لطفا منتظر باشید

كربلا؛ نمايشگاه ايثار و جوانمردى

 صحنه آزمايشى عجيب هر چه ملائك در سرشت بشر از بدى ها ديدند در كربلا ظاهر شد. و نيز آنچه خداى متعال به آنها گفت كه شما يك طرف قضيه را ديديد و طرف ديگر آن يعنى صفحه نورانى و پر فضيلت بشر را نديديد، تمام فضيلتهاى بشرى در حادثه كربلا ظاهر شد. يك چنين صحنه آزمايش عجيبى است . (187) 161- صحنه نمايش اخلاقيات مى آييم سراغ آنچه كه آنرا اخلاق مى گويند اخلاق اسلامى .وقتى از اين ديد به حادثه كربلا مى نگريم ، مى بينيم يك صحنه نمايش اخلاق اسلامى است . بطور مختصر سه ارزش اخلاقى مروت ، ايثار و وفا را كه در اين حادثه وجود داشته اند، مختصر سه ارزش اخلاقى مروت ، ايثار و وفا را كه در اين حادثه وجود داشته اند، برايتان توضيح مى دهم : مروت ، مفهوم خاصى دارد و غير از شجاعت است ، گو اينكه معنايش مردانگى است ولى مفهوم خاصى دارد. ملاى رومى از همه بهتر آن را مجسم كرده است ، آنجا كه داستان مبارزه على عليه السلام با عمرو بن عبدود را نقل مى كند كه على عليه السلام روى سينه عمر مى نشيند و او روى صورت حضرت آب دهان مى اندازد، بعد حضرت از جا حركت مى كند و مى رود و بعد مى آيد.اينجاست كه ملاى رومى شروع مى كند به مديحه سرايى و يك شعرش كه راجع به على عليه السلام است چنين است : در شجاعت شير ربانيستى در مروت خود كه داند كيستى در شجاعت ، تو شير خدا هستى ، در مروت كسى نمى تواند تو را توصيف بكند كه چقدر جوانمرد و آقا هستى . مروت اين است كه انسان به دشمنان خودش هم محبت بورزد. حافظ مى گويد: آسايش دو گيتى ، تفسير اين دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا ولى فرمان اسالم از اين بالاتر است ، اگر نزديك تر مى شد به اسلام چنين مى گفت : با دوستان مروت ، با دشمنان هم مروت و مردانگى ، اينكه ابا عبدالله در وقتى كه دشمنش تشنه است ، به او آب مى دهد، معنايش مروت است اين بالاتر از شجاعت است ، همان طور كه على عليه السلام اين كار را كرد. (188) 162- روز سبقت صفات حسينى يكى از نويسندگان بسيار معروف ، عباس محمد عقاد جمله اى درباره ابا عبدالله عليه السلام دارد.مى گويد: در روز عاشورا مثل اين بود كه يك نوع مسابقه ميان خصلتهاى حسينى برقرار شده بود، يعنى فضايل حسينى هر كدام با ديگرى مسابقه مى داد، صبر حسين مى خواست از ساير صفاتش ‍ جلو بيفتد، رضاى حسين به آنچه كه رضاى خداست كه صبرش جلو بيفتد، رضاى حسين به آنچه كه رضاى خداست ، مى خواست از صبرش جلو بيفتد، اخلاص حسين مى خواست از همه اينها پيشى بگيرد. شجاعت حسين مى خواست سبقت را از صفات ديگر او بربايد. 163- ظهور صفات اسلامى صفاتى كه از ابا عبدالله در روز عاشورا ظهور كرد عبارت بود از: 1- شجاعت بدنى 2- قوت قلب و شجاعت روحى 3- ايمان كامل به خدا و پيغمبر و اسلام 4- صبر و تحمل عجيب 5- رضا و تسليم 6- حفظ تعادل و هيجان بى جا نكردن و يك سخن سبك نگفتن نه خودش ‍ و نه اصحابش 7- كرم و بزرگوارى و گذشت 8- فداكارى و فدا دادن (189) 164- نمايشى حماسى و عظيم حادثه امام حسين گويى براى ايجاد يك نمايش حماسى پرخاشگرى و تراژدى و وعظى و عشق الهى و مساوات اسلامى و عواطف انسانى ، همه در آخرين اوج به وسيله قهرمانهاى مختلف از پير و جوان ، زن و مرد، آزاد و با آزاد شده ، بالغ و كورك به وجود آمده و همه ابعاد اسلام را هم نشان مى دهد. هم توحيد و عرفان و عشق الهى و تسليم و رضا و نرد محبت با حق باختن و پاكبازى با خدا، و هم در عين حال جنبه اخلاقى تحرك و پرخاشگرى شديد و همدردى با محرومان ، و هم حماسه اخلاقى تحرك و تحمس شجاعت و حماسه انسانى ، و هم وعظ و اندرز و سكون خاص به آن ، و هم برابرى و مساوات اسلامى ، و هم تجلى عالى ترين عواطف اخلاقيت و اسلامى ؛ مثلا ايثار (داستان ابوالفضل عليه السلام )، فداكارى و سبقت در آن . اين است معنى جامع بودن قيام حسينى . اولا از نظر هدف و مقصد و ايده و فكر حامل همه ايده هاى اصلى اسلام است نه يك جنبه خاص . ثانيا از نظر بازى كنندگان و متعهدان به نقش .