لطفا منتظر باشید

علم حسينى

اين قاعده كه هر كس با عينكى كه به چشم زده است ، دنيا و انسان ها را مى بيند، قاعده درستى است . هر كسى با مشتى از تخيلات و با انبوهى از آرمان هايى كه براى خود، ثبت شده فرض كرده است ، الگوها و اندازه هايى دارد و درباره ساير انسان هاى ديگر هم همان گونه فكر مى كند. بلوغ {فكرى } سخت است ، و در صورتى كه ((سخت )) گفتن ما اشتباه باشد، بايد بگوييم بلوغ {فكرى } سختى نماست . خلق اطفالند جز مرد خداى كيست بالغ جز رهيده از هواى انسان تا وقتى بالغ نشود، نمى تواند آن عينك عاريتى و بى معنا را كه به چشم زده است و دنيا و مردم را با آن مى خواهد ببيند، از چشمش دور كند. اين را در نظر داشته باشيد. ديدگاه هاى خودمان را گسترش بدهيم . مقدارى از سطوح قضايا عبور نموده و تجاوز كنيم و به عمق قضايا برويم . اين چيزى است كه همه ما مى دانيم . قياس كردن ديگران به خود، و يك آينه در مقابل خود گذاشتن و درباره بشر صحبت كردن ، كار جديدى نيست . انسان ، آينه را در مقابل خود مى گذارد تا خودش را ببيند، و ديگران را با آن خودش تفسير كند. او درباره خودش صحبت مى كند. در طول تاريخ ، از اين موارد فراوان است . متاءسفانه اشخاصى هم در طول تاريخ با همين عينك ، شهرت هايى جهانى يافته اند، البته نه براى آگاهان . صريح به شما بگويم : براى ناآگاهان سخت است كه تشخيص بدهند كه اين شخص درباره خودش صحبت مى كند، و بشريت اين نيست كه ايشان مى گويد. بزرگان را هم با خودشان قياس كردند و گفتند: ((ما كه غيب نمى دانيم ، پس پيغمبران و ائمه هم غيب نمى دانند.)) اين هم از موارد و از همان عينك هاست . كه خود او در جهل غوطه ور است ، خود او روى پرده را مى بيند و متوجه نيست كه خداوند بندگان و انسان هايى دارد كه در همين گوشه از كره خاكى ، به همه هستى اشراف دارند. كار پاكان را قياس از خود مگير گرچه باشد در نوشتن شير شير(430) جمله عالم زين سبب گمراه شد كم كسى ز ابدال حق آگاه شد همسرى با انبيا برداشتند اوليا را هم چو خود پنداشتند آن يكى شير است آدم مى خورد آن يكى شير است آدم مى درد آن يكى شير است اندر باديه آن يكى شير است اندر باديه يك شير بيابانى داريم و ديگرى شيرى كه داخل كاسه مى ريزيم و مى خوريم . همسرى با انبيا برداشتند... و از اين جهت گمراه شدند، زيرا قياس به صورت مى كنند: ((مگر او سه ابرو داشت ؟ پشت پرده را از كجا مى داند؟ مگر او هفت چشم داشت ؟ من دو چشم و دو ابرو دارم ، او هم كه همين دو چشم و دو ابرو را داشت ، پس از كجا غيب مى داند))؟ اين ذهنيات ، بر خلاف واقعيت و بر خلاف حقيقت است . اين همان عينكى است كه {شخص } به چشم خود زده است . اى كاش بگويد من درباره خودم چنين فكر مى كنم ، ولى متاءسفانه در طول تاريخ زياد مى بينيم كه يك شخص خود را مى خواهد تفسير كند و مى گويد بشر اين گونه است . يكى از كسانى كه مشهور شده (ديويد هيوم ، متولد 1711 - متوفاى 1776 م ) است . او صريحا مى گويد: ((من وارد درونم شدم و حقيقتى به نام خويشتن نديدم . آن چه كه ديدم تن رنج و شادى و تصور و كنيه و محبت بود.)) ايشان مى خواهد براى من (انسان ) تكليف معين كند. البته شايد {به هنگام گفتن اين سخن }، قيافه خيلى متفكرانه هم به خود گرفته بود. جمله بعدى او طنزآميز است كه مى گويد: ((بعضى ها مى گويند كه ما مى بينيم )). اين شخص در نوشته هاى خود، عاشق شهرت است . در سه مورد (مدرك ) ذكر شده است كه اين شخص عاشق شهرت بود. من هم در انتقاد از او نوشته ام : چه چيز توست كه مى گويى هدفم در زندگى ، شهرت ادبى بودن است تا همه دنيا مرا به عنوان علم بشناسند؟ آيا همان رنج شما مى خواست مشهور شود، يا تصورات شما شهرت را هدف گيرى كرده بود؟(431) لااقل طورى بگوييد كه دم خروس از آن جا زود پيدا نشود. كارى ديگر كنيد، يا در كتابى ديگر، مطلبى ديگر بنويسيد، تا اقلا سريعا نتوان گفت كه اين دم خروس چيست ؟! مثلا رنجى كه در درون من است ، در تصورى كه در مورد فلان باغ داشتم ، وقتى كه به آن باغ رفته بوديم ، آن باغ خيلى زيبا بود و من از آن باغ لذت بردم . هنوز آن باغ در ذهن من است . آيا آن باغ ، شهرت طلب است يا ((من )) تو؟ البته تلفات در افراد ناآگاه است ، وگرنه يك انسان آگاه نگاه مى كند و با دو كلمه مى فهمد كه اوضاع از چه قرار است . ولى بيچاره آن هايى كه لنگان لنگان در اين جاده بسيار پرپيچ و خم علم و معرفت قدم بر مى دارند. بينوا آن كسانى كه ، عصا به دست و لنگان لنگان ، يا مى دوند، يا مى افتند. آنان چه كنند؟ كسى كه مى خواهد براى بشريت از نظر علم تكليف معين كند، وجدانى بالاتر از خود جهان هستى مى خواهد. با جزم و قطع مى گويم ، وجدانى بالاتر مى خواهد. مخصوصا اگر آن شخص احساس كند كه از او مى شنوند، چون نام او بزرگ است و بر سر زبان ها افتاده است . ابن ابى الحديد در سى و دو مورد نقل مى كند كه على بن ابى طالب (عليه السلام) غيب را گفته و واقع شده است . آيا حالا من حضرت على (عليه السلام ) را با خودم قياس كنم ؟ من هم دو چشم و دو ابرو دارم . من هم دو دست و دو پا دارم ، اما من غيب نمى دانم . غيب كه سهل است ، حتى حال حاضر را هم نمى دانم . على بن ابى طالب مى داند! كار پاكان را قياس از خود مگير. شما درون خود را پاك و صاف كنيد. آيينه دل چون شود صافى و پاك نقش ها بينى برون از آب و خاك هم ببينى نقش و هم نقاش را فرش دولت را و هم فراش را(432) با اين دل هاى تيره ، غيب كه سهل است ، حتى ظاهر و شاهد را هم نمى بينيم . همان طور كه مى دانيد، ابن ابى الحديد، شارحى از برادران سنى است . او درباره نهج البلاغه مى گويد: در سى و دو مورد، على بن ابى طالب (عليه السلام) گفته است چنان مى شود و شده است .(433) مساءله ما اين است كه آيا حسين (عليه السلام) مى دانست شهيد مى شود يا نه ؟ پس ‍ آن هايى كه آيه شريفه را در نظر دارند كه آيا امام حسين غيب مى داند؟ مى گوييم بلى ، همين طور است ، ولى اگر خود خداوند اذن بدهد: الا من ارتضى من رسول فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا(434) ((مگر رسولانى كه آنان را برگزيده و مراقبينى از پيش رو و پشت سر براى آن ها قرار مى دهد.)) حتى شما ديده ايد و ابن خلدون هم مى گويد: اشخاصى هستند كه به جهت تزكيه نفس از آينده خبر مى دهند، چه رسد به انبيا و خاندان عصمت (عليه السلام ) كه از همه جهات شايسته هستند. قضيه خبر كشته شدن زيد را ابن خلدون نقل نموده و مى گويد: امام صادق (عليه السلام) گفت : عمو تو كشته مى شوى ، و قطعا شهيد مى گردى . او مى گويد: ((اگر سندهاى اين روايات درست باشد، حق است ، چون اهل بيت شايسته اين مساءله هستند)). بحث ما در اين جلسه اين است كه حسين بن على (عليه السلام) مى دانست شهيد مى شود. گاهى اين سؤ ال مطرح مى شود كه با اين كه {حسين } مى دانست شهيد مى شود، پس چه طور {به اين قيام } اقدام فرمود؟ و چه طور حركات ايشان مثل اين بود كه زنده مى ماند، مثل ؛ نظم شديد ايشان در كار، مراعات نكات ريز كار. مثل اين كه مثلا 50 - 60 سال ديگر ايشان زنده خواهند ماند. اى حسينى ها، اى مسلمانان ، در كارهايى كه حضرت انجام مى داد، ذره اى ياءس و نااميدى ديده نشده است . حتى در آن جمله كه روايت شده ، دستشان را به محاسن مبارك خود گذاشته و دوبار فرمودند: ان من هوان الدنيا على الله (435)... ((از پستى دنياست پيش خدا كه سر يحيى بن زكريا را بريدند و نزد زناكارى از زناكارهاى بنى اسرائيل فرستادند. سر مرا نيز به نزد نابكارى از نابكاران آل اميه مى فرستند)). {همان گونه كه در جلسه پيش عرض كردم }، بنى اسرائيل پيغمبران را مى كشتند، سپس در بازار مشغول خريد و فروش خود مى شدند! كانهم لم يصنعوا شيئا فامهلهم الله فاءخذهم بعض ذلك اخذ عزيز ذى انتقام ، ((گويى هيچ كارى نشده است و خدا به آنان مهلت (فرصت ) داد و انتقام گرفت )). {امام حسين (عليه السلام)} عبارت {ان من هوان الدنيا على الله ...} را دوبار فرموده است و اين هم بيانى بود براى آن چه كه پيشامد خواهد كرد. خود اين عبارات ، دليلى بود كه اين كار انجام خواهد شد. بدون كوچك ترين نااميدى و ياءس اين مطلب را مى فرمود و خبر مى داد و بيان مى كرد كه به دنيا تكيه نكنيد، زيرا دنيا آخرين منزلگه شما نيست . من هم از اين جا رد مى شوم ، به ترتيبى كه يحيى رد شد. در شعر نير رحمه الله چنين بيان شده است : چون سحرگه چهره صبح سفيد شد ز پشت خيمه نيلى پديد آسمان گفتى گريبان كرده چاك در فراق آفتابى تابناك خور ز مشرق سر برهنه شد برون چون سر يحيى ميان طشت خون تشبيه بسيار زيبايى است كه براى عاشورا كرده است . بدين معنى كه صبح عاشورا، آفتاب نشان مى داد كه چنين سرى (سر امام حسين ) امروز براى تاريخ مطرح است . به هر حال ، حسين بن على (عليه السلام) مى دانست كه شهيد مى شود. دلايل و منابع اسلامى ما در اين مورد كافى است . حتى ما بيش از سى مدرك تاريخى را شمارش كرديم كه مى گويند: خبر قتل حسين بن على (عليه السلام) را عده زيادى فهميده بودند. داستان ام سلمه را بعضى از آقايان سنى هم نقل كرده اند. خبر قضيه ام سلمه را اميرالمؤمنين (عليه السلام) و پيغمبر (صلى الله عليه وآله ) هم بيان كرده بودند. حال ، اين سؤ ال پيش مى آيد كه با اين كه حسين مى دانست ، چرا حركت كرد؟ اين سؤ ال باز از اين جهت پيش مى آيد كه ما، زندگى و مرگ را طور ديگرى تفسير مى كنيم . مى گوييم اين زندگى است و وقتى هم كه نفس قطع شد، مرگ است . يعنى زندگى آن جا تمام شد و مرگ شروع شد. اين منطق عاميانه و اين منطق اسف انگيز، چنين اقتضا مى كند كه {انسان } بگويد با اين كه مى دانست ، چرا حركت كرد؟! و او چه طور مى توانست جدى حركت كند، مثل اين كه زنده خواهد ماند؟ زندگى و مرگ آن نيست كه ما خيال مى كنيم . مرگ مكمل زندگى است . همان گونه كه ميوه ، مكمل و نتيجه شكوفه ها و شاخه هاى درخت است ، مرگ هم ميوه زندگى ماست . مرگ هر يك اى پسر همرنگ اوست پيش دشمن ، دشمن و بر دوست ، دوست اى كه مى ترسى ز مرگ اندر فرار آن زخود ترسا نه از وى هوش دار روى زشت توست نى رخسار مرگ جان تو هم چون درخت و مرگ برگ گر به خارى خسته اى خود كشته اى ور حرير و قز(436) درى خود رشته اى كسى كه {به زندگى } مشرف است و حركت مى كند، خواه نفس بكشد يا نكشد، بالاخره در فراسوى آن چه كه متن طبيعت ، عده اى را براى خود به اين عنوان زندگى جلب كرده است ، قدم بر مى دارد. مرگ به عنوان نوع ديگرى از زندگى و به عنوان معناى اصلى زندگى آمده است . واعمل لدنياك كانك تعيش ابدا و اعمل لآخرتك كانك تموت غدا(437) ((براى دنيا خود، چنان عمل كن كه گويى براى هميشه زنده خواهى ماند و براى آخرت خود، چنان عمل كن كه گويى فردا خواهى مرد.)) ((امام حسن مجتبى (عليه السلام ((- من گمان مى كنم كه اگر در اين كلاس هاى حسين كه تشكيل مى شود، ما فقط اين جمله را به عنوان درس از حسين مى خوانديم ، خيلى پيشرفت مى كرديم : ((براى دنيا چنان عمل كن كه گويى تا ابد خواهى ماند، يا؛ در اين دنيا چنان زندگى كن كه گويى ابدى هستى ))، اگرچه يقين دارى كه يك دقيقه ديگر از دنيا مى روى . به خاطر دارم كه در جنگ ايران و عراق (1359 - 1367)، تعدادى از جوانان كه عازم جبهه بودند، پيش من مى آمدند و ضمن ديدار و احوالپرسى ، مى گفتند شما دعا كنيد كه ما شهيد بشويم . مى گفتم ابدا چنين دعايى نمى كنم . يعنى چه كه شما شهيد بشويد! آن چه كه دعاى حقيقى شماست ، اين است كه خدا شما را موفق بدارد تا تكليفتان را در جبهه ، به بهترين وجه انجام دهيد. اين تكليف شماست كه اگر يك لحظه از زندگى شما مانده است ، بايد به تمام معنا از زندگى دفاع كنيد. اگر هم شهيد شديد، احدى الحسنيين . اين منطق اسلام است . من چه طور دعا كنم كه شما شهيد بشويد؟ اگر شهادت پيش آمد، خوش آمد. معناى زندگى خيلى باعظمت تر از اين است . معناى اين هم كه ما در دعاها داريم كه خدايا، من از دنيا شهيد بروم و شهادت را نصيب من كن ، چنين است كه عرض مى كنم : يعنى پروردگارا! اگر بناست زندگى من با شهادت تكميل شود، من آماده هستم ، ولى اعتراض ‍ ندارم به تو كه چرا عمر من ، شصت و يك سال و سه دقيقه خواهد شد. من نيم حاكم حكايت مى كنم . ما نمى توانيم به خدا حاكم باشيم ، ولى مى توانيم بگوييم پروردگارا! احدى الحسنيين را در دلم گذاشته ام و زندگى مى كنم . و اعمل لدنياك كاءنك تعيش ابدا. اگر چيزى را مى سازيد، طورى بسازيد كه تا ابد به شخصيت شما بچسبد. در اين صورت ، شما در زندگى قطعا پيشرفت خواهيد كرد. البته آخرت به جاى خود. {شما} هر كارى انجام مى دهيد، چه در فن آورى ، چه در صنعت ، چه در كارهاى فكرى ، چه در كسب و كار و... آن طور احساس كنيد كه نتيجه كار به شخصيت شما مى چسبد. اين طور خيال كنيد كه {نتيجه كار} تا ابد با شما سر و كار خواهد داشت . {يا در كارهاى علمى } نوك قلمى را كه با آن مى نويسيد، به حال خود رها نكنيد، زيرا خطرناك است ، احساس كنيد كه اين كلمات ، دانه دانه در درون شخصيت شما نقش ابدى مى بندد و روز قيامت ، با آن نقشه بايد به ابديت وارد شويد. انسان تعجب مى كند كه بعضى از جوامع دنيا اين فرمول ها را ندارند، اما وقتى كالاى توليد شده خود را روانه بازار مى كنند، آن را همانند معشوق مى بوسند و كار و نتيجه آن ، معشوقه آنان است . خدا را گواه مى گيرم كه اين عبارت ؛ واعمل لدنياك ... را آن ها ندارند، اما شما داريد. اين را از دوستانى كه در بعضى ممالك (كشورهاى پيشرفته ) بودند، مى پرسيديم كه به ما بنويسيد؛ اين مساءله كار چيست كه اين طور پيشرفت كردند؟ در جواب مى گويند: ((عاشق كارشان هستند)). واقعا ما چه فكر مى كنيم ؟ اين فرمول متعلق به شماست : واعمل لدنياك كانك تعيش ابدا. پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) وقتى يكى از اصحاب خود را دفن مى فرمودند، خودشان به داخل قبر تشريف بردند. او از صحابه خيلى بزرگ بود. بعد از اين كه جنازه را گذاشتند، يك تكه مثلا كلوخى كه خيلى نرم بود، به دست پيامبر (صلى الله عليه وآله ) دادند كه آن را داخل قبر بگذارند. بدين جهت كه خودشان مى خواستند آن كارهاى اوليه را انجام دهند، فرمودند آن يكى كه محكم تر است ، به من بدهيد. شما معناى اين جمله را توجه فرماييد. در صورتى كه سه روز ديگر آن باشد يا اين باشد، پوسيده مى شود و مى ريزد، حتى كفن هم مى پوسد. از پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) سؤ ال كردند كه يا رسول الله ، اين كه بالاخره مى پوسيد! فرمود: بله مى دانم . يعنى ؛ آيا به من درس مى دهيد؟ آيا من نمى دانم اين {بدن } خواهد پوسيد؟ سپس فرمودند: رحم الله امرء عمل عملا و اتقنه ((خدا رحمت كند مردى را كه در كارى كه انجام مى دهد، محكم كارى كند.)) من موظفم كارى كنم كه اين پوسيدگى با دست من شتاب نگيرد و زودتر به سراغ اين تازه در خاك رفته نيايد. دقت كنيد، يك كار حسين با ياءس و ((حالا ببينيم چه طور مى شود)) نبود. جدى ترين نفس را حسين در اين مسير كشيده است ، خدايا! اين حركات حسين متعلق به ماست . گاهى آدم - البته ان شاءالله اين طور نيست و خدا كند اين طور نباشد، فقط براى بيدار كردن و تشويق جوان ها عرض مى كنم - دريافت هاى خيلى باعظمت خود را با عمل خارجى و گرديدن اشتباه مى كند. مثال آن را كه خيلى ساده و ابتدايى است عرض مى كنم . اين مطلب را در كنگره ايران شناسى نيز مطرح كرده بودم . بر آستان جانان گر سر توان نهادن گلبانگ سر بلندى بر آسمان توان زد مى گوييم عجب شعرى است ! عجب معناى بزرگى دارد! به به ! با احساس ‍ اين كه اين معرفت ادبى ، اين معرفت بسيار زيباى روحى را من در مغز دارم ، خيال مى كنم من همان هستم . اما تو همان نيستى ! فقط در ذهن تو موج مى زند. آن قدر مطالب خوب در ذهن ما موج مى زند و وجود دارد كه گاهى مى گوييم : خدايا! ما نمى خواهيم ناشكرى كنيم ، از آن ها كم كن و بر عمل ما بيفزا. شخصى درباره جامعه اى قضاوت نموده و گفته بود: با عقيده شان صحبت مى كنند و با ((مى خواهم )) شخصى شان عمل مى كنند. {يعنى ؛} وقتى صحبت مى كنند، صحبت آنان بسيار عالى و عقايد و آرمان هاى آنان بالاست ، ولى عملشان بر مبناى اين است كه من اين طور مى خواهم : ((مى خواهم ))، پس حق است . منطق را توجه كنيد: ((من مى خواهم )) شما را به خدا بياييد از حسين درس هايى ياد بگيريم . واقعا حيف است . اگر اين درس براى ما و شما درس ‍ نباشد، آن وقت جبر روزگار؛ من لم يؤ دبه الابوان ادبه الحدثان ((كسى را كه پدر و مادر {مهربان و دانا} نتواند تاءديب كند، روزگار او را {با خشونت } تاءديب مى كند.)) آن چه كه پدر و مادر و معلم مى گويد، اين طور است : پسرم بيا و در كنار من بنشين . يا اين مساءله را كه اين طور شد درست نيست ، تو بايد حواست جمع باشد و مواظب باش و... اما روزگار اين گونه نيست . روزگار نمى گويد راه برو. كار روزگار مشت است . اگر بالاتر از اين منطق سراغ داريد بفرماييد. واعمل لدنياك كانك تعيش ابدا. عملا حسين (عليه السلام) هم اين طور نشان داد. عملا على بن ابى طالب (عليه السلام) هم اين طور نشان داد. شما يك مورد در تاريخ پيدا كنيد كه على بن ابى طالب (عليه السلام) در روز هجدهم ماه رمضان - شب آن روز كه ضربت جانكاه به مغز حبيب خدا وارد شد - سست شود، يا در گوشه اى بنشيند و آه بكشد. به خدا قسم ، چنين چيزى در روايت نيست . همان كارهاى جدى ادامه داشته است ! چرا؟ چون به زندگى و مرگ مسلط است . او با اشراف حركت مى كند. در حقيقت ، اين شخص بالاتر از زندگى و مرگ حركت مى كند. آيا {او غيب } مى داند، يعنى چه ؟ او مافوق زندگى و حركت معمولى حركت مى كند. حتى بعد از ضربت كذايى - اين مطلب را من در مقتل ابوبكربن ابى الدنيا ديدم و جاى تاءمل است كه چه قدر آگاهى مى خواهد. البته نمى خواهم بگويم چنين چيزى حقيقت نيست ، ولى در خور شخصيت على (عليه السلام) مى باشد - مى گويد: وقتى ضربت را زدند، همين طور كه به طرف سجده به رو افتاد، خون كه به اين طرف جارى مى شد، سر خود را بر مى داشت و به طرفى مى گذاشت كه خونى نباشد. مى خواست حداقل يك لحظه بدون خون ، سر به سجده روى خاك بگذارد. حتى يك لحظه ! اى گران جان خوار ديدستى مرا زان كه بس ارزان خريدستى مرا عمر را {مجانى } به ما داده اند و نشسته ايم براى آن فلسفه مى نويسيم . معلوم است كه وقتى آدم ، عمر مجانى به دستش رسيد، نداند كه فلسفه دنيا چيست . آيا اصلا زنده هستيم كه از فلسفه آن بپرسيم ؟ بياييم از عينك على بن ابى طالب (عليه السلام) به زندگى نگاه كنيم و ببينيم كه يك لحظه اش ‍ مساوى با ميليارد ميليارد جهان هستى است . سرش را از آن طرف بر مى داشت و مى گذاشت آن طرفى كه خونى نباشد. تا حداقل يك لحظه ، سر خود را روى خاك بگذارد، چون ماءمور است كه سر به روى خاك بگذارد، نه بر روى خون . ما بايد با رعايت امانت در كارمان و با درستكارى هايمان ، براى دنيا الگو باشيم . ما انسان هاى بزرگى داريم كه خيلى خوب مى دانند و هميشه در جوشش و فعاليت هستند. واقعا آيا اين مساءله است كه يك فرد مسلمان بپرسد: هدف زندگى من چيست ؟ آيا زنده باشد و بپرسد؟ كسى كه زنده باشد، امكان ندارد بپرسد: فلسفه زندگى من چيست ؟ چون عظمت زندگى به قدرى است كه فلسفه و هدف در درون آن مى جوشد. بسيار خوب ، امام حسين (عليه السلام) چه طور مى دانست كه شهيد خواهد شد و با اين حال به راه خود ادامه داد؟ عمده مساءله اين جاست ، زيرا - همان طور كه مى دانيد - بعضى ها نوشته بودند: حسين بن على (عليه السلام) نمى توانست حدس بزند كه شهيد خواهد شد و غالبا هم استناد كرده اند به اين كه : اين گونه كه ايشان حركت مى كرد، اصلا يقين داشت كه زنده مى ماند. لذا، همان طور كه قبلا نيز عرض ‍ كردم ؛ فرمول زندگى چنين است : واعمل لدنياك كانك ... بعد از ضربت جانكاهى كه بر سر مبارك اميرالمؤمنين (عليه السلام) زدند، تا آخرين لحظات ، به جاى آه و ناله كردن ، يا در حال ذكر خدا، يا در حال تعليم و تربيت مردم بود. اءوصيكما، و جميع و لدى واءهلى و من بلغه كتابى ، بتقوى الله ، و نظم اءمركم ، وصلاح ذات بينكم ، فانى سمعت جدكما - صلى الله عليه و آله وسلم - يقول : صلاح ذات البين اءفضل من عامه الصلاه و الصيام .(438) ((شما و همه فرزندان و دودمانم و هر كسى را كه نامه من به او برسد، توصيه مى كنم به تقواى الهى و نظم امور خويش و اصلاح در ميان مسلمانان . من از جد شما رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) شنيدم كه مى گفت : اصلاح ميان مردم ، از عموم نماز و روزه برتر است .)) حالا اگر آن جا فقط به ذهن اميرالمؤمنين (عليه السلام) چنين خطور مى كرد كه مثلا به قوم و خويشان خود رسيدگى كنيد، يا تشكل خانواده تان را به هم نزنيد، يا اگر توصيه هايى در رابطه با نماز و روزه مى نمودند، معمولى بود. اما فرمود: الله الله ... يعنى دنيا در مقابل چشم على بن ابى طالب خودش را خوب نشان مى داد، كه توصيه كن به بچه هايت ، توصيه كن به آن هايى كه بعدها خواهند گفت و پيرو تو هستند:... بتقوى الله و نظم امركم . حالا حسين بن على چه طور مى دانست ؟ توضيح ؛ علم امامت امام حسين (عليه السلام) به جهت آن وارستگى از آب و خاك ، وارستگى از خودخواهى ها، وارستگى از خودكامگى ها، تقوا در حد اعلا؛ والاصلاب الشامخه و الارحام المطهره هم از نظر ارث ژنى و هم از نظر تربيتى كه آغاز وجودش در خانواده اى شروع شد كه نسيم رسالت وزيدن گرفته بود - على يك طرف ، فاطمه هم يك طرف - اين محيط تربيتى او و آن هم پشت به پشت ، از نسل ابراهيم خليل آمده است . همه اين ها دست به هم داده اند، ولى خود اين عواملى كه جبرى بود، سرمايه و شخصيتش بر اين مبنا نيست ، بلكه شخصيت او روى همين است كه اينك بحث مى كنيم . چرا شما در عمرتان براى ابراهيم خليل مجالس ‍ ترتيب نداده و براى او ننشسته ايد؟ ابراهيم خليل هم سرمايه خيلى بزرگى دارد. او پدر انبيا (ابوالانبيا) است . ولى براى حسين (عليه السلام) مى نشينيد كه روى اختيار كار كرده و شك هم نكرده كه پسر على است . اگر خودش را معرفى مى كرد، براى اين بود كه آگاه كند، من (حسين ) چه كاره ام . افتخار به على بن ابى طالب (عليه السلام ) نمى كرد. مى گفت : آيا مى دانيد كه من پسر چه كسى هستم ؟ آيا مى دانيد كه اكنون در روى زمين ، پسر پيغمبرى غير از من نيست ؟ بعد از اين كه خود را معرفى كرد، گفت : آيا حلالتان را حرام كرده ام ؟ بعد به كارهاى اختيارى اشاره فرمود: آيا حرامتان را حلال كردم ؟ چه كار كردم ؟ يك جمله به من بگوييد، بعد خون من براى شما حلال است و از دست شما هم فرار نمى كنم . تكيه شما الان بر اين است كه اين مرد در حد عالى ترين اختيار، قدم برداشت ، اى حسين ، درود و سلام خدا بر تو باد! هيچ كس اختيار را مثل حسين بن على (عليه السلام) ثابت نكرد. چه جلوه اى داشت اين اختيار! آزاد با كمال آزادى . محمدبن حنفيه آيا نمى آيى ؟ حتى شوهر همشيره اش ‍ (همسر حضرت زينب ) عبدالله بن جعفر، و هيچ كس ديگر را اجبار نمى كرد. حتى در طى مسير نيز، احساس مى شود كه هيچ كسى را اجبار نفرمود. شب عاشورا هم صريح گفت : در اين شب تاريك برويد. همه را آزاد كرده بود. حتى نگفت كه مثلا اگر بلند بشويد برويد، در روز قيامت مسؤ ول هستيد. در تواريخ چنين مطلبى نداريم . فقط مى گويند چند شب قبل از عاشورا، از بزرگان بنى اسد آن زمين را خواست ، كه يا به حضرت فروختند، يا اين كه از آن ها اجازه خواست ، تا با ياران خود در آن مكان سكونت كنند. سپس فرمود: من ممكن است اين جا شهيد شوم ، از اين جا بلند شويد و برويد (از اين چادرها دور شويد) تا صداى مرا نشنويد. حادثه اى در انتظار اين سرزمين است كه من نمى خواهم شما بشنويد. اگر بشنويد، مسؤ ول مى شويد. ولى حضرت در همان شب اول گفت و بعد از آن هم گفت كه شما آزاديد. اين آزادى كه اين قدر حسين بن على (عليه السلام ) در اين جريان مراعات فرمود، براى درس ابديت ما بس است . به هر حال ، علم حضرت چگونه بود؟ طبق امامت و تزكيه نفسى كه {آن پسر فاطمه (عليها السلام ) و اهل بيت (عليه السلام)} موفق به دريافت آن شده بودند، خداوند به آنان علم غيب را داده بود و مى دانستند. با توجه به اين مطلب ، حسين بن على نيز مى دانست كه شهيد مى شود. اما اين سؤ ال مطرح مى شود، پس چرا آن طور جدى حركت مى كرد؟ پس چرا چنين و چنان مى كرد؟ اگر هم مى دانست شهيد مى شود، شايد بگوييم خوب مى دانست و ديگر اجرش اين قدر بالا نبود. در اين جا مساءله اى هست . آيه اى در قرآن است كه مى فرمايد: يمحوا الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب (439) ((خدا آن چه را كه بخواهد، محو يا اثبات مى كند و اصل كتاب نزد اوست .)) خدا هرچه را كه بخواهد، در هر لحظه محو و اثبات مى كند. دست خدا در مقابل قوانين هستى بسته نيست . طبق قوانين هستى ، حسين (عليه السلام) مى دانست كه شهيد مى شود، اما نه مطابق علم خدايى . علم مطلق خدايى را نه فقط حسين (عليه السلام)، حتى محمد مصطفى (صلى الله عليه وآله ) آگاه نبود. آن علم مخزون كه به آن علم مكتوم و علم ربوبى مى گويند، در دسترس كسى نيست .(440) حسين به شهادت خود يقين داشت و يقين او، منطقى و شهودى غيبى بود. ولى شهودى غيبى در حيطه ديدگاه مباركش . اما چه مى دانست كه مشيت خداوندى چيست ؟ احتمال داشت كه همان لحظه ، دستگاه يزيد را متلاشى كند. احتمال آن وجود داشت كه همان لحظه ، موانعى از طبيعت و از غير طبيعت پيش ‍ بياورد. ((بداء)) در نظر شيعه ، يكى از اصولى است كه خداوند با قانونى كه مقرر مى فرمايد، دست هايش را نمى بندد و هر لحظه آزاد است . بنابراين ، اگر امام حسين (عليه السلام) مى دانست ، علم او مبنى بر امامت و ولايت عظما بود. اما آيا علم او، علم مطلق بوده است ؟ نخير، علم مطلق فقط از آن خداست . اين هم توضيح اين مساءله است كه اگر با دوستانتان بحث كرديد، در نظر داشته باشيد، مطلب عمده و مهم - همان طور كه در اول بحث عرض كردم - كار پاكان را قياس از خود مگير. غالبا اين طور است كه در جهل و در هوى و هوس غوطه وريم . من خودم با چشمم ديده ام كه به چند نفر، به گونه اى از آينده خبر دادند، كه دقيقا همان طور واقع شد. ما با چشم خود ديديم . يا به قول ابن خلدون ، اشخاصى هستند كه با تزكيه نفس ، اين نوع خبرها را مى دهند، چه رسد به خاندان عصمت (عليه السلام). بنابراين ، شهادت حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) با اين علم بوده است و تمام اجر و عظمتى كه خداوند براى آن قرار داد، در حد اعلى مقرر فرمود و آن عظمت براى حسين (عليه السلام) خيلى بالاتر از همه شهداست و بالحق ، سيدالشهداء (سرور شهيدان با تمام عظمت ها) ناميده شده است . من اگر احساس وظيفه نمى كردم ، نمى گفتم . واعمل لدنياك كانك تعيش ‍ ابدا. براى دنياى خود، چنان زندگى كنيم كه گويى براى ابد خواهيم ماند. در كارها نبايد مسامحه كنيم ، زيرا آن مسامحه ها به خودمان باز مى گردد. كارهايمان را بايد جدى در نظر بگيريم . وقتى كارى به ما رجوع شد، آن را در حد اعلا انجام بدهيم ، تا آن جا كه خيال بكنيم اين وصله (آويزه ) شخصيت ما خواهد شد و از ما دست نخواهد كشيد. واعمل لدنياك كانك ... اين درس ‍ بزرگى بود كه امام حسين (عليه السلام) به ما داد. پروردگارا! خداوندا! امشب شب دوازدهم محرم و بنابر بعضى روايات ، هنوز جنازه ها روى خاك است . چون در بعضى روايات هست كه روز سوم آمدند و اين ها را دفن كردند. آفتاب و ماه اين بدن ها را تماشا كرده است . ستارگان هم نگاه كردند. تاريخ هم دقيقا در سينه اش دارد. يقين بدانيد كه اگر از روى طبيعت چيزى محو شد، در ماوراى طبيعت ثبت مى شود. آرى ، از ديد يزيدى ها تمام شد، در صورتى كه تاريخ از آن جا شروع شد. و لابد، زود نامه نوشتند كه كار حسين را تمام مى كنند. در روايت و در تاريخ نيز دارند كه : ((مگر اين كه چند لحظه اى همه آن ها را كشتيم و تمام شد)). خدايا، واقعا بشر چه قدر سقوط مى كند؟ بشر چگونه گاهى بيچاره مى شود؟! اين {اعمال } از بيچارگى بشر است . در صورتى كه يقين داشته باشد، تاريخ اسلام با پيغمبر (صلى الله عليه وآله ) شروع شده و ادامه آن با حسين بن على (عليه السلام) از كربلا بوده است . خدايا! پروردگارا! ما را در شناخت حسين (عليه السلام) بيش از اين موفق بدار. پروردگارا! در عمل و در فراگيرى اين درس ها كه هر سال تشكيل مى شود و هر سال بزرگان ، خطبا و دانشمندان اين درس ها را مى دهند، همه ما را موفق بفرما. ((آمين )) احساسات برين حسينى البته آن چه كه تمام نمى شود، داستان حسين (عليه السلام) است . اين داستان به بقاى دهر باقى است . تا زمانى كه انسان وجود دارد، و تا زمانى كه انسان از بين نرود، تا زمانى كه آفتاب مى درخشد، داستان حسين (عليه السلام) به بقاى خود ادامه خواهد داد و از بين نخواهد رفت . ببينيم هنر در اين مورد چه كار كرده است . تواريخ تا حدودى كارهايى را درباره حسين (عليه السلام) انجام دادند. از لحاظ هنرى هم از نظر تحليل گرى - همان طور كه عرض كردم - كارهايى انجام شده ، ولى به مقدار كافى تحليل نشده است . داستان حسين (عليه السلام) بيش از اين ها كار مى برد. بيش از اين ها مى توانست به بشر درس هاى آموزنده بدهد. البته نمى خواهيم بگوييم هيچ كارى نشده است ، ولى نسبت به عظمت حادثه ، كم بوده است . بسيار خوب ، هنر چه كار كرده است ؟ خود داستان ، هم ريشه عقلانى و هم ريشه احساساتى دارد. ريشه احساساتى آن خيلى عميق است و شايد بعضى از حقايق اين داستان خونين را فقط بايد احساسات بيان كند. يعنى بيان ، بايد بيان احساسات باشد. تعقل نيز كار انجام مى دهد - همان طور كه قبلا گفتم - انسان در حركات امام حسين (عليه السلام) منطق را صريحا مى بيند. در اين داستان ، تعقل خيلى عجيب جلوه كرده است . مقدمات مطابق نتايج ، هدف گيرى ها با وسايل مناسب ، يعنى محض تعقل ديده مى شود و در عين حال ، زيربناى احساسات برين است . براى اين كه اين معنا درست براى ما روشن شود، احساسات را به دو دسته تقسيم مى كنيم : 1- احساسات خام و عواطف خام زودگذر. 2- احساسات عميق . آن چه كه بشر را اداره كرده ، همين بوده است . شما مى بينيد كه در استدلال هاى حقوقى ، فلسفى و منطقى ، وقتى كه تعقل مى خواهد عذرخواهى كند، كه بيش از اين نمى تواند پيشروى كند، در آن هنگام احساسات برين به ميدان مى آيد. به عنوان مثال ؛ تمام قوانين و حقوق دنيا مبتنى بر عدالت است . مى گويند: ما مى خواهيم عدالت را به وسيله قوانين و حقوق ، برگزار و اجرا كنيم . اين ادعاى بسيار خوبى است . حالا عدالت را چه عرض كنم ! ولى خوب ، اين قوانين و حقوق همزيستى را تا حدودى تاءمين كردند. - زياد بدبين نباشيم - درباره آن كار كردند، ولى وقتى كه آدم كمى زيربنايى بررسى مى كند، بحث به آن جا مى كشد كه {مى گويند}: ((چرا بشر را به حال خود نگذاريم ، ما با چه حقى به او بگوييم اين طور بنشين ، اين طور برو، آن كار را بكن ، و اين كار را بكن . بگذاريم قدرت ، كار خودش را بكند، و هر كس قوى است با قدرت خودش كار انجام بدهد! مگر شما در دانشگاه هايتان نمى خوانيد: تنازع در بقا؛ هر قوى اول ضعيف گشت و سپس مرد. دست قوى را چرا مى بنديد؟ بگذاريد اقويا در اين دنيا زندگى كنند تا نسل ها اصلاح شود)). منطق را توجه كنيد! اين طرز فكر هنوز در دانشگاه هاى دنيا تدريس ‍ مى شود. هنوز اين مسائل مطرح است . در اين مورد مى دانيد تعقل و علم با كمال ، اگر دارنده آن علم و دارنده آن عقل ، از يك ((من )) سالم برخوردار باشد، مى گويد: ما به آرامى كنار مى رويم و حكومت و داورى را به دست احساسات عميق انسان ها مى دهيم . اى انسان ها! شما كه داراى احساسات عميق هستيد، آيا با اصالت قوه موافق هستيد؟ همه خواهند گفت نه . همان طور كه ملاحظه مى كنيد، در اين جا احساس عالى به ميدان آمد، نه احساسات خام زودگذر. نه اين كه من خوشم مى آيد. يك ((ها)) هم به آن اضافه مى كند. من لذت ((مى برم ))ها. اين ها مربوط به تلذذ است ، تلذذ، چه هدف ناچيزى است ! تلذذ كار جانوران است . جانوران ، عواطف تصعيد نشده دارند. مى گويند افعى بچه هاى خود را بسيار دوست دارد و عجيب به آن ها عاطفه دارد. خود عاطفه محض حيوانى ، فقط براى برقرار كردن قانون طبيعت است كه نسل جاندار ادامه يابد، يا جاندار براى جلب محبت ديگران عاطفه بورزد. نام اين عواطف را، عاطفه هاى تصعيد نشده ، يا عاطفه هاى خام (كال و نارس ) مى ناميم . اما احساساتى كه حكومت كند و به عقل بگويد درست حركت كن ، احساسات عميق و برين است . مثال ؛ اگر به عقل بگوييم ، مى خواهيم امروز شما را محاكمه كنيم ، كه چه كسى گفته است هرچه را كه تو (عقل ) مى گويى درست است ؟ عقل مى گويد: براى زندگى بشر، من حاكم مطلق هستم ، مى گوييم كمى گازش را كم كن ، كمى آرام تر. آيا اين جنگ هايى كه مكتب ها در تاريخ به راه انداخته و ميليون ها نفر را كشتند، استناد آن ها به اين بود كه خواب نما شدند، يا استناد آن ها به تو (عقل ) است ؟ هر كسى مى گويد من تعقل مى كنم و دليلم اين است ، پس حق با من است و شما را مى زنم . حال اى عقل نظرى جزئى ، آيا حق و صلاحيت داريم شما را محاكمه كنيم يا نه ؟ چون هيچ يك از اين جهان خواران و هيچ يك از اين كسانى كه حقوق انسان ها را پايمال كردند، نگفتند: ((من در خواب ديده بودم كه من بايد طبق اين مكتبم رفتار كنم و هر كس هم مى خواهد فدا شود، بشود.)) بلكه دلايل خود را بيان نموده و به تو ((جناب عقل )) تكيه مى كند. بنابراين ، چون شما براى مكتب هاى متضاد و متناقض تكيه گاه قرار گرفته اى ، آيا جا دارد كه شما را محاكمه كنيم يا نه ؟ البته اين سؤ ال را از جوانترها {على الخصوص } از دانشجوها و دانش آموزان عزيز مى پرسم : آيا تاكنون چنين سؤ الى را درباره عقل شنيده بوديد؟ كه چنين محاكمه اى را آن اشخاصى كه بيدار فكر مى كنند و هشيارانى در ميان مستان و بيدارانى در ميان به خواب رفتگان هستند. درباره عقل در نظر دارند؟ يا آن علم پرستان كه همه چيز را مى خواهند با كلمه علمى تفسير كنند - كه هنوز بيچاره علم خودش دقيقا تفسير نشده است كه تعريف آن چيست ؟ - تا جاى هيچ گونه خدشه نباشد. اين محاكمه براى عقل است . آيا اين كه عقل خواهد گفت : اى احساس برين ، به داد من برس و اثبات كن كه بالاخره يك وسيله هستم ، غير از اين چيزى هم هست ؟ چون اگر بگويد، من خودم مى گويم من عقلم . مى گوييم : آرام آرام ! خود شما به ما بشر تعليم داده اى كه اگر كسى ادعا كند و براى اثبات ادعاى خويش ، همان را تكرار كند، غلط مى گويد. مثال ؛ من ادعا نموده و مى گويم : اين بشقاب متعلق به من است . محاكم دنيا جمع مى شوند و مى گويند: دليل شما چيست ؟ مى گويم دليلم اين است كه از آنِ من است ، خوب ، آمبولانس را صدا مى كنند و مى گويند، ايشان را به فلان بيمارستان ، اتاق 63 ببريد. اين همان مدعاست . با تكرار ادعا كه دليل اثبات نمى شود. يا اين كه جناب عقل بگويد: من خودم مى گويم كه من حجت هستم . مى گوييم : جناب عقل ! خود جناب عالى به ما ياد داديد كه مدعا با تكرار اثبات نمى شود. مدعا استدلال مى خواهد. از شما مى پرسم از كجا براى ما اثبات شود كه ما بايد دنباله رو تو باشيم ، آن هم با اين خطاهايى كه از تو ديده ايم ؟ افلاطون مى گويد: ((با دليل عقلى ، هيولا وجود ندارد)). ارسطو مى گويد: ((هيولا وجود دارد، اما با دليل عقلى )). آن فيلسوف مى گويد: هر جسمى تجزيه مى شود به اجزايى كه غير قابل قسمت است . ديگرى مى گويد: هر جسمى ، نمى تواند به اجزاى غير قابل قسمت تقسيم شود. و به دنبال آن بحث و جدل و... ادامه دارد. هر كسى چيزى همى گويد ز تيره راى خويش تا گمان آيد كه او قسطاى بن لوقاستى هر كسى آرد به قول خود دليل از گفته اى در ميان بحث و نزاع و شورش و غوغاستى هر كدام را كه مى گوييم ، مى گويد عقل گفته است . در اين هنگام ، احساس ‍ برين وارد ميدان مى شود. اى هنرمندان ! دقت كنيد و ببينيد چه وسيله اى در اختيار شما قرار دارد. كار كنيد و بياييد كار كنيم . هركس كه يك سرمايه هنرىِ احساسِ برين دارد، عقل را نيز در اختيار دارد. حجيت عقل اين است كه ما از كجا به اين عقل گوش فرا بدهيم . احساسات برين مى گويد: ((ما در مى يابيم كه اين (عقل ) وسيله بسيار خوبى است ؛ منتها، از مطلق گفتن بپرهيزد. هر كجا كه حكمى مى كند، بگويد: با اين شرايط و مقتضيات ، با اين موانع و با اين عوامل ، حكم چنين است )). پس ‍ حركت خود را شروع نموده و اين طور ادامه دهيد. ادعاى مطلق هم نكنيد، آن هم درباره جان هاى آدميان . پس به اين نتيجه مى رسيم كه آن چه هست ، عواطف زودگذر و احساسات خام نيست ، بلكه احساسات عالى و احساس برين است . همان احساساتى كه يك رگى از آن احساسات باعث شده است كه از 1400 سال پيش ‍ تاكنون ، صداى حسين شنيده شود و اگر بگذارند، هر روز هم صداى او عالى تر مى شود. اين احساس برين است . آيا پدر و مادر ماست ؟ نخير، پس ‍ چه كاره ماست ؟ مثلا ممكن است سادات محترم بگويند، پدر و جد ماست . البته آن مساءله اى ديگر است . آن هم واقعا آن قدر نزديك نيست كه با چشم ببيند و گريه كند، زيرا سى الى چهل پشت رد شده و رفته است . اما تحريك ، تحريك احساس برين است . هنرمندان موقعى مى توانند براى بشر قدم بردارند كه با اين احساس برين وارد ميدان شوند و اين جريان بسيار آموزنده را به رشته هنر درآورند. والا ايجاد و خلق يك عده آثار به نام آثار هنرى بدون محتوا، فقط براى جلب تعجب مردم ، شايسته تمجيد نيست . مثلا يك اثر هنرى را مشاهده كرديد و واقعا جاى تعجب بود. بسيار خوب ، محتوا چه بود و چه شد؟ از اين اثر هنرى چه چيزى الهام گرفتيد؟ انگيزه چه بود؟ به شما چه چيزى را داد، آن چه را كه نداشتيد؟ يا آن بدى را كه داشتيم ، آن بدى را چگونه از دست ما گرفت ؟ ما نگفتيم ((هنر براى هنر صحيح نيست )). {بلى }، هنر براى هنر! ولى در مسير حيات معقول انسان ها. در خلاء كه هنر به وجود نمى آيد، يا يك هنرمند، اثر هنرى را به وجود نمى آورد كه آن را داخل خلاء بيندازد. او مى خواهد آن را به جامعه انسانى جارى كند و بايد توجه داشته باشد كه انسان ها از اين برخورد چه برداشتى خواهند داشت ؟ آيا من هم يك خم ديگر شراب در گلوى اين انسان بريزم كه خودش مست است ؟ يا اين كه كارى كنم تا بيدار بشود؟ او يك بار بيشتر عمر نخواهد كرد، آيا من هم به مستى او اضافه كنم ؟ آيا من هم بايد سر او را پايين بياورم ، يا سر او را بالا ببرم ؟ معروف است كسى به شمس تبريزى گفت : آن رفيقمان خيلى آدم خوبى شده است . شمس گفت چه طور شده است ؟ گفت ديگر واقعا سر خود را پايين انداخته است و با هيچ كس كارى ندارد. شمس در جواب گفت : از قول من به او سلام برسان و بگو، زود نزد طبيب و پزشك برود، زيرا معلوم مى شود پشت گردن او كورك درآورده است . اگر سالم باشد، يك دفعه هم بالا را نگاه مى كند. آيا بشر بايد در طول هفتاد - هشتاد سال عمر خويش ، سر خود را پايين بيندازد؟ يك دفعه هم بايد بالا را نگاه كند و ببيند چه خبر است و چيست ؟ تا بفهمد از كجا آمده است و به كجا مى رود. به هر حال ، اين داستان چون مربوط به احساسات برين است ، ميدان بزرگى براى هنرهاست . هم چنين ، مى توان گفت تا حدودى عنصر ادبى ، مخصوصا جنبه شعرى ، چه عربى ، چه فارسى ، چه تركى و چه اردويى و... به ميدان آمده اند. خلاصه ، آن زبان هايى كه اطلاعى از اين جريان داشته اند - مخصوصا آنان كه معتقد بوده اند و در جوامعى زندگى كرده اند كه حسين براى آن ها مطرح بوده است - جدا تا حدودى خوب به ميدان آمدند، ولى مساءله هنوز تمام نيست . ما اشعار محتشم كاشانى را مى بينيم . خدايش ‍ رحمت كند! مراثى و شعرهاى او خيلى عالى ، بسيار خوب ، و از نظر ادبى واقعا تكان دهنده است

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه