی بیایی؟ گفتم: پنجشنبه. گفت: خیلی خوب است، در همین محله هستم. پنجشنبه رفتم، در را باز کرد و خودش بود و من، گفت: آقا اذان شده، نماز بخوانیم و ناهار بخوریم یا ناهار بخوریم و نماز بخوانیم؟ گفتم: میل خودت است، من آدمی نیستم که به رفیق سختگیری بکنم؛ میگوید روزهٔ مستحبی نگیریم، میگویم باشد. روزهٔ مستحبی گرفتهای، ظهر نشده، بیا بخور، میگوییم بده بخوریم، ثوابش را که خدا به ما به این مفتی داده است. خودت میدانی! گفت: نماز بخوانیم. من جلو بایستم یا تو؟ گفتم: هر جوری دلت میخواهد، چون من حاضر هستم به تو اقتدا کنم. یکخرده فکر کرد و گفت: تو جلو بایست. گفتم: باشد، من جلو میایستم. یک نماز جماعت دونفره خواندیم، تمام که شد، یک سفره پارچهای آورد و انداخت، دوتا نان تافتون و یک کاسه هم آب گذاشت و گفت: به خدا قسم! اینقدر در این هفته کاسبی نکردهام که یک ناهار برای تو درست بکنم. یکخرده نان خالی برای زن و بچهام گذاشتم و دوتا نان هم برای خودم و تو، در آب بزن و بخور! اگر نمیتوانی، گورت را گم کن و برو خانهٔ خودتان ناهار بخور. گفتم: میتوانم! من که هنوز لذت آن غذا در کامم هست، چون یک غذای الهی بود؛ یعنی این غذا را یک آدم قانع، باتقوا، راضی از پروردگار سر سفره گذاشته بود. گفتم: امروز پروردگار روزیِ من و تو را در این کاسهٔ آب و دوتا نان قرار داده است، برای چه بروم؟ بگی برو، یعنی از خدا قهر کن و به خدا پشت کن که چرا ناهار امروز را نان و آب گذاشته است؟!
قرآن میگوید: این باغدار دومی که هکتار باغش هم کم بود، به او گفت: من هرچه دارم، برای خداست و خدا اگر بخواهد، از تو میگیرد و عین همینها را به من هم میدهد. اینقدر در مقابل خدا تکبر و منم منم نکن. قرآن میگوید که این دو از هم جدا شدند، یک شب به یک ابر صاعقهدار گفتم: خودت را فقط روی باغ این مرد متکبر منمنگو میزان کن و تا زیر ریشهها را خاکستر کن. صبح آمد و دید اصلاً آن باغ وجود خارجی ندارد و همه خاکستر شده است. دستش را بههم میمالید(اصلاً علنی در آیه دارد) و زیرورو میکرد و میگفت: ایکاش فهمیده بودم؛ ایکاش مقابل خدا نایستاده بودم؛ ایکاش من من نمیکردم؛ ولی ایکاش که دیر شده است و دیگر باغی وجود ندارد.
به اول منبر برگردم؛ برادرانم، خواهرانم! در دنیا هر کسی هرچه را میسازد، به او علاقه دارد؛ خداوند هم به انسانی که با دست خودش و قدرتش ساخته است، علاقه دارد و مخلوقش را دوست دارد، ساخت خودش را دوست دارد و عاشق اوست. میبیند که این ساختهٔ خودش به جادهٔ خاکی میرود، شهوت را به حرام هزینه میکند و با اینکه منِ خدا روزیدهنده هستم، به سراغ پول حرام و رشوه میرود. بر اثر عشق به ساختهشدهاش 124هزار پیغمبر و دوازده امام را فرستاد که اینها را از انحراف برگرداند و فقط بگوید راه شما غلط است. انبیا اصلاً چیز دیگری نداشتند که به مردم بگویند. 114 کتاب آسمانی هم غیر از این را به مردم نگفت. «هذا بصائر للناس» یعنی این قرآن با پانصد آیه که راجعبه انبیاست و هزار آیه که راجعبه قیامت است، همهٔ اینها روشنگر حقایق برای شما مردم است و من از روی محبتم اینهمه چراغِ روشنگر در راه شما قرار دادهام.