(190) 165- مروت امام در بين راه (كربلا) ناگهان يكى از اصحاب فرياد مى كشد: لا حول و لا قوه الا بالله ، يا لا اله الا الله يا: انا لله و انا اليه راجعون (ذكرى مى گويد) مى گويند: چه خبر است ؟ مى گويد: من به اين سرزمين آشنا هستم ، سرزمينى است كه در آن نخل نبوده ، مثل اينكه از دور نخل ديده مى شود، شاخه نخل است ، مى فرمايد: خوب دقت كنيد. آنهايى كه چشم هايشان تيزتر است مى گويند: نه آقا نخل نيست ، آنها پرچم است ، انسان است ، اسب است كه از دور دارد مى آيد، اشتباه مى كنيد، خود حضرت نگاه مى كند، مى گويد: راست مى گوييد، كوهى است در سمت چپ شما، آن كوه را پشت خودتان قرار بدهيد. حر است با هزار نفر. حسين عليه السلام مثل پدرش على عليه السلام (در داستان صفين ) است كه از اين جور فرصتها به طور ناجوانمردانه استفاده نمى كند. بلكه از نظر او، اينجا جايى است كه بايد مروت و جوانمردى اسلامى را نشان بدهد، فورا مى فرمايد: آن آبها را بياوريد و اسبها را سيراب كنيد، افراد را سيراب كنيد. حتى خودشان مراقبت مى كنند كه حيوانهاى اينها كاملا سيراب شوند. يك نفر مى گويد مشكى را در اختيار من قرار داد كه نتوانستم درش را باز كنم ، خود حضرت آمدند و با دست خويش در مشك را باز كردند و به من دادند. حتى اسبها كه آب مى خوردند، فرمود: اينها اگر خسته باشند، با يك نفس سير نمى خورند، بگذاريد با دو نفس ، سه نفس آب بخورند، همين در كربلا در همان نهايت شدتها مراقب است كه ابتداى به جنگ نكند.(191) 166- تاكتيك تبليغى مروت و انسانيت تاكتيك تبليغاتى ابا عبدالله نشان دادن مروت و انسانيت در همه خلال حادثه بود - از بين راه تا دهم محرم - از قبيل آب دادن به دشمن و ابتدا به جنگ نكردن .(192) 167- رعايت اصول اخلاقى در جنگ بعد از آنكه امام حسين عليه السلام و حر به نينوا رسيدند و نامه عبيدالله رسيد كه : اما بعد فجعجع بالحسين حتى يبلغك كتابى و يقدم عليك رسولى ، فلا تنزله الا بالعراء فى غير حصن و على غير ماء زهير پيشنهاد كرد كه الان با اينها بجنگيم . ابا عبدالله فرمود: انى اكره ان ابداءهم بالقتال . امام حسين يكى از مبانى و اصولش عدم شروع به جنگ بود. قصه على عليه السلام و كشتن كريب بن الصباح و خواندن آيه : الشهر الحرام بالشهر الحرام و الحرمات قصاص * او لم تبداءونا ما بداءناكم . (193) 168- ابعاد اخلاقى و حادثه عاشورا الف - مروت : در شجاعت شير ربانيستى در مروت خود كه داند كيستى داستان آب دادن به لشكر حر. قبول توبه حر. حاضر نشدن به اينكه ابتدا به تير اندازى كند. حاضر نشدن به اينكه قبل از شروع جنگ تير به سوى شمر پرتاب شود، همانطور كه پدرش على براى ابن ملجم . (194) ب - ايثار: داستان سه نفر يا ده نفر در جنگ موته يا غير آن ، ايثار اهل البيت صلى الله عليه وآله و سوره دهر، ايثار ابوالفضل . ج - صداقت و راستى . د- وفا: عمرو بن قرطه (در حال شهادت ، خطاب به امام حسين عليه السلام ): اوفيت ؟ (نفس المهموم ص 140) (195) بعد موعظه اى اندرزهاى خود ابا عبدالله : الناس عبيد الدنيا و الدين لعن على السنتهم . موعظه ها ضمن خطابه ها . مواعظ جناب زهير و جمله ابا عبدالله كه تو نصيحت را به اكمال رساندى . موعظه حنظله شبامى .(196) 169- نمايشگاه ايثار كربلا مى آييم سراغ ايثار، يكى ديگر از عناصر اخلاقى موجود در اين حادثه . چه نمايشگاه ايثارى بوده است كربلا! شما ببينيد آيا براى ايثار، تجسمى بهتر از داستان جناب ابوالفضل العباس مى توان پيدا كرد؟ (197) 170- فداى جان در راه حسين (ع ) شب عاشورا است . عباس در خدمت ابا عبدالله عليه السلام نشسته است . در همان وقت يكى از سران دشمن مى آيد، فرياد مى زند: عباس ين على و برادرش را بگوييد بيايند. عباس مى شنود، ولى مثل اينكه ابدا نشنيده است ، اعتنا نمى كند. آنچنان در حضور حسين بن على عليه السلام مؤ دب است كه آقا به او فرمود: جوابش ‍ را بده ! هر چند فاسق است . مى آيد مى بيند. شمر بن ذى الجوشن است . روى يك علاقه خويشاوندى دور كه از طرف مادر با عباس دارد و هر دو از يك قبيله اند، وقتى كه از كوفه آمده است به خيال خودش امان نامه اى براى اباالفضل و برادران مادرى او آورده است . به خيال خودش خدمتى كرده است . تا حرف خودش را گفت ، عباس عليه السلام پر خاش مردانه اى به او كرد، فرمود: خدا تو را و آن كسى كه اين امان نامه را به دست تو داده است ، لعنت كند! تو مرا چه شناخته اى ؟ درباره من چه فكر كرده اى ؟ تو خيال كرده اى من آدمى هستم كه براى حفظ جان خودم ، امامم ، برادرم حسين بن على عليه السلام را اينجا بگذارم و بيايم دنبال تو؟ آن دامنى كه ما در آن بزرگ شده ايم و آن پستانى كه از آن شير خورده ايم ، اينطور ما را تربيت نكرده است . 171- نهايت ايثار مردى است به نام عمرو بن قرظه بن كعب انصارى كه او اولاد انصار مدينه است . او از آن كسانى است كه ظاهرا در وقت نماز ابا عبدالله بوده و خودش ‍ را سپر ابا عبدالله كرده بود. آنقدر تير به بدن اين مرد خورد كه ديگر افتاد. لحظات آخرش را طى مى كرد، ابا عبدالله خودشان را رساندند به بالينش ، تازه شك مى كند درباره خودش كه به وظيفه خود عمل كرده ، يا خيز، مى گويد: اوفيت يا ابا عبدالله ؛ آيا وفا كردم يا نه ؟ (198) 172- اصول اجتماعى و برابرى اسلامى داستان جون مولا ابى ذر (نفس المهموم ص 155): فوقف عليه الحسين عليه السلام و قال : اللهم بيض وجهه ، و طيب ريحه ، و احشره مع الابرار، و فرف بينه و بين محمد و آله ؛ (199) حسين عليه السلام بالاى سر او ايستاد و گفت : خداوندا! صورتش را سپيد كن ، و بويش را خوش گردان ، و با نيكو كاران محشورش بدار، و ميان او و محمد و آل محمد آشنايى بر قرار فرما. 173- دين بايد زنده بماند براى امام حسين مسئله اين نيست كه كشته بشود يا كشته نشود، مسئله اين است كه دين كشته نشود، يك اصل و لو اصل كوچك دين كشته نشود. صبح عاشورا مى شود. شمر بن ذل الجوشن كه در بد سرشتى ، شايد در دنيا نظير ندارد، شتاب دارد كه قبل از شروع جنگ بيايد اوضاع را ببيند. فكر كرد كه از پشت خيمه ها بيايد بلكه دست به يك جنايتى بزند، ولى نمى دانست كه قبلا امام حسين تعبيه اى ديده است ، خيمه را دستور داده نزديك يكديگر به شكل خط منحنى در بياورند، پشتش هم يك خندق بكنند و مقدارى نى خشك در آنجا بريزند و آتش بزنند كه دشمن نتواند از پشت سر بيايد. وقتى آمد، مواجه شد با اين وضع ؛ ناراحت شد و شروع كرد به فحاشى كردن . بعضى اصحاب جواب دادند. البته نه فحاشى . يكى از بزرگان اصحاب گفت : يا ابا عبدالله ! اجازه بدهيد همين الان با يك تير همين جا حرامش ‍ كنم . فرمود: نه . خيال كرد حضرت توجه ندارد به اين جهت كه او چه آدمى است ، گفت : يا بن رسول الله ! من اين را مى شناسم و مى دانم چه شقيى است . فرمود: مى دانم . پس چرا اجازه نمى دهيد؟ فرمود: من نمى خواهم شروع كرده باشم . تا در ميان ما جنگ بر قرار نشده است هنوز به صورت دو گروه مسلمان رو به روى يكديگر هستيم . تا آنها دست به جنگ و خونريزى نزنند من دست به جنگ نمى زنم .(200) 174- چگونگى آثار جنگ شنيده ايد عمر سعد در روز عاشورا جنگ را چگونه شروع كرد و باز شنيده ايد كه ابا عبدالله اجازه نداد كه جنگ از سوى خود و اصحابش شروع بشود. اين سنتى است كه در جنگ هايى كه با يك فرقه به ظاهر مسلم صورت مى گرفت ، رعايت مى شد. على عليه السلام هم رعايت مى كرد.مى گفت من هرگز ابتدا به جنگ نمى كنم . آنها كه جنگ را شروع كردند، بعد ما مى زنيم . 175- شروع كننده جنگ ابا عبدالله هم چنين بود. در تمام روز عاشورا، مقيد بود كه جنگ را، آنها كه به ظاهر مسلمان و گوينده شهادتين بودند شروع كنند. گفت : بگذاريد آنها شروع بكنند، ما هرگز شروع نمى كنيم .(201) 176- الهى رضا بقضائك ! در روز عاشورا، اولين تير را عمر سعد پرتاب كرد و بعد گفت : به امير خبر بدهيد كه اولين تير انداز كه به طرف حسن تير پرتاب كرد، من بودم . بعد از آن بود كه جنگ شروع شد (امام حسين اصحابش را از اينكه آغازگر جنگ باشند، نهى فرموده بود) . با يك تير هم جنگ ، خاتمه پيدا كرد. ابا عبدالله سوار اسب بودند و خيلى خسته و جراحات زياد برداشته و تقريبا توانايى هايشان رو به پايان بود، تيرى مى آيد و بر سينه حضرت مى نشيند و ابا عبدالله از روى اسب به روى زمين مى افتد و در همان حال مى فرمايد: رضا بقضائك و تسليما لامرك ، لا معبود سواك ، يا غياث المستغيثين (202) 177- منطق ايثار منطق امام نه منطق غدر و كيد بود و نه منطق معامله و همكارى انتفاعى ، صرفا منطق ايثار و عقيده و شهادت در راه عقيده بود. بشر يا منطق مكر دارد مثل اغلب سياسيون دنيا، يا منطق معامله دارد مثل احزاب سياسى امروز، يا منطق فدا و عقيده دارد، مثل نوادر خلقت از قبيل امام حسين عليه السلام .(203) 178- مروت آل على آل على همانطورى كه با مخالفين خود از لحاظ مقصد و هدف فرق داشتند از نظر استخدام وسيله و سبب نيز فرق داشتن ، آنها هر وسيله اى را براى رسيدن به هدف به كار نمى بردند.مثلا معاويه به مسموم كردن كه يكى از اعمال ناجوانمردانه دنياست متوسل مى شود؛ امام حسن و اشتر نخعى و سعد وقاص و حتى عبدالرحمن بن خالد بهترين دوست نصير خود را كه چشم به خلافت بعد از معاويه داشت مسموم كرد و مى گفت : ان لله جنودا من عسل ! ولى آل على از بكار بردن اين وسايل امتناع داشتند؛ زيرا مقصدشان كه اشاعه فضيلت بود منافات داشت ، بر خلاف معاويه كه مقصدى جز تكيه زدن به مسند خلافت نداشت . مسلم بن عقيل حاضر نشد ابن زياد را در خانه هانى غيله و غفله بكشد و گفت : انا اهل بيت نكره الغدر (204)و يا گفت : من به يادم (هست ) حديثى از پيغمبر كه فرمود: الايمان قيد الفتك . (205)(206) 179- اوج راءفت حسينى ببينيد (امام حسين (ع )) در همان روز عاشورا و غير عاشورا چه اندرزها به مردم داده است . اصحابش چقدر اندرز داده اند، خنظله بن اصعد الشبامى چه اندرزها داده ، زهير بن قين چه اندرزها داده ، حبيب بن مظاهر چه اندرزها داده است ! وجود مبارك ابا عبدالله از بدبختى اينها متاءثر بود، نمى خواست حتى يك نفرشان به اين حال بماند، با مردم لج نمى كرد بلكه له هر زبانى بود مى خواست يك نفر هم كه شده از آنها كم بشود. او نمونه جدش بود، قد جائكم رسول من انفسك عزيز عليه ما عنتم ، حريص ‍ عليكم بالمؤ منين رؤ ف رحيم آيا مى دانيد معنى عزيز عليه ما عنتم ، چيست ؟ يعنى بدبختى شما بر او گران است . بدبختى دشمنان پيغمبر بر پيغمبر گران بود. آنها خودشان كه نمى فهميدند، اين بدبختى ها بر ابا عبدالله گران بود. يك دفعه سوار شتر مى شود و مى رود، باز مى گردد، عمامه پيغمبر را بر سر مى گذارد، لباس پيغمبر را مى پوشد، سوار اسب مى شود و به سوى آنها مى رود، بلكه بتواند از اين گروه شقاوت كاران كسى را كم كند. در اينجا مى بينيم حسن يكپارچه محبت است ، يكپارچه دوستى است كه حتى دشمن خودش را هم واقعا دوست دارد. (207) 180- مظهر فداكارى بسيار عجيب حادثه شهادت امام حسين عليه السلام نه تنها فجيع بود و نه تنها مظهر يك فداكارى عظيم و بى نظير است ، حادثه بسيار عجيبى است .(208) 181- تير آغاز و پايان جنگ امام حسين عليه السلام (براى لشكرش هم ميمنه تشكيل مى دهد، ميسره تشكيل مى دهد، قلب تشكيل نى دهد، پرچمدار قرار مى دهد، و فكر نمى كند كه آنها سى هزار نفرند ما هفتاد و دو نفر. ميمنه را مى دهد به زهير، ميسره را مى دهد به حبيب ، و پرچم را مى دهد به برادرش ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام .مرد و مردانه در مقابل سى هزار نفر لشكر مى ايستد. ولى دشمن اصولى نيست ، اصلى ندارد، براى تو مردانگى و نامردى مطرح نيست ، عمر سعد هم طمع دنيا و حكومت رى جلوى چشمش را گرفته است و تمام كارهايش شكل چاپلوسى و جلب رضايت عبيد الله زياد را دارد كه چه كار بكنيم كه وقتى مى رويم نزد عبيدالله او از ما بيشتر راضى باشد و ديگر ايراد و اشكالى در حكومت رى وارد نشود. يك وقت تيرى به كمان مى كند. اول تير را خود پسر سعد به طرف لشكر امام حسين پرتاب مى كند و بعد مى گويد: ايها الناس ! لشكريان من ! همه شما در حضور امير شهادت بدهيد كه اول تير را خودم پرتاب كردم . پسر سعد حداقل چهار هزار تير انداز دارد. تير مثل باران به طرف امام حسين آمد. نوشته اند، عده اى از اصحاب امام حسين هم كه تير انداز بودند مخصوصا يك زانو را خم كردند و يك زانو را بلند، و مردانه شروع كردند به تير اندازى كردن . در مقابل هى نفرشان كه مى افتاد چند نفر از دشمن مى افتادند، كه شايد بيشتر اصحاب ابا عبدالله در همين تير اندازى از بين رفتند. ولى حسن شروع نكرد. جنگ روز عاشورا با يك تير آغاز شد و با يك تير پايان يافت . با تير عمر سعد آغاز شد و با يك تير سه شعبه زهر آلود پايان يافت . فوقف ليستريح ساعه ؛ حسين ايستاد تا لحظه اس استراحت كند، دشمن كه ابدا فكر نمى كرد حسين يك نفر است و يا شمشير مى جنگد و بايد از نزديك با او جنگيد، از دور سنگ مى پرانند، پيشانى مقدس ابا عبدالله مى شكند را بالا مى برد كه خونها را پاك كند؛ اينجاست كه جنگ عاشورا پايان مى يابد، اباعبدالله از روى اسب به روى زمين مى افتد. ديگر نمى گويم چه شد. همين قدر عرض مى كنم كه يك وقت شنيدند كه فرمود: بسم الله و بالله و على مله رسوله الله . (209) 182- حسين ،اسطوره مروت تاريخ حسن بن على را همه شما مى دانيد كه در چه وضعى قيام خود را آغاز كرد، در چه فشارى بود، و چه مظالمى وجود داشت . ولى در عين حال آنجا كه پاى مسائل اخلاقى به ميان مى آمد آيا حاضر بود حتى عليه دشمن از اخلاق تجاوز بكند؟ ابدا. مسلم بن عقيل يم تربيت شده اوست ، يك شيعه است ، سربازى است از طرف او؛ بهترين فرصتها به دستش مى آيد كه ابن زياد را بكشد، ولى در همان حال فكر مى كند كه اسلام با اين جور مبارزه كردن مخالف است و اينگونه مبارزه را جوانمردى نمى داند به او گفتند: چرا از اين صندوقخانه بيرون نيامدى كه شر او را از سر مسلمين كم كنى ؟ گفت : همان وقت به فكر حديث پيغمبر افتادم : الايمان قيد الفتك ايمان اجازه نمى دهد كه مسلمان و لو به آن كسى كه بيرون مرز دينى خودش ‍ هست تجاوز بكند. اين ناجوانمردانه و نامردانه است ، من نمى توانم (چنين كارى بكنم ) . دشمن مى آيد در بين راه در حالى كه تشنه است . مى گويند از اين فرصت استفاده بكنيم آب را به روى آنها ببندم ، مى فرمايد: مبادا چنين كنيد، طريق مبارزه ما اين جور نيست كه آب را به روى آنها ببنديم ؛ به آنها آب بدهيد، به اسبانشان هم آب بدهيد. پيشنهاد مى كنند الان بهترين موقع است براى جنگيدن . مى فرمايد: از لحاظ اينكه آنها را از بين ببريم بله ، ولى از لحاظ حق و قانون چطور؟ هنوز كه آنها به ما تجاوز نكرده اند .آنها مسلمانند، ما هم مسلمان هستيم ؛ تا آنها تجاوز نكنند ما از خودمان دفاع نمى كنيم .اين انضباط اخلاقى را ببينيد. اين همان اخلاقى است كه بر پايه خداشناسى است . اين اخلاق را هيچ چيز نمى تواند متزلزل بكند؛ منافع شخصى ، حب حيات ، حفظ خود، حفظ خانواده ، مقام رياست و خلافت نمى توان آنرا متزلزل بكند. حتى در همان روز خونين عاشورا يكى از شريرترين آنها از پشت مى آيد شبيخون بزند تبى خبر از اينكه ترتيب خيمه ها و خندقى كه كنده اند مانع از اين است كه شبيخون بزند. عصبانى مى شود و شروع مى كند به فحاشى كردن . يك نفر عرض مى كند: يا بن رسول الله ! اجازه بدهيد كه با يك چوب كلك اين را بكنم . فرمود: تا آنها ابتدا (به جنگ ) نكرده اند .براى ما جايز نيست . اول آنها بايد شروع بكنند و بعد ما دفاع بكنيم . اين انضباط اخلاقى ، ديگر خود در آن نيست ، شخص در آن نيست ، خانواده در آن نيست ، اهل محل در آن نيست ، اهل شهر و وطن در آن نيست ، آب و خاك در آن نيست ، نژاد و مليت در آن نيست ، از انسانيت هم چند درجه آن طرف تر است ، جهانى است . اين است كه مساءله خودى در اخلاق جز با دين با هيچ چيز ديگر حل نمى شود.(210) 183- مادر فداكارى در كربلا، ده يا نه طفل غير بالغ شهيد شدند. در مورد يكى از آنها، تاريخ مى نويسد: و خرج شاب قتل ابوه فى المعركه جوانى كه پدرش ‍ در معركه شهيد شده بود (ولى نگفته اند كه پدرش چه كسى بود، يعنى براى ما مشخص نيست ) آمد خدمت ابا عبدالله و گفت : اجازه بدهيد من بروم به ميدان . فرمود: نه . همچنين فرمود: به اين جوان اجازه ندهيد به ميدان برود كه پدرش كشته است ، همين بس است و مادرش هم اينجا حاضر است ، شايد او راضى نباشد. عرض كرد: يا ابا عبدالله ! اصلا اين شمشير را مادرم به كمر من بسته است و او مرا فرستاده و به من گفته تو هم برو به راه پدر و جان خودت را به قربان جان ابا عبدالله كن . شروع كرد به خواهش و التماس كردن تا ابا عبدالله به او اجازه داد و سر اينكه معلوم شد كه او پسر مسلم بن عوسجه بوده يا پسر حرث بن جناده اين است كه اين هر دو، با خاندانشان در كربلا بوده اند، البته عبدالله بن عمير هم با خاندانش در كربلا بوده ، ولى اين قدر معلوم است كه او فرزند عبدالله بن عمير نبوده است . وقتى اين بچه آمد به ميدان ، بر خلاف اغلب افراد كه خودشان را به پدر و جدشان معرفى مى كردند كه من فلانى هستم ، پسر فلانى ، اين كار را نكرد، بلكه طور ديگرى حرف زد كه در منطق ، گوى سبقت را از همه ربود. وسط ميدان كه رسيد فرياد زد: اميرى حسين و نعم الامير سرور فؤ اد البشير انذير اى مردم ! اگر مى خواهيد مرا بشناسيد، من آن كسى هستم كه آقاى او حسين است ، من آن كسى هستم كه او ماسه خوشحالى قلب پيغمبر است ، سرور فواد البشر النذير مى بينيد بچه ، بزرگ ، شير خوار، هر كدام در اين حادثه ، مقامى دارند0(مقام عجيبى )، حالا مقام اهل بيت پيغمبر، وظيفه و رسالتى كه زنها از نظر تبليغ داشتند، به جاى خود (و در همه اينها خاندان ابا عبدالله ، خودشان از همه پيش هستند.) (211) بخش سوم : حسين (ع )؛مظهر غيره الله 184- دو وداع جانگداز اباعبدالله دوبار براى وداع آمدند. يك بار آمدند، وداع كردند و رفتند. بار دوم به اين ترتيب بود كه ايشان رفتند و به طرف شريعه فرات و خودشان را هم به آن رساندند در اين هنگام شخصى صدا زد: حسين ! تو مى خواهى آب بنوشى ؟! ريختند به خيام حرمت ، ديگر آب نخورد و برگشت آمد براى بار دوم با اهل بيتش وداع كرد: ثم ودع اهل بيته ثانيا چه جمله هاى نورانى اى دارد! رو مى كند به آنها كه اهل بيت من ! مطمئن باشيد كه بعد از من شما اسير مى شويد، ولى كوشش كنيد كه در مدت اسارتتان ، يك وقت كوچك ترين تخلفى از وظيفه شرعيتان نكنيد. مبادا كلمهاى به زبان بياوريد كه از اجر شما بكاهد. ولى مطمئن باشيد كه اين ، پايان كار دشمن است ؛ اين كار، دشمن را از پا در مى آورد؛ و اعلموا ان الله منجيكم ؛ بدانيد كه خدا شما را نجات مى دهد و از ذلت حفظ مى كند . اين خيلى حرف است : اهل بيت من ! شما اسير خواهيد شد، ولى حقير و ذليل نخواهيد شد؛ اسارت شما هم اسارت عزت است به همين جهت بود كه وقتى در كوفه مردم به رسم صدقه به اطفال گرسنه اسرا نا مى دادند، زينب نمى گذاشت قبول كنند. اسير بودند، ولى هرگز حاضر نشدند خوارى را تحمل كنند شير را هم در زنجير مى كنند، ولى شير در زنجير هم كه باشد، شير است ؛ روباه آزاد هم كه باشد، روباه است . بار دوم كه امام آمد، اهل بيت خوشحال شدند، دوباره اباعبدالله خداحافظى كردند. باز به امر اباعبدالله از خيمه بيرون نيامدند. 185- غيرت والاى ولايت مى دانيد: اباعبدالله وقتى آمد براى وداع با اهل بيتش كه ديگر احدى از كسانش زنده نبود. آن وداع هم خيلى جانسوز و جانگداز است . ولى به علت خاصى اباعبدالله براى نوبت دوم به وداع آمد و نوشته اند علتش اين بود كه در حملاتى كه كرد، يك نوبت موفق شد لشكر دشمن را عقب بزند و داخل شريعه فرات بشود. اينها ناراحت بودند كه مبادا اباعبدالله آب بياشامد؛ زيرا اگر آب بياشامد نيرو مى گيرد، در همان وقت كسى فريادى كرد، كه اباعبدالله ديگر غيرتش به او اجازه نداد كه اين حرف را( خواه راست باشد خواه دروغ )بشنود و او مشغول نوشيدن آب باشد وقتى دست برد زير آب تا مقدارى بردارد، كسى فرياد كرد: حسين ! تو مى خواهى آب بنوشى ؟! ريختند به خيام حرمت . فورا بيرون آمد. من نمى دانم گفت او راست بود و واقعا مى خواستند حمله بكنند يا نه ، ولى حمله سريع و بيرون آمدن به وقت اباعبدالله ديگر مجالى نداد. آقا وقتى كه آمد، حمله اى به خيام حرم نشده بود. 186- اوج حميت حسينى (ع ) نوشته اند: اباعبدالله در حملات خود، نقطه اى را انتخاب كرده بود كه نزديك خيام حرم باشد. به دو منظور: يكى اينكه مى دانست دشمنان چقدر نامرد و غير انسانند و اين مقدار حميت ندارند، كه لااقل بگويند ما با حسين طرف هستيم ، پس متعرض خيمه ها نشويم . مى خواست تا جان در بدن دارد، تا رگ گردنش مى جنبد، كسى متعرض خيام حرمتش نشود، حمله مى كرد از جلو او فرار مى كردند، ولى زياد تعقيب نمى كرد، برمى گشت ، تا خيام حرمش مورد تعرض قرار نگيرند. منظور نقطه اى را مركز قرار داده بود كه صدايش به آن ها مى رسيد. وقتى كه برمى گشت ، و در آن نقطه مى ايستاد. فرياد مى كرد: لاحول ولاقوة الا بالله العلى العظيم فرياد حسين عليه السلام كه بلند مى شد اهل بيت سكونت خاطرى پيدا مى كردند. مى گفتند: آقا هنوز زنده است (212). 187- غيرت الهى در نهاد حسين در روز عاشورا اباعبدالله نقطه اى را مركز قرار داده بود. حمله مى كرد اول جنگ تن به تن عده اى آمدند، ولى تا آمدند، اباعبدالله به آن ها مهلت نداد، به طورى كه رعب در دل دشمن قرار گرفت . عمر سعد فرياد كرد: چه مى كنيد؟ والله نفس ابيه بين جنبيه باكى داريد مى جنگيد؟ اين فرزند همان على است هذا ابن قتال العرب اين فرزند كسى است كه عرب را مى كشت . مى خواست تعصب عربيت را عليه حضرت تحريك كرده باشد. گفتند چه كنيم ؟ گفت : اين طور مصلحت نيست . اگر يك يك برويد، يك نفر از شما را باقى نخواهد گذاشت حمله را همه جانبه ، كنيد. اباعبدالله به هر طرف حمله مى كرد، فرار مى كرد، ولى مواظب بود كه از خيمه ها دور نشود. غيرت حسين هم هست . حسين شجاع است ، صبور است راضى به رضاى الهى است مخلص است ولى غيرة الله هم هست ، غيرتش هم به او اجازه نمى دهد كه زنده باشد و كسى نزديك خيام حرم او بيايد. به اهل بيت دستور داد كه شما ابدا از خيمه ها بيرون نياييد. 188- حسين بر قله شامخ غيرت در روز عاشورا اباعبدالله نقطه اى را كه به عنوان مركز انتخاب كرده بود. يعنى وجود مقدس اباعبدالله ابتدا آنجا مى ايستاد و بعد حمله مى كرد به طور قطع و مسلم و بر طبق همه تواريخ ، كسى جراءت نكرد تن به تن با اباعبدالله بجنگند. البته ابتدا چند نفر آمدند و جنگيدند، ولى آمدن همان و از بين رفتن همان . پسر سعد فرياد كرد: چه مى كنيد؟! ان نفس ابيه بين جنبيه يا ان نفسا ابية بين جنبيد اين پسر على است روح على در پيكر اوست ، شما باكى داريد مى جنگيد؟! با او تن به تن نجنگيد، ديگر جنگ تن به تن تمام شد. آن وقت جنگى كه از طرف آنها، نامردى بود شروع شد، سنگ پرانى و تيراندازى جمعيتى در حدود سى هزار نفر مى خواهند يك نفر را بكشند، از دور ايستاده اند، تيراندازى مى كنند يا سنگ مى پرانند. همين ها وقتى كه اباعبدالله حمله مى كند درست مثل يك گله روباه كه از جلوى شير فرار مى كند، فرار مى كردند. ولى حضرت حمله را خيلى ادامه نمى داد؛ يعنى نمى خواست فاصله اش با خيام حرمش زياد شود. غيرت حسين اجازه نمى داد كه تا زنده است ، كسى به اهل بيتش اهانت كند. مقدارى كه حمله مى كرد و آنها را دور مى ساخت ، بر مى گشت ، مى آمد در آن منطقه اى كه آنرا مركز قرار داده بود. آن نقطه ، نقطه اى بود كه صدا رس به حرم بود، يعنى اهل بيت اگر چه حسين را نمى ديدند ولى صدايش را مى شنيدند. براى اينكه مطمئن باشد زينبش ، براى اينكه مطمئن باشد سكينه اش ، براى اينكه بچه هايش مطمئن باشند كه هنوز جان در بدن حسين است ، وقتى كه مى آمد در آن نقطه مى ايستاد آن زبان خشك در آن دهان خشك به حركت مى آمد و مى گفت : لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم يعنى اين نيرو از حسين نيست ، اين خواست كه به حسين نيرو داده است . هم شعار توحيد مى داد و هم به زينبش خبر مى داد كه : زينب جان ! هنوز حسين تو زنده است ، به خاندانش دستور داده بد كه تا من زنده هستم كسى حق ندارد بيرون بيايد. لذا همه در داخل خيمه ها بودند. 189- دلدارى حسين (ع ) به اهل خيام آقا اجازه نداد آنها (اهل بيت ) بيرون بيايند. ولى خودش نقطه اى را مركز قرار داده بود كه صدايش را مى شنيدند مى خواست به اين وسيله به آنها اطمينان بدهد. وقتى كه بر مى گشت ، به آن مركز مى رسيد، با صداى بلند (من نمى دانم اينكه مى گويم صداى بلند، آن زبان خشك چگونه در دهان مى گرديده ) با هر مقدار كه نيرو داشت فرياد مى كرد: لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم . خدايا! حسين هر چه نيروى روحى و جسمى دارد از توست . اهل بيت خوشحال مى شدند كه آقا زنده است . مدتى استراحت مى كرد، آسايش پيدا مى كرد لشكر باز بر مى گشتند، حلقه را تنگ مى كردند تير اندازى مى كردند، سنگ مى پراندند، باز نوبت ديگر آقا حمله مى كرد. اين كر و فر ادامه داشت . 190- غيرت والاى حسين (ع ) امام به اهل بيت فرموده بود: تا من زنده هستم از خيمه ها بيرون بياييد (اين حرفها را باور نكنيد كه اهل بيت دائما بيرون مى دويدند ابدا.دستور آقا بود كه تا من زنده هستم شما در خيمه ها باشيد) .حرف سستى از دهانتان بيرون نيايد كه اجر شما زايل شود، مطمئن باشيد كه عاقبت شما خير است ، نجات پيدا مى كنيد، خداوند دشمنان شما را به زودى عذاب خواهد كرد. آنها اجازه نداشتند كه بيرون بيايند و بيرون هم نمى آمدند. غيرت حسين بن على اجازه نمى داد، غيرت و عفت خود آنها نيز اجازه نمى داد كه بيرون بيايند. لذا صداى امام را كه شنيدند: لا حول و لا قوه الا بالله و العلى العظيم . اطمينان خاطرى پيدا مى كردند. چون امام بعد از وداع كردن يك يا دو بار ديگر نيز آمده بودند و خبر گرفته بودند، اين بود كه اهل بيت امام هنوز انتظار آمدن ايشان را داشتند. در آن زمان اسبهاى عربى را براى ميدان جنگ تربيت مى كردند، چون اسب حيوان تربيت پذيرى است . وقتى كه صاحب آن كشته مى شد، عكس العمل خاصى از خود نشان مى داد.(213)   

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه